Electric Heart | Part11
@prladreamNo emotion is accessible🖤
بعد از اینکه سوبین غذاشو تموم کرد، ظرف ها رو توی سینک گذاشت و رو به یونجون کرد:
- ما که امروز قراره نصف روز رو کاملا توی خونه بمونیم. چرا برنامه فردا رو همین امروز کامل نکنیم تا یه روز اضافه برامون خالی بشه؟
یونجون فکر کرد:
+ مثلا تو اون روز اضافه چیکار کنیم؟
سوبین شونه بالا انداخت:
- نمیدونم، مثلا وسایلمونو جمع کنیم و بریم یه جای خیلی دور که هیچ کس نتونه پیدامون کنه.
ابرو های یونجون بالا پریدن.
سوبین ادامه داد:
- شوخی کردم.
داشت دستکش میپوشید تا ظرف ها رو بشوره که گوشیش زنگ خورد. یونجون گوشی رو برداشت و بهش داد:
+ کیم هیونا.
با شنیدن اسم هیونا، حس کرد چیزی توی قلبش فرو ریخت. دستکش ها رو روی سینک گذاشت و به اسم هیونا روی صفحه گوشیش زل زد.
+ نمیخوای جوابشو بدی؟
سوبین گوشی رو گرفت به سمت اتاق رفت، انگار نمیخواست یونجون بشنوه چی میخواد بگه. در رو بست و گوشی رو جواب داد.
یونجون پشت در ایستاد. نمیتونست راجب این تماس کنجکاوی نکنه، هیونا همکار سوبین بود پس قطعا قرار بود چیزی راجب اون بگه. حقش بود که بدونه.
لحن سوبین میترسوندش، ترکیبی از اضطراب و کلافگی بود باعث میشد قلب یونجون تو هم بپیچه.
- قرار نبود به این زودی بهشون بگی! هنوز چهار روز گذشته!
-...
- میدونم... میدونم، ولی چطور میتونم بهش بگم؟
-...
- هیونا! احمق نباش! خودتم میدونی که اون فقط یه وسیله نیست که بسته بندی کنم و ببرمش!
-...
- باشه، باشه. حداقل تا فردا صبح بهم وقت بده.
-...
- نمیتونم تا شب همه چیزو درست کنم!
-...
- باشه، باشه. تا شب میارمش کارگاه.
ولی سوبین انتظار نداشت وقتی در رو باز میکنه، یونجون پشت در باشه.
+ هیونگ؟ میخوای منو کجا ببری؟ چرا باید برگردیم کارگاه؟ چی شده؟
گوشی تو سوبین شل شد.
- همشو شنیدی؟
یونجون سر تکون داد.
+ بهم بگو سوبین! چی شده؟
سوبین دستشو توی موهاش فرو برد. تمام تلاشش رو میکرد تا با یونجون چشم تو چشم نشه.
- بیا بشین. بهت توضیح میدم.
ولی یونجون نمیتونست صبر کنه و بشینه، شونه ها سوبینو گرفت.
+ خواهش میکنم سوبین، بهم بگو چه بلایی میخوای سرم بیاری! نکنه... نکنه میخوای یه کاری کنی که دیگه عاشقت نباشم؟ هیونا بهت گفت مگه نه؟ میخوای قلبمو در بیاری نه؟
سوبین صورت یونجون رو بین دستاش گرفت و سعی آرومش کنه، با وجود اینکه مطمئن بود یونجون این توانایی رو نداره، اما میتونست قسم بخوره که برق اشک رو توی چشماش میبینه.
- نه یونجون، آروم باش، نمیخوام قلبت رو بیارم. فقط باید یه مدتی بری یه جای دیگه. فقط میخوان روت مطالعه کنن.
دستای یونجون از روی شونههاش سر خوردن و پایین افتادن.
+ یه جای دیگه؟ باید... باید از اینجا برم؟ من نمیخوام برم. اینجا خونهمه چرا باید برم.
