Ecstasy¹⁷
Hotel Jeon⁷"آقای کیم؟ بیمار اتاق دوازده شما رو صدا زده."
زودتر از چیزی که فکر میکرد، استراحت پنج دقیقهای برای صرف نهار تموم شده بود. روپوش رنگی پرستاری رو روی تیشرت سفید رنگش پوشید و از اتاق مخصوص کارکنان خارج شد.
راهرو به دلیل تایم استراحت بیمارها نسبتا خلوت بود و سکوت آرامش بخشی اعصاب ضعیف شده پسر رو آروم نگهمیداشت.
برای اولین بار، امروز بدون دیدن جونگکوک از خواب بیدار شده و همین خستگی کارهاش رو دوبرابر کرده بود.
وارد اتاق دوازده شد و با صورت گرفتهای که مشخصا توی فکر بود به سمت تنها تخت داخل اتاق قدم برداشت.
چرا زودتر از اون باید بیدار میشد و به شرکت میرفت؟
تهیونگ عادت داشت که با دیدن جونگکوک از خواب بیدار بشه، از دست اون صبحانه بخوره و بعد از بوسیدنش از خونه بره اما امروز صبح تنها بیدار شده بود و بدون بوسیدن کسی خونه رو ترک کرده بود.
این فاجعه بود.
تهیونگ با خودش فکر کرد و نفس عمیقی از حس دلتنگی زیادش کشید.
"امروز حالت خوب نیست هیونگ؟"
پسر تقریبا 15 سالهای که روی تخت نشسته بود با دیدن حرکات آروم و سکوت طولانی پرستار به زبون آورد و تهیونگ افکارش رو کنار زد.
بعد از چک کردن سرم و برداشتن پرونده از بالای تخت، لبخند نسبتا بزرگی زد و سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.
-"خوبم نیک، امروز حالت چطوره؟"
نیک، دست از نگاه کردن به صورت پرستار برداشت و کتاب باز شده بین دستهاش رو بست.
دست چپش رو برای دریافت سرم تزریقی باز کرد و به حرکات ماهرانه و مراقب تهیونگ چشم دوخت.
"باید با داشتن سرطان کبد، خوب باشم؟"
تهیونگ سوزن رو کمی محکمتر از حالت عادی داخل پوست ساعد دست پسر فرو برد و با شنیدن صدای "آخ"، راضی شده ابروهاش رو بالا داد.
-"قرار شد نیمه پر لیوان رو ببینی."
"اگر لیوانی وجود داشته باشه."
نفس عمیقی از سینه پسر بزرگتر خارج شد و بعد از چک کردن سرم و وضعیت داروهای پسر تیره پوست، پروندهش رو کنار گذاشت و کنار تخت ایستاد.
-"از روز اولی که اومدی اینجا سی درصد بهبود پیدا کردی."
با صدای جدیای به زبون آورد و پسر چشمهاش رو چرخوند.
"نظرت چیه راجع به هفتاد درصد صحبت کنیم؟"
-"خدایا... نیک! باور کن اگر هجده سالت بود کتکت میزدم."
صدای خنده بلند پسر با دیدن حرص خوردن پرستار داخل اتاق پیچید و تهیونگ دستهاش رو مقابل سینهش بهم گره زد.
-"نخند بچه، میدونی من، جولیا، و دکترت آقای رابرت چقدر داریم تلاش میکنیم تا بهتر بشی؟"
"میدونم، اما دلم نمیخواد الکی امیدوار باشم. تازه خوندم که سرطان کبد از نظر مرگ رتبه شش رو داره!"
نگاه تهیونگ به پایین و کتابی که روی تخت قرار گرفته بود کشیده شد و با دیدن اسم "همه چیز راجع به سرطان" با نگاه سرزنشگری به چشمهای قهوهای پسر خیره شد.
-"مجبور نیستی این کتابا رو بخونی."
"میخوام راجع به بیماریم بیشتر بدونم."
برای چندمین بار نفس عمیقی از سینه تهیونگ بیرون اومد و سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.
-"تو گوش نمیدی نیک، اعصابم رو بهم میریزی."
"بهم بگو باید به چی گوش بدم هیونگ؟"
-"جای خوندن کتابایی با این موضوع، از من بپرس."
برای چند لحظه بهم نگاه کردند و بعد به راحتی کتاب توسط نیک داخل سطل کنار تخت انداخته شد.
"انجام شد پرستار."
تهیونگ سوپرایز شده به آرومی خندید و لبخندی روی لبهای نیک به وجود آورد.
"حالا سوالم رو بپرسم؟"
-"بپرس بچه."
"برای چی ناراحتی؟"
تهیونگ، نفس صدا داری کشید و ناخودآگاه چند ثانیه فقط فکر کرد.
