Edited.

Edited.

h

اون شب، پوند با افکاری که حالا غیرقابل کنترل بودن می‌جنگید، هم احساس حقیر بودن می‌کرد و هم دلش می‌خواست هنوز توی اون اتاق باشه و توسط پووین تحقیر بشه. این احساسات... از کِی به وجود اومده بود؟

و چرا بهش علاقه‌مند شده بود. خودش، خودش رو درک نمی‌کرد.

گاهی فراموش می‌کرد، با چه قصدی وارد این کار شده. می‌ذاشت پووین کنترلش کنه.

می‌ذاشت؟ یا نمی‌تونست جلوش رو بگیره؟ این دوتا باهم فرق داشتن.

تا صبح کل متن‌هارو از اول ویرایش کرد، چندین بار از ابتدا می‌خوند تا اشتباهی انجام نداده باشه.

البته که یک فکر مدام به سرش می‌زد، اگه دوباره اشتباه کنه، اونموقع پووین تانگ قراره چیکار کنه؟

احساس می‌کرد، خودش رو توی اون اتاق حبس کرده، دست بسته، روی صندلی‌.

انگار که روحش هنوز اونجا بود.

می‌دونست پووین دلیلی پشت این کارش داشت ولی اون دلیل چی بود؟ همه‌اش از روی لج و لجبازی بود؟

اگر این بود، پوند نباید باخت می‌داد. هرچند از نظرش خیلی وقت بود که باخته.

با این حال، فایل‌های ویراش شده رو برای پووین فرستاد، باید تایید می‌شدن.

البته، نتونسته بود دووم بیاره.

به اون فکر گوشه‌ی ذهنش.

اینکه اگه دوباره مرتکب خطا بشه، واکنش پووین چی می‌بود؟

پس دوباره ما بین فایل‌ها، یه ویرایش اشتباهی انجام داده بود.

شاید تنها برای کنجکاوی نبود. برای این بود که اون تنبیه رو دوست داشت. 

بدن ظریف پووین، روی حساس‌ترین بخش بدن خودش، تکون می‌خورد. این تنبیه نبود. این چیزی بود که باعث می‌شد پوند نتونه فکر نکنه بهش. و شاید قصد پووین هم همین بود.

بعد از ظهر، طبق عادت‌های گذشته، توی کافه نزدیک دفتر انتشاراتی که پووین باهاش قرارداد داشت، روی صندلی نشسته بود و منتظر پووین بود‌.

پووین همیشه دیرتر می‌اومد، همیشه و همیشه.

انگار جزو قانون‌های خاصش بود.

منتظر گذاشتن.

لپتاپ جلوش رو نگاه کرد، کاری برای انجام دادن نداشت.

چون آدمی نبود که کارش رو به دقایق آخر موکول کنه، سروقت بود‌.

صدای قدم‌هایی بهش نزدیک می‌شد، نیاز نبود سرش رو بالا بگیره. پووین بود.

چون بوی عطرش زودتر از خودش وارد کافه شده بود.

صندلی رو عقب کشید و نشست.

نگاهش معمولی بود.

نگاه کسی نبود که انگار شب قبل روی پاهاش نشسته بود.

«سلام؟» پوند سکوت رو از بین برد.

«سلام.»

پووین گفت و لپتاپش رو روی میز گذاشت.

همون لحظه، فردی جلو اومد و دو سفارش رو روی میز گذاشت.

آیس آمریکانو با یه شات اضافه برای پووین، و یه لاته با وانیل برای خودش.

پوند براش نوشیدنی موردعلاقه‌اش رو سفارش داده بود؟

ابرویی بالا انداخت و شروع به نوشیدن کرد.

یه کم ذهنش درگیر بود‌‌. درگیر کتاب جدیدش. این اولین بار بود که یه کتاب نسبتا عاشقانه می‌نوشت و هربار ذهنش قفل می‌کرد. چطور قرار بود درمورد عشق بنویسه وقتی خودش هم به طور کامل درکی بابت این موضوع نداشت؟

چون از عشق فراری بود.

«نسخه جدیدت رو خوندم» 

پوند زبونش رو روی لبش کشید و موهاش رو به عقب هل داد.

