Enemies to lovers
⋆-سوب...
صورت سوبین چند سانتی متر از صورت یونجون فاصله داشت، چشماش خون آلود و وحشی با ترکیبی از احساسات بود.
+لعنت بهت یونجون. لعنت بهت که باعث شدی عاشقت بشم.
بدون هیچ اخطاری ،لب هاش رو روی لب های خشک یونجون گذاشت و محکم و بدون وقفه بوسیدش، در حالی که گلویش رو محکم تر فشار میداد، بعد از لحظه ای عقب کشید
+ ازت متنفرم چوی یونجون
بلاخره دستش رو از روی گلوی یونجون برداشت و یونجون با سرفه روی زانو هاش افتاد
-لعنتی..
سوبین به سمت در رفت و قبل از خروج نگاهی به یونجون انداخت؛ نمیشد از چشماش حسی رو فهمید ، چشماش پر از خشم، تشویش ، عشق و اندوه بود.
+امیدوارم تا برمیگردم تصمیم درستی بگیری.
با صدای نرمش گفت و از اتاق بیرون رفت .
یونجون همونطور که روی زانو هاش نشسته بود سرش رو پایین انداخت ، گلوش میسوخت. خودش هم میخواست یکبار هم که شده کاری که دلش میخواد رو انجام بده بدون اینکه به فکر نتیجه ی کارهاش باشه اما خوب میدونست نمیتونه.
به اطراف نگاه کرد ، تنها فکر و ذکرش این بود هرچه زودتر از این محیط خارج بشه و تا میتونه از سوبین دور شه. سال ها تلاش کرده بود اونو فراموش کنه و یه زندگی عادی داشته باشه و حالا با وجود تمام تلاشش تو چنگش اسیر شده بود.
با گذشت دو ساعت در تاریکی ، بلاخره صدای قورقور شکمش دراومده بود و زیر لب به سوبین فحش میداد؛ در باز شد و سوبین که توی کت شلوار مشکی رنگش خوب به نظر میرسید داخل اومد، گوشه ی چشمش زخم تازه ای داشت و روی پیرهن سفید مردونش رد قرمز خونی به چشم میومد ، به نظر میرسید خیلی عصبیه
غذا رو جلوی یونجون گذاشت و با وجود احساس خشمی که ازش دریافت میشد با صدای آرومش سکوت اتاقو شکست
+حتما گرسنه ای ، یکم غذا بخور.
یونجون با تمام قوا ظرف رو روی زمین انداخت و داد زد
-لعنت به تو، من یه دکترم میفهمی ، من نمیتونم اینجا بمونم باید توی بیمارستان باشم ، باید به مریض هام رسیدگی کنم.
سوبین به غذاهای روی زمین خیره شد ، لبخند ارومی زد ؛ خوب میدونست عشق رو نمیشه اینجوری بدست آورد ، میدونست رفتار خشن با یونجون نتیجه ی دلخواه رو نمیده، فقط فکر میکرد ممکنه باز اونو از دست بده.
آروم گفت جوابش رو داد
+ پس میخوای بری؟
آوای صداش پر از استیصال بود.
یونجون به سمتش یورش برد و اونو کنار زد ، حالا که در باز بود بهترین فرصت بود.
حس ترس شدید در سوبین که لحظه ای قبل حتی داشت به آزاد کردن یونجون فکر میکرد رخنه کرد.
بازوش رو محکم گرفت و با نیروی عجیبی یونجون رو عقب کشید، اون رو به دیوار چسبوند و با صورت خشمگینی به چشمای یونجون خیره شد
+نه، تو نمی تونی از من فرار کنی! نمیذارم زندگی مزخرفت رو بدون من بگذرونی
-تو نمیتونی منو مجبور کنی
انگشتای سوبین روی بازوی یونجون سفت شد، انگشتاش عملاً توی پوستش فرو میرفتن
+مواظب من باش، لعنتی. تماشا کن که سایت میشم و همه جا دنبالت میکنم کارت، خونت، هرجا که فکرشو بکنی..
-خفه شو!
مشتش رو روی دیوار کنار سر یونجون کوبید و لرزه ای به تن ظریف یونجون انداخت
+نه ، تو خفه شو .. هیچوقت نمیتونی از من فرار کنی
یونجون بدون هیچ اخطاری سوبین رو با تمام وجودش به عقب هل داد
-من اینحا نمیمونم و تو هم من رو نمیتونی مجبور کنی
سمت در دویید ولی با حس جسم سرد و سفتی پشت کمرش متوقف شد
+امتحانش کن
فلز سرد چاقو رو محکم تر به پهلوی یونجون فشرد و صداش به طور مرگباری اروم بود
+ سعی کن همین الان از اون در بری بیرون و ببین با چه سرعتی میتونم خونت رو بیرون بریزم
لب هاش رو به گوش یونجون چسبوند
+فکر میکنی شوخی می کنم ، معشوقه ی من؟