-"چون دلم برای یکی تنگ شده."
برق شیطنت از چشمهای نیک رد شد و بیتوجه به دردی که توی تنش احساس میکرد، بدنش رو کمی به سمت تهیونگ مایل کرد.
"خب برو ببینش!"
-"نمیشه، سرکاره."
"برو سرکار ببینش؟"
تهیونگ سرش رو به نشونه منفی حرکت داد و با ناامیدی دستهاش رو کنار بدنش انداخت.
-"نمیشه؛ من هربار بهش میگم وقتی سرکارم نباید حواسم رو پرت کنه، نمیتونم خودم انجامش بدم."
نیک در سکوت به صورت گرفتهش خیره شد و تهیونگ با ناراحتی ادامه داد:
-"فکر میکنم تازه دارم متوجه میشم اون چه حسی داره وقتی من هربار طولانی شیفت برمیدارم."
نیک با شنیدن ضمیر He لبخند کوچیکی زد و تهیونگ رو بیشتر به سمت حرف زدن هول داد.
"فکر میکنم خیلی وابسته شدی هیونگ."
پسر بزرگتر، ناخودآگاه به جونگکوک فکر کرد و لبخند تقریبا بزرگی روی لبهاش شکل گرفت.
-"همش بخاطر اونه؛ نمیتونی تصور کنی چقدر دوست داشتنیه."
برای چند ثانیه سکوت کوتاهی شکل گرفت و بعد نیک سکوت بینشون رو با تردید شکست.
"اینی که میگی، تتو داره؟"
-"آره."
"پرسینگم داره؟"
-"آره؟"
-"و لباس موتور سواری تنشه؟"
تهیونگ لحظهای با تعجب مکث کرد.
-"آره ولی تو از کجا میدونی؟"
"و مثل خودت از کره جنوبیه؟"
-"نیک، تو از کجا میـ…"
صداش با لمس ناگهانیای داخل سینهش حبس شد.
دستهای آشنایی دور بدنش پیچیده شدند و روی شکمش قرار گرفتند.
کمر تهیونگ به سینه سفت و محکمی فشرده شد و شوکه شده با چشمهای گرد و بدن منقبض شدهای، فقط به صورت خبیث و خوشحال نیک خیره بود.
+"تو دوست داشتنیتری، هیونگ."
زمزمه گرم و آروم جونگکوک درست کنار گوش پسر رها شد و ضربان قلبش رو از حالت طبیعی خارج کرد.
به پایین، درست جایی که انگشتهای پسر روی شکمش داخل هم قفل شده بودند نگاهی انداخت و با دیدن اون تتوهای آشنا نفس راحتی کشید.
پس توهم نبود؟
-"جونگکوک؟.."
+"اینجام هیونگ."
با بوسه گرمی که پشت گوش پسر زد، گره دستهاش رو محکمتر کرد و نفس عمیقی از بوی همیشگی و اعتیاد آور تهیونگ کشید.
-"ولی... چطوری اومدی بالا؟ این بخش خصوصیه!"
طوری که انگار متوجه حرفهای تهیونگ نشده باشه، خمار شده سر بینیش رو به پشت گوش پسر کشید و با باز کردن حلقه دستهاش، کف دستش رو روی شکمش گذاشت و کمی به داخل فشار داد.
-"جونگکوک!"
صدای آروم اما محکمش، پسر کوچیکتر رو به خودش آورد و با بوسه دیگهای که این بار روی شقیقه تهیونگ نشوند، چونهش رو روی شونه پسر بزرگتر گذاشت و دستهاش رو دوباره بهم گره زد.
+"رئیس بیمارستان تقریبا بزرگم کرده، پسرش بهترین دوستمه و دوست پسرم پرستار اینجاست! بنظرت کسی میتونه بهم نه بگه؟"
"هیونگ، من نمیتونم بفهمم چیمیگید، میشه کرهای حرف نزنید؟"
نیک با چشمهای قلب شدهای قبل از تهیونگ حرف زد و نگاه هردو فرد بزرگتر به سمت اون بچه کشیده شد.
+"هیونگ؟!"
جونگکوک با اخم محوی ناشی از شنیدن اون کلمه به زبون آورد و تهیونگ با استشمام بوی حسادت، لبخند محوی زد.
-"نیک راجع به کره کنجکاو بود و وقتی براش توضیح دادم، درخواست کرد تا اجازه بدم اینطوری صدام بزنه."
+"و تو اجازه دادی؟"
خنده آرومی از بین لبهای تهیونگ بیرون پرید و دست راستش رو با دلگرمی، روی دستهای گرم پسر که روی شکمش قفل شده بودند گذاشت.
-"اون فقط 15 سالشه!"