«خب؟»

«ایرادی نداشت»

درست شنیده بود؟ پووین ایرادی که از عمد گذاشته بود رو نادیده گرفت؟

وقتی پوند سکوت کرد، پووین لبخند ریزی میون لب‌هاش جا گرفت.

قصدش رو فهمیده بود.

یعنی پوند نمی‌دونست که هوش بالایی داره؟

یه پاش رو از زیر میز جلوتر برد و نوک کفشش رو بین پاهای پوند گذاشت، دقیقا جایی که شب قبل روش نشسته بود.

«فکر می‌کنی خیلی زرنگی؟»

پوند، چون توی کافه بودن، لب پایینش رو گاز گرفت تا صدایی از دهنش خارج نشه. این مرد چرا همه حرکاتش غیرقابل پیش‌بینی بودن؟

فشار کفش پووین روی عضوش، محکم‌تر شد.

و باعث شد ناخواسته، ولی آروم، دست پوند روی میز کوبیده بشه.

«چیشد؟» با طعنه گفت و پاش رو برداشت.

«نکنه جدی‌ جدی تنبیهت رو دوست داشتی؟» 

آروم خندید و نوشیدنی‌اش رو روی میز گذاشت.

پوند درمقابلش سکوت می‌کرد. این چیزی بود که نمی‌تونست نسبت بهش بی اهمیت باشه.

چون ویراستارش بود سکوت می‌کرد؟ 

یا چون خوشش می‌اومد؟

«راستی فصل هفتم هنوز مشکل داره» و دوباره انگار که اتفاقی نیوفتاده، درمورد کتاب حرف زد.

پوند هنوز سکوت کرده بود. فقط انگشت‌هاش بود که روی کیبورد لپتاپ به صدا در اومده بودن.

«قصدم چیزی نبود که بهش فکر می‌کنی.»

بعد از اینکه بحث کاملا خوابیده بود، گفت.

پووین هم در حال نوشتن بود. با این حرف پوند، انگشت‌هاش مکث کردن.

«تو که نمی‌دونی چی تو ذهنم بود؟» 

این مرد، کم نمی‌آورد؟

هرچیزی که می‌گفت، حرفی برای گفتن داشت.

راست هم می‌گفت، پووین اشاره‌ای به اون موضوع نکرده بود و علناً این خودش بود که خودش رو لو داد.

پس ترحیج داد فقط سکوت کنه.

جو خیلی خفه کننده و عجیب شده بود. انگار توی کافه، فقط خودشون نشسته بودن. فقط به وجود همدیگه فکر می‌کردن، کس دیگه‌ای وجود نداشت.

اما این پوند بود که خواست جو رو عوض کنه:

«کتاب جدیدت...چطور پیش می‌ره؟»

پووین کمی توی فکر فرو رفت. انگار که تنها سوالی که جوابی براش نداشت، همین بود.

شونه‌ای بالا انداخت.

«هرچی می‌نویسم پاک ‌می‌کنم»

به میز خیره شد، دوباره یاد اون شب افتاد.

هربار می‌خواست اون کتاب رو بنویسه، اون شب به ذهنش می‌اومد.

به صورت خودکار، انگار که عادت شده بود.

حالا نگاه پووین متفاوت‌تر به نظر می‌رسید.

«چرا؟»

«یه اعتراف ناتموم»

لپتاپ رو بست.

«یه احساسات نادیده گرفته شده»

پوند سکوت کرده بود. انگار الان تازه متوجه شده بود که مشکل پووین چیه...

واکنشی نشون نداد؛ فقط به چهره پووین خیره بود.

می‌خواست از چهره‌اش تشخیص بده، اینکه چه احساسی داره. 

اما قابل تشخیص نبود. فقط آروم‌تر شده بود.

تبدیل به پووینی شده بود که عادت نداشت، فقط عادت به دیدن پووین سختگیر بود.


فلش بک:

بعد از فروش زیادی که کتاب جدید پووین، طی یک هفته داشت، جشن گرفته بودن.

با دوستاش، که پوند هم دعوت بود.

پوند کل جشن رو، تنها روی مبل نشسته بود و فقط به پووین خیره بود.

و پووین، پیش دوستاش بود.

هربار که پوند فکر می‌کرد قراره بیاد و پیشش بشینه، می‌دید فقط رد می‌شه.

