Escape room

Escape room

Rei

 صبح پاییزی سردی بود و باد سوزداری موهای نقره ای رنگ پسر رو به هم میریخت. زمین آسفالت شده خالی از هر چیزی بود و فقط جای پارک ماشین ها مشخص بود و هیچ ماشینی پارک نبود. رو به روی ساختمون بلند و خاکستری رنگ که اطرافش هم هیچ ساختمون دیگه ای در کار نبود، ایستاده بود و با چشم های تنگ شده اش نمای ساختمون رو از نظر می گذروند.


با باد سردی که وزید دستش رو بیشتر داخل جیب کت قرمزش فرو برد و کام دیگه ای از سیگار بین انگشت هاش گرفت.


جیپ مشکی رنگی کنارش پارک کرد و زن قدبلندی با موهای نارنجی از ماشین پیاده شد.


به سمت پسر قدم برداشت و سونگهون بی توجه به صدای قدم ها دود سیگار رو از بین لب های بی رنگش بیرون داد.


خواست پک دیگه ای به سیگارش بزنه که با صدای زن سرش رو برگردوند


=سلام


زن با انگشت به ساختمون خاکستری رنگ اشاره کرد


=این ساختمون "مینوس" عه؟


پسر دوباره به ساختمون خیره شد و سرش رو تکون داد، همونطور که سیگار رو به سمت لب هاش میبرد جواب داد


-فکر کنم


=ممنون


زن با نگاه خیره اش به سیگار پسر زل زد، تا کام گرفتنش ثابت موند و با کمی تردید به سمت ساختمون قدم برداشت. قبل از اینکه دو قدم بیشتر ازش دور شه سعی کرد شفاف سازی کنه


-آره میدونم که منو میکشه


زن سرش رو به نشونه ی تاسف تکون ریزی داد و به راهش ادامه داد.


پسر دود باقی مونده ی داخل دهنش رو خارج کرد و ته مونده ی سیگار رو روی زمین انداخت، حتی سعی نکرد لهش کنه به هر حال باد خاموشش میکرد.


چند دقیقه بعد از زن وارد ساختمون شد و وقتی جلوی میز پذیرش رسید سعی کرد محیط رو بررسی کنه.


چشم هاش رو می چرخوند اما اون طبقه پر از خالی بود، زمین و دیوار ها همه یک دست خاکستری و تنها شی داخل، میز پذیرش بود که رو به روش آسانسوری بود برای رفتن به طبقه های بالاتر.


عجیب بود که حتی پله ای هم به چشم نمیخورد.


به مرد پشت میز سلام کرد و کارت شناساییش رو بیرون آورد.


-سلام. برای... اتاق فرار؟ آره برای همون اومدم


بعد از تحویل دادن تلفن همراهش، که مبادا عکسی از معما ها توییت کنن، به سمت آسانسور رفت و طبق گفته ی مرد پشت میز دکمه ی طبقه ی سه رو فشرد.


قبل از اینکه در آسانسور کامل بسته شه صدای مرد به گوشش رسید "از شما بابت خدماتتون ممنونیم."


اخم ریزی روی پیشونیش شکل گرفت، نمیدونست مرد با لبخند مضحک روی صورتش از کدوم خدمات حرف میزنه. در آسانسور بسته شد و به دیوار آسانسور تکیه داد. هر دو دستش رو توی جیب های کت چرمش برد و به این فکر کرد که اصلا چرا راضی شده به این جای عجیب بیاد. طبیعتا اهرم فشارش، جایزه ای بود که قرار بود بعد حل اتاق ها بهش برسه. ده هزار دلار پول کمی نبود و قطعا میتونست پسر رو از کار های نیمه وقتش نجات بده تا دیگه مجبور نباشه پیش مادر پیرش زندگی کنه.


کاغذ سفید رنگ تا شده ای رو از جیبش بیرون کشید و به نوشته ی روش خیره شد:" این کارت برای ورود به اتاق های فرار "مینوس" در نظر گرفته شده. اولین نفری باشید که از اتاق های بسیار پیچیده مون فرار میکنه و 10 هزار دلار برنده شین! برای اطلاعات بیشتر به سایت minosescaperooms.com مراجعه کنید."