+"سه سال دیگه هجده سالش میشه و میتونه ازت درخواست ازدواج کنه."
-"خدای من... جونگکوک!"
با خنده تهیونگ، گره بین ابروهای پسر پررنگتر شد و نیک گیج شده نگاهش رو بین اون دونفر چرخوند.
"فکر کنم راجع به من حرف میزنید؟"
تهیونگ با شنیدن صدای پر تردید نیک با لبخند سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و به زبانی حرف زد که جونگکوک رو شوکه کرد.
-"دوست نداره من رو هیونگ صدا بزنی... حسودی کرده!"
آخر جمله رو با صدای آرومتری زمزمه کرد و نیک به آرومی خندید.
+"من نمیدونستم تو میتونی به زبون بومیای آمریکایی حرف بزنی."
جونگکوک که تقریبا چیزی از کلمات عجیب تهیونگ متوجه نشده بود با شگفتی به زبون آورد و رد نگاه نیک تغییر کرد.
-"به ارتباطم با بیمارها کمک میکنه، برای همین قبل از تموم شدن دانشگاه یاد گرفتم."
+"هیونگ... من و جیمین همین امروز برای قرارداد جدید دنبال یه مترجم بودیم! چرا زودتر نگفتی؟"
-"چون نپرسیدی؟"
با دیدن نگاه براق و قلب شده نیک، ابروهاش رو بالا داد و ضربه آرومی با پشت انگشت اشارهش، به پیشونی پسر کوبید.
-"تو یکی! چرا اینطوری به ما خیره شدی؟"
"آخه کنارهم خیلی خوشگلید هیونـ…"
+"بهش نگو هیونگ!"
جونگکوک بلافاصله بین حرف پسر پرید و نیک با حرکت سر تایید کرد.
"تهیونگ، خوبه؟"
جونگکوک بدون حرف نگاه تیزش رو از نیک گرفت و با محکمتر کردن گره دستهاش تقریبا نفس تهیونگ رو بند آورد و بوسه آرومی پشت گوشش نشوند.
"فکر کنم شیفتت تموم شده."
تهیونگ، نگاه کوتاهی به ساعت انداخت و لبخندی با حواس جمع بودن پسر روی لبهاش شکل گرفت.
نیک آخرین بیمار چهارشنبهها بود اون پسر تقریبا ساعت ورود و خروجش رو حفظ کرده بود.
+"باید زودتر بریم، میخوام ببرمت پیست."
به آرومی از تهیونگ جدا شد و اجازه داد سرم و داروهای پسر رو بار دیگه چک کنه.
"واو.. تو واقعا موتور سواری؟"
صدای حیرت زده نیک، جهت نگاه جونگکوک رو تغییر داد.
+"آره."
"از همین موتور سوارایی که تهیونگ پیجشون رو دنبال میکنه؟"
حرکت دست تهیونگ متوقف شد و با نگاه تیزی، به نیک چشم غره رفت اما درواقع دیر شده بود.
+"پیجشون رو دنبال میکنه؟"
تهیونگ، سنگینی نگاه جونگکوک رو احساس کرد و تقریبا خودش رو سرگرم خوندن پرونده نشون داد.
+"میتونم بپرسم اسمشون چیه؟"
پسر دست از خیره نگاه کردن به تهیونگ برداشت و دوباره به نیک نگاه کرد.
"فکر کنم.. لوکو؟ و جاکیسون."
پوزخندی با شنیدن اون دوتا اسم روی لبهای جونگکوک شکل گرفت و زمزمه آرومش فقط به گوش تهیونگ رسید.
+"اون دوتا حرومزاده…"
پسر بزرگتر آب دهانش رو به سختی قورت داد و با کنار گذاشتن پرونده، به سمت پسری برگشت که طبق معمول استایل تمام مشکی زده بود و آستینهای ژاکت چرمش، رو به بالا تا شده بودند.
-"کارم تمومه، فقط باید وسایلم رو بردارم."
نگاه جونگکوک برای چندین ثانیه طولانی فقط با برق خطرناکی خیره به چشمهای تهیونگ بود و بعد چیزی رو به زبون آورد که تهیونگ رو تقریبا هول کرد.
+"اصلا خوش سلیقه نیستی، هیونگ."
-"این تقصیر توئه که پیج نداری!"
با طلبکاری پاسخ داد و آب دهانش رو با دیدن نگاه براق و برجستگی لپ پسر از حرکت زبونش، به سختی پایین داد.
"آمم.. دوستان؟ آروم باشید؟"
نیک با دیدن تنش زیاد بین اون دونفر با تردید به زبون آورد و جهت نگاه جونگکوک تغییر کرد. طوری احساس داخل نگاهش عوض شد که انگار هیچوقت همچین بحثی شکل نگرفته بود.