تا وقتی که کل دوستاش، از مستی زیاد پخش زمین شده بودن. پووین هم چون ظریفیتش بالا بود، هنوز به مستی نرسیده بود.

نگاهش به پوند افتاد. مست به نظر می‌رسید.

کمی جلوتر رفت، الان که کسی نبود، چرا با پوند وقت نمی‌گذروند؟

کنارش نشست.

ولی پوند، فقط بهش نگاه می‌کرد، انگار چیزی می‌خواست بگه اما حرفش رو قورت می‌داد.

«پووین...»

«خوشحالم که موفقیتتو می‌بینم»

پووین خواست تشکر کنه اما دستی، پشت کمرش خزید و باعث شد لرزی بکنه.

«پوند؟مستی؟»

پرسید ولی جوابی نگرفت.

«پووین...»

آب دهنش رو قورت داد و کمی به پووین نزدیک‌تر شد. نمی‌دونست قراره چه واکنشی داشته باشه اما ریسکش رو قبول کرد.

«چرا پیشم نیومدی؟»

«من اینجا نشسته بودم، چرا بهم نگاه هم نکردی؟»

نه این مرد واقعا مست بود.

پووین نمی‌دونست باید چه جوابی بهش بده، چون اونقدرا هم مست به نظر نمی‌رسید.

صداش عادی بود.

«من منتظرت بودم» دستش روی پهلو مرد نشست. یه طوری ظریف و زیبا بود که انگار برای دست خودش طراحی شده بود.

«تو خیلی زیبایی...»

«چطور خودمو کنترل کنم و نبوسمت؟»

پووین لال شده بود. ویراستارش می‌خواست ببوستش؟

بعد از مکث کوتاهی آروم زمزمه کرد:

«تو مستی»

اما پوند کم نیورد.

«آره...خیلی وقته»

«از وقتی که اولین کتابت رو نوشتی و چهره‌ات رو توی اینترنت دیدم»

نزدیک‌تر رفت.

درحدی که بینی‌هاشون، مماس هم قرار بگیرن.

«می‌شه ببوسمت؟»

«بعدش اخراجم کن.»

وقتی دید پووین حرفی نمی‌زنه، حس کرد که اجازه‌اش رو گرفته. جلو تر رفت و لب‌هاش خیلی نرم روی لب‌های پووین قرار گرفتن.

دو دستش روی کمر ظریف پووین جا گرفت. لب‌های نرم پووین، بین‌ لب‌های خودش بودن.

باورکردنی نبود.

کمی فاصله گرفت و قبل اینکه دوباره ببوستش زیر لب زمزمه کرد:

«خیلی خیلی زیبایی.»

بعد دوباره فاصله‌اشون رو از بین برد.

پووین، تازه شروع کرد به همراهی کردن، یه دستش پشت گردن پوند رفت و لب‌های بزرگ مرد رو می‌بوسید.

این یه اعتراف بود؟

اگه بود، زیباترین اعترافی بود که شنیده...

اما فردای اون روز، دقیقا وقتی که پووین، کل شب به اون بوسه و حرف‌ها فکر می‌کرد، پوند هیچوقت حرفی راجع بهش نزد. حتی یه اشاره هم نکرد.

و پووین نمی‌دونست پشیمون شده و یا یادش نبود.


هر دو هنوز توی کافه نشسته بودن، بعد از اینکه پووین راجع به کتاب حرف زده بود، مشغول بودن.

با همون سکوت؛ همون افکار.

همون نگاه‌های زیرکانه و قایمکی به همدیگه.

تا وقتی که پوند سرش رو بالا گرفت و چنین درخواستی کرد:

«می‌شه بقیه‌اش رو توی خونه‌ات انجام بدیم؟»

برخلاف انتظارش، پووین حتی دلیل هم نپرسید. فقط قبول کرده بود و حالا به خونه‌اش رفته بودن.

به طرز عجیبی پووین ساکت بود. نه تیکه می‌‌انداخت و نه پوزخند می‌زد، مشغول نوشتن بود. انگار که ایده‌هاش حالا به ذهنش رسیده بودن. 

شاید چون وقتی کنار پوند بود، انگار راحت‌تر می‌نوشت. انگار که منبع الهاماتش، کنارش بود.

