Ecstasy¹⁸

Ecstasy¹⁸

Hotel Jeon⁷


-"چیشد؟"

همزمان با بلند شدن از روی صندلی با استرس به زبون آورد و جیمین بلافاصله نگاه از چشم‌های منتظر تهیونگ گرفت.

-"جیمین! جواب بده!"

با صدای نسبتا بلندی تشر زد و با بیرون اومدن پدر جیمین از اتاق رئیس پلیس، قدم‌های تند شده‌ش رو به سمت مرد برداشت.

-"آقا، گفتن میارنش بیرون؟"

نیمه شب بود، صدای اون سه نفر در راهروی خلوت ایستگاه پلیس می‌پیچید و تقریبا اونجا متروکه بود.

سکوت طولانی و ناامید کننده پدر جیمین بعد از چند لحظه شکسته شد و بدن تهیونگ بیشتر از قبل یخ زد.

"متاسفانه... تا وقتی اون رضایت نده بازداشته و حتی ممکنه دادگاهی بشه."

لب‌های پسر بی‌هدف باز شدند و با چشم‌هایی که دودو می‌زدند به صورت گرفته مرد خیره شد. ناباور قدمی به عقب برداشت و موهای طلایی رنگش رو چنگ زد اما زمان هرچقدر که جلوتر می‌رفت اون ناآروم تر میشد.

-"پول چی؟ اینجا یه ایستگاه کوچیک خارج از شهره قطعا راضی میشن با پولـ.."

"تهیونگ، این مسئله خیلی بزرگ‌تر از پوله! جونگ‌کوک رسما جلوی چشم چندین نفر یکی رو زیر کرد، فکر میکنی چند نفرشون داشتن فیلم میگرفتن؟"

صدای جیمین مستقیم به نورون های اعصاب مغز پسر وصل شد و تهیونگ به سرعت روی پاشنه‌پاهاش به سمت اون چرخید، اما با دیدن صورت ناراحت و چشم‌های براق از اشک جیمین، از پرخاش کردن منصرف شد.

تقصیر اون نبود، تقصیر هیچکس نبود. نمی‌تونست خشم خودش رو سر کسی خالی کنه که به اندازه خودش ناراحت بود.

-"جیمین..."

با بیچارگی لب زد و گمشده توسط احساسات مختلفی که همزمان تجربه میکرد چشم‌هاش از اشک پر شدند.

"فقط باید صبر کنیم باشه؟ این اولین بار نیست که بازداشت میشه."

جیمین با دلگرمی به زبون آورد و قبل از اینکه بتونه بازوی پسر رو لمس کنه، تهیونگ خودش رو عقب کشید.

-"نه! هیچوقت به اندازه الان جدی بوده؟ چطوری صبر کنم وقتی با دادگاه رفتنش همه چیز تمومه!"

نگاه جیمین از چشم‌های نامتمرکز تهیونگ جدا شد و صدای پسر بالاتر رفت.

-"جواب بده پارک جیمین! هیچوقت به اندازه حالا جدی بوده؟"

+"تهیونگ، آروم باش..."

با صدای آرومی برای بیشتر تحریک نکردن پسر زمزمه کرد و تهیونگ نفس عمیقی کشید.

-"آروم باشم؟ جیمین تو گذشته اونو بهتر از من میدونی... بعد انتظار داری آروم باشم؟"

تهیونگ نسبت به جیمین، به این اوضاع عادت نداشت و حالا کاملا سردرگم و ترسیده، کنترل احساساتش رو از دست داده بود.

-"منـ..."

پلک‌های خیس شده‌ش رو بهم فشرد و سعی کرد بغض سنگینی که توی گلوش احساس میکرد رو قورت بده.

-"من سرش داد زدم... با اینکه می‌دونستم دست خودش نیست و اون لحظه نیاز داره یکی کنترلش کنه سرش داد زدم."

"تهیونگـ..."

-"نه! فقط گوش بده."

