Ecstasy¹⁴
Hotel Jeon⁷مهلت دوهفته ریکاوری به پایان رسید و امروز آخرین جلسه فیزیوتراپی جونگکوک بود.
تهیونگ از صبح زود و بدون حتی لحظهای خواب، دائم درحال متر کردن خونه با قدمهاش بود و مضطرب پوست لبش رو میجوید.
با تمام وجود احساس خوبی داشت، طوری که لبخند از روی لبهاش کنار نمیرفت و با تصور جونگکوکی که روی پاهاش ایستاده، هربار هیجان زده میشد.
توی بیمارستان پدر جیمین، با شیفت های سنگینی شروع به کار کرده بود و در تمام این دو هفته کم و بیش موفق به دیدن جونگکوک شده بود، طوری که اکثرا پنج ساعت و فقط برای استراحت به خونه برمیگشت و حتی اون زمان هم توان حرف زدن نداشت.
جونگکوک ناراضی بود، اما تهیونگ به پول بیشتری نیاز داشت و نمیخواست که تا ابد به اون تکیه کنه.
با اینکه رابطشون از بوسه جلوتر نرفته بود اما تهیونگ با تمام وجود احساس رضایت داشت و جرقه کوچیک علاقهش حالا تبدیل به شعله بزرگی از دوست داشتن شده بود.
دوست داشتنی که هربار با دیدن جونگکوک به طرز عجیب و زیادی اوج میگرفت و شعلهور میشد.
تهیونگ با تمام وجود علاقه مند شده بود و به خوبی میدونست که دیگه راه برگشتی نداشت!
صدای وارد شدن کد در به گوش رسید و تهیونگ خشک زده، وسط سالن ایستاد.
با نگاه منتظری به راهرو ورودی خیره شد و ضربان قلبش با هر لحظه نزدیکتر شدن صدای بحث جیمین و جونگکوک، محکمتر خودش رو به سینهش میکوبید.
آخرین جلسه فیزیوتراپی تموم شده بود.
جونگکوک اونجا بود و حالا میتونست راه بره؟
"انقدر رو اون ویلچر بودی پریدن از جوبم یادت رفته!"
+"صدبار گفتم حواسم پرت شد."
"بهونه نیار بدبخت، نگرفته بودمت با جوب یکی شده بودی!'
+"جیمین داری اعصابم رو بهم میریزی."
"بیا! دو روزم نیست راه افتادی بعد تهدیدم میکنی؟"
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با نگاه خیس شدهای به ویلچر خالیای که توسط جیمین به جلو هدایت میشد خیره شد.
هردو پسر وارد سالن شدند و با دیدن تهیونگ، بحثشون ناخودآگاه قطع شد.
"بذار خیالت رو راحت کنم، دکتر گفت هیچیش نیست و الان میتونه بهتر از من بدوئه!"
ویلچر رو کنار دیوار گذاشت و نگاه تهیونگ با کمی مکث، از روی صندلی به صورت جیمین کشیده شد.
به پسر سفارش کرده بود که شخصا از دکتر راجع به وضعیت جونگکوک بپرسه و حالا جوابش رو گرفته بود.
جونگکوک واقعا حالش خوب بود، و این حقیقت باعث بیشتر شدن تاری دید پسر شد.
+"هیونگ.."
به نرمی صدا زده شد و نتونست جلوی خودش رو برای نگاه کردن به پسری که بلاخره روی پاهاش ایستاده بود بگیره. نفس منقطع شدهای از سینه تهیونگ خارج شد و برخلاف چهرهش که فاصلهای تا گریه نداشت، لبخند محوی زد.
-"تو تونستی..."
جونگکوک، حرکت بیصدای لبهای تهیونگ رو خوند و داخل چشمهاش ستارههای زیادی روشن شدند.
لبهاش به لبخند کوچیکی کشیده شدند با حرکت دادن سرش به نشونه تایید، دستهاش رو برای به آغوش کشیدن پسر بالا آورد.
قطره اشک کوچیکی گونه تهیونگ رو خیس کرد؛ با بالا کشیدن بینیش، قدمهای خشک شدهش رو حرکت داد و با برداشتن دو قدم بلند، خودش رو به ضرب داخل آغوش پسر پرت کرد و دستهاش رو دور گردنش پیچید.
