. Everything.
SunBleachedIvy00:12
Song of the chapter: snow on the beach_ Taylor swift/Purple rain_ prince and the revolution
هنوز خورشید طلوع نکرده بود پنجره باز بود و قطرات بارون یکی پس از دیگری وارد خونه میشدن.
سونگهون روی صندلی نشسته بود و به نقطه ای خیر شده بود، به ساعت که پنج و سیزده دقیقه صبح و تاریخ رو بیست ششم آپریل نشون میداد
امروز روز آخرشون بود، روز اخری که سونگهون میتونست بدون هیچ عذاب وجدانی جیک رو در آغوش بگیره یا باهاش حرف بزنه و یک مکالمه عادی داشته باشه.
هیچ ایده ای از اینکه بعد از فردا شب چه بلایی قراره سرشون بیاد نداشت، دلش نمیخواست امروز تموم بشه.
"هون.. چرا بیداری؟"
صدای جیک که از پله ها پایین میومد اون رو تا پایین ترین طبقه جهنم کشید.
"داره بارون میاد، اومدم بارون رو تماشا کنم"
جیک هومی کشید و خودش رو سونگهون تکیه داد
" بگو بیینم هون، اگر بخوام اینجا همینطوری که بهت تکیه دادم بخوابم. مشکلی پیش میاد؟"
سونگهون دستش رو روی موهای جیک کشید
"نه. خودت چرا بیداری؟!"
"برای آخرین بار پایان نامه رو تمرین کردم که فردا قبل از مهمونی دفاع کنم."
جیک یک دفعه از جا پرید
"یادم رفته بود! هون فردا شب مهمونی سالانه پدر و مادر منه و خب ما هم طبیعتا باید بریم. فکر کنم تو خودت به عنوان تاجر دعوت شدی."
" میدونم که مهمونیه جیکی، آلوین بهم گفت."
سونگهون جواب های کوتاه و سردی میداد.
" چیزی شده؟ احساس میکنم زیاد تو خودتی؟"
چشم هاش رو بهم فشرد، جیک میتونست تا عمیق ترین نقطه روحش رو ببینه.
"نه فقط، نیاز به یه روز استراحت دارم میدونی؟ این همه کار رو انجام دادم احساس میکنم تو یه قفس بودم"
"منم همینطور."
سونگهون نگاهی بهش انداخت
" کجا دلت میخواد بری؟"
جیک جا خورد
"چی؟"
"کجا دلت میخواد بری جه یونا؟ چیکار دوست داری بکنی؟ بیا همه رو امروز انجام بدیم"
"واو هونی. فکر نمیکردم از این جور چیز ها هم بلد باشی، اگر کاملا به انتخاب منه. امروز قراره برف بیاد پس بیا بریم دریا"
"چی؟!"
جیک چند بار پلک زد.
"تا حالا موقع برف به ساحل نرفتی؟! وای هون مثل جادو میمونه. چیزه ای که تو عمرت فراموش نمیکنی"
" اگر اینجوری که تو میگی هست خب باشه. بیا بریم"
جیک خودش رو تو بغل سونگهون و انداخت و همونجا تا طلوع صبح به خواب رفت.
" تو مطمئنی قراره برف بیاد شیم؟ یک دفعه نریم اون جا مثل ساحل و دریای همیشگی باشه"
هون درحالی که جیک داشت براش شال گردن می پیچید غر زد.
" وای پارک سونگهون چقدر غر میزنی! نمیتونی به همسرت اعتماد کنی؟ نه من مطمئنم. تازه این رو هم مطمئنم که کمتر کسی موقع برف میره ساحل پس فقط من و توئیم"
جیک دستش رو گرفت و نگاهی به چشم هاش انداخت.
" چشم هات خیلی پاک و زلاله هون، آدم از نگاه کردن بهشون خسته نمیشه"
هر ثانیه که از بیشتر از اون روز می گذشت سونگهون بدتر و بدتر میشد، هر حرف محبت آمیزی که از دهن اون پسر بیرون میومد اون رو بیشتر میترسوند.
جیک از چیزی خبر نداشت ولی چرا امروز داشت بیشتر از حالت عادی بهش محبت میکرد؟
شاید هم سونگهون داشت این محبت ها رو بیشتر میدید؟
" خب بریم. ممکنه برف ها آب بشه" سونگهون برای اینکه مجبور نشه به مکالمه ادامه بده گفت
"داریم میریم ساحل، اونجا برفی آب نمیشه باهوش"
برف از وقتی که اون دو نفر تو راه بودن شروع شده بود و جیک از اونجایی که میدونست سونگهون برف رو خیلی دوست داره بهش پیشنهاد کرد که اون رانندگی کنه تا سونگهون بتونه از برف لذت ببره.
پیشنهادی که سونگهون با خوشحالی قبول کرد.
"میگم، چقدر دیگه میرسیم هون؟" جیک درحالی که داشت بیرون رو نگاه میکرد و حواسش اصلا به رانندگی نبود پرسید.
