.Everything.

.Everything.

SunBleachedIvy

00:07

Song of the chapter: I'll believe in anything_ Wolf parade




 
بعد از اون بوسه جو بینشون کمی معذب بود، راجعش حرف نزده نبودن چون جیک اون موقع تو وضعیت خوبی قرار نداشت اما بعد از گدشت چند روز باز هم همدیگرو نادید گرفتن.

هردوشون از دیگری خوششون میومد و اگر جیک الان
با سونگهون ازدواج نکرده بود ازش میخواست تا باهاش سر قرار بیاد. ولی خب حیف که نمیتونست این کار رو بکنه.

"من نمیفهم!‌ اون همسر توعه. برو راحت بهش
بگو که بیا بریم بیرون من ازت خوشم میاد!" نیکی درحالی کتاب هاش رو توی کیفش میذاشت گفت

"آخه تو چه کسی رو دیدی که بعد از ازدواج از همسرش خوشش بیاد؟!"

نیکی شونه هاش رو بالا انداخت

" من نمیدونم جیک. به نظر من که استرس داری
و داری بهانه میاری، تو اون همه خودت رو جلوی هیسونگ خوار و ذلیل کردی! حالا برای کسی که نه تنها من بلکه سونو هم مطمئنه از تو خوشش میاد و همسرت هم هست اینجوری مسخره بازی در میاری؟!"

جیک کمی جا خورد.

" خیلی خب حالا، نیازی نبود از کار هایی که برای هیسونگ کردم حرف بزنی."

" چرا اتفاقا نیازه، تو اصلا کی اینقدر خجالتی شدی؟ برو و به اون مرتیکه بگو چه احساسی داری. همین امشب"

چشم هاش گرد شد

" امشب؟! چی برم بهش بگم؟ سونگهونا من ازت
خوشم میاد بیا با وجود اینکه ازدواج کردیم بریم سر قرار؟"

نیکی سرش رو تکون داد

" اره آفرین، همینقدر سر راست. گوش کن شیم
اگر نمیخوای کارهایی که برای هیسونگ کرده بودی رو به یادت بیارم. بهتره همین امشب کار رو راه بندازی"

جیک مشتی به شونه اش زد

" تو بچه عوضی! خیله خب باشه، سعی میکنم
امشب قضیه رو راست و ریست کنم."

  جیک تصمیم گرفت بود راه برگشت به خونه رو راه بره. تا فکر کنه که چطوری میتونه با سونگهون حرف بزنه و بهش راجب احساساتش بگه. جیک دوست داشت یک کار بزرگ انجام بده
ولی سونگهون هیسونگ نبود، جیک هم دیگه جیک قبلی نبود که فکر کنه هیسونگ اون شاهزاده سوار بر اسب سفید باشه.

باید مثل یک آدم بالغ احساساتش رو جمع و جور می‌کرد
و به سونگهون میگفت. پس زنگی بهش زد

"الو؟ میگم امشب اگر کارت زود تموم میشه بیا بریم یکم راه بریم."

سونگهون کاغذ ها رو روی میز گذاشت.

"راه بریم؟ چرا چیزی شده؟"

" نه گفتم همینجوری . بعد از اینکه کارت تموم شد راه بریم و یه قهوه ای بخوریم. میخوام باهات حرف بزنم."

سونگهون به صندلی تکیه داد.

"بیا بریم، کارم که تموم شد میام دنبالت"

بعد از قطع کردن تلفن دوباره برگه ها رو برداشت،
کل زندگی شیم هانسول و خانواده اش رو درآورده بودن و دنبال دلیلی میگشتن بتونن بعد از کشتنش کاری کنن اموالش مصادره بشه.

" جیک بود؟ چی میخواست؟"آلوین با کنجکاوی پرسید.

" میخواست ببینه میتونیم امشب بریم بیرون
یا نه.بهم نزدیک تر شدیم"

آلوین شروع به دست زدن کرد.