+"منتظر میمونم تا از اینجا بیای بیرون رفیق، شاید اجازه دادم از نزدیک موتورم رو ببینی!"
نیک با خنده حرف مرد رو تایید کرد و انگشت شستش رو به نشونه لایک بالا آورد. نگاه جونگکوک به سمت تهیونگ کشیده شد و با سر به بیرون اشاره زد.
+"بیا هیونگ، قراره بریم جایی که میتونی اون دونفر رو جای صفحه موبایل، از نزدیک ببینی!"
تصور تهیونگ از پیست، قطعا یه خیابان بزرگ بسته شده با کلی موتور و ماشین نبود. جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بودند و اکثر وسایل نقلیه رو موتور تشکیل میداد.
بطریهای الکل، دختر و پسرهای نیمه هوشیار و چراغهای نئونی، صدای بلند موزیک و همهمه تقریبا پسر رو شوکه کرده بودند.
با بلند شدن صدای فریاد از روی خوشحالی جمعیت با دیدن جونگکوک، تهیونگ ترسیده گره دستهاش رو به دور کمر پسر محکم کرد و چند دقیقه بعد وارد حلقه شده بودند و موتور خاموش شده بود.
"پنج دقیقه تاخیر."
تهیونگ که به سختی از موتور پایین اومده بود با شنیدن صدای آشنای جیمین، سرش رو بالا آورد و با لبخند بزرگی به پسر نگاه کرد.
-"جیمین!"
+"حق نداری چشم ازش برداری."
جیمین با شنیدن صدای هشدار دهنده جونگکوک، چشمهاش رو چرخوند و دستش رو دور شونههای تهیونگ انداخت.
"میتونی بری حواسم بهش هست."
-"کجا بره؟"
با کنجکاوی پرسید و جونگکوک بعد از روشن کردن موتور، صدای وحشتناک اگزوزش رو بلند کرد و جیمین مجبور شد برای رسیدن صداش به تهیونگ داد بزنه.
"برمیگرده! رفت به اکیپش سر بزنه!"
تهیونگ تا لحظه آخری که جونگکوک بین جمعیت محو بشه با نگاه دنبالش کرد و بعد با ناراحتی نفس کوتاهی کشید. اعتماد بنفس اونجا بودن رو نداشت و حالا با رفتن جونگکوک احساسش بدتر شده بود.
"بیا بریم با بچهها آشنات کنم."
جیمین تقریبا پسر رو به سمت گروه دوازده نفرهای که دورهم ایستاده بودند کشید و قبل از اینکه بهشون نزدیک بشند، تهیونگ ایستاد.
-"صبر کن."
قدمی عقب رفت، هودی قرمز رنگش رو از تنش بیرون کشید و آستیناش رو دور کمرش گره زد. موهای بلوند و طلایی رنگش رو تقریبا با حرکت دست بهم ریخت و تیشرت سفید رنگش رو توی تنش صاف کرد.
میتونست بگه تقریبا شبیه به اونها شده بود؛ البته اگر رنگی بودن لباسهاش رو نادیده میگرفتیم! چون نود و نه درصد جمعیت اونجا تیره پوشیده بودند.
"لازم نیست نگران باشی، کسی اینجا قضاوتت نمیکنه."
استرس تهیونگ با شنیدن صدای دلگرم کننده جیمین کمتر شد و در پاسخ لبخند بزرگی زد.
نزدیک شدن به گروه و معرفی شدنش به عنوان بهترین دوست جیمین و البته دوست پسر جئون جونگکوک معروف، پر سر و صدا تر از چیزی که فکر میکرد پیش رفته بود.
تک تک اعضای گروه با خوشحالی فریاد زده بودند و هرکدوم تقریبا با هنرنمایی کردن با موتورهاشون، بلند کردن صدای موسیقی و باز کردن بطریهای جدید الکل شروع به جشن گرفتن کردند.
توجه بقیه افراد به سمت اونها جمع شده بود و تعداد افراد حلقه با اعلام شدن خبر ازدواج جئون جونگکوک توی اسپیکر، بیشتر شد.
تهیونگ تقریبا به جیمین چسبیده بود و استرس جمعیت و آدمهای غریبه اجازه نمیداد از شوخی اطرافیان لذت ببره.
تهیونگ از شلوغی متنفر بود و همین حالاهم شارژ اجتماعی بودنش چشمک قرمز میزد!
-"جیمین! من باید برم دستشویی."
زیر گوش پسر بهونه آورد، خنده جیمین جمع شد و شات الکل رو پایین گذاشت.
"حق ندارید بدون من ادامه بدید!"
