✦ Episode 10

✦ Episode 10

ᴛᴀɴᴀᴘᴏɴ'ꜱ ꜰᴀᴍɪʟʏ⁶⁸⁹

✦ Before We Knew

✦ perthsanta


صدای گرامافون در فضای تاریک و سرد اتاق می‌پیچید.

پرث، سانتا رو روی تخت خوابونده بود.

موهاش روی بالشت پخش شده بود و لکه‌های بنفش روی بدن لخت و بلورینش، از ترقوه‌ تا رون‌های پسر تو چشم میزد.


پرث خم شد، دست‌هاش رو دو طرف سر سانتا گذاشت و بهش خیره شد.

پسر با لب‌های نیمه باز و براقش، نفس‌نفس می‌زد، از نظر پرث اون مثل فرشته‌های یونانی بود و حتی زیباتر.

نگاهش رو به چشم‌های سانتا دوخت.

مردمک‌هاش از هیجان، گشاد شده بود و حلقه‌ی عسلی دور مردمکش، توی نور کم می‌درخشید.


پرث با پوزخند، انگشتش رو زیر چونه‌ی سانتا گذاشت و سرش رو بالا گرفت.

«چی می‌خوای؟»

سانتا، زبونش رو روی لب پایینش کشید.

«تو.... تو رو میخوام.»

با همون پوزخندش که پررنگ‌تر شده بود، دستش رو از روی سینه سانتا پایین‌تر برد و به رون‌هاش رسید.

با سر انگشت‌هاش آروم روی پوست نازک داخلی رونش کشید.

چشم‌های خمار و نفس‌های بریده سانتا باعث شد تا دستش رو بالاتر ببره و حفره نبض‌دارش رو لمس کنه.


«پرث...»

صدای لرزونش عضوش رو سخت‌تر میکرد مخصوصا وقتی اسمش رو ناله میکرد.

«بیشتر میخوای، کوچولو؟»

«هوم»


سهتا از انگشت‌هاش رو محکم داخل حفره لیز پسر فرو کرد.

سانتا، ناله‌ی بلندی کرد و دست‌هاش رو دور گردن پرث حلقه کرد.

پرث، انگشت‌هاش رو قیچی‌وار داخل پسر حرکت میداد و ماهیچه‌هاش رو از حالت منقبض خارج میکرد.


«خو.. خودتو میخوام»

با شنیدن صدای لرزون و دستوریش، انگشت‌هاش رو خارج کرد و همون‌طور که شانه‌هاش توسط سانتا احاطه شده بود خودش رو روی اون تنظیم کرد.


«اماده‌ای؟»

بدون شنیدن جواب پسر خودش رو وارد کرد.

سانتا، با جیغی که از گلوش خارج شد، ناخن‌هاش رو روی کتف پرث کشید و رد قرمزی انداخت.


پرث، بدون توجه به سوزشش شروع به حرکت کرد و با هر ضربه، سانتا رو به تخت می‌کوبید.

پسر ناخن‌هاش رو توی پوست پرث فرو میکرد و از شونه‌ها تا پایینِ کمرش رو پنجه می‌کشید.


پرث با ناله‌ای که بین درد و لذت بود سرعتش رو بیشتر کرد.

«آه... کوچولوی من... پنجه‌هاتو تیز کردی؟»


پسر با چشمای خیس بهش خیره شد و باعث شد تا پرث، با لبخند خم بشه و لب‌هاش رو به لب‌های سانتا برسونه.

پرث، سانتا رو به ارگاسم رسوند و با چند ضربه دیگه، خودش رو داخلش خالی کرد و بیشتر روی پسر خم شد .


سانتا با خر‌خر‌های ارومی سرش رو به گردن پرث چسبوند و گازش گرفت.

پرث ناله‌ی مردونه‌ای کرد و سرش رو داخل موهای خوشبو و مشکی پسر فرو کرد.


سانتا برای تلافی پوست گردن پرث رو می‌گزید و کبودی‌های بنفشی روی گردنش ظاهر می‌کرد.


-𝟭𝟮 𝗬𝗲𝗮𝗿𝘀 𝗔𝗴𝗼...


بوی دود هنوز به لباس‌های پسر چسبیده بود.

آلورا سعی کرده بود تا اون رو از محل حادثه دور کنه اما بوی سوختگی هنوز همراهش بود.


پسربچه در آغوش آلورا نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد.

نه گریه میکرد و نه سؤال میپرسید، فقط خیره بود.

چشم‌هاش خشک بودن، بیش از حد خشک.

انگار اینقدر گریه کرده بود که دیگه چیزی برای بیرون ریختن نمونده بود.


وقتی درهای عمارت تاناپون باز شد و سه نفر مشتاق به سمت آنها امدن، سانتا خودش رو بیشتر به آلورا چسبوند.

