Even in the dark, I found you.
Elmiraخسته شده بود.. خیلی خسته.. و کلافه.
پاش رو محکم تر روی پدال فشرد و با سرعت بیشتری ماشین رو به سمت خونه روند.
خونه ای که انگیزه ای برای رفتن توش رو نداشت اما خسته شده بود و فقط میخواست جسم بی حالش رو به خونه برسونه و کمی استراحت کنه.
چهار روز میشد که امگای دوستداشتنیش ترکش کرده بود و تنهاش گذاشته بود . هرجارو که فکرشو بکنی گشته بود، به هرکی که میشناخت زنگ زده بود و از همه پرسوجو کرده بود، اما خبری نبود که نبود.
انگار آب شده بود رفته بود تو زمین یا بخار شده بود رفته بود رو هوا. هرجور که بود انگاری امگاش توی قایم شدن کارش حرف نداشت چون هیونجین نتونسته بود سراغی ازش پیدا کنه و حتی هرچی به گوشی اش زنگ میزد هیچکس پاسخگو نبود.
داشت عقلشو از دست میداد. کلافه دستشو لای موهاش فرو برد و بهمشون ریخت و در همون حین ریموت درِ آپارتمان رو زد تا ماشینش رو وارد پارکینگ کنه.
بعد ازاینکه ماشین رو پارک کرد، قدم های بیحال و خسته شو روی موزاییک های سفت پارکینگ کشید و روونه ی ورودیِ خونه شد.
به محض اینکه وارد خونه شد فقط کفش هاش رو درآورد و بدون عوض کردن لباساش خودشو روی تخت بزرگ اتاق مشترکشون پرت کرد.
فقط میخواست بخوابه . بخوابه و از دنیایی که امگاش کنارش نبود دوری کنه، واقعیت براش مثل زهرمار تلخ بود و اصلا دوست نداشت.
با فکر کردن بهش، چشم هاش کمکم گرم شد و به دنیای خواب وارد شد.
مینهو، لعنتی زیر لب فرستاد و دوباره شماره ی هیونجین رو گرفت و برای بار هزارم تماسش بی جواب موند.
"پسره ی کل شق. آخرش منو سکته میده."
رو به چان گفت و جاکت کرم رنگش رو از روی صندلیِ توی مکانیکی برداشت.
چان درحالی که آچار توی دستش رو روی میز میذاشت، به سمت مینهو اومد و روی صندلی نزدیک بهش نشست
" بازم جواب نداد؟"
مینهو جاکتش رو پوشید و سوییچش رو برداشت و در حین اینکه توی جیبش میذاشت جواب چان رو داد
"نه مرتیکه احمق برم خونش ببینم اونجاست یانه."
چان سری تکون داد و مینهو سوار ماشینِ گرون قیمتش شد و گازش رو به سمت خونه هیونجین گرفت.
وقتی رسید بدون اینکه تلاشی بکنه رمز رو زد و وارد شد.
مینهو وارد خونه شد همه جا تاریک بود و غرق سکوت بود. خیلی دلگیر بود. نفس عمیقی کشید و باخودش فکر کرد شاید هیونجین خونه هم نباشه اما با یادآوری اینکه ماشینش رو توی پارکینگ دیده بود راهشو به سمت اتاق کج کرد تا پیداش کنه.
وقتی وارد اتاق شد دید که هیونجین خودش رو روی تخت پهن کرده و خوابیده. و انقدر توی خواب مظلوم و آروم بود که دلش براش سوخت.
خوب از وضعیتش باخبر بود . میدونست که بخاطر نبودن فلیکس چقدر حالش بده و این باعث ناراحتیِ خودش هم بود.
فلیکس بدون اینکه به کسی چیزی بگه گذاشته بود رفته بود و هیچکس حتی سونگمین که از همهچیزِ فلیکس باخبر بود هم نمیدونست کجا رفته.
آروم به سمت هیونجین قدم برداشت و پتویی که ازروش کنار رفته بود رو روش انداخت و در حین انجام اینکار فهمید که چقدر داغه!
دستشو آروم روی پیشونیه پسرِ غرق در خواب گذاشت و فهمید که تب کرده و وضعیت مناسبی نداره!
سریع به سمت آشپزخونه رفت و درحالی که از یخچال یخ برمیداشت و داخل تشت کوچیکی از آب مینداخت، حوله ای برداشت و دوباره سراغ هیونجین رفت.
سعی کرد بیدارش کنه.
