Enemies to lovers
⋆تهیون به یونجون نگاه کردو اهسته پرسید
^چیزی لازم ندارید؟
یونجون لبخندی زد
-از اینکه تمام روز اونجا وایسی خسته نمیشی؟
^من فقط کارم رو انجام میدم آقا.
_میشه دو تا چای بیاری و اینجا بشینی؟
تهیون با احتیاط روی صندلی دور از یونجون نشست و چای رو روی میز گذاشت.
یونجون فنجون تهیون رو پر کرد
-از کی برای سوبین کار میکنی؟
^حدودا ۱۰ سال هست؛تقریبا از اول با ایشون بودم.
_پس تو آدم مهمی هستی.
تهیون سرش رو پایین انداخته بود.
یونجون نگاهش کرد
- خب این ۱۰ سال چطور بود؟
^من کار کردن برای آقای چوی رو دوست دارم، خیلی ملاحظه من رو میکنن.
_نه منظورم اینکه از اون برام بگی، این ۱۰ سال چطور بود؟
^آقای چوی معمولا کم حرف میزنن، همیشه مشغول کار بودن ، از صبح زود تا نیمه های شب، شب ها به سختی خوابشون میبرد برای همین باید دارو مصرف میکردن، آقای چوی درحال حاضر توی این کار یکی از افراد قدرتمند هستن و همین موضوع استرس و فشار کار رو بیشتر میکنه .
_اشکال نداره که داری اینارو به من میگی؟
^فکر کنم آقای چوی همیشه برای شما استثنا قائلند.
_این کاری که میگی چی هست؟
تهیون به چای چشم دوخت.
_قاتله؟
تهیون خندید بعد سریع حالت جدیش رو حفظ کرد.
_نمیتونی بگی؟
^آقای چوی یکی از قدرتمند ترین مافیاهای کره ان.
چشمای یونجون گشاد شد.
_وای خدای من اون نابغه ریاضی چطور یه مافیا شد!مگه مافیاها قتل انجام نمیدن؟
^درباره آقای چوی تا وقتی ضروری نباشه نه.
_ یعنی تا الان آدم کشته؟
تهیون با شیطنت به یونجون نگاه کرد
^تا الان نه ولی حالا که شما اینجایین فکر کنم میتونه رخ بده.
یونجون یکم چای خورد
-ببین تهیون بذار با هم منطقی صحبت کنیم.
تهیون با دقت به یونجون نگاه میکرد.
-من یه دکترم ، میدونی که مریضام بهم نیاز دارن، حتما تا الان بیمارستان خیلی سراغمو گرفته باید بهم کمک کنی از اینجا برم بیرون.
تهیون بلند شد و با چهره خیلی جدی به یونجون نگاه کرد
^آقای چوی ترتیب همه چیزو دادن بیمارستان سراغ شمارو نمیگیره ، من دستور دارم مراقب شما باشم و نذارم جایی برین.
_ترتیب چیو داده؟
^میتونین از خودشون بپرسین.
_خیلی خب بشین چاییتو بخور.
تهیون آروم نشست.
یونجون چاییو به سمتش هل داد
-دیگه سوال نمیپرسم راحت باش.
^ اگر حوصلتون سر میره میتونین از آقای چوی بخواین که باهاشون برین بیرون
ایشون موافقت میکنن.
_مطمئنی؟
^بله میتونین باهاشون برین گلف یا تمرین تیراندازی،حتی میتونین برین کافه یا رستوران.
_ اوه جدی ، حتما امتحانش میکنم.
بعد از دو ساعت سوبین از در وارد شد. جهیون داشت تلاش میکرد با آهنگ برقصه و یونجون بلند بلند میخندید.
سوبین جلوی در وایساد و خنده ی یونجون رو تماشا کرد
+خوش میگذره؟!
تهیون از جا پرید و شق و رق وایساد.
سوبین خندید
+ راحت باش.
یونجون کمی نگران سوبین بود ولی دوست نداشت زیاد نشون بده ، به سوبین نگاه کرد
-تو خوبی؟ چی شده؟
سوبین با لبخند شیطنت آمیزی چواب داد
+ بابایی اومده!
گونه های یونجون سرخ شد و به تهیون نگاه کرد.
سوبین بلند بلند خندید
+ اوه پس اینجوری فکر میکنی؟ولی منظور من بابای واقعیت بود!
یونجون صورتشو از خجالت پوشوند
-برای من اومده اینجا؟
+هوم، فکر کنم همینطوره حالا به بابا نگاه کن .
بلند خندید.
سربه سر یونجون گذاشتن واقعا مزه میداد.
-خب بابام کجاست الان؟
+اومده بود دنبال چیزی بگرده ولی من بهش گفتم دستش به تو نمیرسه.
_بعد چی شد؟
+هیچی صحبت کردیم و اون رفت.
_فقط دنبال من اومده بود؟
+اره پس چی فکر کردی دنبال منه؟
_میدونی دروغگوی خوبی نیستی؟!حالا میخوای بگی دقیقا چی میخواست؟
سوبین آروم با لبه آستین یونجون ور میرفت
+میبینم بلدی چایی بخوری و صحبت کنی و بخندی نه؟
یونجون به چهره سوبین نگاه کرد ، با خودش گفت یعنی توی ۱۰ سال گذشته اصلا نخندیده؟!چه چیزای دیگه ای برای پنهان کردن داره؟کاملا مشخص بود نمیخواد درباره ش صحبت کنه. یعنی باباش چه کاری با سوبین داشت. اگر دنبال اون نیومده بود پس دنبال چی میگشت.ترجیح داد بیشتر سوال نپرسه کاملا مشخص بود این وسط چیز مهمی هست و سوبین پنهانش میکنه.
به سوبین نگاه کرد
-بیا باهم یه کاری انجام بدیم خیلی حوصله م سر رفته.
+چه کاری دوست داری؟
_بیا آشپزی کنیم!
+باشه چی دوست داری بپزی؟
_پاستا؟
+خوب بنظر میرسه.
_میشه تهیونم باشه؟
+متوجهی که این یه قراره و توی قرار نفر سوم نمیبرن؟
یونجون سرشو پایین انداخت، گونه هاش سرخ شده بود
-اخه اون خیلی بانمکه.
+بانمک تر از من؟
یونجون به علامت تایید سر تکون داد؟
+حتی اگر بانمک تر باشه جذاب تر نیست.
یونجون به صورت تهیون و بعد به یونجون نگاه کرد.
+نکنه هست؟
یونجون شونه هاشو بالا انداخت و با شیطنت نگاهش کرد.
سوبین ریز خندید وشروع کرد به قلقلک دادن یونجون.
+جذاب تر از من؟
صدای خنده های یونجون فضا رو پر کرده بود ولی نمیتونست به ابهام های توی ذهنش بی توجه باشه. اینکه سوبینی که الان اینجا بود خیلی فرق داشت، این سوبین پر از راز بود پر از سایه های تاریک ، و این سوبین با باباش در ارتباط بود.....