Ecstasy¹²
Hotel Jeon⁷"اون بالا، آشتی کردید؟"
تهیونگ با شنیدن صدای مشکوک جیمین، به آرومی سرفه کرد و تیکه استیک جوییده شده رو از گلوش پایین داد.
-"آره؟ مسئله بزرگی نبود."
چاپستیک از بین انگشتهای جیمین روی میز فرود اومد و با نگاه متعجبی جمله تهیونگ رو تکرار کرد.
"مسئله بزرگی نبود؟!"
تهیونگ به تقلید از پسر، چنگال و چاقو رو پایین گذاشت و منتظر به جیمین نگاه کرد.
"میدونی اگه جلوش رو نمیگرفتم الان کجا بودیم؟"
دادگاه، بیمارستان، زندان.
سه مکانی که به ذهن پسر رسیدند و جیمین، طوری که انگار افکار تهیونگ رو خونده باشه، با حرکت سر تایید کرد.
"صفر و صد اون احمق فقط یک لحظهس، طوری که یهو به خودت میای و میبینی کاری کرده که..."
نفس عمیقی کشید و تهیونگ متوجه شد که جیمین لحظهای یاد گذشته افتاده.
"ولش کن، فقط بدون که خیلی اذیت میشه! هربار که به خودش میاد و میفهمه چه حرکتی رو انجام داده خیلی بهم میریزه."
-"این بار سریعتر کنار نیومد؟"
صدای تهیونگ با کمی شک و تردید بلند شد و جیمین در پاسخ لبخند معناداری زد.
"من بارها بهت گفتم که چقدر تونستی روی جونگکوک تاثیر بذاری تهیونگ، اون اوایل مصدومیتش حتی یک کلمههم حرف نمیزد، همه مکالمهش شده بود فقط نگاه کردن ولی تو باعث شدی از اون حال و هوا بیرون بیاد."
گرمای عجیبی داخل سینه پسر پیچید و احساس خوب به سرعت داخل تک تک رگهای تنش به جریان افتاد؛ نگاههای ساکت و خیره جونگکوک رو اون اوایل به یاد داشت اما تا به حال نمیدونست که تا چه حد اون پسر به افسردگی نزدیک بوده.
"بعد از چندماه، اولین باری که واضح صدای جونگکوک رو شنیدم برای اولین شبی بود که اینجا اومدی و باهاش بحث کردم، یادت میاد؟ نمیدونم شاید جادویی چیزی داری؟ چون از همون شب رفتاراش تغییر کرد."
-"چیم، داری زیاده روی میکنی.."
رنگ نگاه جیمین جدی شد و با لبخند کوچیکی، سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.
"ممکنه باور نکنی چون از اول اینجا نبودی، اما من با اون وحشی بزرگ شدم؛ جونگکوک نود و نه درصد اوقات سگه، و اون یک درصد برای وقتیه که اطراف تو میچرخه."
تهیونگ با صدای بلندی به خنده افتاد و جیمین با برداشتن دوباره چاپستیکها به آرومی خندید.
تهیونگ، به غذا خوردن پسر خیره شد و از شدت دلتنگی ناگهانیای که احساس کرده بود، نیم نگاهی به ساعت انداخت.
فقط یک ساعت از آخرین باری که جونگکوک رو توی بالکن دیده بود میگذشت و حالا طوری عجیب و وحشتناک دل تنگ شده بود که انگار ماهها از ندیدن پسر میگذشت.
تهیونگ نیاز داشت که همین حالا، حتی شده برای چند ثانیه جونگکوک رو ببینه و جیمین از بیقرار بودن پسر روی صندلی متوجه یک چیزایی شد.
"اگر میخوای بخوابی برو، من اینجا رو جمع میکنم."
-"مطمئنی؟"
تهیونگ با عذاب وجدان، از روی صندلی بلند شد.
"آره، راحت باش. فقط دوتا ظرف پلاستیکیه."
پسر بزرگتر به نشونه قدر دادنی موهای جیمین رو بهم ریخت و در پاسخ، ضربه آرومی رو به باسنش دریافت کرد.