"تقریبا دیگه باید برسی.."
حرفش با مشتی که تو بازوش خورد قطع شد
" هون! اونجا رو نگاه کن ببینن! ساحله که داره برف میاد!"
"میبینم جه یونا، ولی سعی کن حواست به رانندگیت باشه وگرنه نه برف رو میبینی نه میتونی نظریه نخیت رو توضیح بدی"
جیک نگاهی بهش انداخت و سونگهون فقط بهش خندید.
دونه های برف از آسمون میومدن ولی روی ساحل نمینشست انگاری فقط وجود داشتن تا جیک بتونه اون ها با چشم هاش بیینه.
" خب نظرت چیه؟"
" قشنگه، عجیبه اما خیلی قشنگه"
جیک روی شن نشست و به جای کنارش اشاره کرد تا اون هم کنارش بشینه. اون دو از صدای موج های دریا و سکوت بارش برف در کنار هم لذت میبردن
"دوستت دارم. من همونطوری که این دونه ها برف ساکت و آروم توی دریا میوفتن برای تو افتادم، جه یونا." سونگهون وقتی نگاهش به پایان دریا بود گفت
" منم مثل اون دریا که دونه های برف رو آروم ولی با شدت احساس میکنه ورود تو رو به زندگی خودم احساس کردم هون. تو مثل این دونه های برف که تا قعر دریا میرن، تا عمیق ترین نقطه قلب من رفتی"
"میدونی جیک، من تا حالا هیچ کس رو اینقدر نزدیک احساس نکرده بودم هیچ وقت نمیخوام برات غمی ایجاد کنم، برات هیچ دردی ایجاد کنم فقط دوست دارم تو رو اینجا ببینم تو همین حالت که داری از این منظره لذت میبری. من هیچ وقت دلم نمیخواد یه عاشق کوتاه مدت باشم. دوست ندارم تو رو از زندگیت بدزدم"
جیک با دست هاش صورتش رو نوازش کرد.
" تو هیچ وقت عاشق کوتاه مدت نبودی، تو اول بهترین دوست منی بعدش معشوق من هون. این جور فکر ها رو به خودت نده، من و تو الان زیر بارش برف وایسادیم و هر
دونه برف که به من میخوره بهم نشون میده چقدر بیشتر عاشق تو هستم. منم فقط دوست دارم تو رو وقتی که نشستی و به بارون خیره شدی ببینم، تو من رو از زندگیم نمیدزدی تو جزو زندگی منی"
سونگهون صورتش رو به دست های جیک تیکه داد و بوسه ای رو کف دستش گذاشت.
" اگر خوب نیستی، میخوای بریم خونه هون؟"
لحن محبت آمیز جیک باعث شد سنگر آخر سونگهون شکست بشه و روی شونه جیک شروع به گریه
کردن کنه.
جیک در حالی که نمیدونست دلیل گریه کردن های سونگهون چیه فقط اون رو در آغوش گرفت بود و نوازشش میکرد.
"اشکالی نداره هون، هرچقدر دلت میخواد گریه کن. گریه هات از شونه من جای دیگه ای نمیره"
دست های سونگهون دورش محکم تر شد
" ببخشید جیک، ببخشید"
"چیزی برای بخشیدن وجود نداره عزیزترین."
الان وجود نداشت.
"هروقت حالت بهتر شد بیا بریم عزیزترینم باشه؟ بیا بریم خونه."
سونگهون اشک هاش رو پاک کرد.
" جیک، من هرگز قرار نیست خودم رو ببخشم ولی میخوام تو من رو ببخشی"
حرف هاش جیک رو گیج میکرد
" من نمیفهمم هون، چی رو ببخشم؟"
سونگهون بوسه ای روی پیشونیش گذاشت
"مهم نیست. خودت رو نگران نکن"
تو راه برگشت به خونه، هیچ کدومشون حرف زیادی نمیزدن فقط جیک آهنگ گذاشته بود و آروم به بیرون خیره شده بود
" جیکی، چیزی میخوای؟"
جوابی نگرفت، صورتش رو برگردوند و دید که جیک آروم خوابیده صدای آهنگ رو کم کرد و به سمت خونشون رفت.
" الان باید بلندت کنم ببرمت؟"
ولی جیک انگاری نمیخواست بیدار بشه.
جیک رو روی تخت گذاشت و کنارش خوابید.
" قبل از شناختن تو هم من کسی رو دوست داشتم ولی بعد از تو فهمیدم عشق پیروزی نیست، عشق شکستی و سردیه. مراقب خودت باش جیکی، وقتی من رفتم و تو تنها شدی. منم از دور ازت مراقبت میکنم باشه؟ نمیزارم کسی ضربه ای بدتر از خودم بهت بزنه."
حرف هاش مزه درد میداد، اون باید میخوابید چون میخواست فردا آدم بکشه ولی دیگه قرار نبود فردا شب .رو کنار اون باشه