پوند زیر چشمی بهش نگاهی انداخت. خیلی مشغول به نظر می‌رسید.

به اندازه ذهن خودش. 

می‌تونست افکارش رو به زبون بیاره؟

یا باید سکوت می‌کرد؟

دندون‌هاش به هم فشرده شدن، نمی‌خواست سکوت کنه.

اما از طرفی، چطور چنین چیزی رو به زبون می‌اورد؟

قطعا اخراج می‌شد.

شکی نداشت. این‌بار دیگه راهی نبود.

«یادمه»

وقتی گفت، انگشت‌های پووین مکث کرد.

«چی؟»

قلب پوند بی‌قرار شده بود. حالا که تصمیم گرفته بود بیان کنه؛ باید تا ته پیش می‌رفت.

بهانه‌ای که برای اومدن به خونه‌اش داشت، همین بود.

«اون شب رو»

چهره پووین خشک شد.

«کدوم شب؟» با اینکه فهمیده بود پوند از چی می‌گه، پرسید. چون زیاد هم مطمئن نبود.

«شبی که بوسیدمت» با یه مکث طولانی گفت.

پس این یعنی همه‌چیز رو از اول یادش بود و تظاهر می‌کرد؟

پووین از صندلی بلند شد و وسط راهرو ایستاد.

«نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم پس بیا همین‌جا تمامش کنیم.»

پوند هم بلند شد. خواست حرفی بزنه اما پووین مانع شد.

«برگرد خونه.»

اما کمی بعد، این پووین بود که شوکه شد. 

چون انتظار داشت پوند بخواد حرف بزنه، توضیح بده، جلوش رو بگیره اما حالا، جلوی پاهاش، روی زانو‌هاش نشسته بود.

بهش خیره موند. داشت چیکار می‌کرد؟

پوند آروم گفت:

«تنبیهم کن.»

و بعد سرش رو بالا گرفت، تا جایی که بتونه به چهره مرد دید داشته باشه.

باورش سخت بود، این‌بار پوند بود که با خواست خودش، جلوی پووین زانو زده بود. و ازش درخواست تنبیه شدن می‌کرد؟ اما چرا؟

قبل اینکه پووین سوالی بپرسه، خودش شروع به حرف زدن کرد.

«من همیشه یادم بود کل اون شب رو»

«فکر نمی‌کردم هنوز توی فکرش باشی»

«پس تنبیهم کن.»

پووین کمی جلو رفت، خم شد و یه دستش روی شونه پوند رفت. مستقیما به چشم‌هاش نگاه می‌کرد.

«چرا هیچوقت حرفی نزدی؟»

سوالی رو پرسید که پوند نمی‌خواست بهش جواب بده.

چون احمقانه بود.

خیلی احمقانه.

آب دهنش رو قورت داد و به سکوتش ادامه داد.

«پرسیدم چرا»

«حرف‌هایی که اون شب زدم واقعی بودن»

پووین عقب رفت. با لذت به حالت پوند نگاه کرد.

«سوال من این بود پوند؟»

نگاه پووین دقیقا مثل شب قبل شده بود. این پووینی بود که پوند می‌خواست. 

حرفی نمی‌زد. انگار که با سکوت کردن، صبر پووین رو امتحان می‌کرد.

پس پووین برای فهمیدنش باید از روش دیگه‌ای استفاده می‌کرد؟

«بلند شو»

پوند بلند شد.

بی چون و چرا.

و دقیقا مثل شب قبل، پووین حرکت کرد و پوند پشت سرش حرکت می‌کرد.

همون پوزخند، حالا دوباره روی لب‌های پووین جا خوش کرده بود.

وقتی به اتاق رسیدن، این‌بار خبری از صندلی نبود.

پووین با اشاره، بهش فهموند که روی تخت بره.

و پوند انجامش داد، جوری که انگار کل روز منتظر همین بود. همین‌قدر مطیع.

پووین جلو رفت و پاش روی قفسه سینه مرد روی تخت قرار گرفت، با پاش هلش داد و پوند روی تخت دراز کشید.

«نمیگی نه؟»

زیر لب گفت و روی بدن پوند خم شد.

