Elena-Parya
Aydaبعد از چند روزی که قرار بود بره مسافرت چند روزی بود که توی خونه اضافه از اون روزا تنهت مونده بودی بدون اینکه هیچ خبری ازش داشته باشی.
تا حالا نه تورو از خودش بیخیر میزاشت نه انقدر تنها مونده بودی.
مریض روی مبل جمع شده بودی و بخاطر خراب شدن گرمایش خونه از سرما میلرزیدی.
یهو صدای کیلید در توی خونه میپیچه.
بیجون از جات بلند میشی و میشینی.
با دیدنش توی چهارچوب در اشک توی چشمات جمع میشه.
با دیدن وضعیتت سریع وسایلاشو روی زمین پرت میکنه و سمتت میدوعه.
توی بغلش میکشتت که بغضت میترکه و بلند بلند گریه میکنی.
روی موهاتو میبوسم و نازت میکنه و آروم زیر گوشت زمزمه میکنم
-معذرت میخام…معذرت میخام که اینجوری تنهات گذاشتم کوچولوی من
ددی معذرت میخاد از اینکه بیخبر موندی..معذرت میخاد که دخترش توی این خونه تنها و بیخبر مونده بود
جبرانش میکنم باشه؟!
سرتو عقب میاره و اشکاتو با سر انگشتاش میگیره
لبخند محوی میزنی و آروم سرتو تکون میدی
وقتی خیالش راحت میشه
پیشونیت و میبوسه و توی بغلش میکشتت.