_"هیونجین هیونجین پاشو پسر"
مینهو چندبار پشت سرهم صداش کرد و فقط صدای ناله ی نارضایتی از لب های پسر کوچیکتر خارج شد.
به هر سختی ای بود تلاش کرد بیدارش کنه.
_" میگم بلند شو تب داری"
هیونجین چشم هاشو آروم باز کرد و با دیدن فلیکس بالای سرش، لبخندی به پهنای لب زد.
-"اومدی عزیز دلم"
گفت و دستاشو محکم باز کرد و خواست جسم مقابلش رو درآغوش بگیره.
همونموقع مینهو به عقب هلش داد و غرید
_"عزیزم چیه مرتیکه. بلند شو تب داری احمق"
گفت و دستمالی که توی آب یخ گذاشته بود رو برداشت و روی پیشونیِ عرق کردهی هیونجین قرار داد.
هیونجین با برخورد اون دستمال سرد به صورتش به خودش اومد و کامل از خواب پرید و فهمید چیزی که دیده بود فقط یک رویای شیرین و غیر واقعی بود و کسی که بالای سرش بود فلیکس نبود, بلکه رفیق صمیمیش مینهو بود. دوباره اون حال بدِش مثل سایه ای روش افتاد و غم به سراغش اومد.
نفس غمناکی کشید و چشم هاش رو آروم باز و بسته کرد.
-"هیونگ"
با بغضی که ناگهانی به گلوش چنگ زده بود لب زد.
مینهو با شنیدن صدای هیون لحظه ای توقف کرد.
_"جانم؟"
کم پیش میومد که انقد احساسی و ملایم با هیونجین رفتار کنه چون معمولا همیشه درحال تخریب همدیگه و پریدن به هم بودن. اما حالا که حال و اوضاعِ دونسنگش خوب نبود باید آرومش میکرد.
هیونجین چیزی نگفت و فقط چشم های غمگینشو به سقف دوخت.
بعد از لحظه ای دوباره لب باز کرد
-"من بدون اون نمیتونم هیونگ.. نمیتونم.. سخته"
روش رو به سمت هیونگش کرد
-"کجا برم پیداش کنم؟ چرا نیست؟ چرا انگار آب شده رفته تو زمین؟"
مینهو بعد از اینکه دستمال رو دوباره عوض کرد فقط سری تکون داد و آروم لب زد
_"نمیدونم واقعا نمیدونم. اما .."
مکث کرد که باعث شد هیونجین با کنجکاوی چشم هاشو روی صورت مینهو بچرخونه و منتظر ادامه ی حرفش باشه.
_"اما پیداش میکنم. سعی میکنم بفهمم کجاست."
هیونجین با ناامیدی نگاهش رو از مینهو گرفت و بست.
مینهو فقط سری تکون داد و بعد از گذاشتن دوبارهی دستمال روی پیشونیِ پسر، بلند شد و از اتاق خارج شد.
جاکت گرمش رو از تنش خارج کرد و روی کاناپه انداخت.
به سمت آشپزخونه رفت تا سوپی برای پسری غمگین و مریضی که داخل اتاق بود درست کنه .
بعد از دقایقی طولانی که مراحل پختن سوپ تموم شد، در قابلمه رو گذاشت و صبر کرد تا کامل لعاب بیاد و پخته شه.
در همون حین موبایلش رو از داخل جیب شلوارش خارج کرد و شماره ای رو گرفت و منتظر اتصال تماس شد.
تماس برقرار شد و صدای شخصِ پشت خط توی آیفون گوشی پیچید.
-الو؟
_جونگین منم مینهو
مینهو صداش رو صاف کرد و جواب داد.
-هیونگ؟ حالت خوبه؟ چخبر؟
جونگین که از شنیدن صدای هیونگش متحیر و شگفت زده شده بود صداشو به گوش مینهو رسوند.
_خوبم عزیزم تو درچه حالی؟
مینهو روی صندلی نشست و گوشی رو بیشتر به گوشش نزدیک کرد.
-منم خوبم. درگیر کار و زندگی. چیشد یادی از من کردی؟
مینهو آروم نفس عمیقی کشید و دوباره لب باز کرد;
_منم مثل خودت درگیر زندگی و بدبختی هاشام و شرمندم واقعا. ازاین به بعد بیشتر خبر میگیرم.
جونگین با شنیدن لحن مهربون و لطیف هیونگش, تعجب کرده بود و لبخند کوچیکی زد
-این چه حرفیه هیونگ. من کوچیکترم، من باید بیشتر سراغتو بگیرم.
