.Everything.

.Everything.

SunBleachedIvy

00:22

Song of the chapter: True love waits_ Radio Head




    با ترس و لرز تو ماشین نشسته بود و دنبال کسی با مشخصات جونگوون می‌گشت و وقتی از دور دیدتش که با لباس های خونی به ماشینی تکیه داده حتی صبر نکرد تا ریموس بتونه ماشین رو پارک کنه. نفهمید چطور خودش رو به ماشین رسوند و اولین چیزی که توجه اش رو جلب کرد سونگهونی بود که بیهوش و خونین عقب ماشین خوابیده بود.

" هیچ کس دیگه نبود که بهش زنگ بزنم. باور کن اگر کس دیگه ای بود این کار رو نمیکردم." چشم های جونگوون خسته و ترسیده بود

"جایی هست که بتونیم ببریمش؟!" مغز جیک هنگ کرده بود و نمیتونست چیزی رو تحلیل کنه.

"میتونه بیاد خونه من، تجهیزات پزشکی زیادی هم اونجا هست."
اصلا نفهمید چطور ریموس از پشت سرش در اومد.

جونگوون سری تکون داد و پشت ماشینش نشست.


جیک و ریموس سونگهون روی تخت گذاشتن و ریموس رفت تا وسایل مورد نیاز رو بیاره.

"سونگهون؟... جواب نمیدی؟" کنار تخت زانو زد و به صورت سردش خیره شد.تو اون لحظه اونقدر نگران پسر بود که انگار اتفاقاتی که براشون افتاده بود رو فراموش کرده بود

"میخواستی باهات حرف بزنم،ببین دارم حرف میزنم. حالا چشم هات رو باز کن." اشک هاش جاری شدن

"هونی؟.. صدای من رو نمیشنوی؟!" دست سردش رو توی دوتا دست هاش گرفت و اشک های گرمش روی انگشت حلقه پسر ریخت.

"لطفا... چشم هات رو باز کن هون."

"جیک... برو عقب. باید گلوله رو دربیارم" ریموس که تا اون لحظه پشت در وایساده بود و به حرف های جیک گوش میداد تصمیم گرفت بره تو، هرچه زودتر اون مرد درمان میشد زودتر میتونست بفهمه ارتباطش با جیک چیه.

جیک لرزون از کنار تخت بلند شد و گذاشت ریموس به کارش برسه.

اولین کاری که ریموس کرد پاره کردن پیرهنش بود که باعث ترس بیشتر پسرک شد، کل بدنش خونی
بود و ذره ای از پوست سفیدش معلوم نبود.جیک داشت نگاهش رو روی بدنش میچرخوند که چشمش به زنجیردور گردن پسر افتاد که حلقه طلایی رنگی ازش آویزون بود.
اون حلقه ازدواجشون بود، سونگهون اون رو نگه داشته بود و دور گردنش انداخته بود. جایی که دقیقا حلقه
روی قلبش می‌خورد.

اشک هاش بیشتر از قبل جاری شدن و ترس وجودش بیشتر شد، اگر اتفاقی برای سونگهون میوفتاد و جیک هنوز حرف هاش رو بهش نزده بود چی؟ یا سونگهون هنوز حرف هایی که میخواست بزنه رو نزده بود؟

"نترس. الان گلوله رو در میارم، بعدش هم فقط به خودش و توان بدنش بستگی داره. ولی زنده میمونه."

ریموس بعد از پانسمان کردن زخم گلوله بلند شد و دست های جیک رو گرفت.

"یه کم استراحت کن، وگرنه از پا میوفتی."

جیک نگاهش رو از سونگهون گرفت و به صورت نگران ریموس داد.

"میشه... اینجا بمونم؟! استراحت میکنم، ولی اینجا."

لحن پسر اونقدر پر از خواهش بود که ریموس برخلاف چیزی که عقلش حکم می‌کرد قبول کرد و گذاشت جیک اونجا بمونه.

جیک بعد از رفتن ریموس روی زانوش هاش فرو اومد و درحالی که سرش رو توی بازوی سونگهون مخفی کرده بود دوباره شروع به اشک ریختن کرد.

"اگر تو بری، من دیگه فرصت اینکه دوباره بهت نگاه کنم رو پیدا نمیکنم. فقط بیدار شو...
قول میدم ببخشمت هون. اگر این کار رو کردی تا ببینی من میبخشمت یا نه لطفا بدون که من تو رو بخشیدم. همین الان که هردوتامون تنها تو این اتاقیم تو رو بخشیدم! چشم هات رو باز کن و بزار ببینمت."