شب قبل، رئیس یکی از شغل های پاره وقتش این دعوتنامه رو به پسر داده بود و به قول خودش این یه شانس برای فراره.


-چه مزخرفی!


در آسانسور باز شد و درست رو به روش در بزرگتری وجود داشت که پسر حدس زد احتمالا پشتش چیزی شبیه اتاق کنفرانس باشه.


در رو باز کرد و فضای پشت در با چیزی که انتظارش رو میکشید فرق داشت.


قدمی داخل گذاشت و نگاهش رو آروم در اتاق چرخوند. یک اتاق انتظار شیک و مرتب، با مبل های روشن و میز مربع شکلی که بین مبل ها، درست وسط اتاق قرار داشت. روی میز مجله و روزنامه های خبری مختلف قرار داشت.


نور اتاق با پنجره های بزرگی که روی دیوار رو به روش قرار داشت تامین شده بود و روی دو دیوار کنار، قفسه های چوبی قرار داشت که هرکدوم شامل چند کتاب بودن.


گوشه ی اتاق هم دستگاه اب سرد کن قرار داشت که تا نیمه پر بود.


جز خودش و زنی که قبل تر جلوی ورودی دیده بود، یک مرد درشت هیکل که نسبتا مسن بود و پسری که به نظر میومد هم سن خودش باشه داخل اتاق حضور داشتن، پسری که چشم های باریکش آسیایی بودنش رو لو میداد اما دقیق نمیتونست بگه از کدوم کشوره.


سمت چپ پسر، پیشخوانی قرار داشت که با شیشه های مات پوشونده شده بود و از بیرون بدن زنی با لباس های رسمی که داخل اتاقک نشسته، مشخص بود. تکون ریزی به سرش داد، سمت پیشخوان رفت و با دو انگشتش تقه ای به شیشه زد


تا جوابی از زن بگیره سرش رو بین آدم های داخل اتاق چرخوند


"لطفا بشینید، یکی به زودی میاد پیشتون."


صدایی بود که از پشت شیشه های مات اومد .


-باشه...ممنون


نگاهی به شومینه ای که زیر پیشخوان قرار داشت کرد و به سمت جای خالی روی مبل ها رفت.


مرد درشت هیکل رو به روش نشسته بود و داشت با هیجان از سگ هاسکیش که چشم های دو رنگ داشت صحبت میکرد.

یک بار دیگه اتاق رو برانداز کرد: شومینه، قفسه های کتاب، وسایل روی میز و حتی یه کپسول اتش نشانی که گوشه ی اتاق به یکی از دیوار ها متصل بود.


طبق چیزی که شب قبل توی وبسایت ها و تیک تاک گیرش اومده بود، اون ها الان منتظر گیم مستر بودن که اونارو به سمت اتاق هدایت کنه و داستان اتاق رو براشون توضیح بده.


اهی کشید و زیر لب گفت


-خب این قراره افتضاح باشه...


مرد درشت هیکل که داستانش رو برای پسر آسیایی تموم کرده بود رو به سونگهون کرد و دستش رو سمتش دراز کرد


:خوشبختم پسر، من مایکلم، میتونی مایک صدام کنی


سونگهون هم متقابلا دستش رو دراز کرد و لبخند زورکی ای تحویلش داد


-سونگهون


به طرز عجیبی هر چهار نفر داخل اتاق ساکت بودن.


 سونگهون به پشتی مبل تکیه داده بود و به پسر آسیایی خیره بود که از اول ورودش توجهش رو جلب کرده بود، رد زخمی روی دست پسر بود که تا نزدیکی مچش ادامه داشت.


نیکی متوجه نگاهش شد و پوزخندی زد


+توی پیاده روی یه حادثه براش پیش اومد


سونگهون که هنوز صورتش کنجکاو بود ابرویی بالا انداخت


-هنوزم میتونی ویدئو گیم بازی کنی؟


نیکی چهره ای جدی به خودش گرفت و لب پایینش رو خیس کرد


+نه پسر، متاسفانه نمیتونم...


