Enemies to lovers

Enemies to lovers

⭒

مرد خندید

*تو از اولش دردسر بودی

سوبین آروم به سمت پنجره رفت، به دیوار تکیه داد و با آرامش توی صداش موج میزد

+میدونی تو واقعا باید منو میکشتی ، اگر انقد معطل نمیکردی نظر رییست عوض نمیشد.

*کشتن تو فایده ای نداشت، چه زنده چه مرده ت فقط دردسره!

+میدونی که خیلی حوصله ندارم، الانم چیز مهمی دارم که ترجیح میدم وقتمو باهاش بگذرونم؛ پس بهتره قبل از اینکه کفری شم درست و کامل بگی برای چی اینجایین.

-اونو بده و ما میریم.

+درباره چی داری حرف میزنی، چه چیزی رو میخوای؟

مرد کمی سکوت کرد و دوباره به حرف اومد

* تو یه چیزی از رییس گرفتی.

+میخوای بگی دنبال پسرش نیومدین؟

*رییس از اینکه ازش دزدی کردی دل خوشی نداره، زودتر اون اطلاعات رو بده و تمومش کن.

+آه چقد عوضی!ینی دنبال یونجون نیومدین! اون احمق نمیدونه پسرش چقد ارزشش از اون اطلاعات کوفتی بیشتره.

دستشو لای موهاش برد و با خشم به بیرون خیره شد.

خنده ای عصبی کرد و زیر لب گفت درسته اون اصلا نباید دنبالش بگرده چون یونجون برای منه و از در بیرون رفت.

*ببخشید آقا ولی اگر همینجا نگهشون داریم اونا نیروهای بیشتری میفرستن.

سوبین خندید

+ مگه جز این میخوایم؟

*آقا مطمئنین؟شاید اینبار از جونتون نگذره!

+من الان یه دلیل دارم که نمیذاره به این سادگیا بمیرم.

.

.


یونجون روی تخت نشسته بود ، سکوت مطلقی که فضا رو پر کرده بود باعث میشد بتونه مدت ها توی افکارش غرق شه.

شاید فرصت خوبی بود با خودش کنار بیاد، با خودش که مدت ها سرکوبش کرده بود، با یونجونی که طبق میل بقیه زندگی کرده بود.

صدای چفت در اونو از فکر بیرون آورد، سوبین با لباس راحتی داخل شد، قهوه رو روی میز کنار تخت گذاشت لبخند گرمی زد

+ حوصلت سررفته؟هم صحبت میخوای؟

یونجون با بهت به سوبین زل زده بود نمیدونست چی میتونه بگه ، همه چیز از دو روز پیش تا الان خیلی سریع اتفاق افتاده بود ، نمیدونست چی قراره اتفاق بیفته، با تردید حرف زد

- اون مردا که اومدن کی بودن؟

+اوه تا الان که کنجکاوی نمیکردی ، یهو درباره اون مردا کنجکاو شدی اونم وقتی مردی مثل من روبروت نشسته؟

لپ های یونجون سرخ شد

- دنبال من اومدن؟

چهره سوبین پر از اندوه شد، چطور میتونست بگه که پدرش ذره ای به اون اهمیت نمیده. سعی کرد ناراحتیش رو پنهان کنه و خندید

+ بالاخره تو یه مرد جذاب و باهوش و مهمی. ولی میدونی چیه تو دیگه کاملا برای منی، منم همینطور، تمام زندگی من برای توئه یونجون.

مستقیم توی چشم های براق یونجون نگاه میکرد، یونجون میتونست عشق و صداقت رو توی چشم های سوبین ببینه ولی ترس و شک دائمی توی سرش نمیذاشت با احساساتش روراست باشه.

سوبین صورتش رو به یونجون نزدیک کرد، بوی عطر تلخش توی بینی یونجون پیچید

+درباره من کنجکاو نبودی؟این مدت دلت برام تنگ نشده بود؟

یونجون چشم هاشو از نگاه سوبین دزدید ، حرارت بدنش بالا رفته بود ، سرش درد میکرد ، همه این ها براش زیاد بود همونطور که به چین های پتو نگاه میکرد اروم گفت

-الان قراره چه اتفاقی بیفته؟

سوبین به آرامی چونه یونجون رو گرفت و صورتش رو به سمت خودش چرخوند

+میشه درباره اتفاق ها فکر نکنی؟میشه یکم منو ببینی؟میدونی توی این مدت حتی یک ثانیه چهره ت از ذهنم بیرون نرفته؟میدونی چند وقته درست نخوابیدم؟

یونجون به چشم های سوبین خیره شد، چشم هاش پر از درد بود ؛ چشم هایی که یه زمان میخندیدند.

دست سوبین رو گرفت و اونو به سمت تخت کشید. سوبین کنارش نشست ، به آرامی سر سوبین رو روی شونه ش گذاشت

- یکم استراحت کن.

سوبین چشم هاش رو بست ، گرمای بدن یونجون بهش آرامش میداد. حس خوبی داشت ، حس خونه.

سر سوبین سنگین شد مثل اینکه واقعا خوابش برده بود.یونجون جرعه ای از قهوه خورد ، عذاب وجدان تمام وجودش رو گرفته بود، مدام فکر میکرد با ترک کردن سوبین چه دردی رو بهش متحمل شده.

صدای شلیک از بیرون به گوش رسید ؛ سوبین از جا پرید.

یونجون با ترس به چهره ی سوبین خیره شد،اما توی چهره ی سوبین استرس دیده نمیشد. چشم هاش مصمم و ترسناک شده بود، مثل شکارچی که منتظر شکارش باشه.

یونجون با اضطراب به سوبین خیره شد

-صدای شلیک بود؟

سوبین برای کاهش استرس یونجون لبخند گرمی بهش زد

+ پسر خوبی باش و هرچی شد اینجا بمون، تهیون بهترین بادیگارد اینجاست اون پیشت میمونه.همینجا اروم بشین تا من برگردم.

دستی روی سر یونجون کشید و بعد از اشاره کوتاهی به تهیون از در خارج شد.

با وجود اینکه سوبین با صدای گرم و آرامش سعی کرد یونجون رو آروم کنه ولی حس بدی توی تاروپود وجود یونجون تنیده شده بود؛ تصویر سوبین که از در خارج میشد و به سمت خطر میرفت . ترس از دست دادن چیزی که هیچوقت نداشت.

Report Page