Everyday Magic (part 1)
t.me/enha_zoneواقعاً مطمئن نبودی چی شد یا چطوری شروع شد. همیشه یه گوشهی خلوت بودی، ساکت و معمولی. طوری که انگار اصلاً به چشم نمیاومدی. ولی جیک؟ اون شیم جیک بود. همه میشناختنش. از اون آدمهایی که فقط با وارد شدن به یک جمع، فضا رو روشن میکنن. لبخندش مثل آفتاب و خندهاش طوری بود که باعث میشد همه سرشون رو برگردونن.
اون فقط محبوب نبود، مورد ستایش بود.
اما نمیدونستی چطور، یکجورهایی تصمیم گرفته بود که تو آدم موردعلاقهاش باشی.
همه چیز آروم شروع شد؛ توی راهرو بهت دست تکون داد. بار اول فکر کردی اشتباه گرفته، خشکت زد و فقط زل زدی.
ولی روز بعد دوباره دست تکون داد. این دفعه بزرگتر، گرمتر. و اسمت رو صدا کرد. «هی! میبینمت!» با یه لبخند گفت، انگار که عادیترین چیز دنیا بود.
کمکم دیگه فقط دست تکون دادن نبود. کنارت تو کلاس مینشست، جزوههاش رو بهت میداد و میپرسید نمیخوای موقع ناهار با خودش و دوستاش بشینی؟
-«هیچ اجباری نیست، جدی میگم. ولی اگه بیای، خوش میگذره!»
و حتی وقتی با خجالت رد میکردی، ناراحت نمیشد و اصرار نمیکرد. فقط لبخند میزد و میگفت: «باشه، پس دفعهی بعد.»
یکجورهایی همه چیز رو یادش میموند. مثلاً اسنک موردعلاقهات؟ یک روز صبح با همون اومد سر لاکرت، خیلی راحت و عادی گذاشتش توی دستت و گفت: «فکر کردم به درد زنده موندن تو کلاس ریاضی میخوره.» و چشمکی زد و رفت.
وقتی مریض شدی و چند روز مدرسه نیومدی، برات میم و عکسهای تصادفی از سگش «لیلا»، فرستاد. نوشته بود «لیلا دلش برات تنگ شده» و تو حتی مطمئن نبودی چطوری شمارهات رو پیدا کرده.
یک بار شنیدی که بقیه داشتن ازش میپرسیدن «چرا همیشه دنبال اون دختر ساکتهست؟!» اون فقط خندید و شونه بالا انداخت و خیلی راحت گفت: «اون بامزهست و باعث میشه بیشتر تلاش کنم. منم یکجورهایی از این حس خوشم میاد.»
وقتی بالاخره ازت خواست باهاش بری بیرون، خبری از ژستهای عجیب و غریب نبود. بعد از مدرسه بود؛ دوتایی داشتین میرفتین سمت ایستگاه اتوبوس، نور طلایی خورشید موهاش رو درخشان کرده بود.
آروم زد روی شونهات.
-«میدونی که ازت خوشم میاد، درسته؟»
برای بار اول یکم خجالت کشید.
-«یعنی... واقعاً ازت خوشم میاد.»
با قلبی که داشت دیوانهوار خودش رو به قفسهی سینهات میکوبید، سرت رو تکون دادی.
+«منم... یکجورهایی ازت خوشم میاد.»
و اون لبخند؟ انگار لاتاری برده بود.
-«آرهههه! میدونستم!»
ذوق کرد، دستهاش رو بالا برد و بعد تو رو توی نرمترین آغوش کشید.
از اون روز به بعد، یک روز هم نمیگذشت که دوست داشتنش رو بهت نشون نده. چه با حرف، چه با لبخند و چه با اون حسی که همیشه بهت میداد.
اینکه تو مهمترین آدم دنیای اون بودی. و هر روز، دوباره و دوباره، تو رو انتخاب میکرد.