.Everything.

.Everything.

SunBleachedIvy

00:18

Song of the chapter: Never Let me go_ Florence + the machine



"سونگهون..."  حرفش با فرو رفتن مرد تو آغوشش قطع شد و باعث شد جیک چند قدم عقب بره.

سرش روی شونه جیک قرار داشت و هرچقدر جیک تکونش میداد بیدار نمیشد، بدنش کرخت و بی جون بود. انگاری که چند ماه بود نخوابیده بود.

اینقدر بدن مرد روی شونه هاش سنگینی می‌کرد که جیک احساس می‌کرد هرلحظه ممکنه به عقب بیوفته سونگهون سنگین تر شده بود؟ یا خودش لاغر تر شده بود؟

با هر سختی که بود مرد رو داخل آورد و روی کاناپه انداخت، همونجا روی زمین نشست.

به صورت سفیدش نگاه کرد، رنگش پریده بود و زخم های صورتش خیلی به چشم میومدن. جیک میتونست از زیر کتش نقطه های قرمزی رو روی تیشرت سفیدش ببینه.
یعنی دعوا کرده بود؟ با خودش فکر کرد.
می خواست بلند بشه و افکارش رو منسجم کنه که دستی مچش رو محکم گرفت.
"نرو..." مرد ضعیف زمزمه کرد و صورت جیک به سمتش برگشت.
"نمیزارم بری" جیک رو به خودش نزدیک تر کرد.

جیک دستش رو روی پیشونیش مرد گذاشت و فهمید که تب داره.

"تب داری برای همین داری هذیون میگی. میخوام برم برات آب بیارم، ولم کن" ولی سونگهون انگار اونقدر از شنیدن صدای جیک سرخوش بود که نه تنها دست پسر رو ول نکرد، بلکه انگشت هاش رو محکم تر دور دستش حلقه کرد و جیک مجبور شد دستش رو با استفاده از بیشترین توان خودش‌ از دست مرد بیرون بکشه.

هرچیزی که فکر می‌کرد ممکنه حال پسر رو بهتر کنه آورد و روی میز گذاشت و حدود یک ساعت مشغول تیمار کردن مرد بود. ولی دوست نداشت نه به زخم های بدنش فکر
کنه نه اون ها رو درمان کنه.
بعد از اینکه مطمئن شد تبش کمی پایین اومده همونجا درحالی که سرش رو روی مبل کنار بازوی سونگهون گداشته بود به خواب رفت و تا زمانی که انگشت های سردی رو روی موهاش احساس نکرده بود بیدار نشد.
چشم هاش رو باز کرد و دید سونگهون روی مبل نشست و داره نوازشش میکنه. جیک خودش رو عقب کشید و بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد.

" نمیخوای چیزی‌ بهم بگی؟"

جوابی نداد.

"حتی قرار نیست ازم بخوای برم گورم رو گم و کنم دیگه
برنگردم؟!"

هرحرفی که سونگهون میزد، جیک طوری رفتار میکرد که انگاری صداش رو نمیشنوه و به کارش ادامه داد.
اینقدر این بی توجهی ادامه یافت که جیک اصلا نفهمید چطور مرد از جاش بلند شد و پشت سرش حاضر شد، جوری که وقتی جیک برگشت و مرد رو جلوی خودش دید
اونقدرشوکه شد که چند قدم عقب رفت و اگر مرد کمرش رو نگرفته بود به زمین می‌خورد.
جیک لحظه ای با چشم های لرزونش به صورت پسر نگاه کرد، دست های سرد سونگهون که روی بدن گرمش نشسته بودن لرزش بدنش رو بیشتر کرد.

"ول...کن.." سعی کرد دست مرد رو از روی کمرش برداره.