هر سه به بچه‌ی ترسیده و کثیف بغل آلورا نگاه کردن.


صدای آرومِ پسر بچه‌ی آلورا سکوت رو شکست.

«مامان... چرا اینجوریه؟»

آلورا دستش رو روی موهای سانتا که قسمتی ازش سوخته بود، کشید.

«این کوچولو، خیلی چیزها رو از دست داده و از امروز ما قراره همه‌چیزش بشیم.»


پرث اخم کرد.

اون هنوز هشت سال بیشتر نداشت و معنای «از دست دادن» رو انگار کامل نمی‌فهمید.

فقط می‌دید که این بچه خیلی ترسیده.


آقای تاناپون آروم و بدون اینکه ناگهانی نزدیک بشه، کنار آلورا ایستاد.

«سلام.»

سانتا جوابی نداد اما مرد لبخند کوچکی زد.

«لازم نیست حرف بزنی فقط بدون اینجا برات امن‌ترین خونه میشه.»

پسر حتی به مرد نگاه هم نکرد.


پرث جلوتر رفت، فقط چند قدم و بعد ایستاد.

به لباس‌های سانتا نگاه کرد که پر از خاکستر و کثیفی بود.

ناگهان گفت:

«مامان، باید بشوریمش.»

«ایده خوبیه.»

پرث آستین‌هاش رو بالا زد.

«پس من کمک میکنم.»


...


حمام گرم بود و بخار آرام روی آینه می‌نشست.

آلورا کنار وان نشسته بود و موهای سانتا را می‌شست و پسرِ کوچولو تمام بدنش رو جمع کرده بود.


هر بار دست آلورا کمی تکان میخورد، شانه‌هاش می‌پرید.

حتی با صداهای کمی بلند، خودش رو عقب می‌کشید و چشم‌هاش وحشت‌زده می‌شد.


پرث که کنار وان نشسته بود از رفتار‌های غریزی پسر خشکش زد.

اون هیچوقت کسی رو اینطوری ندیده بود.


آلورا فوراً بطری‌‌ای که افتاده بود رو کنار گذاشت.

«اتفاقی نیافتاده عزیزم، هیچی نیست.»

اما سانتا هنوز خودش رو جمع کرده بود.


پرث دستشو جلو برد و دست پسر که روی زانوش بود رو گرفت.

«نترس.»

سانتا به دست اون نگاه کرد.

پرث نمیدونست باید چه کار کند، پس فقط دستش را همون‌جا نگه داشت.


«من مراقبتم.»

سانتا چند ثانیه نگاهش کرد، اون لحن معصومانه و چشم‌های مصمم باعث شد تا خیلی آرام انگشت کوچکشو دور انگشت پرث حلقه کنه.

پرث یه لبخند بزرگ به پسر زد.


بعد از حمام، آلورا لباس تمیزی برای سانتا آورد، یه لباس کمی بزرگ‌تر از اندازه‌اش.

سانتا گوشه‌های لباسو گرفته بود و هنوز چیزی نمی‌گفت.


پرث روبه‌روش نشست.

یک تکه شیرینی توی دستش بود.

«از اینا میخوای؟»


سانتا نگاهش کرد اما جواب نداد.

پرث شیرینی رو جلوتر آورد.

«خیلی خوشمزست.»

اما بازم جوابی نگرفت.


پرث کمی فکر کرد و بعد شیرینی رو نصف کرد.

نصف بزرگ‌تر رو برای خودش برداشت و نصف کوچک‌تر رو جلوی سانتا گذاشت.

«این مال تو.»


سانتا به شیرینی نگاه کرد و بعد با تردید برداشتش.

یک گاز کوچک زد و لب‌هاش خیلی آرام بالا رفت.

یک لبخند کوچک، خیلی کوچک، اما پرث اون رو دید و چشم‌هاش شروع کرد به برق زدن.


«خندیدی.»

سانتا فوراً سرش رو پایین انداخت.

«دوباره بخند، بخند.»


وقتی دید اون تکونی نمی‌خوره، بلند شد و شکلک‌های مسخره‌ای با صورتش ساخت.

سانتا نگاهش کرد و بعد دوباره خندید، این بار کمی بیشتر و قشنگ‌تر.


پرث ماتش برد.

قلب کوچک‌ـش از چیزی پر شد که قبلاً تجربه‌اش نکرده بود.

یک حس عجیب و شیرین.

مثل اینکه یک کار خیلی مهم رو درست انجام داده باشه.

"من باعث شدم بخنده."


انگار موفقیتی پیدا کرده بود که هیچ نمره‌ای نمی‌تونست با اون رقابت کنه، و این باعث می‌شد تا فکر کنه، فقط میخواد دوباره اون لبخندو ببینه.


از اون روز به بعد، پرث شروع کرد به تلاش کردن.

اونم برای پسر کوچولوی جدید.


اگر سانتا صبحانه نمیخورد، پرث کنارش میشست.

