Everyday Magic (part 2)

Everyday Magic (part 2)

t.me/enha_zone

گاهی وقت‌ها، اینکه دوست‌دختر جیک باشی برات غیرواقعی به نظر می‌رسید. هنوز هم وقتی کسی اینو با صدای بلند می‌گفت، یه لحظه جا می‌خوردی. اینطوری که: «من؟ با اون؟»

ولی جیک هیچ‌وقت نمی‌ذاشت بهش شک کنی. هر روز صبح قبل از مدرسه برات پیام صبح بخیر می‌فرستاد، حتی اگه قرار بود دو ساعت دیگه ببینتت. همیشه یه راهی پیدا می‌کرد که کنار تو بشینه، حتی اگه لازم بود پنج بار با دوستاش جابه‌جا بشه. با لبخند و یه چشمک آروم کنارت می‌نشست و می‌گفت: «باید کنار خوش‌شانسیم بشینم.»

تو اداش رو درمی‌آوردی و چشمات رو می‌چرخوندی، ولی دلت از ذوق آب می‌شد.

جیک همیشه خودش بود. همیشه خندون، همیشه در حال حرف زدن با یکی، همیشه سعی می‌کرد تو رو هم وارد گفت‌و‌گوها بکنه، حتی اگه خیلی حرف نمی‌زدی. زیر میز ناهار دستش رو آروم روی زانوت می‌ذاشت؛ بی‌صدا ولی آروم‌کننده. انگار دقیق می‌فهمید کی داری تحت فشار قرار می‌گیری.

یک بار وقتی دوستاش داشتن اصرار می‌کردن که تو هم باهاشون جرعت حقیقت بازی کنی، دید که داری دستپاچه می‌شی. اومد کنارت، دستش رو انداخت دور شونه‌ات و گفت: «ببخشید بچه‌ها، ولی دختر من زیادی خاصه واسه این شلوغ‌بازی‌ها. باید اون وجهه‌ی مرموز و خاصش رو حفظ کنه!»

همه خندیدن، ولی تو اون لحظه متوجه شدی که جیک چطور محکم شونه‌‌ات رو فشار داد. انگار می‌گفت: «حواسم بهت هست.»

شب‌ها وقتی همه‌ چیز آروم می‌شد، تماس تصویری می‌گرفت فقط برای اینکه باهات دراز بکشه روی تخت، حتی اگه حرفی نمی‌زدین.

یک شب گفت: «لازم نیست حرف بزنیم. فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنت رو بشنوم.»

بعد سریع خودش خندید و گفت: «اوکی صبر کن، اینجوری که گفتم خیلی ترسناک شد!»

و انقدر با هم خندیدید که شکم‌درد گرفتید.

تو اهل شلوغ‌بازی یا جلب‌توجه نبودی. نه هر هفته عکس دو‌نفره می‌ذاشتی و نه لباس ست کاپلی می‌پوشیدی. ولی اون لبخندی که جیک موقع دیدنت توی راهرو می‌زد، وقت‌هایی که از اون سر کلاس نگاهت می‌کرد و چشماش برق می‌زد، اون لحظه‌هایی که بعد از کلاس منتظر می‌موند تا باهات هم‌قدم بشه، همه‌ چیز تو همونا بود.

یک عصر، زیر درختی نزدیک مدرسه نشسته بودین. سرت روی شونه‌اش بود و از گوشیش موسیقی آرومی پخش می‌شد. سرش رو به سمتت خم کرد و گفت: «می‌دونی، همه انتظار داشتن با یه آدم شلوغ‌تر قرار بذارم.»

متعجب نگاهش کردی.

+«اوه؟»

لبخند زد.

-«آره. یکی که همیشه در حال حرف زدنه یا می‌خواد مرکز توجه باشه. ولی بعد که تو رو دیدم، فهمیدم چیزی که می‌خوام، اون نیست. من تو رو می‌خوام. لبخندهای آروم، قدم‌زدن‌های طولانی، و کسی که بیشتر گوش می‌ده تا حرف بزنه.»

قلبت دوباره اون حس عجیب و قشنگ رو گرفت. موهات رو از صورتت کنار زد و انگشت شستش چند ثانیه روی گونه‌ات مکث کرد.

-«من عشقی رو می‌خوام که مثل جادوی ساده‌ی هرروزه‌ست.»

و همون‌جا فهمیدی که تو این عشق رو داری، با جیک. توی اون نگاه‌های یواشکی، خنده‌های نرم، تماس‌های آخر شب، و لحظه‌های کوچیکی که هیچ‌وقت توی استوری‌هاتون نبودن. فقط تو و جیک بودین، نسخه‌ی مخصوص شما از «هر روز زندگی کردن».

Report Page