با صدای محکمی به زبون آورد و جیمین لب‌هاش رو بهم فشرد. تهیونگ طوری پریشون بنظر می‌رسید که حتی پدر جیمین روهم نگران کرده.

-"تو بهم گفتی که تحت خشونت پدرش بزرگ شده، اون بهم گفت که با چشمای خودش اذیت شدن مادرش رو دیده و خودکشی کرده! تو میدونی الان توی چه حالتیه، تو میدونی الان چقدر حالش بده. جیمین... بهم بگو که میدونی اون بخاطر ما کنترلش رو از دست داد..."

صدای تهیونگ رفته رفته پایین اومد و در آخر با زمزمه آرومی، سرفه‌های ناخواسته‌ای از بین لب‌هاش بیرون اومد و جیمین نگران شده بهش نزدیک شد.

آسیب ریه‌هاش هنوز خوب نشده بود و استرس و فشار عصبی زیادی که تحمل میکرد کمکی به بهتر شدن حالش نمیکرد.

"باشه باشه! هرچی تو بگی تهیونگ، فقط بگو چیکار کنم؟"

دست گرم جیمین با نگرانی روی شونه تهیونگ قرار گرفت و احساس کرد قلبش با هر سرفه خشداری که از سینه پسر خارج میشد، درد میگیره.

"تهیونگ خواهش میکنم... سعی کن منظم نفس بکشی."

صدای سرفه‌های پسر بی‌وقفه و پشت‌هم به گوش می‌رسید و تهیونگ با درد، کف دستش رو روی قفسه سینه‌ش گذاشت و زیر نگاه سنگین و نگران جیمین پلک‌های خیس شده‌ش رو بهم فشرد.

حاضر بود ریه‌های خودش رو به تهیونگ بده، جیمین با کمال میل اینکار رو انجام میداد فقط برای اینکه هربار مجبور به شنیدن اون سرفه‌های دردناک نباشه!

تهیونگ با نوشیدن لیوان آبی که پدر جیمین به سمتش گرفته بود تقریبا موفق به کنترل کردن سرفه‌هاش شد و نگاهش رو از اون دونفر جدا کرد.

از همه چیز متنفر بود، حتی این ضعف و در آخر از خودش.

-"شماها برید بیمارستان، من اینجا میمونم."

"تهیونگ، مطمئنی که به چکاپ نیازی نداری؟ سرفه‌هات خیلی خشک بنظر میان."

نگاه شرم‌زده تهیونگ به سمت پدر جیمین چرخید و سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.

-"حالم خوبه، لطفا نگران نباشید."

جیمین با تردید نگاه بین چشم‌های تهیونگ چرخوند و هر جمله‌ای که برای بیان کردن به ذهنش می‌رسید رو رد کرد.

نمی‌خواست اجازه بده تهیونگ اونجا باشه و از طرفی می‌دونست اون پسر تا چه حد لجباز بود.

با نفس عمیقی جلو اومد و بدن سرد شده تهیونگ رو در آغوش کشید. یکی از دست‌هاش رو بین موهای طلایی رنگ پسر فرو برد و با شنیدن نفس عمیقش، لبخند محوی زد.

"هر اتفاقی که افتاد فقط بهم زنگ بزن؛ باشه؟"

تهیونگ بدون حرف، بدن جیمین رو در جواب کمی فشرد و بعد از چند لحظه ازش فاصله گرفت. با لبخند محوی که حتی لبخند حساب نمیشد به پسر نگاه کرد و لبخند کوچیکی رو در جواب دریافت کرد.

-"لطفا هرکاری رو برای رضایت گرفتن ازش انجام بده."

"نگران نباش، باهاش حرف میزنم."

تهیونگ با حرکت سرش به نشونه تایید، خداحافظی کوتاه و زیر لبی‌ای با پدر جیمین انجام داد و بعد از یک دقیقه، داخل راهروی خلوت ایستگاه پلیس تنها بود.

انگشت‌های یخ زده‌ش رو مشت کرد و با کمی مکث و کنارهم چیدن کلمات به سمت اتاق رئیس به راه افتاد.

