Enhypen Members Comforting You ♡
https://t.me/enhaimagineHEESEUNG
روی مبل نشسته ای و زانوهات رو بغل کردی. اتاق کمی سرد و ساکت به نظر میرسد. هیسونگ وارد اتاق میشه، و متوجه لرزش شانه هایت میشه. بدون هیچ حرفی سمت تخت میره و ملحفه ی گرمی رو برمیداره. به سمتت میاد و روی شانه هایت رو با آن میپوشاند.
بعد کنارت میشیند. با تعجب نگاهش میکنی.
لبخند گرمی میزند.
- لازم نیست راجبش حرف بزنی ولی من اینجام!
هنوزم احساس ناراحتی میکنی ولی حضور هیسونگ، همیشه آرامش را بهت منتقل میکنه.
همینطور که ساعت ها کنارت میشیند، درد داخل سینه ات سبکتر میشود.
JAY
ساعت از نیمهشب گذشته. اتاق تاریکه و تنها نور ضعیف گوشی، صورتت را روشن میکنه. افکارت در هم پیچیده اند و نمیخواهند که بزارن استراحت کنی.
گریه نمیکنی اما سینه ات همان قدر سنگین است.
تلفنت زنگ میخوره. نام جی روی صفحه ی گوشیت پدیدار میشه.
قبل از پاسخ، لحظه ای تردید میکنی. صدای او ارام است. چیزی مخالف افکارت.
- هنوز بیداری؟
نفس عمیقی میکشی و بغضت رو قورت میدی.
+ اره. نمیتونم بخوابم.
- میخوای بیشتر حرف بزنیم؟
تایید میکنی.
جی راجب اتفاقات روزش صحبت میکند. ازت نمیخواد که جوابش را بدی. همین که گوش میکنی برایش کافیه.
صدای او ارامش بخش و زیبا است. بعد از چند دقیقه با صدای او ارامش رو پیدا میکنی.
- میتونی استراحت کنی. من همینجام!
و برای اولین بار طی هفته ها، بالاخره احساس امنیت میکنی که چشمانت را ببندی.
JAKE
روی زمین نشستی و دست هایت را دور زانوهایت حلقه کردی. نفس هایت نامنظم و سطحی هست.
همه چیز در سرت زیادی بلند به نظر میرسد.
جیک وارد اتاق میشه، پلک هایت را روی هم فشار میدهی. آماده نیستی که توضیح بدی.
اما جیک چیزی نمیپرسه. کنار میشیند. حرکاتش آروم و با احتیاط است که تو رو نترسوند.
بعد از چند دقیقه، آروم دستش را دراز میکند و روی موهایت میزارد. موهایت را نوازش میکند.
به سمتش خم میشی که تو رو در آغوش میگیرد.
یک دستش را دور شانه هایت حلقه میکند و با دیگری به نوازش موهایت ادامه میدهد.
- من اینجام و مراقبتم!
و برای اولین بار در امروز، با خیال راحت تری نفس میکشی. در آغوش او.
SUNGHOON
لبه ی تختت نشسته ای و به هیچ چیز خاصی خیره نشده ای. نه انقدر ناراحتی که گریه کنی، و نه انقدر ارامی که حرفی بزنی. وقتی که سونگهون وارد اتاق میشه، متوجه میشه که شانه هایت افتاده و چشمانت از چشمان او دوری میکنه.
کنارت میشیند و مدت طولانی ای در سکوت میروید. این سکوت ناخوشایند نیست بلکه ارامش بخش است.
- هر اتفاقی هم که افتاده، نیازی نیست جلوی من تظاهر کنی.
چیزی نمیگی ولی اروم سرت رو روی شانه اش میزاری.
و برای اولین بار، سکوت جایی است که اجازه استراحت داری.
SUNOO
وقتی که وسط خیابانی هستی، باران ناگهان شروع میشود. بدون هیچ هشداری. در عرض چند ثانیه، لباس هایت خیس شده و از سرما میلرزی.
امروز زیادی طولانی و سخت بوده و این باران، آخرین ضربه است.
سونو بهت پیام میده.
- کجایی؟
+ زیر باران گیر افتادم. حالم خوبه.
- همون جا که هستی بمون.
بعد از چند دقیقه ماشین سونو رو میبینی که درست جلویت توقف میکند. سونو با یک چتر بزرگ به سمتت میاید. چتر رو باهای سرت میگیرد و موهای خیست را از پیشانی ات کنار میزند.
- داری یخ میزنی!
به سمت ماشین هدایتت میکنه. داخل ماشین بخاری را زیاد میکند و ژاکت خشک و گرمش را که بوی او را میدهد، به سمتت میگیرد تا بپوشیش.
- دفعه بعد فقط به من زنگ بزن، باشه؟ من همیشه هستم که بیام دنبالت!
JUNGWON
در راهرو ایستاده ای، انگشتانت میلرزد و کف دست هایت عرق کرده است. افکارت در هم گره خورده. سعی میکنی نفست رو منظم کنی، اما این فقط باعث میشه قفسه سینه ات تنگ تر بشه.
جونگوون اروم به سمتت میاد و میترسد که تو را بترساند.
- هی
نگاهش میکنی و صورتت تمام ماجرا را تعریف میکند. جونگوون ارام به سمتت میاد، و وقتی که حرکت نمیکنی، پیشانی اش رو روی پیشانی ات قرار میده و دو طرف صورتت رو لمس میکنه.
- با من نفس بکش، باشه؟
نفس هایش را روی لبت حس میکنی. اولش میلرزی و سعی میکنی از نفس های او تقلید کنی.
با انگشت شستش گونه هایت را نوازش میکند و اشک هایی که حتی متوجه نشی ریختن را پاک میکند.
صدا، لمس و نفس او حالت را بهتر میکند.
RIKI
در اتاق ایستاده ای و اصرار میکنی که حالت خوب است.
صدایت محکم است ولی دست هایت....نه. با استین هایت ور میری که متوجه نشود. وقتی نیکی نزدیکت میشه، دوباره اطمینان میدی.
+ واقعا خوبم!
نیکی لحظه ای حرفت را باور نمیکند. قبل از اینکه بتونی جیز دیگری بگی، دستانش را دورت حلقه میکند. یک آغوش عمیق. اولش متعجب وایستاده ای ولی بعد از اینکه گرمی بدنش را حس میکنی، پشت پیراهنش را محکم میگیری. تنش های بدنت رها میشن. پیشانی ات به شانه اش چسبیده است.
- فقط همینجوری بمون!