با قدمهای بلندی به سمت پلهها راه افتاد و جیمین با دیدن مسیر پسر به این فکر کرد که چرا طبقه بالا، وقتی اتاق تهیونگ طبقه پایین قرار داشت.
زودتر از هر زمانی پلهها رو طی کرد و با رسیدن به در نیمه باز اتاق، نگاهش رو با تردید داخل اتاق تاریک چرخوند و با کمی مکث، نیمه مخالف مغزش رو خاموش کرد و وارد شد.
با بسته شدن در، آخرین باریکه نور از بین رفت و تهیونگ با استفاده از هوش و تصویر سازی ذهنی، به سمت تخت قدم برداشت.
-"جونگکوکآ؟"
با صدای بم شده و آرومی که برای بیدار نکردن پسر از خواب استفاده کرده بود به زبون آورد و با برخورد کردن زانوهاش به لبه تخت، از حرکت ایستاد.
چند بار پلک زد و با عادت کردن به تاریکی، متوجه جسم خوابیده جونگکوک روی تخت شد و لبخند ناخودآگاهی روی لبهاش شکل گرفت.
نمیخواست مزاحم خوابیدن پسر باشه اما، امتحان کردن شانسش برای آخرین بار ضرری نداشت.
تهیونگ، به آرومی روی صورت جونگکوک خم شد و برای چندثانیه فقط از اون فاصله نزدیک به پلکهای بستهش نگاه کرد؛ با کمی مکث، لبهاش رو ازهم فاصله داد و پچ پچ وار اسم پسر رو بار دیگه صدا زد.
-"جونگکوکآ؟.."
با دیدن بیحرکت بودن پسر، ناخودآگاه لبهاش به پایین مایل شدند و با نفس عمیقی صاف ایستاد.
جلسات فیزیوتراپی زیادی سنگین بودند و تهیونگ حق میداد اگر جونگکوک به خواب رفته باشه.
بعد از ده ثانیه خیره نگاه کردن، قدمی به سمت عقب برداشت و با اسیر شدن ناگهانی مچ دستش، تعادلش رو از دست داد و مستقیم روی بدن گرمی فرود اومد.
با نفس حبس شدهای، شوکه شده به تپشهای آروم قلب پسر گوش سپرد و بدون هیچ حرکت اضافهای فقط روی سینه برهنهش ثابت قرار گرفت.
+"کی بهت اجازه داده انقدر خوشگل صدام بزنی، هیونگ؟"
نفس حبس شده پسر بزرگتر بعد از چند لحظه به آرومی آزاد شد و ناخودآگاه دوبار سرفه کرد. با کمی مکث سرش رو بالا آورد و با صورت سرخ شدهای، به چشمهایی که حتی در تاریکیهم برق میزدند خیره شد.
اما چی میخواست بگه؟ تمام کلمات رو با دیدن اون چشمها فراموش کرده بود.
کلافه از خاموش شدن مغزش، صورتش رو داخل گردن پسر فرو برد و لرزش شونههای جونگکوک رو از خنده احساس کرد.
تهیونگ، خجالت زده از رفتار کودکانهش نفس عمیقی کشید و ناخودآگاه نوک بینیش رو به پوست معطر از لوسیون بدن پسر مالید.
لرز ریزی از بدن جونگکوک رد شد و ناخودآگاه نوک انگشتهاش رو از حس عجیبی که احساس کرده بود، داخل پهلوی پسر بزرگتر فرو کرد.
+"هیونگ.. میخوای یه حقیقتی رو بدونی؟"
اگر تهیونگ میدونست با صدای"هوم"مانندی که از گلوش خارج کرد چه بلایی رو سر پسر آورده؛ قطعا از کلمات استفاده میکرد!
+"اگر میخوای یه موجود شهوت پرست رو نبینی، گردنم باید آخرین جایی باشه که بهش نزدیک میشی."
برای اولین بار، تهیونگ طوری سریع به یک جمله واکنش نشون داد که درد کمی رو داخل گردنش احساس کرد.
تک خنده آرومی از بین لبهای جونگکوک بیرون اومد و با بلند کردن دست آزادش، ریموت رو از زیر یکی از بالشها بیرون کشید و لامپهای نئونی رنگ رو روشن کرد.