موهاش رو نوازش کرد

"اینجوری دیدنت اذیتم میکنه هون، میخواستم بعد از رفتنم خوشحال باشی و حتی ذره ای درد احساس نکنی. نکنه این شگرد آخرت برای نابود کردنمه؟! نمیخوای که با گرفتن خودت از زندگی من رو نابود کنی عزیزترین؟!"

جیک اونقدر با سونگهون بی هوش حرف زد که همونجا، روی اون تخت درحالی که دست هاش رو گرفته بود به خواب رفت.

"جیک؟... بیدار شو! باید پانسمانش رو عوض کنم." صدای آشنایی تو گوشش پیچید و چشم های سرخ و ورم کرده اش رو باز کرد و ریموس رو دید که بالای سرش وایساده، وقتی یادش اومد چی شده نگاهش رو به سونگهون داد و بازهم با صورت بی هوشش رو به رو شد.

"بلند شو و برو بیرون. اون پسری که اوردتش اومده و میگه میخواد باهات حرف بزنه."

جیک یادش اومد که دیشب جونگوون بعد از اینکه مطمئن شد سونگهون دست اون دو نفر امنه رفته بود.

جیک سرش رو تکون داد و بلند شد ولی بعد از لحظه ای چشم هاش سیاهی رفت، اگر ریموس نگرفته بودتش ممکن بود به زمین بخوره

"اونقدر گریه کردی که اینطوری شدی، برو بیرون یه چیزی هم بخور." گفت و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.



 



"خب پس یعنی از داخل خودتون یه جاسوس دارید که این بلا رو سرش اورده؟!"

جیک درحالی که داشت قهوه می‌خورد پرسید.

"آره و خب از اونجایی که جاسوسه نمیتونستم ببرمش پیش خودم و جی."

جیک سرش رو تکون داد.

"اون تو ماموریت نبود، یعنی نه تا اونجایی که من خبر دارم. رفته بود ساحل گفته بود میرم برف ببینم‌"

هر حرف پسر جیک رو بیشتر از موقعیتی که توش بودن میترسوند.

"سونگهون از اون شب مثل یه مرده زندگی میکنه. هر روز فقط الکل میخوره و تو خونتون میمونه."

خونشون، چند وقت بود که جیک اونجا نرفته بود؟

"  ماموریت ها رو هم انجام نمیده، با آلوین هم قطع
ارتباط کرده. این روز ها حتی نمیذاره کسی خونه رو تمیز کنه تا یاد تو از خونه پاک بشه. بعضی وقت ها هم میره بار و دعوا میکنه یا شاید هم مست به تو زنگ بزنه بزنه."
پس اونی که گوشی رو گرفت جونگوون بود.

جونگوون میخواست با این حرف ها به کجا برسه؟ میخواست بهش ثابت کنه که سونگهون هنوز دوستش داشت؟

" وظیفه من نیست این ها رو بهت بگم، ولی فکر کردم باید بدونی. هر وقت بیدار شد با همون شماره ای که باهاش بهت زنگ زدم بهم خبر بده."

بعد از رفتن جونگوون، جیک همونجا نشست و حرف هاش رو توی ذهنش مرور کرد. یعنی اینقدر سونگهون از نبودش درد کشیده؟ اگر اینقدر دوستش داشت پس چرا اون کار ها رو انجام
داد؟

تو افکار خودش غرق شده بود که احساس کرد کسی پتویی رو شونه هاش انداخته. نیازی نبود سرش رو برگردونه تا متوجه بشه اون ریموسه.

"حالش چطوره؟"

"خوبه، کم کم دیگه باید بیدار بشه. خودت چطوری عزیزم؟"

جیک سرش رو به دست پسر تکیه داد و اهی کشید.

"خوبم. فکر کنم که خوبم، نمیدونم باید چه احساسی داشته باشم."

ریموس مبل رو دور زد، کنار جیک نشست و اون رو تو آغوشش کشید.

"مجبور نیستی الان احساساتت رو جمع و جور کنی، میتونی صبر کنی تا حالش بهتر بشه. اون موقع تصمیم گرفتن عاقلانه تره"

جیک خودش رو بیشتر تو آغوش مرد جا داد.برعکس سرمای سوزان علاقه مردی که تو اتاق بیهوش خوابیده بود، علاقه ریموس گرم و مهربون بود.
غافل از اینکه مرد تو اتاق بیهوش نبود.




Report Page