سونگهون و مایک همزمان سرشونو به نشونه ی تفهیم تکون دادن که نیکی جملش رو کامل کرد


+پس فقط با زن های بزرگسال وقتم رو پر میکنم


با جمله ای که گفت سونگهون بهش خیره شد و برخلاف چهره ی سرد خودش، زن که آماندا صداش میزدن و مایک سعی کردن با گاز گرفتن لبشون و قرار دادن دست جلوی دهنشون خنده شون رو پنهان کنن، که خب چندان هم موفق نبود. حین خنده ی اون دو نفر نیکی بی صدا جوری که فقط سونگهون ببینه لب زد " و با پسرای خوشگل"


سونگهون که از عجیب بودن رفتار نیکی رنگ گونه هاش رو به تغییر بود سرش رو برگردوند و از روی مبل بلند شد، کلافه از انتظار، دست به جیبش برد و پاکت سیگارش رو همراه با فندک بیرون کشید.


- خب تا گیم مستر داره دنبال جا پارک میگرده


پاکت سیگارش رو بالا گرفت و به در اشاره کرد


-من میرم یه هوایی بخورم

با بلند شدنش بقیه شروع به صحبت درمورد تجربه شون توی اتاق های فرار کردن و مشخص شد که اماندا و مایک صرفا برای جایزه اینجان و پسر آسیایی که خودش رو نیکی معرفی کرده بود، بیشترین تجربه رو داشت. درواقع تنها کسی بود که تجربه داشت! طبق گفته ی خودش اون 94 تا اتاق فرار رو کامل کرده که همه هم اتاق های بزرگ بودن.


سونگهون کمی اروم حرکت کرد تا حرف های نیکی رو بشنوه


اماندا کمی از روی مبل جلو اومد و پرسید


=خب اگه نتونیم اتاق رو تا وقت مشخص شده حل کنیم چی میشه؟


نیکی ارنج هاش رو روی زانوهاش گذاشت و به جلو خم شد


+یکی میاد داخل اتاق و تمام سرنخ هایی که ندیدی رو توضیح میده...و کاری میکنه شبیه یه احمق به تمام معنا به نظر بیای


سونگهون بیخیال بقیه ی جزئیات شد و به سمت در رفت.


دستش هنوز کامل روی دستگیره ننشسته بود که با یک صدای خشک، دستگیره در از جا کنده شد.


سونگهون چند ثانیه همونطور ایستاد


-شت


با تعجب به قطعه ی فلزی داخل دستش خیره شد، سرش رو سمت بقیه که حالا ساکت شده بودن برگردوند


-من...من نشکستمش


مایک از روی مبل بلند شد و با ناباوری به در نگاه کرد.


:تو خونه ی خودتم اینطوری در رو باز میکنی؟


 نیکی اما تقریباً با ذوق و هیجان خودش رو به در رسوند. جایی که یکم پیش دستگیره قرار داشت، یک صفحه‌ی گرد فلزی جا گرفته بود، چیزی شبیه پیچ تنظیم دمای فر.


+هی هی فکر کنم این خود اتاق فراره!


اماندا از روی مبل بلند شد و اخم کرد


=چی...


نیکی خم شد و با دقت بهش خیره شد


+خیلی خب، شبیه سوراخ کنترل مشعل گازه که یعنی...احتمالا یه قفل ترکیبیه!


صاف ایستاد و برگشت، کف دست هاش رو به هم کوبید


+همگی اتاق رو بگردین


مایک دست شرو به سمت نیکی دراز کرد


:صبر کن صبر کن، داری میگی شروع شده؟


نیکی با لبخند هیجان زدش سرش رو تکون داد


+دقیقا! دنبال هر چیزی که شبیه معما یا یه کد باشه بگردین


تنش عجیبی داخل اتاق شکل گرفت و ناگهان هرچیزی که تا اون لحظه بی اهمیت به نظر میرسید، مشکوک شد.


قفسه‌ی کتاب‌ها، مجله‌هایی که روی میز پخش شده بودند و ...


نیکی سریع به سمت میز وسط اتاق رفت و شروع کرد به گشتن زیرش


قبل از اینکه بقیه بتونن چیزی پیدا کنن، صدای مایک از سمت قفسه‌ها بلند شد.


:هی اینجا!


یک پیچ‌گوشتی ستاره‌ای‌شکل در دستش بود.


نیکی خودش رو به مرد رسوند و مایک کتابی رو که پیچ‌گوشتی از داخلش پیدا شده بود بالا آورد.


سونگهون به جلد کتاب خیره شد.