چهره‌اش خیلی جذاب بود. این سکوت و آرامش توی چهره‌اش، پووین رو بی‌قرار می‌کرد. انگار جاهاشون حالا برعکس شده بود.

دستش روی بدن مرد کشیده شد و پایین رفت، کمربندش رو باز کرد و درآورد.

دست‌های پوند رو بالای سرش، با کمربند بست. و پوند، کاملا سکوت کرده بود.

فقط قلبش بود که تند‌تند می‌زد.

پووین، پاهاش رو دو طرف بدن پوند گذاشت و مستقیم روی عضو پوند نشست. دوباره.

انگار که مکان مورد علاقه‌اش شده بود.

تکون ریزی به پایین تنه‌اش داد و از عمد ناله‌ی خیلی آرومی کرد.

«آه»

پوند آب دهنش رو قورت داد، این صدا...خیلی زیبا بود. صدایی بود که دلش می‌خواست حتی بلندتر بشنوه.

همون ثانیه، پووین احساس کرد عضو پوند هر لحظه در حال بزرگ‌تر شدنه، خیلی زود روش تاثیر داشت و این رو دوست داشت.

پوند زود هورنی می‌شد.

اما تازه اولش بود.

پیراهنش رو از تنش درآورد و بدن سفید و بی‌ نقص خودش رو به نمایش گذاشت.

پوند فقط تماشاگر بود.

نه می‌تونست لمس کنه و نه چیزی.

فقط نگاه.

پووین دست خودش رو روی بدن خودش کشید و نیپلش رو بین دو انگشتش گرفت.

«چه حیف...تو می‌تونستی بهش دست بزنی»

خوب بلد بود چطور بازی کنه.

اما برای فهمیدن جواب تا کجا پیش می‌رفت؟

سوال پیچیده‌ای نبود.

چون پووین، سخت‌تر از این حرف‌ها بود و هرکاری می‌کرد.

از روی پوند کمی بلند شد و زیپ شلوار پوند رو باز کرد، آروم تا زانو‌هاش پایین کشیدش و به باکسر مرد نگاه کرد.

«خیلی سفت شدی»

و دوباره روش نشست. این‌بار، عضوش، خیلی دقیق بین باسن پووین رفته بود و این باعث می‌شد نتونه تحمل کنه.

«می‌خوام...» پوند بالاخره زبون باز کرد.

«می‌خوای؟»

زبونش رو روی لب خشک شده‌اش کشید و به حالتی که پووین توش قرار داشت نگاه کرد.

«می‌خوام بفاکت بدم»

پووین اول خندید بعد روی عضوش، جا‌به‌جا شد. حتی بزر‌گ‌تر هم شده بود.

«با این دست‌های بسته؟» پووین پرسید و دستش زیر پیراهن پوند رفت. شکمش رو لمس کرد و بعد شروع به باز کردن دکمه‌هاش کرد.

چون دست‌هاش بسته بودن، فقط تونست دکمه‌هاش رو باز کنه و پیراهن رو درنیاره.

حالا جلو‌تر رفت و روی سینه‌ی پوند نشست.

به خاطر نزدیکی‌ زیادیش، دقیقا بین پاهاش به صورت پوند برخورد می‌کرد اما شلوارلی پاش بود. 

«خیلی مزاحمه نه؟»

عقب کشید و شلوار خودش رو از پاهاش درآورد و دوباره به حالت قبلی برگشت.

حالا عضوش، از روی باکسر سفید رنگش، به صورت پوند می‌خورد.

پوند چند بار پلک زد و سعی کرد آروم باشه اما نمی‌تونست. هر لحظه داشت بدتر می‌شد. پووین تا کجا می‌خواست ادامه بده؟

پووین کمی عقب کشید و این‌ دفعه، با سینه‌اش روی صورت پوند فرود اومد.

سینه‌اش به گونه‌ پوند برخورد می‌کرد.

نیپل خوش‌رنگش، به خوبی روی صورتش حس می‌شد. وقتی نیپلش رو از عمد به لب‌های پوند نزدیک‌کرد، پوند خواست دهن باز کنه، تا شاید بتونه طعمش رو بچشه.

«من که بهت اجازه ندادم پوند.»

همون ثانیه، پوند بی‌حرکت شد. فقط باید تحمل می‌کرد.