نور ملایم و بنفشی داخل اتاق پخش شد و تهیونگ این بار واضحانه به صورت جونگکوک که اثری از خواب درش دیده نمیشد نگاه کرد.
پس تمام مدت بیدار بود؟
-"منظوری نداشتم.."
تهیونگ با صدای آرومی زمزمه کرد و نگاه جونگکوک با لذت روی گونه و گوشهای سرخ شدهش جا به جا شد.
خجالت زده کردن پسر بزرگتر تبدیل به سرگرمی مورد علاقه جونگکوک شده و قرار بود بیشتر شاهد صورت رنگ رفته و نگاه غیر متمرکز تهیونگ باشه.
-"قراره همینطوری بهم خیره بشی؟"
+"آره؛ و تا ابد براش وقت دارم."
مزه شنیدن "ابد" از زبون جونگکوک طوری برای تهیونگ شیرین اومد که ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبهاش شکل گرفت و با جلو بردن سرش، پیشونیش رو به آرومی به پیشونی پسر کوبید.
-"داری سعی میکنی با پرستارت لاس بزنی؟"
گره دست پسر دور کمر تهیونگ محکمتر شد و با لبخند کجی، به آرومی بدنش رو به سمت جلو هول داد و صورتهاشون رو بهم نزدیکتر کرد.
+"(پرستارِ من) میبینی؟ از اولم مال من بودی."
خنده آرومی از بین لبهای تهیونگ آزاد شد و با تحمل نکردن حجم احساسات و هیجانی که حمل میکرد، نوک بینیش رو به آرومی به سر بینی پسر کشید و با حس فشرده شدن انگشتهای جونگکوک روی پهلوهاش، ناخودآگاه لبخند زد.
-"جونگکوکآ.."
تهیونگ احمق نبود و میدونست هربار که پسر رو با صدای بم و زمزمه وار صدا میزنه، چقدر تحت تاثیر قرارش میده.
-"میخوام بیشتر راجع بهت بدونم."
اما هنوز برای از بین بردن فاصله زود بود.
سرش رو به آرومی عقب کشید و با پس زدن دست پسر، چهار زانو مقابلش روی تخت نشست.
ابروهای جونگکوک با ضدحال بدی که خورده بود کمی بهم نزدیک شدند و به خودش یادآوری کرد که برای قفل کردن بدن پسر و تا صبح بوسیدنش زود بود.
+"باشه، اما اول تو باید به سوالم جواب بدی."
لبهای تهیونگ بهم فشرده شدند و با حدس زدن احتمالی سوال پسر، سرش رو به نشونه تایید حرکت داد.
+"خیلی خب.."
کمی خودش رو روی تخت بالا کشید و با تکیه دادن کمرش به بالشهای چیده شده، از حالت خوابیده بیرون اومد و مستقیم به چشمهای تهیونگ خیره شد.
+"دلیل سرفههات و قرصهایی که مصرف میکنی."
لبهای تهیونگ از هم باز شدند و قبل از اینکه صدایی از بینشون خارج بشه، پسر به جملهش اضافه کرد و لبهای تهیونگ بسته شدند.
+"بدون دروغ، حذف، و پنهان کاری! فراموش نکن که نوبت توئه."
جونگکوک به بازی شروع شده بینشون اشاره زد و تهیونگ با بیچارگی لپش رو از داخل گاز گرفت و کمی فکر کرد. از گفتنش خجالت نمیکشید اما برای اولین بار بود که یکی ازش توضیح میخواست و اون قرار بود پاسخ بده.
تهیونگ فقط چند دقیقه دنبال کلمات گشت.
-"خب.. درواقع.."
اخم محوی از دقت بین ابروهای جونگکوک شکل گرفت و نگاهش، میخ صورت تهیونگ شد.
-"ساده توضیح میدم چون پزشکیش رو متوجه نمیشی، باشه؟"
جونگکوک پلکهاش رو به نشونه تایید رویهم فشرد و پسر بزرگتر با کمی مکث کلمات رو کنارهم گذاشت.
-"ما... خب، قبلا خیلی وضعیت مالی خوبی نداشتیم و مامانم مجبور بود همراه بابام کار کنه."
