Everything
SunBleachedIvy00:03
Song of the chapter: Boom Clap_ Charli xcx
از بیرون کافه به جیک که با لباس های آبی آسمونی نشسته بود خیره شده بود و منتظر زمان
مناسب بود که بره داخل، امروز دومین قرار از سه تا قرار قبل از ازدواج بود.
خودش رو جمع و جور کرد، اینطوری که نمیشد تا ابد جیک رو منتظر بذاره از دور برای جیک دست تکون داد و اون رو متوجه خودش کرد
"سونگهونا، اومدی؟ بیا بشین. من چیزی سفارش ندادم تا بیای"
"اشکالی نداره. چی میخوری؟ امروز مهمون من چون یکم دیر کردم"
جیک خندید
"اینا چیه میگی؟ من و تو قراره ازدواج کنیم امروز مهمون تو؟ همیشه قراره مهمون تو
باشیم" حرفش باعث خنده هردوشون شد
" ها ها. خیلی بامزه ای؟"
"آره هستم."
واقعا بود، تو این مدت که باهم در ارتباط بودن جیک ذره ای از گرمای درونیش رو از سونگهون دریغ نکرده بود.
جوری مراقبش بود که یک شریک زندگی میبود
"خب بگو ببینم آقای پارک، این روز ها چی شده؟ چه خبر جدیدی هست که بتونی بهم بگی؟"
سونگهون نمیخواست قبول کنه ولی خوشش میومد وقتی جیک آقای پارک صداش میکرد
"حقیقتا هیچی. تو چطور؟"
جیک سرش رو روی میز کوبید
"امتحانات تموم شد و میدونی این یعنی چی؟!" با صدا خش داری گفت.
"نمره ها! قراره نمره ها بیاد. و من قرار نیست تا اون موقع زنده بمونم!"
"مطمئنم میمونی جیکی، نگران نباش"
جیک انگشتش رو جلوی صورت سونگهون به صورت تهدید وارانه ای تکون داد
"نه تو متوجه نیستی! من معدل الف دانشگاه هستم و باید اینطوری باشه. هیچ چیزی به غیر
از این قابل قبول نیست"
سونگهون انگشتش رو گرفت.
"مطمئنم خوبه جیکی اینقدر استرس الکی نداشته باش" با لحن آروم و شمرده ای گفت که استرسش رو کم کرد.
"خیلی خب، ولی اگر نمره هام بد شد دوست های دانشگاهم رو مراسم دعوت نمیکنم. نمیخوام
فکر کنن چون نمره هام افت کرده میخوام ازدواج کنم"
"پس چرا؟" یهویی از دهنش پرید
"چی چرا؟"
"چرا میخوای ازدواج کنی؟"
نفس عمیقی کشید
"خب، ازدواج که چیز بدی نیست اگر بر اساس شناخت دونفره و دوستی باشه نه بر اساس احساسات زودگذر که هیچ پایه ای ندارن. ازدواج باعث میشه فرد توانایی حل مسئله اش بره بالا همچین برای هردوطرف عمل نافع به حساب میاد. قبول نداری؟ و اینکه به خاطر رسوایی
مجبورم این کار رو بکنم"
سونگهون با چشم های گشاد شده به صورت جیک خیره شده بود و تمام جزئیات صورتش رو از بر میگرفت،خود هم نمیدونست چرا اما میخواست این چهره رو یادش بمونه شاید چون وقتی زندگیش رو نابود میکرد و کارش تموم شده بود بعید بود جیک دیگه اینجوری باشه.
"من تا هیچ وقت بهش فکر نکردم بودم، راستش. یعنی ازدواج و عاشقی اون قدر از من دور بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت."
نگاهش پایین بود
"ولی الان نزدیک تر از همه چیزه نه؟ اما من و تو احساس میکنیم که هنوز هیچی از همدیگه نمیدونیم."
"نه، ما واقعا هیچی از همدیگه نمیدونیم. ولی باید بدونیم دیگه نه؟"
جیک دستش رو گرفت.
"آره بايد خیلی چیز ها رو بدونیم که باهم دوست بشیم که بعدش بتونیم زندگی کنیم
باهمدیگه. پس بیا همدیگرو بشناسیم سونگهونا باشه؟"
جوری که حرف میزد به جای اینکه ترس سونگهون رو آروم کنه بیشترش میکرد.
"هوم،بیا عین دوست ها رفتار کنیم. دوست ها راجب چی حرف میزنن؟"
"خب....راجب علایقشون گذشتشون رویاهاشون راجب چیزی هایی که میخوای آدم امنت بدونه بزار اول من شروع میکنم. بزرگ ترین رویای من اینه که روزی به فضا سفر کنم و روی حلقه ها زحل ماشین سواری کنم" با ذوق میگفت ولی بعد از لحظه ای انگاری روی ذوقش آب یخ
ریخته بودن.
"راجب گذشته من هم، هرچقدر بیشتر بهم نزدیک شدیم بیشتر بهت میگم ولی الان این رو
بهت میگم خانواده من اون چیزی که به نظر میاد نیست."
خانواده کی بود؟ مطمئنم خانواده اش سونگهون بدتر نبود.
"علایقم، خب قطعا رشته تحصیلیم رو دوست دارم! خیلی بیشتر از هرکسی درس هام رو، کلا زندگیم رو دوست دارم. وضعیتی که الان هست رو دوست دارم"
هر کلمه ای که از زبون اون پسر بیرون میومد آتش درون رو بیشتر میکرد، تیکه تیکه روش هیزم مینداخت و سونگهون رو بیشتر داخل آتیش مینداخت.
"تو چی؟"
"من وقتی بچه بودم اسکیت روی یخ کار میکردم، وقتی با خانواده خونی خودم تو کره زندگی میکردم. ولی خب این قضیه مال خیلی وقته پیش. الان که دارم فکر میکنم، هیچ سلقیه وعلاقه ای ندارم"
با خنده گفت.
"اشکالی نداره، باهم دیگه برات پیدا میکنیم. راستی میخواستم ازت یه سوال بپرسم، تو که با
کسی تو رابطه نبودی؟"
سونگهون کمی مکث کرد، اون تا حالا هیچ وقت تو یک رابطه جدی نبود بیشترشون رابطه های یک شبه برای رفع نیاز هاش بود.
"نه، تا حالا عاشق کسی هم نشدم.تو چی؟"
گونه های جیک رنگ گرفت
"یکی بود، راستش البته رابطه جدی نبود اصلا رابطه نبود. من خیلی دوستش داشتم ولی خب اون احساس متقابلی نداشت"
فکر اینکه جیک محبتش رو به کس دیگه ای بده رو مغز سونگهون راه میرفت
"نگران نباش، من دیگه احساسی بهش ندارم"
میتونست ناراحت بودن جیک رو حس کنه و نمیخواست جیک ناراحت باشه
"هی"
گفت تا جیک بهش نگاه کنه
"میخوای بریم ماشین سواری؟"
خندید
"باشه میام، ولی بعدش باید برسونیم خونه"