و دوباره صدای خنده‌ی پووین.

انگار که توی بهترین لحظه عمرش بود.

«منتظر جوابتم.»

ولی پوند همچنان تصمیم گرفته بود سکوت کنه.

پس شاید فقط باید بدترش می‌کرد؟

کاملا عقب رفت، باکسر پوند رو پایین کشید. آب دهنش رو قورت داد و ثانیه‌ای فقط نگاهش کرد. خیلی بزرگ بود.

خم شد و زبونش رو خیلی یهویی روی طول عضو پوند کشید. انقدر زبونش داغ بود پوند به خودش پیچید.

ناله‌ای از بین لب‌هاش خارج شد و سعی می‌کرد به پووین دید داشته باشه.

اما سر پووین کاملا خم بود. سر عضو پوند رو داخل دهنش کشید و مک محکمی بهش زد. 

«پو...»

«آه...پووین»

«لطفا ادامه بده» در حالی که چشم‌هاش رو بسته بود گفت.

اما پووین عقب کشید.

فقط تا همین‌جا بهش لذت داده بود.

گرچه، خودش هم از خوردن عضو پوند ناراضی نبود.

ولی الان به مرحله دیگه‌ای رسیده بود و باید اجراش می‌کرد.

همونطور که روی پوند نشسته بود، پاهاش رو باز کرد و دو طرف سر پوند گذاشت.

و پوند، فقط می‌تونست پووین رو نگاه کنه که روی شکمش نشسته و پاهاش رو باز کرده.

انگشتش رو روی باکسرش گذاشت و خیلی خیلی آروم، طوری که بخواد پوند رو بیشتر بی‌قرار کنه، باکسرش رو یه ذره پایین کشید.

و بعد پایین‌تر.

اما هنوز چیزی قابل دید نبود.

رسما داشت با پوند بازی می‌کرد.

و حالا تا حدی پایین کشیدش که عضوش مشخص بشه، بعد از رون‌هاش ردش کرد و تا پاش پایین کشیدش.

باکسرش، حالا جلوی صورت پوند بود.

پاهاش رو بالا گرفت و کاملا درآوردش.

و حالا، بدون هیچ لباسی، روی تن پوند بود.

هوش، کاملا از سر پوند پریده بود. تنها چیزی که می‌خواست این بود که فرد جلوش رو لمس کنه، ببوسه. و حسش کنه.

پووین با فکر چیزی، پشت به پوند، روی شکمش نشست. حالا باسنش بود که کاملا توی دید قرار گرفته بود.

کمر ظریفش، گودی کمرش، تا باسنش، چیزی بود که پوند فقط بهش نگاه می‌کرد.

«دستامو باز کن. لطفا.»

خواهش کرد. بدون هیچ غروری. فقط می‌خواست دست‌هاش آزاد بشن.

اما بی فایده بود.

پووین، کمرش خم شد و باسنش کمی بالا رفت، پوند می‌تونست ببینه. سوراخ پووین جلوی چشم‌هاش بود. این یه بازی روانی بود.

«لطفا» دوباره زیر لب گفت اما جوابی نگرفت.

دست پووین روی باسن خودش نشست و انگشتش رو روی سوراخ خودش کشید. 

«نه...اینکارو نکن» 

ثانیه‌ای بعد، انگشت خودش رو وارد خودش کرد. این تیر آخر بود. پوند دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. 

قفسه سینه‌اش بالا پایین می‌شد. شرایطش خیلی سخت‌تر شده بود.

انگشتش رو بیشتر وارد خودش کرد و مطمئن شد که به خوبی توی معرض دید پوند قرار گرفته.

«حرفی ازش نزدم چون تظاهر می‌کردم یادم رفته»

«چون من سه سال پیش هم اومده بودم استخدام شم»

نفسی گرفت و به صحنه رو‌به‌روش خیره موند.

«و تو...»

«با بی رحمی ردم کرده بودی»

«منم خواستم یه شب یه طوری بهت ضربه بزنم و نمی‌دونستم چطوری»

تند تند توضیح می‌داد. انگار که می‌خواست هرچه سریع تر از این وضعیت خلاص شه و به پووین برسه.

پووین عقب کشید و رو به پوند کرد. حالا می‌تونستن به هم نگاه کنن.