نگاهش رو از قفسه سینه برهنه جونگکوک به چشمهاش داد و با دیدن دقت و طوری که پسر منتظر ادامه جملهش بود، نفس راحتی کشید و این بار بدون اضطراب ادامه داد:
-"وقتی مامانم من رو باردار بود، توی کارخونه داروهای شیمیایی کار میکرد و حتی وقتی به دنیا اومدم هم من رو به کولش میبست و همراه خودش به اونجا میبرد؛ چون درواقع کسی رو نداشتیم که از من مراقبت کنه."
+"خواهر و برادر، فامیل؟ حتی همسایه؟"
تهیونگ سرش رو به نشونه منفی حرکت داد، گره بین ابروهای جونگکوک محکمتر شد و به این فکر کرد که بیفکر تر از اون مادر پیدا میشد؟
-"جایی که ما زندگی میکردیم از شهر خیلی دور بود برای همین کسی رو نداشتیم و همسایهها خیلی آدمهای قابل اعتمادی نبودن میدونی؟ منطقه جالبی نبود."
با نفس عمیقی، ناخودآگاه کف دستش رو روی قفسه سینهش کشید و این حرکت از نگاه جونگکوک دور نموند.
-"و در معرض مواد شیمیایی بودن باعث شد ریههای من آسیب ببینه؛ طوری که اوایل کپسول اکسیژن استفاده میکردم اما رفته رفته با دارو و مراقبت، بهتر شد. فقط گاهی اوقات مثل استرس و هیجان یا دود ممکنه اذیتم کنه اما طوری نیست که بمیرم!"
جونگکوک به نشونه اعتراض با تکون دادن زانوش، ضربه آرومی رو به پای پسر زد و تهیونگ کوتاه خندید.
-"همش همین بود؛ و بذار بگم که من از خانوادم ناراحت نیستم. مامانم فقط نمیدونست که قراره این اتفاق بیوفته، و بعد از اون تا الان هزینههای زیادی رو برام انجام دادند، حتی مراقبتهایی که کردنهم خیلی بیش از حد بوده."
+"در برابر خراب کردن زندگیت مسئولن."
صدای جدی جونگکوک، لبهای تهیونگ رو به لبخندی کش داد و ضربه آرومی رو به نشونه اعتراض روی شکم برهنه پسر کوبید.
-"هی! این فقط یه اتفاق بود باشه؟ من بهش عادت کردم و اونها پشیمونن."
+"پشیمونی قراره هربار که به خاطر سرفه کبود میشی رو درست کنه؟"
مردمک چشمهای تهیونگ دودو زدند و با کمی مکث، لبخند از بین رفته روی لبهاش رو برگردوند و کف دستش رو نوازش وار به نشونه دلگرمی روی شکم پسر کشید.
-"گذشته عوض شدنی نیست، بچه دایره؛ اون اتفاق افتاده و قرار نیست با اعتراض من تغییر کنه."
دستهای جونگکوک مقابل سینهش بهم گره شدند و تهیونگ با تک خنده آرومی کمی بدنش رو جلو کشید و نوک انگشتهاش رو زیر چونه پسر زد.
-"چیه؟ الان که فهمیدی اسباب بازی مورد علاقهت خرابه قهر کردی؟"
+"مزخرف نگو!"
ابروهای تهیونگ با شنیدن صدای پرخاشگر پسر بالا رفتند و ناخودآگاه خندید.
-"با هیونگت درست حرف بزن، بچه دایره!"
جونگکوک بدون حرف، اتصال نگاهشون رو قطع کرد و با اخم و صورتی جدی به رو خیره شد.
لبخند تهیونگ بزرگتر شد و با نفس عمیقی سعی کرد خودش رو در برابر حجم احساساتی که داخل سینهش به جوش افتاده بود کنترل کنه، اما چطور وقتی فرد رو به روش انقدر به دلش نشسته بود؟
-"جونگکوکآ؟"
تهیونگ با دریافت نکردن هیچ عکسالعملی، لبهاش رو بهم فشرد و به حالت پسر که مشخص بود توی فکر فرو رفته نگاه کرد.