"آفرین! پارک سونگهون واقعا تو کارت خوبی،
البته که این ها همش به خاطر تعلیمات منه ولی باز هم بهت افتخار میکنم"

سونگهون فقط نگاهی بهش انداخت، آلوین فکر می‌کرد
کار های سونگهون برای اینکه جیک رو تو مشتش بگیره و راحت تر بتونن به هدفشون برسن.
اول هم قصد همین بود ولی هرچقدر بیشتر گذشت سونگهون دید که بودنش با جیک، کار هایی که برای اون انجام میده و کار هایی که با اون انجام میده. همه به خاطر خودش بود.

جیک برای اون مثل هوای تازه بود، مثل نور آفتاب
یک روز زمستونی.

جیک هم قلبش رو گرم می‌کرد هم روحش رو تازه می‌کرد.

" وایسا ببنیم هونا، تو که احساسی برای اون پسر پیدا نکردی؟" لحن آلوین جدی شد

" نه. همچین چیزی اصلا اتفاق نمیوفته."

سونگهون جدیدا زیاد دروغ میگفت، هم به جیک هم به
آلوین. خوبه که حداقل با خودش رو راست بود
و میدونست احساساتی برای جیک داره.

" خب پس، بیا یک بار دیگه نقشه رو مرور کنیم. نزدیک به دو ماه دیگه یعنی ۲۷ آپریل روز مهمونی سالانه خانواده شیمه برای شرکت و کارشون. تو اون مهمونی تو شیم رو میکشی و طوری صحنه سازی میکنی که خودکشی کرده، دلیل خودکشی چی بوده؟ تجارت غیر قانونی که به کار گرفته بود شکست می‌خوره و کل اموالش رو از دست میده به کی؟ من و تو اموالشون رو مصادره میکنیم و فلنگ رو می‌بندیم."

نقشه تمیزی بود، بالاخره نزدیک ده تا پونزده سال
روش فکر شده بود ولی این نقشه چند تا مشکل داشت که همشون به جیک برمیگشت.

چه اتفاقی قرار بود براش بیوفته؟ سونگهون چطوری
میخواست تو چشم های اون نگاه کنه؟ اصلا چه بلایی سر اون دوتا میومد؟

"قبوله. هنوز که تا بیست و هفتم آپریل دو ماه مونده، تا اون موقع چی؟"

" هیچی. هرکاری دوست داری بکن، ولی به اون پسر بیشتر از حد نیاز نزدیک نشو. حتی اگر هم شدی نباید هیچ آسیبی به نقشه بزنه. فهمیدی سونگهون؟ وگرنه حتی اسم اون مرد رو هم بهت نمیگم"

سونگهون چشم هاش رو چرخوند و از اتاق بیرون رفت.


" دوتا قهوه لطفا، یکیش با فلفل."

سونگهون بهش نگاه چپی انداخت

"فلفل؟! کی با قهوه فلفل میخوره؟"

" من. خیلی خوشمزه است اتفاقا باید امتحان
کنی. اما سونگهونا من ازت خواستم راه بریم چون فکر کردم باید راجب اون بوسه حرف بزنیم."

سونگهون سری تکون داد و با تشکری کوتاه قهوه ها
رو از مرد گرفت.

" من ازت خوشم میاد. به طور عاشقانه ای ازت
خوشم میاد، میخوام باهات قرار بذارم."

جیک حرفش رو سر و راست بدون هیچ مقدمه ای گفت.

سونگهون با چشم های گشاد شده و دهنی باز قهوه اش
رو بهش داد

"من.... حقیقتا اصلا فکر نمیکردم تو اینقدر
سر راست باشی"

جیک لبخنی زد.

" خب تو برای من مهمی، رابطه ای که با تو دارم برای من مهمه. نمیخوام هیچ گونه سوءتفاهمی پیش بیاد."

جیک لب هاش رو داخل دهنش کشید و منتظر جواب
سونگهون بود.

