.Everything.

.Everything.

SunBleachedIvy

00:14

Song of the chapter: Jigsaw falling into place__Radio Head




صدایی که از پشت سرش اومد خون رو توی رگ هاش یخ زد. جیک کاملا بیدار نبود ولی اونقدری هوشیار بود که بتونه اتفاقات دور و برش رو برانداز کنه.
"برای کی کار میکنی؟"
"باورت بشه یا نه این دفعه برای هیچکس. نمیدونم یادت میاد یا نه؟ ولی تو مسئول منفجر شدن جایی بودی که پسر آلوین هم اونجا بود درسته؟" سعی می کرد به جیک توجه نکنه و بذاره خودش همه چیز رو متوجه بشه، حرف زدن اون فقط اوضاع رو بدتر میکرد.
چشم های مرد گرد شده بود و نفس هاش تند.
"من.... نمیدونستم که پسر اون اونجاست."
سونگهون شونه هاش رو بالا انداخت
" این دیگه به من ربطی نداره، من فرستاده شدم تا تو رو بکشم."
شیم به سمتش هجوم آورد.
" خب پس جیک اینجا چی میگه؟! ها؟!"
" طوری رفتار نکن انگاری پدر نمونه سالی، همونقدری که من قراره بهش آسیب بزنم تو از قبل بهش آسیب زدی. بعدش هم من که نگفتم فقط قراره بکشم." گفت و تفنگ دستش که متعلق به شیم بود رو تکون داد که باعث شد دست های شیم روی یقه اش شل بشه.
"من تو رو میکشم و طوری صحنه سازی میکنم که انگاری خودکشی کردی به خاطر از دست دادن اموالت و خشونت هایی که در حق پسرت کرده بودی بهت برگشت و تو خودت رو کشتی."
" هنوز بودن جیک رو توضیح نمیده"
سونگهون هم دقیق نمیدونست چرا جیک باید اونجا می‌ بود. غافل از اینکه جیک داشت کل مدت اون دو نفر رو نگاه می‌کرد.
" که نشون بده خیلی بیشتر خودکشی بوده؟ گوش کن شیم من وقت ندارم هر لحظه ممکنه جیک بیدار بشه و نمیخوام من رو ببینه. پس حرف های آخرت رو بزن تا من هم گلوله رو خالی کنم. حله؟"
شیم چند قدم عقب رفت.
" فکر کردی به همین راحتیه؟ من تو رو میکشم قبل از اینکه بذارم دستت بهم برسه."
" به دور و برتون نگاه کنید آقای شیم، شما راه فراری ندارید. جسد شما از اینجا بیرون میره"
" جیک بیداره." شیم اون لحظه از برگ برنده اش استفاده کرد و حواس سونگهون رو به جیکی که با چشم های اشکی و ترسیده بهش خیره شده بود پرت کرد.
برای اولین بار تو کارش سونگهون نمیدونست چطوری موقعیت رو مدیریت کنه وقتی شیم بهش هجوم آورد و بهش مشت زد متوجه نشد.
" توی عوضی! فقط به خاطر اینکه بتونی من رو بکشی به پسرم نزدیک شدی!"
شیم میگفت و بهش مشت میزد ولی هیچ صدایی از جیک نمیومد، انگاری این درد اینقدر زیاد بود که زبونش بریده شده بود.
سونگهون به خودش اومد و مرد رو به جلو پرت کرد و پاش رو روی قفسه سینه اش گذاشت.
"صدات در نیاد! خوشم نمیاد وقتی گنده گوزی میکنین"
تفنگ رو جلوی صورت مرد قرار داد
" اگر حرفی داری‌ بزن، این دفعه دیگه واقعا اجازه نمیدم بری"
" وقتی من رو کشتی؟ میتونی با عذاب وجدان کسی که اونجا دست هاش رو بستی زندگی کنی؟ فکر میکنی اون دیگه تو چشم هات نگاه میکنه وقتی کل زندگیش رو نابود کردی؟ تو با این کار بیشتر از همه خودت رو نابود کردی، آقای هوفمن. حتی اگر جیک هم تو رو ببخشه خودت دیگه نمیتونی خودت رو ببخشی"
گلوله رو رها کرد، خون توی صورتش پاشید و فریاد جیک توی طبقه پیچید.
سونگهون چند ثانیه به صورت شیم که خون از پیشونینش بیرون میومد خیره شده بود و بعد به جیکی که داشت ترسیده گریه می‌کرد برگشت.
با هر قدمی که سونگهون به سمتش برمیداشت، جیک بیشتر تو خودش  و دیوار فرو می‌رفت.
سونگهون جلوش زانو و دستش رو بالا کرد که جیک صورتش رو رو چرخوند.
اون الان ازش ترسیده بود؟