تهیونگ مطمئن بود اگر تا چند دقیقه دیگه جونگ‌کوک رو نمی‌دید عقلش رو از دست می‌داد.

با شنیدن اجازه ورود، در رو باز کرد و داخل چارچوب ایستاد. به مردی که شباهت زیادی به پلیس‌ها نداشت و مشغول چشیدن قهوه و دیدن فیلم داخل کامیپوتر بود چشم دوخت و لب‌هاش رو خیس کرد.

"میتونم کمکت کنم؟"

مرد با دیدن مکث تهیونگ با تعجب فیلم رو متوقف کرد و پاهاش رو از روی میز پایین انداخت.

-"بازداشتم کن."

بی‌مقدمه به زبون آورد و پلیس رو شوکه کرد.

"ببخشید؟"

تهیونگ کلافه شده نفس کوتاهی کشید و قدمی به داخل اتاق برداشت.

-"فقط بازداشتم کن."

افسر پلیس با خنده متعجبی سرگرم شده به سمت تهیونگ چرخید و بهش خیره شد.

"چرا باید بدون دلیل بازداشتت کنم؟"

-"هزینه‌ش رو پرداخت میکنم."

این بار صدای خنده مرد بلند تر بود و تهیونگ کلافه شده گره کوچیکی بین ابروهاش شکل گرفت.

"ازت خوشم اومد! اما دوربین‌های امنیتی اینجا چک میشه پسر جون، نمیتونم اینکار رو انجام بدم."

صدای حرکت عصبی برخورد کفش پسر به زمین بلند شد و تهیونگ با تردید به دوربینی که داخل اتاق بود چشم دوخت و بعد به وسایل اتاق نگاه کرد.

پوست لبش رو با استرس و هجوم افکار و احساسات مختلف جویید و طعم گس خون رو داخل دهانش احساس کرد. اون باید امشب با جونگ‌کوک حرف میزد و به هر قیمتی که بود انجامش میداد!

-"باید یه دلیل داشته باشی برای بازداشت کردنم؟"

افسر پلیس با حرکت سر تایید کرد و قهوه‌ش رو سر کشید؛ بی‌اهمیت به حضور تهیونگ، به سمت کامپیوترش چرخید و فیلم رو بلافاصله پخش کرد اما حتی ذره‌ای انتظار دیدن اون حرکت پسر رو نداشت.

وسایل اتاق توی چشم برهم زدن توسط تهیونگ روی زمین پرت شدند و فنجون قهوه شکسته شد. کاغذ و پوشه‌های زیادی سر تا سر اتاق پخش شدند و در یک کلمه، وضعیت اتاق تبدیل به فاجعه شد.

افسر پلیس شوکه شده از حرکت هیستریکی و غیر طبیعی پسر فقط به بهم ریخته شدن اتاقش چشم دوخته بود و بعد از یک دقیقه، همه چیز متوقف شد.

تهیونگ وسط اون شلوغی با نفس نفس ایستاد و به سمت افسری چرخید که بهت زده نگاهش میکرد.

برای اون ذره‌ای اهمیت نداشت که باید تمام حقوق این ماهش رو خسارت میداد، تهیونگ فقط به جونگ‌کوک فکر میکرد و برای دیدنش حاضر بود حتی بیشتر از این‌هم پیش بره.

-"الان میتونی! پس بازداشتم کن."



رو به روی زندان قفس مانند و بزرگی قرار گرفتند و نگاه تهیونگ از بین میله‌های کلفت سلول به پسری گره خورد که لبه تخت نشسته و سرش رو بین دست‌هاش گرفته بود.

صدای چرخش کلید و سپس باز شدن در اون قفس حواس تهیونگ رو پرت کرد و توسط سرباز به داخل هدایت شد.

در بلافاصله پشت سرش بسته شد و تهیونگ خشک زده وسط سلول ایستاد.