رو به جمعیت که مشغول بازی با کارتها بودند فریاد زد و به سمت تهیونگ چرخید.
"بیا بریم عزیزم، همین کناره."
-"نه؛ خودم میتونم برم! قبل از اینکه بیام تابلوش رو دیده بودم."
رنگ تردید داخل نگاه جیمین دیده شد و تهیونگ لبخند مطمئنی زد. قطعا دلش نمیخواست مزاحم بازی کردن اون باشه.
"مطمئنی؟ تهیونگ اگر مشکلی هست فقط کافیه بهم بگی، باشه؟"
تهیونگ با لبخند بزرگی از صدای گرم و مهربون پسر موهای طلایی رنگ شدهش رو بهم ریخت و با ضربه آرومی که روی شونه جیمین زد، چند قدم ازش دور شد.
"زود برمیگردم چیم چیم، نگران نباش!"
جیمین به دور شدن تهیونگ خیره شد و با خودش فکر کرد پیدا کردن یه کله طلایی، تیشرت سفید و هودی قرمزی که دور کمرش بسته شده قطعا بین اون جمعیت سخت نبود.
با نگرانی نگاهی به ساعت بسته شده دور دستش انداخت و تصمیم گرفت بعد از سه دقیقه دنبال تهیونگ راه بیوفته.
با نزدیک شدن ساعت به نیمه شب، از تعداد جمعیت کم میشد و تهیونگ از دیدن خارج شدن هر کدوم از ماشین یا موتورها خوشحال بود.
با کم شدن تعداد افراد حاضر در اونجا، احساس بهتری پیدا میکرد.
با نگاهی که تقریبا به دروازه خروجی خیره بود قدم برمیداشت و فقط بعد از چند ثانیه، نوک پاش به مانعی گیر کرد و با از دست دادن تعادل روی زانوهاش زمین افتاد.
سوزش کمی روی زانوی راستش احساس کرد و با هیس دردناکی قبل از اینکه بیشتر از این مورد تمسخر نگاه خیره بقیه قرار بگیره، از روی زمین بلند شد.
ـ"لعنتی…"
با دیدن قسمت پاره شده شلوارش و پوست قرمز شده زانوش، اخم پررنگی بین ابروهاش شکل گرفت و سرش رو بالا آورد. مستقیم به عامل اون مانع خیره شد و کف دستهای خاکی شدهش رو با لباسش پاک کرد.
-"معلومه چه مرگته رفیق؟"
با صدای تقریبا غیردوستانهای رو به مردی که به موتورش تکیه داده بود به زبون آورد و برای بهتر دیدن صورتش، قدمی به جلو برداشت
اما تقریبا با دیدن اون صورت آشنا شوکه شد.
"فقط خواستم بهت یادآوری کنم باید حواست به جلوی پات باشه نه هوا."
صدای خنده افرادی که اطراف اون مرد ایستاده بودند بلند شد و انگشتهای تهیونگ مشت شدند.
-"تو از قصد پات رو آوردی جلوی راهم!"
مرد با پوزخند کمی به جلو خم شد همزمان با ریز کردن چشمهاش، جملهای رو به زبون آورد که تهیونگ رو از شدت عصبانیت شوکه کرد.
"اینکه چشمات باریکه و نمیتونی خوب جلوی پات رو ببینی تقصیر من نیست رفیق."
صدای خنده جمعیت تقریبا بدن تهیونگ رو از عصبانیت لرزوند و چشمهاش از خشم برق زدند.
-"اینکه رنگت سیاهه و من نتونستم ببینمت، تقصیر من نیست رفیق!"
تهیونگ از نژاد پرستانه حرف زدن متنفر بود اما گاهی، فقط گاهی اینطور حرف زدن آرومش میکرد!
صدای خنده جمعیت این بار بلند تر بود و با نگاه به خون نشسته مرد ساکت شدند. تهیونگ با نزدیک شدن مرد، محکمتر سر جاش ایستاد و حتی یک سانتهم تکون نخورد.
مرد، تقریبا سینه به سینهش ایستاد و تهیونگ با چشمهای خمار و وحشیای سرش رو بالا گرفت و به مردی نگاه کرد که برای چندین ماه پیجش رو دائم دنبال کرده بود.
لوکو.
"یک بار دیگه تکرارش کن چی گفتی، آسیایی!"
طوری آسیایی رو به زبون آورد که انگار کثیف ترین حرف ممکن رو زده و تهیونگ با کمی مکث لبهاش رو نمدار کرد و سرش رو کمی به چپ مایل کرد.
-"انقدر به شنیدن دوبارهش علاقه داری؟"
پوزخندی زد و بیتوجه به اختلاف قد و جثه واضح بین بدنهاشون همچنان توی اون فاصله کم ایستاد.
