-Endless Regrets-

-Endless Regrets-

Shaghayegh

"فراموشش کن،

تظاهر کن عشقی نبوده،

تظاهر کن اصلا هیچوقت منی تو زندگیت نبوده،

باورکن اینجوری اوضاع برات آسونتر میشه!"

ضربانی حس نمیکرد،قلبش از شدت سردی لحن او ایستاده بود،دیگر حتی توانی در دستانش نمانده بود که دستان او را محکم‌تر بگیرد و مانع رفتن او شود...

"چجوری تظاهر کنم؟

چجوری تظاهر کنم وقتی تک‌تک سلول‌های من شدن تو؟!

وقتی هر چیز کوچیکی تو زندگیم میرسه به تو!"

لویی دیگر در چشمانش نگاه نمیکرد،

دیگر اشک‌هایش را نمیبوسید،

دیگر گونه‌هایش را اسیر دستانش نمیکرد،

او در مقابل بی‌توجهی‌های لویی نقش بی‌خانمانی را داشت که خانه‌اش او را رانده بود!

"لویی،من بدون تو نمیتونم،

زندگیم بی‌معنی میشه وقتی نمیتونم لمست کنم،

وقتی نمیتونم ببوسمت،

وقتی نمیتونم دوستت‌داشته باشم"

لویی بالاخره نگاهش کرد،اما نگاهی پر از درد بود،پر از انزجار و پر از نشدن...

"هری،ما نمیتونیم ادامه بدیم،

این رابطه پر از نشدنه،

من خیلی دوستت‌دارم،

ولی دیگه نمیتونم پیشت باشم"

گونه‌های هری را گرفت و کمی آنها را نوازش کرد،دل کندن از او سخت بود،اما دیگر نمیتوانست بماند،دیگر نایی برایش نمانده بود.

"تو همیشه تو قلبم میمونی،

ولی من دیگه نمیتونم تورو کنار خودم داشته باشم،

بسه هرچقدر رفتم و برگشتم،

بزار با خیال راحت برم،

با خیال اینکه برم و بدونم دیگه قرار نیست تویی باشی که برم گردونی،

این واسه جفتمون خوبه!"

گفت و بدون آنکه به هری اجازه‌ی حرف زدن بدهد،او را رها کرد،دستانش را از تن خود جدا کرد و از او فاصله گرفت و دوید...

به قدری دور شد که وقتی برمیگشت دیگر اثری از تن زیبای هری،پست سرش نبود...

"تو میری،

ولی اینو بدون هرموقع خواستی برگردی،

من میتونم تا ابد دلیل برگشتت بشم!"

با شانه‌هایی افتاده گفت و دید،وقتی پاره‌ی تنش ترکش میکرد...

-----------------

-و ما،پر از نشدن‌هایی هستیم که تا ابد،حسرت تجربه‌شان بر قلبمان سنگینی خواهد کرد!-

Report Page