" باهام حرف بزن جیکی حتی اگر قراره خشم و دردت رو روی من خالی کنی بکن، ولی سر من فریاد بزن حتی اگر میخوای بهم مشت بزن یا از خونه پرتم کن بیرون فقط لطفا یک کاری بکن ، اینطوری طوری رفتار نکن انگاری که هیچ وقت نبودم"

اشک تمام وجودش رو فرا گرفت و با تمام رمقی که داشت مرد رو به عقب هل داد

"انگاری هیچ وقت نبودی؟! اشتباه فکر نکن من اینطوری رفتار نمیکنم. تو واقعا هیچ وقت نبودی! همش دروغ بود، یا یادت رفته؟! میخوای یادت بیارم؟"

یقه تیشرت سفید مرد رو گرفت

" تو برای نابود کردن خانواده‌ من بهم نزدیک شدی و باهام ازدواج کردی، طوری رفتار کردی انگاری من رو دوست داری درحالی که تمام مدت قصدت چیز دیگه
ای‌ بود. میخوای باهات حرف بزنم؟! بیا دارم باهات حرف میزنم! دارم رنج هایی که به جونم انداختی رو یادت میارم. و فقط منظورم اون شب نیست سونگهون! تو از همون اول به من دروغ گفتی‌.. کله زمانی که ما باهم بودیم رو دروغ میگفتی."

تو صورتش فریاد زد و بعدش از شدت گریه دست هاش روی یقه مرد شل شد

"الان برای چی برگشتی؟... اومدی چی رو ببری؟... از من و خانواده ام چیزی نمونده که بخوای نابود کنی. اگر هم میخوای من رو نابود کنی بدون قبلا این کار رو با موفقیت انجام دادی ولی اگر هنوز قلبت راضی نیست. من اینجا بی دفاع جلوی تو وایستادم و تو یه تفنگ داری."

سونگهون که تا اون موقع سرش پایین بود با ترس سرش رو بالا آورد.

"هرکاری دوست داری بکن." اونقدر ضعیف زمزمه کرد که سونگهون فکر کرد این آدمی که جلوش وایساده و اینطور داره اشک میریزه جیک نیست.

نمیخواست باور کنه که اون این بلا رو سر جیک آورده.

که اون باعث شده پسر اینقدر ضعیف، لاغر و ناتوان بشه. هیچ چیزی جز شرمندگی و نگرانی تو خون هاش جریان نداشت.

"جیک..."

"برو، اگر نمیخوای کاری بکنی پس برو. از اون در برو بیرون، همین که تا اینجا آوردمت خیلی اذیت شدم."

پسر هنوز مثل قبلا صادق بود.

" باشه. از این در میرم بیرون، ولی قرار نیست همینجوری ولت کنم و برم."

"قبلا هم ول کردی.. لعنتی تو اصلا من رو دوست نداشتی!"

" دوستت نداشتم؟! آره دوستت نداشتم من هنوز دوست دارم!"

همون حرفی که جیک از شنیدنش ترس داشت، اینکه سونگهون اون رو دوست داره.

"خب پس چرا اون کار ها رو کردی سونگهون؟! بگو!"

سونگهون کاری جز اینکه سرش رو بندازه بلد نبود، اونقدر جلوی جیک خجالت زده و شرمنده بود که هنوز به خودش اجازه نداد بود تو چشم های زلال پسر نگاه کنه.

جیک بهش خندید

"حتی نمیتونی بهم نگاه کنی! بعد اومدی پیشم برای چی؟"

سونگهون حرفی نداشت که بهش بزنه، میدونست چرا اومده بود اونجا. به خاطر جیک. باید اون رو میدید ولی خب به چه حقی؟ اون چه نقشی تو زندگی پسر داشت که این موقع شب مست و کتک خورده جلوی درش ظاهر بشه.

"برو بیرون. دوست ندارم وقتی زخمی و تب کرده ای از خونه پرتت کنم بیرون."

سونگهون بدون هیچ حرفی رفت، جیک همونجایی که وایساده بود روی زمین خورد و شروع به گریه کردن کرد

چرا نمیتونست مرد رو درک کنه؟! چرا اون مرد نمیتونست جیک رو درک کنه؟!

بعد از اون شیش ماه این اولین باری که به احساساتش اجازه میداد خودشون رو نشون بدن، زانوهاش رو بغل کرد و سرش رو روی دست هاش گذاشت.

بارون به شیشه می‌خورد و جیک بی صدا گریه می‌کرد. اونقدر درد روحش زیاد بود که تنها صدایی که ازش‌ بیرون میومد، حرفی هاش بود با مردی که دیگه تو خونه نبود. ولی میتونست صدای جیک رو از بیرون خونه بشنوه.




Report Page