جونگکوک برای حفظ تعادل قدمی به عقب برداشت و با محکم چنگ زدن به کمر پسر، بدنش رو بین حلقه دستهاش فشرد و نفس عمیقی کشید.
تمام بار سنگین اون چند ماه فقط با به آغوش کشیدن اون پسر از بین رفته بود و حالا طوری نفس میکشید که انگار تازه به اکسیژن رسیده بود.
جیمین، احساساتی شده از واکنش تهیونگ، در سکوت به سمت اتاقش قدم برداشت و اجازه داد اون دونفر مدتی رو تنها باشند.
-"بهت- بهت افتخار میکنم... تو از پسش بر اومدی."
حلقه دستهای تهیونگ دور گردن پسر محکمتر شد و اهمیتی به خیس شدن تیشرت مشکی رنگ جونگکوک با اشکهاش نداد.
-"باورم نمیشه که... که تموم شد.."
با زمزمه آرومی سرش رو عقب آورد و به چشمهای براق پسر کوچیکتر نگاه کرد.
برای چندین ثانیه، فقط در سکوت بهم خیره شدند و نگاه جونگکوک لحظهای پرت قطره اشکی شد که روی گونه پسر به پایین سرخورد و جایی نزدیک به یقه لباسش چکید.
نگاه جونگکوک سرشار از کلمات ناگفته بود و توسط احساسات مختلفی، محاصره شده بود.
+"هیونگ؟.."
یکی از دستهاش رو بالا آورد و شستش رو به آرومی زیر پلک راست پسر کشید؛ با لطافت خیسی ناشی از اشک رو پاک کرد و با شنیدن صدای "هوم؟" مانند تهیونگ، به آرومی خندید.
+"هیونگ!"
این بار با لحنی معترض صدا زد و تهیونگ گیج شده لبهاش رو باز کرد و با اخم کمرنگی متقابل اسم پسر رو صدا زد.
-"جونگکوکآ؟"
+"دوستت دارم."
بلافاصله بعد از اسمش به زبون آورد و با چشمهای سرگرم شدهای به واکنش بهت زده تهیونگ نگاه کرد.
بین لبهای پسر بزرگتر شوک زده فاصله افتاد و مغزش توانایی تحلیل جملهای که شنیده بود رو نداشت.
جونگکوک با جلو کشیدن کمر پسر، بدنهاشون رو بهم چسبوند و لبخند پررنگی با دیدن حبس شدن نفس پسر بزرگتر روی لبهاش شکل گرفت.
پس کی قرار بود عادت کنه؟
+"تهیونگ."
مردمک چشمهای تهیونگ لرزیدند و تمام بدنش با دیدن چشمهای براق و نگاه لطیف پسر، گرم شد.
+"دوستت دارم، باشه؟"
-"خدایا..."
تهیونگ با تمام وجود برای خود بیچارهش آرزوی موفقیت کرد چرا که توان شنیدن صدای مظلوم و دوست داشتنی پسر رو نداشت و امیدار بود که حداقل اون چشمهای درشت و براق بهش رحم کنند؛ اما هرگز این اتفاق نمیافتاد.
+"بهم بگو که تو هم دوستم داری، هیونگ."
با به گوش رسیدن اون جمله، آب دهان پسر بزرگتر توی گلوش پرید و طوری شروع به سرفه کرد که جونگکوک نگران دستهاش رو از دور بدن پسر باز کرد و راهی برای نفس کشیدن بهش داد.
+"لعنتی.. مراقب باش لطفا."
تهیونگ کمی خم شد و همزمان با پنج، شش بار سرفه کردن انگشت شستش رو به نشونه خوب بودن بالا آورد و نفس عمیقی کشید.
با کمی مکث، بدون نگاه کردن به جونگکوک، با قصد فرار به سمت آشپزخونه چرخید اما لحظه آخر، دست تتو خوردهای دور شکمش حلقه شد و کمرش محکم به سینه پسر برخورد کرد.
+"کجا؟ هنوز جواب سوالم رو نگرفتم."
اخم کوچیکی بین ابروهای تهیونگ شکل گرفت و سعی کرد دست پسر رو از دور شکمش جدا کنه اما نه تنها موفق نشد، بلکه گره دست پسر طوری محکم شد که شکمش رو به داخل فشار میداد.