با نگاه تار شده‌‌ای به پسری که در نظرش کوچیک‌تر دیده میشد نگاه کرد و با نفس عمیقی که کشید، سر پسر کوچیک‌تر بعد از چند لحظه بالا اومد‌.

چطور می‌تونست اون نفس منقطع و سنگین رو نشناسه وقتی شب‌ها با شنیدن این صدا به خواب می‌رفت؟

نگاه تار شده تهیونگ به چشم‌های خسته پسر گره خوردند و با قطره اشکی که ناخواسته روی گونه‌ش چکید، به سمت جونگ‌کوک قدم برداشت.

بدون از بین بردن سکوت، رو به روی پسری که لبه تخت نشسته بود روی زانوهاش نشست و صورتش رو با دست‌هاش قاب گرفت.

به چشم‌های کدر شده‌ای که جای گرد و شفاف، خمار و خسته دیده می‌شدند چشم دوخت‌؛ لب‌های زخم شده‌ش رو خیس کرد و سوزش اون‌ها رو بخاطر پوست پوست شدن به جون خرید.

بدون حرف، برای یک دقیقه فقط بهم نگاه کردند و تهیونگ با فرو بردن بغض سنگینی که داشت، گلوش رو صاف کرد و نوک انگشت اشاره‌ش رو نوازش وار زیر پلک پسر حرکت داد.

باید این سکوت آزاردهنده رو از بین میبرد.

باید مجبورش میکرد تا بجای خودخوری، حرف بزنه.

تهیونگ باید دیواری که جونگ‌کوک دور خودش کشیده بود رو نابود میکرد.

-"نمیخوای حرف بزنی، عزیزِ هیونگ؟"

با صدای زمزمه واری به زبون آورد و طبق انتظار، جز نگاه خیره پسر چیزی رو دریافت نکرد.

-"جونگ‌کوکـ..."

با احساس تاری چشم‌هاش جمله‌ش رو نصفه رها کرد و با چند بار پلک زدن، اشک‌هاش رو به سختی عقب روند.

-"از هیونگ ناراحتی؟"

با امیدواری نگاهش رو بین چشم‌های پسر چرخوند و تنها جوابی که دریافت کرد، فقط سکوت بود.

-"لطفا بیبی... فقط میخوام صدات رو بشنوم."

تقریبا با خواهش زمزمه کرد و حواس جونگ‌کوک پرت قطره اشک کوچیکی شد که روی گونه پسر فرود اومد.

با کمی مکث به چشم‌های براق از اشک تهیونگ که همچنان در انتظار بهش خیره بودند نگاه کرد و بعد از چند لحظه، این صدای گرفته و خشدارش بود که آبی روی آتش درون تهیونگ شد‌.

+"هیونگ…"

نفس راحتی بلافاصله از سینه تهیونگ بیرون اومد و با زمزمه زیر لبی‌، روی زانوهاش بلند شد و طوری پسر رو در آغوش کشید که انگار قصد یکی کردنشون رو داشت.

سرش رو داخل موهای نسبتا بلند جونگ‌کوک فرو برد و قطره اشکی داخل موهای بلند پسر چکیده و گم شد.

گره دست‌هاش رو دور شونه های پهن پسر محکم‌تر کرد و با بوسه ملایمی که روی موهاش نشوند، بعد از چند لحظه متوجه شد که جونگ‌کوک متقابلا بغلش نکرده بود!

ضربان قلب تهیونگ ناخودآگاه با افکار سمی و مخربی که به ذهنش رسیدند بالا رفت و با شنیدن سوال ناگهانی پسر، ناخودآگاه گره دست‌هاش آزاد شد.

+"از من ترسیدی هیونگ؟"

پسر بزرگ‌تر شنید و ناخواسته مکث کرد.

برای دومین بار این سوال از زبون جونگ‌کوک شنیده میشد و این بار برخلاف دفعه قبل تردید کرد.