-"من خوبم؛ باشه؟"
نگاه جونگکوک برای چند لحظه به سمت چشمهای پسر برگشت و تهیونگ همراه با لبخند بزرگی که لبهاش رو شبیه به جعبه نشون میداد، علامت پیروزی نشون داد و لبخند محوی روی لبهای جونگکوک شکل گرفت.
+"مستطیل احمق..."
زمزمه زیر لب جونگکوک، هرچند با احساسات به گوش تهیونگ رسید و این بار ضربه محکمتری رو روی شکمش دریافت کرد.
-"درست حرف بزن!"
تهیونگ با اخم ساختگیای اخطار داد و جونگکوک فقط به صورت پسر نگاه کرد. نه یک نگاه عادی؛ نه فقط خیره شدن ساده؛ نه طوری که هزاران بار آدم به اجسام و آدمهای مختلف نگاه میکنه.
جونگکوک طوری به تهیونگ نگاه میکرد که انگار اولین و آخرین نگاه تمام زندگیش بود.
تهیونگ زبان نگاه پسر رو یاد گرفته بود و حدس زدن کلماتی که پشت اون چشمهای براق و عمیق پنهان شده، اصلا سخت بنظر نمیرسید.
تهیونگ فهمید و ضربان قلبش بین صدای کر کننده جملههای نگاه پسر گمشد.
-"کی بهت اجازه داده انقدر خوشگل بهم خیره بشی؟"
تهیونگ جمله پسر رو به خودش پاس داد و جونگکوک به آرومی خندید.
+"برای نگاه کردن به اسباب بازی مورد علاقهم باید اجازه بگیرم؟"
جونگکوک طبق معمول بازی رو ادامه داد و تهیونگ، قطعا قرار بود ادامه دهندهش باشه.
-"من اسباب بازی مورد علاقتم؟"
ابروهای تهیونگ بالا رفتند و جونگکوک با کمی مکث لبهاش رو خیس کرد و صدای گرمش، مستقیم احساسات پسر رو هدف قرار دادند.
+"آره؛ اولین و تنها عروسک زندگیم."
جونگکوک برنده بازی شد و تهیونگ با سرخ شدن صورتش از شرم، گلوش رو صاف کرد و با تک سرفهای نگاهش رو به اطراف داد و کاملا ناشیانه بحث رو عوض کرد.
-"نمیدونستم اتاقت چراغ بنفش داره!"
جونگکوک با کنترل کردن خندهش به اتاقی که بنفش رنگ دیده میشد نیم نگاهی انداخت و زبونش رو گوشه لبش کشید.
+"رنگ بعدیش قرمزه، میخوای امتحانش کنیم؟"
جمله دو پهلوی جونگکوک، نگاه تهیونگ رو روی دیوار خشک کرد؛ پسر بزرگتر آب دهانش رو به سختی قورت داد و با لبخند هول شدهای، سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند و دستهاش رو به حالت منفی تکون داد.
-"نه نه نه، همین خوبه! اتفاقا ازش خوشم میاد."
لبخند واضحی روی لبهای جونگکوک شکل گرفت و شونههاش رو بالا انداخت.
نفس راحتی از سینه تهیونگ خارج شد و بعد از چند ثانیه سکوت، طوری که انگار متوجه چیزی شده باشه کمی به پسر نزدیک شد.
-" بود راجع به خودت بهم بگی."
+"بپرس."
تهیونگ کمی فکر کرد و بعد از چندثانیه، با اولین سوالی که پرسید، گره بین ابروهای جونگکوک محکم شد.
-"راجع به خانوادت بهم بگو؛ تو تنها زندگی میکنی و موقع عملت جز من و خانواده جیمین کسی نبود.."
تهیونگ با چشمهایی که ناخودآگاه از کنجکاوی درشتتر شده بودند به جونگکوک خیره شد و طولی نکشید که با شنیدن جمله پسر، بدنش یخ زد.
+"مامانم و من تحت خشونت خانگی بودیم برای همین، مامانم دیگه تحمل نکرد و خودکشی کرد."
جونگکوک نگاهش رو از نقطه نامعلوم گرفت و به صورت بهت زده تهیونگ خیره شد.
+"و اون حرومزاده دوباره ازدواج کرد و الان سهامدار یکی از شرکتهای بزرگه؛ همین."