-"باید برای جشن، غذا درست کنم! دستتو باز کن."
واضحا سوال پسر رو نادیده گرفت و سعی کرد به اینکه همین حالاهم غذاها آماده داخل یخچال بودند توجه نکنه.
+"باشه، اما اول جواب سوالم!"
چونه جونگکوک روی شونه پسر بزرگتر قرار گرفت و با بوسه ناگهانی و محکمی که روی لپ تهیونگ زد دوباره اصرار کرد.
+"هیونگ؟"
تهیونگ آب دهانش رو به سختی قورت داد و با اخمهایی که هنوز بین ابروهاش نگهداشته بود پرخاش کرد.
-"بگو."
+"دوستم داری؟"
-"نه."
با لجبازی به زبون آورد و صدای مظلوم شده جونگکوک تمام بدنش رو درست مثل بستنی زیر نور آفتاب، آب کرد.
+"چندتا نه؟"
-"خیلی نه، حالا دستت رو باز کن!"
پسر با اصرار نوچی زیر لب گفت و با جلو آوردن دست دیگهش تقریبا بدن پسر رو از پشت کاملا محاصره کرد.
+"زود باش تهیونگ، نمیخوای بهم جایزه بدی؟"
-"جایزه؟"
تهیونگ با تعجب پرسید و بار دیگه بوسه محکم پسر رو روی لپش احساس کرد.
+"آره، من دو هفته تمام به حرفت گوش دادم و از ویلچر استفاده کردم با اینکه خیلی زودتر میتونستم راه برم."
-"همهش برای سلامتی خودت بو-"
مُهر بوسه محکم و صدا دار پسر روی لپش زده شد و ناخودآگاه جملهش رو با بهت خورد.
+"و تمام مدتی که بیمارستان بودی بهت کمتر زنگ زدم و بهونه نگرفتم."
-"بجای زنگ زدن دائم پیام میدادی و میخواستی چت کن-"
بار دیگه ادامه جمله پسر با بوسه دیگهای قطع شد و تهیونگ با صورت سرخ شده و نفسهای تند شدهای فقط به رو به رو خیره موند.
+"تمام جلسات فیزیوتراپی رو رفتم و حتی به حرفت گوش دادم و جلسات اضافه نوشتم!"
ابروهای تهیونگ با شنیدن جمله دوم پسر بالا رفتند و بعد از پردازش چیزی که شنیده بود، بهت زده به سمتش چرخید و با چشمهای ذوق زده و صدایی که سرشار از رضایت بود به جونگکوک چشم دوخت.
-"واقعا جلسات اضافه نوشتی؟!"
تک خندهای با دیدن ذوق تهیونگ از بین لبهای پسر بیرون اومد و با حرکت دادن سرش به نشونه تایید، سرش توسط پسر بزرگتر محکم بغل شد و جونگکوک با نفس عمیقی بوی لوسیون بدن مخصوص به تهیونگ رو استشمام کرد.
-"خدای من.. واقعا اینکار رو کردی؟ فکر کردم دوست نداری انجامش بدی!"
البته که دوست نداشت و حتی شب قبل یک بحث کوچیک سر این موضوع با تهیونگ کرده بودند اما، اگر از اول میدونست که انجام این کار تا این حد باعث خوشحالی پسر میشد، زودتر از اینها انجامش میداد.
+"فقط، فکر کردم که اینطوری بهتره..."
مسخ شده از عطر خنک بدن پسر زمزمه کرد و وقتی توسط تهیونگ عقب کشیده شد، اخم کوچیکی از اعتراض بین ابروهاش شکل گرفت.
-"نمیدونی چقدر خیالم راحت شد، دکترت گفته بود که اگر بیشتر انجامش بدی ممکنه-"
+"هیونگ!"
جونگکوک با کلافگی بین حرف پسر پرید و تهیونگ ساکت شد و ابروهاش با تعجب بالا رفتند.
+"من واقعا خستم و از صبح تا همین حالا بیرون بودم."
-"خب؟"
تهیونگ منتظر و کنجکاو به پسر خیره شد و جونگکوک کمر پسر رو به جلو کشید.
