Enemies to lovers

Enemies to lovers

☆

تیزی چاقو رو روی پهلوش حس کرد ؛

*پسره ی احمق ، چه فکری با خودت کردی؟ میخوای آبروی کل خانوادتو ببری؟ میدونی من کی ام احمق؟ حق نداری ول بگردی و هرکاری میخوای بکنی، چی میشه اگه بگن پسرخونده ی رییس شرکت سی‌جی از پسرا خوشش میاد؟ بهت هشدار میدم یکبار دیگه اون پسره سوبین رو ببینی خودم خاکش میکنم کاری میکنم جنازشو پیدا نکنن.

خاطرات با درد زیادی به مغز یونجون هجوم آورد، پاهای یونجون ضعف رفت و قبل از اینکه روی زمین بیفته سوبین اونو گرفت.

.

.

با حس انگشتای درشت و گرمش لای موهاش ، چشماش رو با سردرد بدی باز کرد

+صبح بخیر..بلاخره شاهزاده تصمیم گرفت بیدار شه

با حس بالا و پایین رفتن سطح زیر سرش ، سرش رو بلند کرد

-کی گفت میتونی منو روی سینت بخوابونی؟

دستش رو پشت سر یونجون برد و سرش رو روی سینش گذاشت

+انقدر لجبازی نکن ، حالت خوبه ؟

یونجون به صدای ضربان قلب سوبین که پر از آرامش بود گوش داد و چشماشو بست.

-به تو چه!

+اها؟حداقل وقتی توی بغلم خوابیدی پررو نباش چوی یونجون

سرش رو بین دستای بزرگش قاب کرد و بالا اورد تا چشماش رو ببینه

+چیشده یونجون؟

یونجون سرشو پایین گرفت.

+اشکال نداره میتونه راحت باشی هرچی که هست بگو

اشکای یونجون صورتشو خیس کرد

سوبین با استرس شونه های یونجون رو گرفت و چندبار تکونش داد

+ چیه چیشده ، من اینجام باهام صحبت کن اون زبون لعنتیتو به کار بگیر

یونجون به چشمای سوبین نگاه کرد،مردد بود

صدای در اومد

+گفتم مزاحم نشین

*ببخشید آقا اجازه ورود میدین؟

+چی شده؟

*دو سه نفر به زور میخواستن وارد عمارت شن.

+خب واردم شدن؟

*نه قربان اونارو گرفتیم

+پس اینجا چیکار میکنی ؟تنهامون بذارین!

*قربان ولی باید حتما بیاین ، از طرف شخص خاصی اومده بودن

+خب کی هست؟

*اینجا نمیتونم بگم

با ملایمت یونجون رو روی تخت نشوند و به سرعت از جاش بلند شد و سمت در رفت.

+کجان؟

*این سمت قربان

سوبین وارد اتاق شد نگاهی به مرد روی صندلی کرد و گفت بازم تو؟!

مرد سرش رو بالا آورد و گفت واقعا مایه شرمه که تورو نکشتیم!

+اوه جدی!وقتشه هرکس به چیزی که حقشه برسه ، به نظرت چی باید به تو برسه؟









Report Page