Everything

Everything

SunBleachedIvy

00:04

Song of the chapter: A close friend_ James newton Howard




  همه جا یا سفید بود یا با گل تزئین شده بود و سونگهون ممکن بود هرلحظه از استرس فرار کنه.

یه کشیش به پدر و مادر جیک گفته بود که شگون نداره دو نفر قبل از ازدواجشون  تو روز ازدواج همدیگرو ببینن و این برای سونگهونی که اصلا یادش رفت بود دینش چیه خیلی عجیب بود.

از کجا کشیش پیدا کردن؟

اصلا‌ مگه کشیشی هست که با همجنسگرایی مشکلی نداشته باشه؟

سونگهون همینجوری داشت تو اتاق رژه می رفت و خود خوری می‌کرد، جوری که حتی وقتی یک مستخدم

وارد اتاق شد متوجه اش نشد.

اونقدر متوجه اش نشد که مستخدم مجبور شد اسمش رو داد بزنه.

"آقای پارک!"

به سرعت صورتش رو برگردوند.

"بله؟! صدام زدین؟ ببخشید خیلی تو افکار خودم غرق بودم"

مستخدم یک تیکه کاغذ بهش داد

"این رو اقای‌ شیم دادن، گفتن بدم به شما."

سری تکون داد و برکه رو باز کرد

"سونگهون،

میدونم الان خیلی استرس داری شاید هم کمی ترسیدی ولی اصلا نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته. مثل آب خوردن این مراسم رو پشت سر میذاریم. و قول میدم اگر اونجا تپق زد بهت نخندم

_شیم جیک"

سونگهون بعد از خوندن متنی که جیک براش نوشته بود کمی آروم شد، نمیدونست چه چیزی‌ راجب اون پسر وجود داشت که بهش آرامش میداد از همون روز اول انگاری جیک یه اقیانوس ارام بود که سونگهون رو به غرق شدن دعوت می‌کرد.

کاغد رو تو جیبش گذاشت و بار دیگه جلوی آینه خودش رو نگاه کرد زیبا تر از همیشه به نظر می‌رسید برخلاف درونش که الان کثیف تر از همیشه بود ولی الان زمان اینجور افکار نبود.

"قربان؟ وقتشه."

سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت

از بین همه ی مهمان ها فقط چند نفر رو خودش میشناخت، جی و جونگوون که همکاراش و تنها دوست هاش بودن. آلوین هم که حساب نمیشد چون اون به عنوان قیمش اینجا بود.

بعد ازاینکه احترامش رو به پدر و مادر جیک ادا کرد، سر جای خودش صبر کرد تا جیک بیاد و اون از هرچیزی که تو تصور سونگهون بود زیبا تر شده بود، البته جیک همیشه زیبا بود ولی روز مراسم بیشتر از همیشه زیبا شده بود.

کت و شلوار مشکی که پوشیده بود خیلی به تن و پوست سفیدش میومد و گل هایی که تو کتش گذاشته بود با گل های سونگهون باهم ست بودند.

از دور برای سونگهون دستی تکون داد و آروم جلوش وایساد.

"چقدر جذاب شدی" لب زد، جوری که خودش و سونگهون متوجه بشن

"تو هم بدک نشدی"

جیک لبخندی بهش زد.

"ای جمع حاضر، امروز در درگاه مقدس خداوند جمع شدیم. تا پیوند الهی این دو مرد رو شاهد باشیم."

کشیش  کلی آیه و سوریه مسیحی خوند که سونگهون هیچی ازشون سر در نمی آورد ولی خیلی زود بجث به کار اصلی کشید

"هرچی که گفتم سریع حفظ کن بعدش خودت بتونی بگی" جیک آروم لب زد

" من شیم جیک تو پارک سونگهون را به همسری خودم برمی گزینم وعده می دهم که تو را عزیز بدارم، همراهت باشم در فراز و نشیب ها شریکت باشم. در سلامت و بیماری، در ثروت و فقر. تا زمانی که هردو زنده هستیم با تو زندگی کنم. این عهد را در حضور خدا با تو میبندم"

سونگهون همون حرف های جیک رو تکرار کرد و البته هم که وسط حرف هاش تپق زد ولی جیک طبق قولی که داده بود بهش نخندید

"با این حلقه محبت و وفاداری جاودانه ام رو به تو می‌سپارم در نام پدر پسر روح القدس"



حلقه ها روی دست هاشون خیلی زیبا به نظر می‌رسیدن

هیچ چیز سخت تر از الان نبود.کشیش اون دونفر رو همسر همدیگه خطاب کرد و این یعنی الان باید همدیگرو می‌ بوسیدند