«تو کسی بودی که همیشه شیفته‌اش بودم و اون روز دیدم بهت عوض شده بود»

پووین حرفی نزد. فقط اجازه داد حرف پوند تمام شه.

«خواستم اذیتت کنم اما این خودم بودم که توی دامت افتادم.»

«اون شب نتونستم خودمو کنترل کنم و نبوسمت و تنها چاره‌ام تظاهر کردن بود.»

وقتی حرف‌هاش تمام شده بود. پووین کمی توی شوک رفته بود. چون یادش نمی‌اومد پوند کِی برای استخدامی اومده بود و تحقیر شده بود؟ حتی به خاطر نداشت.

«و وقتی دیشب اون کار رو کردی»

«نتونستم بی‌تفاوت باشم.»

پووین دیگه پوزخند هم نزده بود. فقط به پوند نگاه می‌کرد.

«تو...از اولش هم اومدی تا انتقام بگیری؟»

«نه نه اومدم چون می‌خواستم باهات کار کنم اما...از طرفیم به غرورم برخورده بود.»

پووین خندید. 

این خنده، با قبلی‌ها فرق داشت. از روی مسخره کردن نبود.

«به غرورت برخورده بود پس چیشد که اینطوری جلوم زانو زده بودی؟»

حق با پووین بود.

اگه پوند دلش تلافی می‌خواست، پس چرا الان انقدر ضعیف به نظر می‌رسید و فقط دنبال توجهی از طرف پووین بود؟

«باز هم جلوت زانو می‌زنم پووین.»

«چون پشیمونم که اون شب شجاع نبودم و تورو مال خودم نکردم»

اعترافات پوند، با اینکه اولش از تلافی کردن شروع می‌شد، برای پووین شیرین بود.

چون همیشه براش سوال بود که چرا پوند سکوت کرده. توی سکوت خودش، بار‌ها نسبت به پوند متنفر شد. ولی هربار که می‌دیدتش، دلش می‌خواست دوباره اون بوسه رو تجربه کنه.

پووین آدم کینه‌ای نبود. اما دقیقا بلایی رو سر پوند آورده بود که پوند روزی به سرش آورده بود.

کار دیشبش، مثل پوند بود. 

پس انگار...مساوی شده بودن.

پوند بوسیدش و دیگه هیچی نگفت و پووین روی پاهاش نشست و بعدش طوری تظاهر می‌کرد که انگار عادیه.

اما الان، شرایط طور دیگه‌ای شده بود. هردو تقریبا چیزی که باید رو، فهمیده بودن.

«تو خودخواه بودی و من دنبال تلافی...اما شیفته‌ی خودخواه بودنت شدم» پوند گفت و لبخند خیلی محوی روی صورتش نشست.

پووین نباید انقدر زود نسبت به حرف‌های پوند نرم می‌شد اما مگه می‌تونست؟ خیلی قشنگ حرف می‌زد.

«خفه شو» گفت و نگاهش رو از پوند گرفت.

معلوم بود که خجالت کشیده.

«الان دستامو باز می‌کنی؟» 

پووین مکث کرد. باید باز می‌کرد؟ جوابی نداد. فقط گفت:

«من چرا یادم نمیاد سه سال پیش رو؟»

پوند حدس می‌زد که یادش نباشه، چون اون‌موقع استایلش متفاوت‌تر بود.

«دیگه مهم نیست پووین»

«الان می‌خوام حست کنم»

«لمست کنم...»

«بهت دست بزنم»

«و بفاکت بدم»

نمی‌تونست انکار کنه که شنیدن این حرف‌ها از زبون پوند، با اون صدای بمش، از خود بی خودش می‌کرد.

با این حال، ترجیح داد یه وقت دیگه راجع به گذشته حرف بزنن، الان پایین تنش خیلی بی‌قراری می‌کرد. 

پس خودش رو تنظیم کرد و نشست روی عضو پوند، قوسی به کمرش داد و ناله‌ای تقریبا بلند کرد.

«خیلی بزرگه...»

پوند می‌خواست خودش انجامش بده، می‌خواست خودش باشه که درون مرد موردعلاقه‌اش بکوبه. همین بی‌قرار ترش می‌کرد و پووین لجباز بود.