مینهو نگاهشو به سمت اجاق گاز داد تا نگاهی به غذا بندازه و همزمان گوشه لب هاش بالا رفت
_عجب..خودتم قبول داری پس.
چند لحظه همونطوری صحبت کردن و از اتفاقای پیش اومده گفتن و بعد مینهو سرفه ای کوتاه کرد و سوالی که بخاطرش زنگ زده بود رو پرسید:
_"جونگین میگم که..."
مکثی کرد و دوباره صداشو به گوش جونگین رسوند _"تو از فلیکس خبری داری؟"
جونگین پشت خط، اولش تعجب کرد بعد زبونشو روی لب هاش کشید و جواب داد
-فلیکس؟ چرا مگه؟ چیشده؟
پشت هم سوالاشو پرسید و اضافه کرد
-شما که بهش نزدیکترید و پیش شماست، چرا از من سراغشو میگیرید؟ اتفاقی افتاده؟
درسته، جونگین بخاطر دانشگاه و شغلش مدتی رو توی جزیره ججو باید زندگی میکرد و از هیونگ هاش دور بود. و الان که مینهو بهش زنگ زده بود و از اون درمورد فلیکس میپرسید بدجوری باعث تعجب و نگرانیش شده بود.
مینهو که فهمید جونگین هم خبری از فلیکس نداره، نفس سنگینش رو بلند بیرون داد و کوتاه بازدمی گرفت.
-الو هیونگ؟ میشنوی؟
مرد بزرگتر که متوجه شد سکوت کرده بود سریع به خودش اومد و جواب جونگین رو داد
_آره آره میشنوم. نه اتفاقی نیفتاده فقط خواستم بدونم خبری داری یانه همین . نگران نباش چیزی نشده.
خیلی تند و سریع، پشت سرهم گفت و همونلحظه سوپی که روی گاز بود نشون از آماده شدن میداد و مینهو غذارو بهونه ای برای قطع تماس کرد.
_خب من برم حواسم به غذا باشه. توهم برو به کارات برس بعدا دوباره بهت زنگ میزنم مواظب خودت باش.
گفت و قطع کرد. به جونگین چیزی نگفت تا یکوقت نگران نشه. میدونست کار و درگیری زیادی داره و این موضوع باعث نشه اون پسر از کاراش عقب بمونه.
خودشم خیلی نگران فلیکس بود و داشت فکر میکرد که کجا ممکنه رفته باشه و الان درچه حاله ، و حتی از فکرشم رد شده بود که نکنه کسی بهش آسیب زده یا اتفاقی براش افتاده اما سریع این فکر رو از سرش بیرون کرده بود و امیدوار بود که همچین اتفاقی نیفتاده و فقط خود فلیکس رفته، حداقل اینجوری بهتر از این بود که آسیبی بهش رسیده باشه.
آهی کشید و فقط آرزو کرد که سریع پیدا بشه چون که این وضعیت زیادی بد بود و حال همه مخصوصا هیونجین، خوب نبود.
زیر گاز رو خاموش کرد و بعد از اینکه کاسه ای از توی کابینت درآورد، اون رو پر از سوپ کرد و همراه با سوپ، دوباره به داخل اتاق رفت.
هیونجین برای خوردنِ سوپ مقاومت کرد اما در نهایت با زورِ مینهو شروع به خوردنِ سوپ کرد. مینهو تهدیدش کرد که باید همش رو تموم کنه.
داشت غروب میشد و صدای شرشر آب از حموم میومد و سکوت خونه رو میشکست. هیونجین بود که تصمیم گرفته بود یک دوش آبگرم بگیره تا حال و اوضاع بدنش یکم بهتر بشه.
مینهو چند دقیقه پیش رفته بود تا به کاراش برسه و گفت که بازم میاد .
هیونجین زیر دوش داشت به این فکر میکرد که اخرین مکالمشون چجوری بود یا ممکنه چیزی گفته باشه که باعث دلخوری همسرش شده، و درنهایت بعد از فکر زیاد، چیزی دستگیرش نشد. چون رابطشون اخیرا خیلی خوب بود و هیچ دعوا یا بحثی نکرده بودن، البته که دعوا های کوچیک همیشگیشونو داشتن اما درحدی نبود که باعث بشه پسر کوچیکتر ازش دوری کنه و بره . کلافه بود.. خیلی کلافه بود. سرش ازاینهمه فکر و خیال درد میکرد و وضعیتش واقعا داغون بود.
اینجوری نمیشد. لباساشو تنش کرد و فقط از خونه بیرون زد ، هوای داخل خونه زیادی نفسگیر بود و تحملش براش طاقت فرسا بود.