جونگکوک، منتظر به صورت تهیونگ خیره شد و بعد از چند ثانیه و دریافت نکردن هیچ واکنشی از سمت پسر، جلوی چشمهاش بشکن زد و تهیونگ به آرومی پلک زد.
قطعه آخر پازل ذهنش تکمیل شده بود و ناخودآگاه صدای جیمین داخل ذهنش یادآوری شد.
[رفتارهای اون ریشه در کودکی بدی که داشته دارن، درواقع پیش روانشناسم بردمش اما تاثیر زیادی نداشت؛ فقط باید حواسمون بهش باشه و کنترلش کنیم.]
-"خدای من.."
صدای آرومی از بین لبهای تهیونگ خارج شد و با دوبار پلک زدن، قطرههای اشک داخل چشمهاش حلقه زدند.
خودش رو برای یک لحظه جای پسر گذاشت و تمام تنش از اتفاقهایی که ممکن بود تجربه کنه یخ زد.
خشونت خانگی؟ خودکشی مادرش؟ برای یک لحظه امیدوار شد که شاید شوخی کرده باشه اما صورت جدی جونگکوک چیز دیگهای میگفت.
+"جرئت نکن گریه کنی."
جونگکوک تهدید آمیز به زبون آورد و تهیونگ به سرعت انگشتهاش رو زیر پلکهاش کشید و با بالا کشیدن بینیش خودش رو کنترل کرد؛ اما هنوزهم چشمهاش براق بودند.
-"پس... تو چطوری؟ یعنی.. تو چیکار کردی، بعد از مادرت؟"
+"فرار کردم؟ ولی بعدش پیدام کرد و نتیجهش شد اینی که اینجاست."
با مایل شدن صورت جونگکوک، پسر بزرگتر به رد زخمی که روی گونهش مونده بود خیره شد و فشرده شدن قفسه سینهش رو احساس کرد.
اون خانواده خوبی داشت، خانوادهای که ناخواسته بهش آسیب زده بودند اما ذرهای از عشق و محبتشون کم نشد، اما جونگکوک چی؟ داشتن خانوادهای که به قصد، آسیب میزدند، تا چه حد وحشتناک بود؟
-"باهاش.. زندگی کردی؟"
جونگکوک سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و تهیونگ ناخودآگاه نفس منقطعی کشید.
+"تا وقتی 18 سالم شد تحمل کردم و بعد، ازش شکایت کردم و با پولی که گرفتم درس خوندم."
دیدِ تهیونگ از اشک تار شد و قبل از اینکه قطرههای آب پایین بریزند، بدنش رو سمت پسر کشید. با گذاشتن زانوهاش دو طرف رونهای جونگکوک، روی اونها نشست و بدن گرمش رو محکم داخل آغوشش کشید و به خودش فشرد.
دستهای جونگکوک به سرعت دور کمر باریک تهیونگ حلقه شدند و با لذت، نفس عمیقی از بوی خوب گردنش کشید.
+"بوی خوبی میدی، هیونگ."
-"حرف نزن."
صدای بغض دار و گرفته پسر بزرگتر باعث لبخند جونگکوک شد و گره دستهاش رو دور بدن تهیونگ محکم کرد.
+"بهت هشدار دادم گریه نکنی."
-"گریه نکردم، هنوز توی چشمم نگهش داشتم!"
جونگکوک از جواب تیز تهیونگ به آرومی خندید و ناخودآگاه لبهاش رو روی پوست گردن پسر گذاشت و با کمی مکث، بوسید.
نفس پسر بزرگتر توی سینهش حبس شد و ناخودآگاه با انگشتهایی که لای موهای پسر فرو رفته بودند، کمی تار موهاش رو کشید.
-"این خیلی بیانصافیه... تو لایق بهتر از این بودی."
جونگکوک به آرومی پسر رو به عقب هدایت کرد و با دیدن صورت ناراحت و بغض دار تهیونگ، لبخند محوی به صورت بامزه شدهش زد و هردو دستش رو دور کمرش بهم قفل کرد.
+"بهت نگفتم که ناراحت بشی، باشه؟ من خیلی وقته از این مسئله گذشتم، پس بهش فکر نکن."