اگر شب میترسید، پرث چراغ اتاقش رو روشن میذاشت.

اگر با صدای رعد از خواب میپرید، پرث دستش رو میگرفت.

گاهی برایش اسباب‌بازی میاورد.

گاهی از کلاسش تعریف میکرد.

گاهی اینقدر مسخره‌بازی درمی‌اورد تا سانتا بالاخره بخنده.

و هر بار که موفق میشد، اون حس دوباره برمیگشت.


پرث از این حس خوشش می‌اومد، خیلی زیاد.

اینقدر که کم‌کم یک قانون ساده در ذهن کودکانه‌اش شکل گرفت:

"اگر سانتا خوشحال باشه، یعنی من کارمو درست انجام دادم."


و بعدتر...

خوشحال کردن سانتا شد هدفش.


شاید برای همین بود که سال‌ها بعد، وقتی همه از پرث به عنوان پسری سرد، مغرور و کمال‌گرا یاد میکردن، هیچ‌کس نمیدونست این کمال‌گرایی‌ـش از کجا اومده.

اون از کودکی یاد گرفته بود که وقتی چیزی رو دوست داره باید همه تلاشش رو بکنه تا اون چیز رو خوشحال نگه‌داره.

و سانتا، اولین کسی بود که پرث واقعاً میخواست ازش مراقبت کنه.


اوایل برای سانتا همه چیز خیلی سخت بود، خیلی سخت‌تر از چیزی که بقیه میدیدن.

درسته که دیگه داخل یک آتیش بزرگ که در حال سوزاندن کل زندگیش بود، نبود.

اما روز‌ها رو با ترس سپری میکرد و شب‌ها رو با کابوس و گریه .


گاهی با گریه از خواب بیدار میشد.

گاهی حتی گریه هم نمیکرد و فقط با چشم‌های باز به سقف خیره میموند.


پرث یکبار نصفه شب صدای قدم‌هاش رو شنید.

در اتاقش رو باز کرد و سانتا وسط راهرو ایستاده بود با پا‌های برهنه، موهای به‌هم ریخته و چشم‌های پر از ترس.


«خوابت نمیبره؟»

سانتا خیلی آرام سرش رو تکون داد.

پرث دستش رو گرفت.

«پس بیا اتاق من.»

«مادام گفت اتاق خود-»

«خب... اون الان خوابیده.»

و پرث تا صبح برای پسر بیدار میموند، نه چون مجبور بود، فقط چون میترسید اگر چشم‌هاش رو ببنده، سانتا دوباره کابوس ببینه.


درواقع...

چندین سال گذشت و پرث کم‌کم تغییر کرد.

هرچقدر بزرگ‌تر میشد، بیشتر تلاش میکرد.

نمره‌هاش عالی بودن.

در تمرین‌های جادویی از بیشتر هم‌سن‌وسال‌هاش جلو زده بود.

اما انگار هنوز کافی نبود، حداقل برای خودش.


سانتا دیگه کاملاً بخشی از خانواده شده بود.

با آلورا راحت بود.

با آقای پراسرت "آقای تاناپون" شوخی میکرد.

با آئو ساعت‌ها وقت میگذروند.

اما رابطه‌اش با پرث هنوز فرق داشت.


پرث اولین کسی بود که دستش رو گرفته بود.

اولین کسی بود که باعث شده بود دوباره بخنده.

و حالا اولین کسی بود که سانتا برای هر اتفاق کوچکی دنبالش میگشت.

وقتی اتفاق خوبی می‌افتاد اول برای پرث تعریف میکرد، وقتی ناراحت بود کنار پرث می‌نشست، وقتی میترسید ناخودآگاه پرث رو پیدا میکرد.


و پرث هم کم‌کم متوجه‌ی چیز دیگه‌ای شده بود.

دیگه فقط خوشحال بودن سانتا براش مهم نبود.

خودِ سانتا مهم شده بود.

این دو با هم فرق داشتن و پرث هنوز نمی‌دونست با این تفاوت چی کار کند.



اما وقتی توی هجده سالگی، سانتا بوسیدش...

پرث کاملاً جا خورد و وقتی پسر رو صدا زد، صداش تندتر از چیزی شد که خودش میخواست.

وقتی اون معذرت خواهی کرد و فاصله گرفت، پرث ناگهان متوجه چیزی شد.

اون صدای لرزونش باعث شد تا تمام عصبانیتی که چند ثانیه قبلش در صداش بوده، فروکش بشه.


فقط نگاه کردن به صورت سانتا و چشم‌های ترسیده باعث شد تا چند قدم جلو بره.

«من عصبانی نیستم.»

گونه پسر رو نوازش کرد.

«فقط غافلگیر شدم.»

اینبار اون جلو رفت و لب‌هاش رو روی لب‌های پسر گذاشت.

Report Page