بی هدف توی خیابون میروند و خودشم مقصدش رو نمیدونست. گرگش خیلی بیقراری میکرد و این باعث میشد که احساس کنه دلش میخواد کل زمین و زمان رو به آتیش بکشونه. بوی بادوم سوخته اش کل ماشین رو در بر گرفته بود.
لعنتی فرستاد و هونموقع ماشین رو یک گوشه پارک کرد چون اگه بااون وضعیت به رانندگی ادامه میداد ممکن بود تصادف کنه و این چیزی نبود که برای الان نیاز داشته باشه.
نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست و سرشو به صندلیش تکیه داد.
همون لحظه صدای نوتیف گوشیش بلند شد، با عجله دستشو به گوشیش رسوند و به سرعت روشنش کرد؛با دیدن پیامی که روی صفحه گوشی نمایان شد، خون توی رگ هایش یخ بست و لحظه ای دنیا براش خاموش شد.. سریع به خودش اومد و با سرعتی که اگر پلیس میدید قطعا اون و ماشینش رو باهم میگرفت، ماشین رو روشن کرد و جاده رو با لاستیک های داغ به خراش انداخت.
به هیچ چیز اهمیت نمیداد و تنها چیزی که اونلحظه بهش فکر میکرد فقط امگاش بود.
پیامی که براش فرستاده بودن حاوی آدرسی که برای دور از شهر بود و در ادامه نوشته بودن که "اگه دنبال امگاتی میتونی اینجا پیداش کنی".
و همین باعث شده بود که بدجوری قاطی کنه و فقط با سرعت به محل مورد نظر رانندگی کنه. اهمیتی نمیداد که وقتی رسید اونجا قراره چه بلایی سرش بیاد . اون فقط باید فلیکس رو پیدا میکرد.
بلاخره رسید.. بلاخره به اون خرابشده ای که احتمالا امگاش اونجا بود رسید.
از ماشین پیاده شد و باد سردی که بیرحمانه زوزه میکشید، به صورتش برخورد کرد اما آتیشی که درون هیونجین شعله ور بود از باد سرد هم قوی تر بود.
اون مکان زیادی داغون بود. ساختمون نصفه نیمه ای اونم توی جاده ای که با بیابون فرقی نداشت.
لرزی از دلش رد شد و به این فکر کرد که یعنی امگای ناز و دوستداشتنیش اینجاست؟ توی همیچین خرابه ای؟ یعنی چقد ترسیده بود و اذیت شده بود.. زیر لب لعنتی فرستاد و بدون معطلی وارد شد و در های پوسیده رو یکی یکی باز میکرد و تنها چیزی که میدید اتاق های خالی و تاریک بود. همهجاش تاریک بود و اثری از وجود انسان دیگه ای نبود.
به این فکر کرد که نکنه سرکارش گذاشتن؟ سریع سرشو تکون داد و از پله های داغونِ اونجا بالا رفت، باید همهجا رو خوب میگشت!
عصبی، کلافه، و بیقرار بود.
وقتی به طبقه بالا رسید صدایی کوتاه شنید، قدم هاشو آروم آروم به سمت محل صدا کشوند، نفسش رو توی سینه حبس کرده بود.
وقتی به در اتاقی که نصفه باز بود رسید، آروم هلش داد و وارد شد. صدایی که شنیده بود از این طرف بود. چشم هاشو تیز کرد و نگاهشو داخل اتاقِ تاریک چرخوند و با دیدن بدن ظریف و کوچیکِ شخص آشنایی که گوشه ی اتاق توی خودش جمع شده بود، انگار که دنیا رو بهش دادن تقریبا به سمتش دوید و توی یک حرکت اونو محکم داخل آغوشش کشید.
+"هیونجین"
فلیکس با شوک و بغض لب زد. باورش نمیشد اینی که الان اینجا توی بغلشه آلفاشه، بلاخره اومد.
هیونجین اما توی بغل امگاش غرق شده بود و محکم اونو داخل بغلش گرفته بود، جوری که انگار اگه یلحظه ولش میکرد دوباره ازش میدزدیدنش.
فلیکس هم متقابلاً دستاشو دور گردن هیونجین حلقه کرده بود و سرشو به گردنش چسبونده بود.
جفتشون شدیدا دلتنگ همدیگه بودن و خب حتی باورشون نمیشد که این لحظه واقعیه یا خواب؟.