سونگهون با ترس  و استرس جلو اومد، اون تا حالا افراد زیادی رو بوسیده بود اما اینجا روبه روی جیک مثل کسی  که تا به حال بوسیده نشده بود خشکش زده بود

"نترس. فقط یک لمس کافی هم روی لبم بزنی کافیه"

سونگهون سرش رو تکون داد و لب هاش رو به قصد برداشتن روی لب های جیک گذاشت اما بعد از ثانیه ای نتونست از لب هاش که بوی بلوبری میدادن دل بکنه، در آخر جیک با چنگ زدن به کتش بهش فهموند که دیگه باید ول کنه.

بعد از اون جیک و سونگهون دست در دست همدیگه با مهموناشون خوش و بش کردن

"جیک؟ میگم بیا بریم به دوستام معرفی کنم"

ولی از طرف جیک صدای نیومد، جیک حتی بهش نگاه هم نمی‌کرد. نگاهش به طرف دیگه ای بود، به یک مرد دیگه

"هون، اون اومده اینجا. من می‌دونستم قراره بیاد خودم بهش گفته بودم بیاد ولی الان که اینجاست." بريده بریده و نفس زنان گفت که توجه سونگهون رو به اون مرد جلب کرد

البته سونگهون بیشتر درگیر اسمی که بود که جیک باهاش صداش کرده بود.حدس میزد اون مرد همونی باشه که جیک ازش حرف میزد. همونی که اون رو دوست نداشت. سونگهون محکم دستش رو گرفت و فشارش داد

"میخوای بریم بهش سلام کنیم؟ البته اگر نمیخوای میتونیم کل زمانی که اینجا هستیم اون رو نادیده بگیریم"

جیک نگاهی بهش انداخت

"نه. بیا بریم باهاش حرف بزنیم. درهرصورت اون که اینجا اومده"

سونگهون سری تکون داد، تو این یک ماه که اون و جیک همدیگرو میشناختن متوجه شده بود این پسر خیلی آداب اجتماعی قوی داره. ذره ای با کسی مشکل ایجاد نمیکنه و هیچ وقت از دست کسی عصبانی نشده بود

"جیکی! چقدر زیبا شدی!" اون مرد با پررویی گفت که نتیجه اش فقط محکم تر شدن انگشت های سونگهون دور دست جیک بود.

" ممنون هیسونگ، تو هم بدک نشدی از وقتی که از آمریکا برگشتی. "

پس اسمش هیسونگ بود

"حدس می زنم این آقا هم همسرته؟ درسته جیکی؟"

هردفعه که می‌گفت جیکی سونگهون میخواست یک مشت تو صورتش خالی کنه، و این کار رو هم می کرد

اما دلیل منطقی براش نداشت یعنی درسته که الان جیک همسرش بود ولی باز هم وقتی به هیسونگ مشت میزد باید می‌گفت چی؟ چرا؟ خودش هم نمیدونست.

"آره.،سونگهون."

هیسونگ دستش رو جلو آورد.

"خوشبختم آقای پارک، من هیسونگ هستم. لی هیسونگ"

"منم همینطور"

سکوت معذب کننده ای بود.

"خب هیسونگ، از دیدنت خیلی خوشحال شدم. حالا که برگشتی که بعضی روز ها همدیگرو ببینیم باشه؟"

هیسونگ جیک رو بغل کرد.

"چرا دیگه هیدونگی صدام نمیزنی؟"

"چون دیگه اون پسر ۲۱ ساله نیستم و اینکه الان ازدواج هم کردم" کمی پشت هیسونگ رو نوازش کرد

"خب؟"

جیک هنور خشکش زده بود همیشه دلش میخواست با هیسونگ ازدواج کنه ولی حالا هیسونگ به مراسم ازدواجش اومده بود

"چی خب؟"

"نظرت راجب کسی که قبل از تو بود چیه اقای پارک؟"

"پسر بدی به نظر نمیومد، ولی دقیقا همون حرفیه که خودت زدی تو دیگه بچه نیستی و ازدواج هم کردی."

جیک میخواست بهش تکیه بده ولی منصرف شد

"میگم، میشه یه چیزی ازت بخوام؟"

سونگهون اخم کرد

"چیزی شده؟"

"بیا بریم خونه."

لحنتش اونقدر پر از خواهش و درخواست بود که سونگهون نتونست طاقت بیاره

"اره بیا بریم"



Report Page