تهیونگ ناخودآگاه سکوت کرد و جونگ‌کوک پسر رو به عقب روند. با نگاهی که همزمان سرشار از احساسات مختلف و بی‌حسی بود به پسر بزرگ‌تر خیره شد و این بار طوری پرسید که انگار درحال جواب دادن به خودش بود.

+"از من ترسیدی هیونگ…"

-"جونگ‌کوک منـ.."

مکثی کرد و با دیدن نگاه ناباور پسر، نبض زدن تمام تنش رو احساس کرد. لب‌هاش رو برای دفاع کردن از هم فاصله داد اما جونگ‌کوک از روی تخت بلند شد و تهیونگ با دیدن قدم‌های عصبی پسر از خودش متنفر شد.

-"جونگ‌کوک گوش کن."

همزمان با ایستادن مقابل پسر به زبون آورد و با لمس کردن شونه‌هاش، متوقفش کرد.

-"تو نمیدونیـ.."

+"تو از من ترسیدی تهیونگ."

پسر بزرگ‌تر با شنیدن اسمش متوجه عمق بد بودن ماجرا شد و سرش رو با عجله به نشونه منفی حرکت داد.

-"من ازت نترسیدم."

+"تهیونـ.."

-"جونگ‌کوک گوش بده!"

محکم اما با صدای آروم بین حرف‌هاش پرید و با دیدن براق بودن چشم‌های پسر، فشرده شدن قلبش رو داخل سینه احساس کرد. مگه تا چه حد تحت فشار بود که اینطوری بغض کرده بود؟

-"من ازت نترسیدم جونگ‌کوک، قسم میخورم اون حس ترس نبود... من... من فقط شوکه بودم، باید بهم حق بدی که شوکه باشم.."

تهیونگ در دفاع کلمات رو سریع و پشت سر‌هم گفت و نگاه جونگ‌کوک بین چشم‌هاش چرخیدند.

+"داری بهم دروغ میگی هیونگـ.."

-"لعنت به من اگر بخوام بهت دروغ بگم!"

با صدای بلندی قبل از اینکه اجازه بده جمله جونگ‌کوک به اتمام برسه کلمات رو رها کرد و تک سرفه‌ای از بین لب‌هاش خارج شد.

-"من بهت دروغ نگفتم، من هیچوقت بهت دروغ نگفتم جونگ‌کوک."

آب دهان پسر کوچیک‌تر به سختی از گلوش پایین رفت و چشم‌های تهیونگ بجای بغض سنگینی که اون پسر تحمل میکرد خیس شدند. دست‌هاش رو بالا آورد و با قاب کردن صورت جونگ‌کوک، همراه با قطره اشکی که پایین چکید لبخند کوچیکی زد.

-"آخه چرا باید ازت بترسم عزیزدل هیونگ؟"

صدای ملایم تهیونگ مستقیم احساسات پسر کوچیک‌تر رو هدف قرار داد و برای لحظه‌ای برق چشم‌هاش واضح‌تر شدند.

+"من..."

کمی مکث کرد و با نفس عمیقی، صدایی که می‌لرزید رو کنترل کرد و تهیونگ در انتظار ادامه حرف‌هاش با حوصله صبر کرد.

+"من نمیخوام مثل اون بشم.."

-"نمیشی."

+"من نمیخوام بترسونمت.."

-"نمیکنی!"

+"من نمیخوام اذیتت کنم، نمیخوام اینطوری ببینمت، نمیخوام بشم یکی مثل اون، نمیخوام بشی یکی مثل مادرم! من نمیخوام صدمه ببینی هیونگ.. نمیخوام صدمه ببینی اما این کنترلش دست من نیست! این لعنتی هربار... هربار انگار خودش روشن میشه! طوری که اون لحظه من... اون لحظه منـ..."

پسر کوچیک‌تر با نفس نفس کمی مکث کرد و نگاه تهیونگ به قطره اشکی گره خورد که بالاخره از چشم‌های خسته‌ش پایین چکیده بود.

+"من تو رو ندیدم هیونگ، من حتی جیمینم ندیدم.."