Fahrenheit 451.


سریع خودش رو به مایک رسوند و یک بار دیگه عنوان کتاب رو بلند خوند


-فارنهایت 451!


نگاهش دوباره به صفحه‌ی گرد روی در برگشت و به سمتش حرکت کرد


نیکی ابرو بالا انداخت.


+اوه


صفحه رو چرخوند و صدای کلیلی که داد تنها چیزی بود که سکوت شکل گرفته رو شکست. چند ثانیه همه منتظر پیدا شدن سرنخ جدیدی بودن که ناگهان سقف با نور های قرمز روشن شد که حرارت شدیدی رو به اتاق وارد میکردن.


پنل‌های سقفی یکی‌یکی شروع به درخشیدن کردند و موج گرما مثل ضربه‌ای روی صورت همه پخش شد.


=لعنتی این دیگه چه کوفتیه


اماندا یک قدم عقب رفت و نیکی همینطور که به سقف خیره بود گفت


+کسی لوسیون برنزه کننده با خودش نیاورده؟


سونگهون سرش را بالا گرفت. نور نارنجی روی صورتش افتاده بود.


- خب... این قسمت توی بروشور ده هزار دلاریشون نبود


اماندا با چهره ای کلافه سمت سونگهون و در رفت


=چه غلطی کردی همین الان برش گردون


سونگهون سعی کرد برعکس صفحه رو بچرخونه اما گیر کرده بود. اماندا که مشخص بود گرما باعث واکنش پوستی بدنش شده سریع به سمت پیشخوان رفت و سعی کرد با منشی صحبت کنه


=هی عام...ببخشید؟


"لطفا بشینید، یکی به زودی میاد پیشتون."


زن دوباره همون جمله رو تکرار کرد و اماندا بی قرار تر از قبل به شیشه کوبید


نیکی هم کنار اماندا ایستاد تا با منشی صحبت کنه


+سلام؟


=میشه یه راهنمایی بهمون بدین


"لطفا بشینید، یکی به زودی میاد پیشتون."


سونگهون با چهره ای مشکوک و اخم ریزی که داشت لب زد


-اخرین بار هم همینو گفت


نیکی سمت پسر برگشت


+خب؟


اماندا به سمت در کنار پیشخوان رفت و سعی کرد با تنه زدن بهش بازش کنه


-دقیقا همینطوری گفتش، با همین لحن و اهنگ!


نیکی پوزخندی زد و توجهی به سونگهون نکرد


-خب بازیگرایی که استخدام میکنن قرار نیست مثل تام کروز باشن


اماندا دستش رو بین موهاش برد و به مبل نزدیک شد تا بهش تکیه بده و نفس بگیره.


=عالی شد.


+هی هی


با صدای نیکی توجه مایک به سمتش جلب شد


+اینجا یه قفل هست


نیکی به گوشه ی شیشه ی پیشخوان اشاره کرد


:فکر کنم باید یه کلیدی براش باشه


سونگهون دست به سینه مشغول فکر کردن بود که چشمش به کپسول آتش‌نشانی افتاد.


-میتونیم فقط شیشه رو بشکنیم


به سمتش رفت تا کپسول رو از جاش بیرون بکشه


+نه نه نباید از زور استفاده کنیم...یکی از قوانینیه که یادم رفت بهتون بگم

اما قبل از اینکه جملش به گوش سونگهون برسه، کپسول رو کنده بود و متوجه فیک بودنش شد


-عالی شد، پلاستیکیه


کپسول رو روی زمین پرت کرد که درست با برخوردش به زمین گرما ناگهان شدت گرفت.


صدای مهیبی توی اتاق پیچید و از ستون های چهار طرف اتاق، چراغ های خطی شبیه به المنت فر بیرون زدن و دمای اتاق چند برابر شد.


نیکی هول شده بود و بدتر از اون لرزش بدن اماندا هر لحظه به رعشه نزدیک تر میشد


+خب...فقط سعی دارن یکم ما رو بترسونن...اره تا تجربه بهتر و غنی تر شه


مایک با تعجب و کمی عصبانیت سمت نیکی برگشت


:چه وضعشه نکنه بهت پول میدن؟


+من فقط بلدم چطور خوش بگذرونم


اماندا بین دست و پنجه نرم کردنش با دردی که توی بدنش پیچیده بود داد زد


=موج گرما به نظرت خوش گذرونیه؟!