اونلحظه فقط میخواستن گرمای آغوش هم رو به بهم منتقل کنن و هوای هم رو نفس بکشن.
+"خیلی دیر اومدی."
فلیکس همراه با بغضی که نزدیکِ ترکیدن بود لب زد.
-"میدونم. میدونم خیلی احمقم که نتونستم زودتر از اینا پیدا کنم. منو ببخش."
هیونجین گفت و سرشو به گردن امگا نزدیک کرد و جایی که قبلاً مارک کرده بود رو کوتاه و عمیق بوسید تا امگاشو آروم کنه. و همزمان فورمون هاشو آزاد کرد تا احساس امنیت و آرامش بیشتری بده.
فلیکس با احساس اون بوسه، ذوب شد و داخل آغوش آلفاش وول خورد.
هیونجین یهو با یادآوری چیزی، امگارو از خودش فاصله داد و با دقت بررسی اش کرد در همون حین با نگرانی پرسید:
-"آسیب که ندیدی؟ اذیتت که نکردن؟ اتفاقی افتاد؟ اصلا کدوم حرومزاده ای تورو اینجا آورده؟"
همرو پشت سرهم پرسید و با چشم های نگران منتظر موند.
فلیکس نفسشو لرزون بیرون داد و با چشم های مظلومش به هیونجین نگاه کرد؛
+"من خوبم چیزیم نشده .. فقط منو دزدیدن و یجایی زندونیم کردن، تازه جای دیگه ای منو نگهداشته بودن و امشب منو آوردن و انداختن اینجا و در رو قفل کردن.
خیلی ترسناک بود هیونجین خیلی ترسیدم و نمیدونستم چجوری ازاینجا برم. اینجا خیلی ترسناک و وحشتناکه."
گفت و بغضش ترکید و به هق هق افتاد؛
"اونموقعی که تو رسیدی من تازه تونسته بودم در اینجارو باز کنم ولی صدای پاتو که شنیدم ترسیدم و میخواستم قایم بشم."
هیونجین محکمتر اونو توی بغلش گرفت و سعی کرد آرومش کنه.
تموم مولکول ها و هرچیزی توی بدنش از عصبانیت پر شد و فقط میخواست هرکسی که این کار رو با امگاش کرده رو به بدترین شکل ممکن بکشه!
-"هیس آروم باش عزیزم, دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته من اینجام و اجازه نمیدم."
با لحن ملایمی لب زد و بوسه ای روی موهاش به جا گذاشت.
-"گریه نکن قشنگم چشمای خوشگلتو اذیت نکن."
و بعد بوسه هاشو روی اون دوتا تیله ی ستاره ای و نمناک، گذاشت.
فلیکس پر شده بود از احساس خوب و گریه اش بند اومده بود. دوباره خودشو به سینه ی محکم هیونجین چسبوند و داخل بغلش فرو رفت.
حالا هردوشون آروم گرفته بودن و از گرما و آغوش هم احساس امنی داشتن.
-"میدونی این چند روز از نبودت چقدر دیوونه شده بودم؟"
آلفا با مظلومیت لب زد و بیشتر امگاشو به خودش فشرد.
فلیکس سرشو کج کرد و به هیونجین خیره شد، با انگشتش قطره ی اشکی که هنوز رو صورتش بود رو پاک کرد و با صدای ضعیفی لب باز کرد؛
+"منم"
کوتاه گفت و خودشو بیشتر به آغوشش فشرد.
-"دیگه قرار نیست ازاین اتفاقا بیفته! نمیذارم."
بعد از دقایقی که در بغل کردن همدیگه گذشت، فلیکس سرشو بلند کرد و کمی خودشو عقب کشید تا حرفی بزنه
+"پاشو بریم دیگه، اینجا خیلی ترسناکه و مزخرف."
-"باشه میریم."
در حین اینکه بلند شد، بوسه ای روی لب های فلیکس گذاشت و بعد مچ دستش رو گرفت و همراه خودش بلندش کرد.
باهم از اون ساختمون خراب و داغون بیرون اومدن و متوجه شدن که چقدر هوا سرده و گرفته، ممکن بود بارون بیاد.
رسما هیچکس دیگه ای اونجا نبود و نیمه های شب بود، واقعا ترسناک بود.
هیونجین کت خودشو درآورد و روی شونه های فلیکس که فقط یک سوییشرت تنش بود انداخت.
سوار ماشین شدن و هیونجین به سمت خونه حرکت کرد.
در حین راه بودن که بارون شروع به باریدن کرد و قطره های بارون نم نم روی شیشه ماشین میریختن و ترکیب لذتبخشی رو با سکوت و گرمای داخل ماشین به وجود آورده بود .