- فقط یه مدت. زود برمیگردی.
خودش میدونست که داره دروغ میگه. یونجون هم میدونست.
یونجون دستای سوبینو از روی صورتش کنار زد، عقب رفت و داد کشید.
+ نمیخوام برم!
- منم نمیخوام که بری. ولی مجبوریم، شرکتی که اسپانسرمون بود فهمیده که پروژه تموم شده و تو رو ازمون میخواد. اگه بخوام از زیرش در برم باید کلی خسارت بدم. میدونی که انقد پول ندارم.
+ داری منو میفروشی؟
سوبین سرش رو پایین انداخت و نتونست جرقه آبی رنگ توی چشم راست یونجون رو ببینه.
+ باشه.
با شنیدن صدای یونجون، سوبین سرش رو سریع بالا آورد:
- چی؟
+ میرم اونجایی که میگی.
سوبین انتظارش رو نداشت، توقع داشت یونجون تا لحظه آخر پافشاری کنه و حداقل تا شب طولش بده. اینجوری میتونست حداقل مدت بیشتری پیشش بمونه، حتی فقط چند ساعت.
- میری؟
یونجون سر تکون داد:
+ به هر حال من فقط یه وسیلهام، مالکیتم میتونه از کسی به کس دیگهای انتقال پیدا کنه. به همین راحتی.
بغض توی گلوی سوبین هر لحظه بیشتر میشد، آخرین باری که گریه کرده بود کی بود؟
- خاموش شو.
یونجون بدون هیچ بهونهای چشماشو بست و اجازه داد سوبین بگیردش و جسم خاموشش رو روی کاناپه دراز بکشونه. بعد خودش کنارش روی زمین بشینه و بغضی که هر لحظه بیشتر میشد، به سقف نگاه کنه.
******
دو هفته از روزی که یونجون به شرکت فرستاده شده بود میگذشت و سوبین از لحظهای که توی خونه خاموشش کرده بود، دیگه باهاش حرف نزده بود. حتی برای خداحافظی.
حالا دو هفته بود که خودش رو توی خونه حبس کرده بود و همه چیز رو به هیونا سپرده بود. خونهای که صدای خنده های یونجون توی هر گوشه ازش شنیده میشد و باعث میشد سوبین احساس خفگی کنه.
اضطراب اینکه توی اون شرکت چی به یونجون میگذره، اینکه چه بلایی قراره سرش بیارن یا حتی اینکه اصلا ممکنه یونجونی که بر میگرده، یونجونی نباشه که سوبین فرستادتش، همه و همه قلبش رو مچاله میکردن. جوری که سوبین آرزو میکرد کاش میتونست قلب خودش رو هم از سینهش بیرون بکشه.
توی تاریکی نزدیک غروب، روی کاناپهای که آخرین بار یونجون روش دراز کشیده بود، لم داده بود که صدای وزوز گوشیش تو گوشش پیچید.
گوشی رو از روی میز چنگ زد، هیونا بود.
- الو؟
- همین الان بیا کارگاه! زود باش سوبین!
و سریع قطع کرد، صداش انقدر عصبانی بود که سوبین مطمئن بود اصلا اتفاق خوبی نیوفتاده.
نفهمید چجوری خودش رو به کارگاه رسوند. در رو محکم باز کرد و وارد شد، هیونا تنها روی یکی از صندلی ها منتظرش بود با اومدنش از جا بلند شد.
سوبین سریع جلو اومد.
- چی شده؟
هیونا گوشیشو روی میز، جلوی سوبین کوبید:
- باهاش چیکار کردی؟
سوبین گوشی رو برداشت و ایمیل روی صفحه رو، نصفه نیمه خوند.
- چه بلایی سر یونجون اومده؟
هیونا عصبی چند قدم ر
اه رفت و بعد رو به سوبین کرد:
- مگه نخوندی؟ هیچ کدوم از احساساتش کار نمیکنه!