صدای جونگ‌کوک پایین اومد و تهیونگ بعد از چند ثانیه با جمله‌ای که شنید، خورد شدن ذره ذره قلبش رو احساس کرد.

+"من مادرم رو دیدم..."

تهیونگ نمی‌دونست چطور، اما زمانی متوجه خیس بودن تمام صورتش شد که دست پسر کوچیک‌تر برای پاک کردن اشک‌هاش زیر پلک‌هاش کشیده شد.

نمی‌تونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره وقتی پسری که رو‌ به روش ایستاده بود تا این حد آسیب دیده و زخم خورده بود. تهیونگ نمی‌تونست آروم باشه وقتی به این فکر میکرد که پسر بیچاره‌ش تا الان چطور تمام این‌ها رو به تنهایی تحمل کرده بود.

چطور به تنهایی بزرگ شده بود، کنار اومده بود، زخم‌های تنش رو بارها چسب زخم زده بود و دوباره و دوباره درد خون ریزی کردن اون زخم‌ها رو به جون خریده بود.

تهیونگ با دیدن پسری که عاجزانه از اینکه نمیخواد بهش آسیب بزنه حرف میزد، اختیار اشک‌هاش رو از دست داده بود.

برای تهیونگ اون پسر همه چیز بود و حالا با دیدن زخم‌های باز شده تنش، بجای اون احساس درد میکرد.

-"حق نداری پسر کوچولوی من رو با اون یکی کنی."

دست‌های جونگ‌کوک رو بین دست‌هاش گرفت و پایین آورد. به آرومی پشت دست پسر رو با انگشت شستش نوازش کرد و با نفس عمیقی، متوجه خشک شدن چشمه‌ اشک‌هاش شد.

-"تو شبیه اون نیستی جونگ‌کوک، تو شبیه هیچکس نیستی."

یکی از دست‌های پسر رو رها کرد و به آرومی کف دستش رو روی گونه‌ش گذاشت.

-"تو فقط یه پسر کوچولوی زخم خورده‌ای."

لبخندی متضاد با پلک‌های خیسش زد و نگاهش رو بین چشم‌های ساکت و براق پسر چرخوند.

-"چطور میتونی بترسونی وقتی خودت ترسیدی؟"

به آرومی نوک انگشت شستش رو نوازش وار زیر پلک جونگ‌کوک کشید و کمی مکث کرد.

-"من اینجام، هیونگ همیشه اینجاست؛ پس لازم نیست بترسی."

قطره اشک کوچیکی درست روی دستش چکید و تهیونگ با نفس عمیقی، سر پسر کوچیک‌تر رو در آغوش کشید و با لب‌هاش بوسه ملایمی رو نزدیک به شقیقه جونگ‌کوک زد.

-"فکر کردی میذارم فکر کنی شبیه اون حرومزاده‌ای وقتی با تمام دنیا فرق داری؟ اصلا چی باعث شده فکر کنی ازت میترسم وقتی فقط دوتا دایره بیشتر نیستی؟"

شونه‌های جونگ‌کوک کمی تکون خوردند و تهیونگ متوجه خنده پسر شد و لبخند کوچیکی زد.

-"من درک میکنم که چقدر آسیب دیدی، میفهمم که بیشتر از همه خودت داری درد میکشی اما فراموش نکن که تو هیچوقت، با وجود من و جیمین تنها نیستی."

دست‌هایی دور کمر تهیونگ حلقه شدند و پسر با فشار نسبتا محکمی، به بدن گرم جونگ‌کوک فشرده شد.

+"داری احساساتیم میکنی هیونگ."

صدای گرفته جونگ‌کوک به گوش رسید و بعد از چند لحظه سرش رو عقب برد. تهیونگ با دقت به پلک‌های نسبتا خیس پسر چشم دوخت و نفس عمیقی کشید.

-"ببین با چشمای خوشگلت چیکار کردی، دیگه گرد نیستن."