+"و تمام روز داشتم به تو فکر میکردم درحالی که تو جدیدا فقط به اون بیمارستان توجه میکنی."
اخم کوچیکی بین ابروهای تهیونگ شکل گرفت و معترض ضربه آرومی به سینه پسر کوبید.
-"اینطور نیست! من فقط سرم شلوغ-"
+"و تو من رو نمیبوسی!"
-"چی؟.."
گیج شده زمزمه کرد و با چسبیدن پیشونی جونگکوک به پیشونیش، ناخودآگاه بازوهای پسر کوچیکتر رو بین انگشتهاش فشرد و صدای زمزمه وار و لطیف پسر، قلبش رو به تپش انداخت.
+"من واقعا خستم هیونگ، به اندازه تمام این چند ماه خستم و فقط تو، میتونی این خستگی رو از بین ببری."
-"بیبی..."
تهیونگ ناخودآگاه، طوری که انگار اون کلمه از ته قلبش بالا اومده باشه زمزمه کرد و جونگکوک با خنده آرومی، چونه پسر رو بین انگشت شست و اشارهش گرفت و سرش رو به بالا مایل کرد.
-"درسته هیونگ، بیبی؛ فقط بیبی تو.."
انگشتهای تهیونگ با شنیدن اون جمله و بمب احساساتی که داخلش منفجر شد، با ضعف به بازوی پسر فشرده شدند.
سرش رو جلو برد و با نابود کردن آخرین ذره باقی مونده بین لبهاشون، بوسه نرمی رو روی لب پایین پسر نشوند و یک بوسه آروم و سرشار از احساسات رو شروع کرد.
یک دست جونگکوک نوازش وار پشت گردن پسر قرار گرفت و با مایل کردن سرش به سمت مخالف، مشغول بازی با لبهایی شد که از صبح رویای لمس کردنشون رو میدید.
لگن تهیونگ ناخودآگاه با مکیده شدن آروم لب پایینش، به رون پسر کوچیکتر فشرده شد؛ دستهاش رو با احساس ضعفی که هربار، با مکیده شدن لبهاش حس میکرد دور گردن جونگکوک حلقه کرد و اجازه داد اون کنترل کننده بوسه کند و آرومی که شکل گرفته بود، باشه.
برخلاف همیشه، جونگکوک با صبر و حوصله و به نوبت لبهای پسر رو میبوسید و زانوهای تهیونگ با هربار حس کردن مکیده شدن محکم اما کند لبهاش سست میشدند.
صدای لذت بخشی از گلوی جونگکوک خارج شد و تهیونگ با محکم کردن گره دستهاش، از حواس پرتی پسر سو استفاده کرد و این بار اون بود که هردو لب پسر رو داخل دهانش کشید و با مک محکمی آزاد کرد.
تهیونگ، بلافاصله نوک زبون خیسش رو روی لب پایین پسر کشید و قبل از اینکه برای نفس کشیدن قطع کننده بوسه باشه، دندونهاش رو داخل لب پایین جونگکوک فرو برد و همزمان با عقب بردن سرش، به آرومی لب پسر رو همراه خودش کشید.
ابروهای جونگکوک سوپرایز شده بالا رفتند و با رها شدن تقریبا دردناک لبش از اسارت دندونهای پسر، خنده آرومی از بین لبهاش خارج شد.
با نگاهی سرشار از لطافت، بدن تهیونگ رو به جلو هول داد و با حلقه کردن دستهاش دور کمر پسر، طوری که انگار قصد یکی کردن بدنهاشون رو داشته باشه، محکم در آغوشش کشید.
+"دوستت دارم هیونگ.."
برای سومین بار به زبون آورد و با حس توده مزاحم بغض، آب دهانش رو به سختی قورت داد و گلوش رو صاف کرد.
+"نمیدونم این حس ناگهانی چیه، حتی نمیدونم چطوری باید ثابتش کنم اما من واقعا دوستت دارم، طوری که انگار سالهاست میشناسمت، طوری که دلم میخواد هربار دوباره تکرارش کنم.."
-"جونگکوک من.."
+"میدونم، پیچک؛ میدونم."
نگاه پسر از گلدون آشنایی که ناخودآگاه حواسش رو پرت کرده بود جدا شد و لبخندی روی لبهاش با منقبض شدن بدن تهیونگ از شنیدن اون لقب، شکل گرفت.