-"بهتر نیست توی شب رنگ روشن بپوشی؟ اوپس! یادم نبود کلا این رنگیای."
صدای خنده بلند شده فردی بلافاصله توسط یکی دیگه قطع شد و تهیونگ با دیدن چشمهای قرمز شده و صورت عصبانی لوکو، حالت صورتش جدی شد.
-"میبینی رفیق؟ منم میتونم بگم، ولی برعکس تو انقدر انسانیت دارم که انجامش ندم!"
دست مرد کاملا ناگهانی برای حلقه شدن دور گردن تهیونگ بالا اومد اما با جا خالی به موقع پسر، ناکام موند.
ابروهای تهیونگ بالا رفتند و با دیدن بیشتر شدن عصبانیت مرد، به آرومی خندید.
-"بیخیال مرد، باور کن دلت نمیخواد صورتت رو از دست بدی."
"هرزه لعنتی.."
فحش زیر لبی لوکو، نگاه تهیونگ رو به حالت تاریکی تبدیل کرد و با پرت شدن مشت بعدی، بلافاصله جا خالی داد و این بار اون بود که پای راستش رو بالا آورد و ضربه آرومی رو با روی پا، درست به شقیقه مرد کوبید.
با دیدن حرکت حرفهای پسر، صدای شوکه شده جمعیت به گوش رسید و مرد با سرگیجه، روی پاهاش تلو تلو خورد.
-"از هیکلت خجالت بکش رفیق! اون ضربه حتی محکمم نبود."
تهیونگ با تمسخر به زبون آورد و صدای هیجان زده جمعیت بالا رفت. لوکو روی پاهاش ایستاد و تهیونگ با دیدن مشتهای گره خوردش که هرکدوم اندازه کل صورتش بودند کمی، فقط کمی ترسید.
"هی هی! اینجا چخبره؟!"
صدای آشنایی وارد حلقه شد و جیمین با یک نگاه به وضعیت تهیونگ و لوکو، متوجه موقعیت شد.
به سرعت با قدمهای بلندی به سمت تهیونگ رفت و با دیدن شلوار پاره شدهش، جلوی پاهاش زانو زد. در سکوت زخم پسر رو چک کرد و با کمی مکث ایستاد.
"کار اونه؟"
تهیونگ با شنیدن صدای جدی شده جیمین که برای اولین بار به گوشش میخورد، سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و ته دلش از حمایت پسر گرم شد.
برای اولین بار احساس میکرد که توی همچین موقعیتی تنها نیست.
"جئون خودش کم بود هرزههای کونیشم جمع کرده؟"
صدای تمسخر آمیز لوکو جمعیت رو ساکت کرد و جیمین قدمی به سمت جلو برداشت؛ اما چیزی که نه تهیونگ و نه جیمین انتظار نداشتند، مشت ناگهانی مرد بود که به صورت جیمین برخورد کرد و پسر رو تقریبا روی زمین انداخت.
-"چیم!"
تهیونگ تقریبا اسم پسر رو فریاد زد و با قدمهای بلندی به سمتش رفت و کنارش نشست. صورتش رو توی دست گرفت و با دیدن باریکه خونی که از بینیش جاری بود، اخم محوی بین ابروهاش شکل گرفت و استخوان بینیش رو برای معاینه فشار داد.
"درد میکنه؟"
جیمین سرش رو به نشونه منفی حرکت داد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، یقه تهیونگ به بالا کشیده شد و آرنج مرد به قصد خفه کردن دور گردنش حلقه شد.
تهیونگ ناخودآگاه با حس خفگی و فشار زیادی که روی راه تنفسیش بود به آرنج مرد چنگ زد و جیمین با دیدن صورت سرخ شده تهیونگ، قبل از اینکه از روی زمین بلند بشه، دونفر کتفهاش رو نگهداشتند و اجازه حرکت رو ازش صلب کردند.
"تهیونگ! لعنتی ولم کنید!... تهیونگ!"
صدای ناامید جیمین با دیدن صورت خیس از اشک شده تهیونگ بلندتر شد و تقلاهاش برای رهایی، با یادآوری بیماری تنفسیای که اون پسر داشت بیشتر شدند.
"لوکو! دست از سرش بردار!!"
مرد بیتوجه به فریاد جیمین، حلقه دستش رو محکمتر کرد و ناخنهای کوتاه تهیونگ از حس فشار زیاد روی گلوش، توی پوست دست مرد فرو رفتند.
ریههاش کم کم درحال سوختن بود.
"حرومزاده ولش کن! اون نمیتونه نفس بکشه!!"
صدای بلند و وحشتناک اگزوز توی فضا پیچید و سکوت جمعیت رو از بین برد.