سونگهون پشت سر همه ساکت به کپسول خیره شده بود تا اینکه متوجه قسمتی ازش شد که بیرون زده.


سریع روی زمین نشست و درست از زیر اهرم کپسول کلید ریزی رو بیرون کشید.


-هی یه کلید پیدا کردم


نیکی با پوزخندش سمت سونگهون رفت و دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد


+خوشگله به نظرم بیا قبل از اینکه یه گند دیگه بزنی در موردش صحبت کنیم!


سونگهون که تا الان سعی داشت لمس های گاه و بیگاه نیکی رو نادیده بگیره این بار با حرفش تنه ای به پسر زد و سمت پیشخوان رفت


-دلیلی نمی بینم ازش استفاده نکنم


کلید رو داخل سوراخ بچرخوند و قفل باز شد.


کمی قبل تر مایک یک لیوان اب از اب سرد کن برای اماندا برده بود و زن کمی اروم شده بود.


حالا هر چهار نفر پشت شیشه ی پیشخوان بودن و سونگهون خیلی اروم شیشه رو کنار زد.


دوباره همون صدا پخش شد


"لطفا بشینید، یکی به زودی میاد پیشتون."


اما پشت در چیزی نبود جز مانکنی که تلفن توی دستش قرار داشت و صدای ضبط شده ازش پخش میشد.


=اوکی این ترسناکه...


-حتما شوخی میکنی


ناگهان تلفن زنگ خورد و همه از جا پریدن.


همه ی نگاه ها به سمت نیکی برگشت


نیکی گیج بقیه رو نگاه کرد و نفسش رو با صدا بیرون داد


+خیلی خب خیلی خب، من برش میدارم


دست مخالفش رو نامحسوس پشت کمر سونگهون گذاشت و تظاهر کرد برای حفظ تعادله و سونگهون اونقدر گرمش شده بود که دیر متوجه لمسش شه


نیکی تلفن رو از دست مانکن بیرون کشید و به صدایی که ازش میومد گوش داد


" به مینوس خوش امدید، طراح برجسته ی اتاق های فرار دنیا. برای اینکه بیشترین لذت رو از بازیتون ببرین، توصیه میکنیک از قوانین پست شده پیروی کنید"


و بوق ممتد.


+هی هی الو؟؟


:کی بود چی میگفت


همه منتظر حرفی از سمت نیکی بودن


+هیچی..یه مشت مزخرف. بازم صدای ضبط شده


نیکی با شدت تلفن رو سر جاش گذاشت که به سرعت موج گرمای جدیدی اتاق رو فرا گرفت، قبل از اینکه بتونن از پیشخوان فاصله بگیرن شومینه ی زیر پیشخوان اتیش گرفت. همه به سرعت توی اتاق پخش شدن. اماندا یه گوشه نشست و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد


=نه نه نه این دیگه چه جهنمیه


+شت من اینکارو کردم؟


نیکی دستش رو با استرس داخل چتری های مشکیش برد.


سونگهون سعی کرد اماندا رو اروم کنه


-هی فقط ژاکتت لعنتیت رو در بیار و یکم اب بخور


:باید سریعتر از این اجاق گاز بزنیم یرون


تکه ای از دیوار پشت سرشون بالا رفت و پره های پنکه ی بزرگی از پشتش نمایان شد.


-شت اون پنکس؟ این عوضیا دارن هوای گرم میدن تو.


اماندا همچنان روی زمین بود و به سرامیک های داغ چنگ میزد. مایک سعی داشت براش اب بیاره تا کمی حال زن جا بیاد. هر کسی که توی اتاق ژاکت داشت درش اورده بود از جمله نیکی و سونگهون، و حالا هر دو با تاپ های سفید و مشکی دنبال سرنخ بودن.


سونگهون ناامیدانه روی دیوار ها رو چک میکرد تا اینکه درست بالای اب سرد کن نوشته ای توجهش رو جلب کرد.


“the game master says please use the coasters at all times”


-زیر لیوانی؟


سونگهون بدون مکث به سمت میزد رفت و همه ی مجله هارو روی زمین پرت کرد.