تهیونگ با دلخوری از حالت خسته و خمار بودن چشم‌های پسر گله کرد و پسر کوچیک‌تر نتونست جلوی خنده آرومش رو بگیره.

+"شاید اگر بگی دوستم داری اوناهم برگردن."

تهیونگ همزمان با چرخوندن چشم‌هاش ضربه آرومی رو با پشت انگشت اشاره‌ش به سر جونگ‌کوک کوبید و با شنیدن صدای "آخ"، بهش چشم غره رفت.

-"معلومه که دوستت دارم کوچولوی احمق! نمیدونی با اتاق رئیس اینجا چیکار کردم تا بیام اینجا."

جونگ‌کوک به طور ساختگی سرش رو ماساژ داد و با دیدن نگاه عجیب و ساکت تهیونگ که مستقیم به چشم‌هاش خیره بودند، متعجب بهش نگاه کرد.

+"هیونگ؟"

تهیونگ با پلک آرومی دست از خیره نگاه کردن برداشت و بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید.

-"بیا فردا که از اینجا رفتیم بیرون، دوتا بلیت بگیریم."

پیشنهاد غیرمنتظره تهیونگ تقریبا پسر رو شوکه کرد. درواقع اون پیشنهاد طوری ناگهانی بود که جونگ‌کوک برای چند لحظه فقط ساکت نگاه کرد.

+"بلیت برای کجا؟"

-"کشورمون؛ بهتره یکم از اینجا فاصله بگیریم به اضافه اینکه من باید تو رو به خانوادم معرفی کنم."

ابروهای جونگ‌کوک با تعجب بالا رفتند و تهیونگ با از بین بردن فاصله بینشون، دست‌هاش رو دور گردن پسر حلقه کرد و بدن‌هاشون رو بهم چسبوند.

-"قبول میکنی؟ بهت قول میدم اونجا خیلی خوش میگذره، باور کن! فقط شاید یکم عجیب غریب بنظر برسن، اما عادت میکنی!"

تهیونگ تند تند توضیح داد و جونگ‌کوک در سکوت لبخند کوچیکی زد و بلافاصله با تموم شدن جمله پسر، سرش رو پایین برد و بوسه نرمی رو روی لب‌هاش نشوند.

+"قبلا هم بهت گفتم هیونگ، تو فقط دستور بده و من اجراش میکنم."

موجی از احساسات و حس خوب داخل رگ‌های پسر بزرگتر به راه افتاد و تهیونگ لب‌هاش رو برای جلوگیری از بزرگ شدن لبخندش بهم فشرد.

-"اول باید از این قفس بریم بیرون."

جونگ‌کوک با یادآوری موقعیتشون سکوت کرد و تهیونگ با اطمینان حلقه دست‌هاش رو دور گردن پسر محکم‌ کرد و این بار اون بود که بوسه ملایمی روی لب‌های پسر زد.

-"نگران نباش جیمین درستش میکنه."

+"درواقع برای همین نگرانم چون (جیمین) داره درستش میکنه."

تهیونگ ناخودآگاه به صدای جدی پسر خندید و نگاه جونگ‌کوک به سمت لبخند دوست داشتنیش کشیده شد.

بلافاصله قبل از اینکه اجازه بده لبخند تهیونگ جمع بشه، سرش رو جلو برد و با بوسیدن لب‌های خندانش، سرش رو عقب آورد.

+"هیونگ لبخند مستطیلیِ من."

تقریبا آروم زمزمه کرد و با شنیدن صدای تهیونگ که سعی در تقلید کردن ازش داشت، به آرومی خندید و طوری پسر رو در آغوش کشید که صدای اعتراض و ناله‌ش رو بلند کرد.

-"دونسنگ چشم دایره‌ای من!"


داخل داستان، خط زمانی پراکنده‌س برای همین از پارت بعد وارد یه موضوع دیگه میشیم و این ماجرا اینجا تموم میشه.

در ادامه بگم ژانر اکستازی فلافه برای همین داستان نمیتونه روی بدبختی زیادی مانور بده.



Report Page