تنها فردی که گرونترین موتور پیست رو داشت فقط یک نفر بود و حلقه جمعیت برای وارد شدن اون یک نفر به داخل، شکسته شد.
گره دست لوکو با دیدن موتور مشکی رنگی که جلو اومد آزاد شد و تهیونگ با ضعف روی زانوهاش زمین افتاد و شروع به سرفههایی کرد که شنیدنشون هم حتی دردناک بود.
نوچههای مرد از جیمین فاصله گرفتند و پسر بلافاصله با چنگ زدن آب معدنی نصف و نیمه روی زمین، به سمت تهیونگ پا تند کرد و خودش رو کنارش انداخت.
"سعی کن منظم نفس بکشی باشه؟ با من پیش برو دم، بازدم... دم، بازدم.."
همزمان با ماساژ دادن کمرش با صدای آرومی زیر گوشش زمزمه کرد و بعد از یک دقیقه از شدت سرفههای تهیونگ کم شد.
بطری آب، توسط جیمین به لبهای خشک شدهش چسبید و با تر شدن گلوی تقریبا زخم شدهش، پلکهای خیس شدهش رو روی هم فشرد.
باورش نمیشد که فقط یک قدم تا مرگ فاصله داشت.
"یه خوش آمد گویی به جونگکوک جئون بزرگ در نظر بگیر!"
صدای سرخوش لوکو بلند شد و جهت نگاه کلاه کاسکت مشکی رنگ، از روی نقطهای که تهیونگ و جیمین قرار داشتند به سمت مرد تغییر پیدا کرد.
دستکشهای چرم پسر دور فرمان موتور محکم شدند و با چرخش لاستیکها، دود سفید رنگی از زیر موتور بلند شد.
تعدادی از افراد جمعیت با صدای بلند اگزوز گوش گیرها رو روی گوشهاشون گذاشتند و پوزخند تمسخر آمیز لوکو با دیدن نمایشی که جونگکوک راه انداخته بود پررنگ شد.
"حالت بهتره؟"
جیمین رو به چشمهای بیحال و خیس تهیونگ زمزمه کرد و پسر سرش رو به نشونه تایید حرکت داد. سرش رو برای شنیدن منبع اون صدای بلند چرخوند و با دیدن جونگکوک که درحال گاز دادن به موتور بود، گیج شده بهش نگاه کرد.
پسر با استایل چرم و تمام مشکی روی موتور غول پیکرش نشسته بود و همزمان با نگهداشتن ترمز طوری گاز میداد که دود از زیر لاستیکها بلند شده بود.
نگاه تهیونگ جهت چرخ موتور رو دنبال کرد با رسیدن به لوکو، لحظهای بدنش خشک شد.
"تا کی قراره این نمایش رو ادامه بدی جئون؟"
لوکو بیحوصله فریاد زد و تهیونگ با شنیدن صدای جیمین، از فکر شومی که داخل سرش بود مطمئنتر شد.
"جای تو بودم اینو نمیگفتم مرد."
صدای جیمین به گوش رسید و قبل از اینکه لوکو اجازه تحلیل کردن داشته باشه، صدای بلند کشیده شدن چرخ لاستیک به آسفالت توی فضا پیچید تهیونگ شوکه شده با دیدن حرکت سریع موتور، اسم پسر رو فریاد زد.
اما دیر شده بود.
موتور بعد از دوثانیه مستقیم به بدن لوکو برخورد کرد و مرد چند متر به عقب پرت شده بود.
صدای شوکه جمعیت با دیدن اون صحنه بالا رفت و چند نفر به سرعت به سمت مرد رفتند و برای چک کردن حالش دورش جمع شدند.
پیست شلوغ و پر سر و صدا بود و صدای افرادی که همزمان به پلیس و آمبولانس زنگ میزدند به گوش میرسید اما تهیونگ شوکه شده چیزی که دیده بود رو باور نمیکرد.
همین الان جونگکوک از قصد یکی رو زیر کرده بود؟
با عجله جیمین رو تقریبا کنار زد و از روی زمین بلند شد.
بیتوجه به سرگیجه کمی که داشت به سمت مردی که روی زمین افتاده بود قدم برداشت و با کنار زدن جمعیت روی زانوهاش نشست.
"خواهش میکنم دورش رو خلوت کنید!"
با صدای بلندی همزمان با چک کردن علائم حیاتی مرد به زبون آورد و بدنش با حس کردن چیز ترسناکی یخ زد.
سرش رو روی سینه مرد گذاشت و با حس نکردن هیچ تپشی، ترسیده سرش رو بالا آورد و همزمان با قفل کردن دستهاش روی قفسه سینهش برای عملیات CPR، فریاد زد:
"بهشون بگو دورش رو خلوت کنن، نفس نمیکشه!"