+"لازم نیست تکرارش کنی، همینکه هربار بهت میگم و تو گوش بدی، کافیه."
تهیونگ تمام احساسات اوج گرفتهش رو تبدیل به اشک کرد و از چشمهاش بیرون ریخت.
دوری از خانواده، مهاجرت، نداشتن دوست، رابطه تاکسیک و تنهایی، کاری با روح آسیب دیده پسر کرده بودند که حالا همه چیز براش زیادی و غیرقابل باور بنظر میرسید؛ طوری که احساس میکرد این فقط یک رویای شبانهس و هر لحظه قراره از خواب بیدار بشه!
جونگکوک به وضوح متوجه لرزش شونههای پسر شد و با نگرانی سعی کرد تهیونگ رو از خودش فاصله بده اما تهیونگ محکمتر صورتش رو به سینه جونگکوک فشرد و زیر لب چیزی شبیه به "نه" زمزمه کرد.
اشکهای تهیونگ بیوقفه پایین میچکیدند و قلب پسر کوچیکتر از گریه بیصدای تهیونگ مچاله شد.
چونهش رو به آرومی روی موهای نرم پسری که خودش رو داخل آغوشش کوچیک کرده بود گذاشت و کف دستش رو نوازش وار پشت کمرش حرکت داد.
حتی یک کلمههم به زبون نیاورد و فقط صبر کرد.
تا لحظهای که لرزش بدن پسر کم و نفسهاش منظم شد به نوازش کردن کمرش ادامه داد و آغوش گرمش رو محافظ بدن آسیب پذیرش قرار داد.
بعد از چند دقیقه، با تکون خوردن بدن تهیونگ، گره دستهاش رو آزاد کرد و به آرومی از هم جدا شدند.
-"ممنونم.."
تهیونگ همزمان با پاک کردن رد اشکها و صورت خیس شدهش با صدای گرفتهای به زبون آورد و وقتی صدایی از جونگکوک نشنید، دستهاش رو پایین آورد و بعد از چند بار پلک زدن، به پسری خیره شد که لب هاش رو در انتظار بوس جمع کرده بود.
-"خدای من.."
با خنده آرومی سرش رو جلو برد و در تقلید از حرکت جونگکوک، بوسه محکم و صدا داری رو روی لبهاش نشوند و قبل از اینکه دوباره بین دستهای پسر گیر بیوفته، عقب رفت.
"پشمام... شماها هنوز اونجایید؟"
صدای شوکه شده جیمین حواس هردونفر رو پرت کرد و به پسری خیره شدند که به تازگی وارد سالن شده بود.
"حداقل دو قدم از جلوی در کنار میرفتید.."
تهیونگ نیم نگاهی به جونگکوک که هنوز لباسهای بیرون رو به تن داشت انداخت و دچار عذاب وجدان شد.
حتی درست حسابی وارد خونه نشده بود و هردو هنوز جلوی راهرو قرار داشتند.
+"احتمال الان نباید شرکت باشی آقای پارک؟"
جیمین چشمهاش رو چرخوند و بیتوجه به نگاه خیره جونگکوک، به سمت نشیمن رفت و روی مبل جلوی تلویزیون لم داد.
"تهیونگ بیا یدست فیفا بزنیم."
+"الان... الان اون کله زرد خروسی بهم بیمحلی کرد؟"
جونگکوک بهت زده از تهیونگ پرسید و برخلاف انتظارش صدای معترض پسر رو در پاسخ شنید.
-"کله منم زرده!"
جیمین چند روز پیش با الگو قرار دادن تهیونگ، موهاش رو رنگ کرده بود و حالا هردو نفر موهایی یکسان و شبیه بهم داشتند.
+"نه، درواقع.. موهای تو خوشگلتره! با اون فرق داره."
جونگکوک سریع توضیح داد و تهیونگ دست به سینه به صدای هول شده پسر چشم غره رفت.
-"فرق نداره، حتی هردومون از یه مارک استفاده کردیم!"
جونگکوک با بیچارگی نگاهش رو بین چشمهای منتظر تهیونگ چرخوند و جیمین وارد بحثشون شد.
"اون عقب مونده رو ول کن تهیونگ، بیا تیمت رو انتخاب کن!"