هیونجین نگاهشو از روبهروش به امگای کنارش داد که داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد.
-"میدونستی وقتی نبودی، فکر کردم ترکم کردی و گذاشتی رفتی؟"
بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.
فلیکس با تعجب سرشو چرخوند و با چشمای گرد شده به هیونجین خیره شد
+"واقعا؟"
هیونجین خندشو قورت داد و سرشو تکون داد
-"آره خب .. هزار جور فکر تو سرم اومد و اینم یکیش بود. واقعا نمیدونستم دیگه کجارو دنبالت بگردم، هرجارو که به ذهنم رسید گشتم اما نبودی که نبودی. واقعا دیوونه شده بودم."
فلیکس آروم پلک زد و لب زد
+"راستی چجوری پیدام کردی؟"
فرمون رو چرخوند و داخل خیابون فرعی پیچید و همزمان جواب داد؛
-"آه خب فکر کنم همون حرومزاده ها که دزدیده بودنت آدرس رو برام فرستادن"
و با یادآوری دوباره، احساس عصبانیت بهش هجوم آورد.
-"واقعا اگه دستم بهشون برسه نمیذارم زنده بمونن."
با جدیت لب زد و جلوی در خونشون متوقف شد.
هم خودش و هم فلیکس میدونستن که هیونجین آزارش حتی به یک مورچه هم نمیرسه و اهل این حرفا نیست، اما وقتی اینجوری میگفت و مخصوصا وقتی موضوع درمورد امگاش بود هیچی بعید نبود!
ریموت در رو زد و داخل شد و ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد.
درِ سمت فلیکس رو باز کرد و اونو به سمت ورودی خونه هدایت کرد.
فلیکس وقتی وارد خونه شد احساس خوبی بهش دست داد و انگار یکسال بود که از خونش دور بود.
با لبخند خودشو روی کاناپه انداخت و چشماشو بست. نیاز داشت همونجا بخوابه تا خستگی ای که روی تنش بود رو بیرون کنه اما خب نشد .. چون همونلحظه هیونجین بالای سرش ضاهر شد و گفت که "باید بری حموم"
غرغری کرد
+"نمیخام برم. خستم نمیتونم."
-"خب اینجوری خستگیت هم رفع میشه و راحت بگیر روی تخت بخواب"
هیونجین دوباره گفت و سعی کرد بلندش کنه.
+"آه باشه باشه الان میرم"
فلیکس نشست و اخمو لب زد
+"همیشه همینطوری ای..بزور مجبورم میکنی"
آلفا تعجب کرد و ابرویی بالا انداخت
-"من مجبورت میکنم؟"
فلیکس بلند شد و سمت اتاق رفت تا لباس برداره و در همون حین شونه ای بالا انداخت.
هیونجین بعد از اینکه توسط فلیکس رد شده بود چون بهش پیشنهاد داد که اون هم همراهش بره حموم و درنهایت با دری که روی صورتش بست مواجه شد. حالا روی کاناپه و روبهروی تلویزیون نشسته بود و به برنامه ای که هیچ ایده ای از محتواش نداشت و نمیدونست چرا داره نگاهش میکنه, چشم دوخته بود. ناراحت بود که نتونست اونم همراه فلیکس بره حموم اما اشکالی نداشت، بعدا میتونست انتقام بگیره! چجوری؟ خودشم نمیدونست.
همون موقع صدای باز شدن در حموم اومد و بعدش فلیکس درحالی که خودشو حوله پیچ کرده بود بیرون اومد و مستقیم به سمت اتاق رفت.
هیونجین بعد از اینکه تلویزیون رو خاموش کرد، بلند شد و پشت سر امگا به داخل اتاق رفت و روی تخت نشست.
فلیکس مشغول انجام کاراش بود و آلفا درحالی که دراز کشیده بود مشغول نگاه کردن بهش بود.
یهویی فلیکس با یادآوری چیزی هینی بلند کشید و سریع به هیونجین چشم دوخت
هیونجین نگران شد و با کنجکاوی نگاهشو به چشمای فلیکس دوخت و لب باز کرد؛
-"چیشد؟"
+"امروز چندمه؟"
آلفا کوتاه فکر کرد و بعد جواب داد
-"امروز سوم عه. برای چی؟"
فلیکس با فهمیدن اینکه امروز همون روزه، با صدای ضعیفی لب زد.
+"امشب هیت میشم."