رو به نوچه نگران لوکو با صدای بلند به زبون آورد و شروع به فشردن قفسه سینه مرد کرد.
ثانیههای با استرس برای تهیونگ رد میشدند و بعد از چند بار تلاش و دوبار دادن تنفس دهانی، ضربان قلب و تنفس مرد برگشتند پسر با دست و پایی که از استرس سر شده بود روی زمین نشست.
لباس کلفت و سنگین موتور سواری مانع از رسیدن آسیب جدی شده بود و به طرز عجیبی سر مرد جز وجود یک زخم کوچیک سالم بود.
تهیونگ از ته قلب امیدوار بود که خبری از خون ریزی داخلی نباشه وگرنه همه چیز خیلی خطرناکتر تموم میشد.
با شنیدن صدای فریاد و همهمه از روی زمین بلند شد و بیتوجه به تیشرت سفید رنگش که حالا تقریبا خاکستری شده بود به سمت جایی که زیر دستهای لوکو به قصد دعوا ایستاده بودند قدم برداشت.
نگاهی به جونگکوک که مشغول بررسی کردن زخم بینی جیمین بود انداخت و به سمت نوچههای مرد قدم برداشت.
-"رئیستون جونش رو مدیون منه! اگر من اینجا نبودم الان مرده بود!!"
نگاه اون چهارنفر به سمت تهیونگ کشیده شدند و تهیونگ دوباره ادامه داد.
-"برسونیدش بیمارستان قبل از اینکه بمیره."
با طولانی شدن سکوت اونها، از کنارشون رد شد و با نادیده گرفتن واضح جونگکوک رو به روی جیمین ایستاد.
-"اگر خیلی درد میکنه بریم بیمارستان؟"
با نگرانی لب زد و جیمین همزمان با پاک کردن خون، سرش رو به نشونه منفی حرکت داد. تهیونگ لبهاش رو برای گفتن جملهای باز کرد اما با چیزی که شنید ناخودآگاه ساکت شد.
"اون احمقای آسیایی از کی جای هرزگی از خودشون دفاع میکنن؟"
صدای فردی از بین جمعیت به گوش رسید و کلاه کاسکت پسر به صورت خطرناکی بالا اومد و به اون فردی که این حرف رو زده بود خیره شد.
تهیونگ رفتار جونگکوک رو زیر نظر گرفت و اعتراف کرد که هیکل بزرگ پسر با اون کلاه و استایل مشکی، ترسناکتر دیده میشد.
صدای باز شدن چیزی به گوش رسید و نگاه تهیونگ به برق تیغه چاقویی کشیده شد که تو دست پسر قرار داشت.
شوکه شده نگاهش رو بالا آورد و با دیدن حرکت پسر به سمت اون فرد، قدمهاش رو تند کرد.
با عجله سد راه جونگکوک شد و سینه به سینهش ایستاد. کف دستهاش رو با عصبانیت روی سینه محکمش کوبید و تقریبا به عقب هولش داد.
-"جونگکوک! هیچ معلوم هست چه مرگته؟!"
با پایین اومدن جهت کلاه کاسکت، تهیونگ متوجه نگاه پسر شد و چاقو رو از بین انگشتهاش بیرون کشید.
-"لعنتی.. میخوای همه رو بکشی؟ فکر کردی کی هستی؟!"
با صدای بلند و سرزنشگری فریاد زد و چاقو رو تقریبا به دورترین نقطهای که میتونست پرتاب کرد.
-"ممکن بود یکی رو بکشی!! اصلا میفهمی داری چیکار میکنی؟"
با خشدار شدن صداش در آخر جمله، سرفههای بلندی از بین لبهاش خارج شد. جونگکوک نگران شده کف دستش رو نوازش وار روی کمرش کشید که با شدت از طرف تهیونگ پس زده شد.
-"لازم نکرده نگرانم باشی!"
تقریبا با صدای بلندی به زبون آورد و جونگکوک با شونههای افتادهای، بدون حرف فقط کنار پسر ایستاد.
صدای نزدیک شدن قدمهایی به گوش رسید و تهیونگ با دیدن جیمین به همراه دو مامور پلیس، ناخودآگاه جلوی جونگکوک ایستاد.
"میخوان دستگیرت کنن."
جیمین با صدای خستهای رو به جونگکوک به زبون آورد و جریان خون داخل رگهای تن تهیونگ خشک شد.
هردو مامور رو به روی پسر ایستادند و یکی از اونها همزمان با بیرون آوردن دستبند، جملهای رو به زبون آورد که راه تنفسی تهیونگ رو سخت کرد.
"آقای جونگکوک جئون، شما به جرم اقدام به قتل بازداشتید."