نگاه تهیونگ با هشدار و کمی دلخوری از جونگکوک جدا شد و با پشت کردن به پسر، لبخند بزرگی زد و در سکوت خندید.
قدمهاش رو به سمت جیمین برداشت و همزمان با برداشتن دسته بازی از روی میز، روی مبل نشست و بلافاصله سر جیمین از روی بالشتک جدا شد و روی پاش قرار گرفت.
"شرطی بازی کنیم؟"
نگاه تهیونگ با کنجکاوی از صفحه تلویزیون جدا شد و به جیمین که سرش رو روی رون پاش گذاشته بود نیم نگاهی انداخت.
-"سر چی؟"
صدای قدم برداشتن از روی پلهها به گوش رسید و تهیونگ ناخودآگاه سرش رو چرخوند و به جونگکوکی نگاه کرد که درحال بالا رفتن از پلهها به سمت اتاقش بود.
"یکم دیگه بتونی گردنت رو بچرخونی فرقی با جغد نداری."
جیمین که از پایین متوجه حواس پرتی پسر شده بود، با کنایه به زبون آورد و تهیونگ گردنش رو با تک سرفهای، صاف کرد.
-"سر جونگکوک شرط ببندیم؟"
بازی توسط جیمین پلی شد و با زیاد کردن صدای دستگاه، صدای گزارشگر فوتبال داخل خونه پیچید.
"سر چیه دوست من شرط ببندی؟ کم روانیش کردی؟"
جیمین با دادن اولین پاس بازی، به زبون آورد و تهیونگ همزمان که با دقت مشغول بازی بود پاسخ داد.
-"من که کاریش ندارم!"
"تمام راه داشت به آتیش زدن بیمارستان بابام فکر میکرد! اگر اتفاقی برای اونجا بیوفته، خسارتش رو از تو میگیرم."
خنده آرومی از بین لبهای تهیونگ خارج شد و جیمین چشمهاش رو چرخوند.
"واقعا حال بهمزنید، باید برگردم خونه خودمون، اینجا دیگه جای من نیست."
-"نه... لعنتی درست پاس بده!"
برای چند ثانیه فقط صدای گزارشگر فوتبال و فشرده شدن کلیدهای دسته بازی به گوش رسید و بعد تهیونگ ادامه داد.
-"حق نداری از اینجا بری، من نمیذارم."
"پس بشینم شما دوتا رو نگاه کنم؟"
-"آره، چی بهتر از این؟"
برای یک لحظه بازی توسط جیمین رها شد و از پایین با نگاه" داری باهام شوخی میکنی؟" به پسر خیره شد؛ و البته که همون لحظه تهیونگ از موقعیت استفاده کرد و اولین توپ رو وارد دروازه شوت کرد و یک گل جلو افتاد!
صدای فریاد از روی خوشحالی تهیونگ بلند شد و لبهای پسری که طبقه بالا مشغول عوض کردن لباسهاش بود رو به لبخند شکل داد.
جیمین با دیدن جدیت بازی، روی مبل نشست و همزمان با شوت بلند دروازه بان، بحث اول رو ادامه داد.
"نگفتی باید سر کجای جونگکوک شرط ببندیم؟"
تهیونگ لحظهای فکر کرد و بعد با یادآوری سیستم بازی پسر و حساسیتش روی مرتب بودن پوشههاش، لبخند شیطنت آمیزی روی لبهاش شکل گرفت و شرط بازی رو با جیمین درمیون گذاشت.
-"کسی که ببازه، باید پوشه فایلهای جونگکوک رو بهم بریزه!"
جیمین زیر لب با تصور عصبانیت جونگکوک نالید و با جمع کردن پاهاش، بازی رو حتی بیشتر از قبل جدی گرفت.
"مطمئنم به قتل میرسم."
-"پس سعی کن نبازی؟"
برخلاف چیزی که در انتظارش بود با سرخوشی به زبون آورد و به بازیای که نتیجهش از حالا مشخص شده بود ادامه داد.
درواقع، تهیونگ تقصیری نداشت.
چرا که قطعا اگر میدونست قراره با چه فیلمی رو به رو بشه، هیچوقت حتی نزدیک به این شرطهم نمیشد!