با شک و تردید انگشت شصتش رو روی گونه های جیک گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد.
"به... من دست نزن!" تقریبا فریاد زد
لب هاش رو گاز گرفت
"نمیخوای بازت کنم؟"
" ترجیح میدم همین جا بمیرم تا تو بهم کمک برسونی."
با چشم های لرزونش به چشم های توخالی سونگهون نگاه کرد.
" چطوری تونستی؟ کشتن پدرم به کنار. من رو گول زدی؟! تمام مدت وانمود کردی که من رو دوست داری که چی؟! بتونی پدرم رو بکشی و زندگیم رو نابود کنی؟"
سونگهون با چاقو داشت طناب دور دست هاش رو باز میکرد
" حتی لحظه ای احساسی پیدا نکردی؟"
دست سونگهون روی طناب خشک شد ولی چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. بعد از اینکه دست هاش رو باز کرد جیک با مشت هاش به سینه اش هجوم آورد، سعی داشت درد و رنجش رو اینجوری سر باعث و بانیش خالی کنه ولی انگار تلاش هاش کافی نبود چون سونگهون اون رو تو آغوش خودش کشید و فقط ازش معذرت خواهی کرد.
" ازت متنفرم"
" میدونم عزیزم، میدونم."
جیک مشت هاش رو به پسر میزد درحالی که تو آغوشش از دست خودش اشک می‌ریخت.
"ولم کن.." خودش رو از آغوش مرد بیرون کشید
" برو! حالا که کارت رو انجام دادی."
چشم هاش لحظه ای پیش پر از درد بود و الان پر از نفرت و ترس.
"امیدوارم دیگه هرگز همدیگرو نمیبینم، آقای پارک."
جیک برخلاف خواسته قلبیش آرزو کرد و سونگهون با قلبی متاسف تا اول پله ها رفت ولی پایین نرفت.
تا الان مردمی که پایین بودن باید متوجه صدای گلوله و نبودن جیک و پدرش میشدن. همینطور هم سونگهون میدونست که اثر دارو هنوز کامل از بین نرفته، یعنی همین لحظه ها بود که جیک اونقدری گریه و فریاد بزنه که از هوش بره اونجا نشست و به گریه های آروم جیک بالای سر پدرش گوش کرد. معذرت خواهی میکرد و می‌گفت باید بهتر میدونست تا به اون اعتماد نکنه تا وقتی که صدای گریه هاش دیگه نیومد و سونگهون متوجه شد که اون از هوش رفته گوشیش رو از توی جیبش در آورد و به آلوین زنگ زد.
" کار تموم شد. الان به صورت ناشناس گزارشش رو میدم."
کمی مکث کرد
"بعد از این من دیگه نیستم. اسم اون مرد هم برای خودت نگه دار"
سیم کارت رو دور انداخت و با شماره ای ناشناس به پلیس زنگ زد.
" اینجا یک نفر خودکشی کرده یکی هم کنارش بیهوش افتاده لطفا کمک بفرستید"
رفت دم پنجره و گوشیش رو از پنجره به پایین پرتاب کرد. برای آخرین بار نگاهی به صورت جیک انداخت و از اونجا رفت، طوری که انگاری هیچ وقت نبوده.




Report Page