گفت و چشم هاشو کوتاه بست و باز کرد.
هیونجین اول تعجب کرد و بعد آروم آروم نیشخند کوتاهی روی لب هاش جاخوش کرد که از نگاهِ تیز فلیکس دور نموند خواست حرفی بزنه که حرفش توسط هیونجین قطع شد.
-"خب کی قراره شروع بشه؟"
+"مگه مسابقس که میپرسی کی شروع میشه؟ خیلی هیجان داریا!"
فلیکس چشم غره ای رفت و با طعنه جواب داد.
-"معلومه که هیجان دارم . مسابقه مورد علاقمه."
همونموقع دمپایی پشمی فلیکس با پرتابی مستقیم و هدفمند روی سرش فرود اومد و آخی از لب هاش خارج شد.
-"چرا میزنی خب؟ اصلا نخواستم بدجنس"
گفت و خودشو مثل بچها روی تخت انداخت و پتو رو روی خودش کشید.
فلیکس مشغول ادامه ی کارش شد و آلفا رو ایگنور کرد.
چند دقیقه گذشت که دوباره صدای هیونجین با سوالِ مسخرش به گوشش رسید.
-"بیا ما کم کم شروع کنیم تا-"
+"هیونجینن!"
حرفش با دادی که فلیکس زد نصفه موند و ادامه نداد.
-"جانم؟"
با ترس لب زد.
+"مزخرف گفتن رو تمومش کن"
فلیکس گفت و خواست بلند بشه که احساس کرد پایین تنش خیس شده و لعنت .. شروع شد!.
هیونجین با دیدن وضعیت امگا، فهمید که چی شده و سریع به سمتش رفت و بلندش کرد و بدون هیچ حرفی اونو روی تخت گذاشت.
درد وحشتناکی که ناگهان در قسمت پایین تنهی امگا پیچید باعث شد که جیغ کوتاهی بزنه و توی خودش بپیچه. و بخاطر اسلیک هایی که ترشح میکرد تقریبا خیس شده بود.
هیونجین یهویی گیج شد و نفهمید باید از کجا شروع کنه، واقعا وضعیت عجیبی بود.
با جیغ بعدی ای که فلیکس کشید، به خودش اومد و روی امگا خم شد و لب هاشو به دندون گرفت و مکید و همزمان دستاشو به پایین رسوند تا شرتکِ تقریبا خیسش رو دربیاره.
بوسه اشون شدت گرفته بود و عمیق هم رو میبوسیدن و در همون حین هیونجین لباس های امگا رو از تنش خارج کرده بود.
گازی از لب پایینی فلیکس گرفت که باعث شد ناله ای کوتاه بکشه و دهنشو بیشتر باز کنه و زبون هیونجین برای کشف دهنش جلوتر رفت.
فلیکس که بی تاب و بی طاقت بود و ازاونور درد شدید پایین تنش امونشو بریده بود، ناله ای کرد و غرید
+"هیونجین.. زود باش"
لب هاشونو با صدا از هم جدا کرد و بعد از بوسه ی عمیق دیگه ای که روی لب هاش گذاشت به سمت نیپلش رفت و با ولع مکید و در همون حین لب زد.
-"چشم"
درحالی که مشغول مکیدن نیپل های امگا بود، انگشتاشو به ورودیِ امگاش رسوند و برای آماده کردنش دوتا از انگشت هاشو به آرومی واردش کرد و سعی کرد با فشار های آروم اونو آماده کنه.
فلیکس با لذت ناگهانی که بهش وارد شد لب هاشو گاز گرفت و سعی کرد ناله هاشو خفه کنه اما زیر لب آه میکشید.
-"صداتو خفه نکن. بذار بشنومشون!"
هیونجین دستوری و با لحن جدی گفت که باعث شد امگا سری تکون بده که همونموقع بخاطر ورود انگشت سوم جیغ تقریبا بلندی کشید و ناله کرد.
+"آه...بیش..بیشتر میخوام"
به سختی لب زد و کمرشو تاب داد.
-"چی میخوای؟"
میدونست الان وقت اذیت کردن نبود و امگاش درحال درد کشیدنه و باید سریع آرومش میکرد اما خب پرسیدن یدونه سوال که اشکالی نداشت.
+"خودتو میخوام تورو میخوام آلفا"
لعنت .. خودش هم هارد شده بود و عضوش درحال باد کردن بود. بی معطلی شلوار و باکسرش رو کند و روی زمین پرتاب کرد.