پایین تنه‌اش رو تکون داد و چندبار بالا پایین شد و ناله‌هایی پشت هم می‌کرد.

«اون کتاب...هروقت می‌نوشتمش»

«به تو...آه...فکر می‌کردم پوند»

پووین هم شروع به اعتراف کرده بود.

گونه‌هاش سرخ به نظر می‌رسیدن. انگار که خجالت می‌کشید. پووینی که سرسخت بود، حالا شخصیت دیگه‌ای از خودش به نمایش گذاشته بود و پوند این رو دوست داشت.

«التماست می‌کنم...» پوند گفت و این همون‌چیزی بود که پووین می‌خواست بشنوه.

همین کافی بود تا متوقف شه و دست‌های پوند رو باز کنه.

پوند که خیلی منتظر این لحظه بود، عضوش رو از داخل مرد بیرون کشید و جاهاشون برعکس شد.

پاهای پووین رو بالا گرفت و یه ضرب، داخلش رفت.

بدون اینکه فرصتی بده، فقط شروع به کشف کردن داخل مرد کرده بود. با سرعت، داخلش می‌کوبید.

ناله‌های پووین هر ثانیه بلند‌‌تر می‌شد.

این مرد رو...خیلی کم طاقت کرده بود و حالا داشت نتیجه‌اش رو می‌دید.

پوند تا جای ممکن، عضوش رو داخل پووین فشار می‌داد، پایین تنه‌اش به طور کامل به باسن پووین می‌چسبید. 

با هر ضربه.

انگار که خیلی وقت بود این رو می‌خواست.

حتی فرصتی برای حرف زدن هم وجود نداشت.

فقط صدای نفس‌های بلند و ناله‌هاش بود که اتاق رو از سکوت در‌می‌‌آورد.

قطره اشکی گوشه چشمش به وجود اومده بود، از لذت از درد. از خواستن.

«یواش...تر» پووین نالید اما گوش پوند بدهکار نبود. حتی سرعتش بیشتر هم شد.

پوند خیلی خشن بود و پووین، از این پارادوکس خوشش اومده بود.

پوند در حالی که کمی پیش، دراز کشیده بود و التماس می‌کرد حالا به وحشیانه ترین حالت ممکن، درونش ضربه می‌زد.

انقدر ادامه دار شد که وقتی هردو به اوج رسیدن، متوقف نشدن. باز هم ادامه دادن.

از یه جایی به بعد، دیگه پووین دردی حس نمی‌کرد.

فقط لذت بود. خواستن. حتی سریع تر.

«تندتر پوند...تندتر» با ناله گفت و دست‌هاش پشت کمر پوند قرار گرفتن.

با هر ضربه‌ی پوند، چنگی به کمرش می‌انداخت. شاید اینطوری می‌تونست خودش رو آروم کنه.

برای بار سوم وقتی هردو کام شدن، پوند ایستاد، هردو نفس نفس می‌زدن.

نگاهی به چهره‌ی پووین انداخت، اشکی که از لذت و درد توی چشم‌هاش جمع شده بود رو با انگشتش پاک کرد و بعد نگاهش سمت لب‌های پووین رفت.

«می‌تونم؟»

اینکه اجازه می‌گرفت، چیزی بود که پووین دوست داشت.

فقط سر تکون داد؛ پوند جلو رفت و نرم لب‌هاش رو بوسید. درست مثل اون شب، با این تفاوت که حالا چیزی بینشون مخفی نبود.

وقتی عقب کشید، لبخندی زد.

«این دفعه دیگه اخراجم می‌کنی»

«چون ویر‌‌استار، نویسنده مورد علاقه‌اش رو وحشیانه بفاک داد؟» پووین در حالی که سعی می‌کرد نفس بکشه گفت.

«هنوز مونده.»

حالا این پوند بود که قرار نبود تسلیم شه، می‌خواست کل بدن پووین رو کشف کنه، می‌خواست قدری بفاکش بده که تمام لحظه‌هایی که دستش بسته بود و تماشا می‌کرد، جبران شه.

و خبری از اخراج شدن هم نبود، چون نویسنده، برای ادامه‌ی کتابش بهش نیاز داشت. البته این بهانه بود. بهانه‌‌ای که هردو می‌دونستن.

Report Page