"منم ازت خوشم میاد، همونطوری که تو گفتی. ولی تو خیلی چیزی راجب گذشته من نمیدونی. فکر نمیکنی بهتره بدونی؟"

خبر داشتن جیک از گذشته سونگهون جزو نقشه اولیه
نبود.

" چطور میتونی هم زمان هم من رو خوشحال کنی
هم استرس بهم بدی؟"

جیک با خنده گفت

" جزو استعداد های مخفی منه"

جیک با سر انگشت هاش دست سونگهون رو نوازش کرد.

" هرچی که راجب گذشته میخوای بهم بگو، هرچی
هم که بخوای بهت میگم"

سونگهون جرعه ای از قهوه اش نوشید و شروع به
صحبت کردن کرد

"حدود ده سال پیش، من و خانواده ام. مثل هر خانواده
عادی زندگی می‌کردیم. البته یه کم از بقیه خانواده متفاوت بودیم. ثروتی که داشتیم، پدر من صاحب شرکتی بود که نسل اندر نسل بهش ارث رسیده بود"

"یک شب که داشت بارون میومد و ما تو کلبه
جنگلیمون بودیم. مادرم داشت غذا درست می‌کرد، من و پدرم هم داشتیم شطرنج بازی میکردیم که کسی در رو زد. خیلی عجیب بود، اون موقع شب وسط جنگل."

مکثی کرد و جیک دستش رو گرفت

" پدرم رفت که در رو باز کنه و آخرین کلماتی که به من گفت این بود که من میرم در رو باز میکنم هونا، تو اینجا پیش مامانت بمونم. لحظه ای بعد پدرم روی زمین بود و خون از قلبش بیرون می‌ریخت. اون مرد خیلی راحت داخل اومد و بدون توجه به فریاد های مادرم پاش رو روی سینه پدرم فشرد‌، تا مطمئن بشه اون مرده. بعدش هم گلوله ای تو سر مادرم خالی کرد، من نزدیک دو ساعت بالای سر اون دوتا وایسادم. تا وقتی زنگ زدم پلیس"

" اون موقع بود که آلوین من رو به فرزند خوندگی گرفت، اون وکیل شخصی خانوادمون بود."

با چشم های درخشان از اشکش به جیک نگاه کرد.

" اون مرد چی شد؟ تو چی شدی؟"

" من رفتم آلمان تا حدود دو سال پیش، اون مرد رو هم پیدا نکردن. یعنی احتمال میدن توسط یکی از رقیب های پدرم استخدام شده بود. چون خیلی حرفه ای بود"

جیک بدون هیچ حرفی سونگهون رو در آغوش گرفت

"هون من، عزیزترینم. معلوم نیست چقدر درد کشیدی،
درد من در برابر تو مثل یه قطره آب در مقایسه تمام اقیانوس های این دنیاست.  ولی من دیگه نمی‌ذارم درد بکشی باشه؟ ازت حفاظت میکنم و نمی‌ذارم هیچ آسیبی بیینی"

سونگهون لبخندی زد و بوسه ای روی دست جیک گداشت.

" این که تو من رو دوست داری، بزرگ ترین سپریه که من تو عمرم میتونم داشته باشم"

جیک احساس می‌کرد میتونه تو چشم های آسمون پر
ستاره سونگهون غرق بشه، سونگهون هم احساس می‌کرد میتونه تو چشم هایی که مثل یک تنه درخت بودن خودش رو زندانی کنه.

" جیکی، دلم میخواد ببوسمت‌ ولی نمیدونم
اجازه اش رو دارم یا نه."

جیک لب هاش رو روی لب های اون گذاشت

"معلومه که داری. من و تو الان دوست پسر
همدیگه ایم"

سونگهون بهش نگاهی تاسف آوری انداخت.

" ما باهم ازدواج کردیم، شیم جیک. دوست پسر چی؟ تو همسر منی!"


Report Page