انگشت چهارمش رو هم وارد کرد و جای بیشتری رو باز کرد، امگا از درد و لذت ناله میکرد و اشک هاش شروع به ریختن کرد. هیونجین بوسه ای روی رد اشک ها گذاشت و بعد از خارج کردن انگشت هاش، از کشوی کنار تخت قوطی لوب و کاندوم رو برداشت و دوباره سرجای اولش قرار گرفت.
لوب رو روی عضو خودش و ورودی امگا ریخت و آماده شد تا واردش بشه که یهو فلیکس با دادِش اونو از جا پروند
+"کاندوم رو بذار!"
حواسش به کل پرت شده بود و یادش رفت اونو بذاره.
اما با فکری که به سرش زد گوشه لب هاش بالا رفت و روی امگا خم شد و لب زد
-"نظرت چیه یدونه هوانگ کوچولو بسازیم؟ هوم؟"
فلیکس که درد پایین تنش امونشو بریده بود و نزدیک انفجار بود با شنیدن حرف هیونجین چشم هاشو محکم بست و سعی کرد فریاد نزنه
+"کاندومتو بذار و کار رو شروع کن تا خفت نکردم هوانگگگ. دارم میمیرم"
هیونجین با داد فلیکس سریع بسته کاندوم رو باز کرد و اونو روی عضوش کشید و بعد از اینکه پاهای امگارو بیشتر باز کرد، خودشو نزدیکتر کرد و آروم مقدار کمی از عضوش رو وارد حفره ی آماده ی فلیکس کرد.
آروم آروم وارد شد و همزمان ضربه های متعددی زد
امگا با لذتی ناگهانی از درد هیسی کشید و لب هاشو محکم گاز گرفت که همونموقع هیونجین لب های خودشو جایگزینِ دندون های فلیکس کرد و بوسه هاشو روی لب هاش گذاشت. و همزمان ضربه میزد.
بعد ازینکه کامل واردش شد ضربه هاش شدت گرفت و محکمتر داخلش میکوبید که باعث شد جفتشون از لذت ناله هاشونو روی لب های هم خالی کنن.
بعد از چند دقیقه ضربه زدن احساس کرد که نزدیک کام شدنه و شدتش رو بیشتر و تندتر کرد که با فشار سنگینی داخل امگا کام شد و چند لحظه بعد فلیکس هم اومد و روی شکمش کام شد.
بی حال و بی جون، خودشو روی امگاش انداخت و گردنشو بوسید.
اتاق پر شده بود از رایحه ی بادوم سوخته و تمشک.
هیونجین آروم بلند شد و خودشو بیرون کشید و کاندوم رو درآورد و توی سطل اشغالِ کنار تخت انداخت و دوباره خودشو کنار امگا انداخت.
-"خوبی عزیزم؟"
پرسید و اونو توی بغلش کشید و همزمان کمرشو نوازش کرد.
+"آره .. خوبم"
فلیکس جواب داد و توی بغلش جا گرفت.
-"خیلی خوب بود. ولی نذاشتی هوانگ کوچولو بسازیم"
با ناراحتیِ ساختگی گفت و منتظر فریاد فلیکس موند.
اما فلیکس فقط کوتاه خندید و لب زد
+"شاید دفعه ی بعدی بذارم"
-"واقعا میگی؟ اخجون."
گفت و بعد چیزی یادش اومد و اضافه کرد
-"پاشو بریم حموم، بشوریم خودمونو"
+"وای نه ولم کن خستم، فردا میریم، همینطوری بخواب"
فلیکس با خستگی جواب داد و غر زد.
-"باشه پس فقط لباساتو بپوش که سرما نخوری"
بعد از اینکه لباساشونو پوشیدن, چراغ هارو خاموش کرد و آماده خوابیدن شدن.
بوسه ای روی لب های فلیکس گذاشت و درحالی که در بغل گرفته بودش لب زد
-"شبت بخیر عزیزم . عاشقتم"
+"منم همینطور.. شب بخیر"
-"دیگه نمیذارم کسی بتونه ازم دورت کنه."
گفت و بوسه ای روی موهای فلیکس گذاشت.
چشم هاشون گرم شد و به خواب فرو رفتن.
حالا بلاخره بعد از چند شب عذاب و بیقراری، اون دونفر کنار هم روی تختشون خواب بودن.
صدای نفس های همزمانشون داخل اتاق پخش شده بود، آرام، منظم، شبیه به لالایی.
هیچچیز دیگه ای مهم نبود ؛ فقط اون دونفر بودن.. کنارهم و بلاخره آرامش بهشون برگشته بود.