دقیق جای چهار زیرلیوانی روی میز مشخص شده بود، سونگهون با دستش یکی رو فشار داد که با صدای کلیکی پایین رفت.


صفحه ای درست بالای سر اماندا که روز زمین نشسته بود بالا رفت و قسمتی از یک کانال کولر که به نظر راه خروج میومد دیده شد اما همین که سونگهون دستش رو برداشت دوباره صفحه پایین اومد.


همه خشکشون زد.


-باید فشارشون بدیم...مشکل اینه که با رها کردنش دوباره این مکانیسم ازاد میشه


در همون لحظه گرما به حدی رسیده بود که نفس کشیدن امکان پذیر نبود، نور قرمز شدیدی کل اتاق رو گرفته بود و حتی مانکن پشت پیشخوان کم کم در حال ذوب شدن بود.


مایک با عجله سمت اب سرد کن رفت


:هی میتونیم لیوان بذاریم!


مایک بدون معطلی یکی از لیوان‌ها رو پر کرد و روی زیرلیوانی گذاشت.


دوباره با صدای کلیک قسمتی از صفحه بالا رفت.


نیکی سریع به سمت میز اومد و با دست هاش دوتا زیر لیوانی دیگه رو فشار داد و قسمت زیادی از دریچه قایبل دیدن بود.


حالا دیگه همه ی اونها میدونستن چاره چیه.

وقتی با فشار دست سونگهون اخرین زیرلیوانی هم پایین رفت، دریچه کاملا باز شد.


- مایک...اول اماندا رو ببر


مایک از زیر بغل جسم بی جون اماندا گرفت و زن رو بلند گرفت


:هی دیگه تموم شد


زن رو با خودش وارد کانال کولر کرد و با حالت سینه خیز داخل لوله حرکت کردن.


سونگهون دو لیوان دیگه رو پر کرد و روی زیرلیوانی ها گذاشت.


گرما به مرز غیرقابل تحمل رسیده بود.


سونگهون برای لحظه‌ای به سقف نگاه کرد؛ پنل‌ها حالا مثل میله‌های گداخته می‌درخشیدند.


نگاهش رو به نیکی داد که هنوز یک دستش روی میز بود.


پوزخند نیکی محو شده بود قطره های عرق روی پیشونی و بازوهاش توی چشم میزد.


+هی خوشگله...تو که نمیخوای منو اینجا ول کنی ها؟


سونگهون کلافه چنگی به موهاش زد


-نمیتونیم همینطوری رد شیم و اون اب کوفتی هم تموم شده!


+خب تقصیر کیه که به اماندا گفت سرنخ هامون رو بخوره؟


موج گرمای داخل اتاق به قدری شدید بود که صداهاشون به هم نمی رسید پس سونگهون تقریبا داد زد.


-از کجا باید میدونستم که اب سرد کن..


قبل از اینکه جمله ی پسر تموم شه شعله افکن غول پیکردی از سقف شروع به پایین اومدن کرد که درست بالای سر نیکی قرار داشت.


+شت شت شت لعنت بهش


-خیلی خب..


سونگهون هول شده بود و تنها راه حلی که به مغز نیمه سوختش رسید بطری الکلی بود که همیشه توی جیب داخلی کتش نگه میداشت.


سریع بطری رو بیرون کشید و با تمام سرعتی که داشت الکل رو تا اخرین قطره داخل لیوان خالی کرد.


نیکی روی مبل افتاده بود و نفس نفس میزد، همین که اخرین زیرلیوانی پایین رفت و دریچه کامل باز شد، سونگهون دست نیکی رو گرفت و هردو همزمان خودشون رو داخل کانال کولر پرتاب کردن.


چهار دست و پا داخل دریچه حرکت میکردن و همین که ازش خارج شدن، کل اتاق انتظار منفجر شد و ته مونده اتیشش قسمتی از کفش نیکی رو سوزوند.


+لعنتی


سونگهون که حالا بلند شده بود به سمتش اومد


-هی سالمی


دست پسر رو گرفت و کمکش کرد بلند شه که منظره ی جدیدی باعث یخ زدن استخون هاشون شد.


اون ها بیرون یک کلبه ی چوبی و درست وسط یک جنگل برفی بودن.


-عالی شد...از گرما به سرما

To be continued...


Report Page