تهیونگ بعد از چند ثانیه سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و ترجیح داد تا بیشتر از این گذشته رو به اون پسر یادآوری نکرده، بحث رو عوض کنه.
میدونست که نمیتونه جلوی افکارش رو راجع به گذشته جونگکوک بگیره اما حالا حتی برای یک لحظههم نمیخواست مود اون پسر رو پایین بیاره.
بینیش رو بالا کشید و با نفس عمیقی کنجکاوی و افکار اضافهش رو کنار زد و سوال بیربطی رو پرسید.
-"با جیمین چطوری آشنا شدی؟"
+"توی دانشگاه، هم خوابگاهی بودیم."
لبخند شیرینی روی لبهای تهیونگ شکل گرفت و کنجکاو شده سوالاتش رو ردیف کرد.
-"کی اول پیشنهاد دوستی داد؟"
+"جیمین."
-"هدفاتون یکی بود؟"
+"نه؛ بعد که صمیمیتر شدیم یکیش کردیم."
پسر بزرگتر کمی فکر کرد و با پیدا کردن سوال بعدی، دوباره به جونگکوک خیره شد.
-"سرگرمی مورد علاقت؟"
+"موتور و هرچیز مربوط بهش."
-"به جز موتور؟"
+"تو."
اخم کوچیکی بین ابروهای تهیونگ شکل گرفت و دست به سینه روی پاهای پسر کمی به عقب مایل شد.
-"من دومم؟"
+"آره؟"
لحظهای رنگ شوک داخل چشمهای پسر نشست؛ بلافاصله با اخمهای محکم شدهای خودش رو از روی پاهای جونگکوک کنار کشید و قبل از اینکه از روی تخت بلند بشه، انگشتهای دست پسر سریع بازوش رو چنگ زدند و بدنش رو نگهداشت.
+"ببخشید ببخشید! فقط شوخی کردم، هیونگ."
با خنده آرومی پسر رو به سمت خودش کشید و با کمی مکث و برداشتن بالشها و مرتب کردنشون، روی تخت خوابید و با کشیدن بازوی تهیونگ، اون رو به آغوشش دعوت کرد.
-"چون معذرت خواهی کردی میبخشمت."
تهیونگ با دیدن دستهای باز پسر و نگاه منتظرش با کمی مکث به زبون آورد و خودش رو زیر ملحفه نرم و سفید رنگ تخت جا کرد. کمرش رو به سینه جونگکوک چسبوند و با حس حلقه شدن دست پسر دور شکمش لبهاش رو از ذوق بهم فشرد.
+"هیونگ، تا صبح اینجایی؟"
-"اگر تو بخوای-"
گره دستهای پسر دور شکمش محکمتر شد و صدای ریزی بخاطر اون فشار ناگهانی از بین لب های تهیونگ فرار کرد.
+"اگر من بخوام چی؟"
با محکمتر شدن فشار دستهای پسر، لبهای تهیونگ دردناک باز شدند و ضربههای آرومی رو برای آزاد تر شدن حلقه دستهای جونگکوک به مچش کوبید.
-"باشه باشه! فقط آرومتر، دارم خفه میشم!"
جونگکوک به آرومی گره دستش رو شلتر کرد و نفس عمیقی از سینه تهیونگ خارج شد.
نمیدونست چی باعث شده بود تا این حد احساس خواب آلودگی داشته باشه اما بعد از چند دقیقه پلکهاش طوری سنگین شده بودند که به سختی میتونست نیمه باز نگهشون داره.
+"هیونگ؟"
صدای زمزمه مانند جونگکوک از پشت گوش پسر بلند شد و تهیونگ با کرختی کمی شونهش رو از حس عجیبی که داشت، جمع کرد.
-"جونگکوکآ.."
لبخند محوی با شنیدن صدای خمار از خواب پسر روی لبهای جونگکوک شکل گرفت و بدون بیان کردن حتی کلمهای، تهیونگ گرمای لبهای پسر رو بعد از چند لحظه روی موهاش احساس کرد.
لبخند خستهای روی لبهای تهیونگ شکل گرفت و با خمیازه کوتاهی، لبهاش رو بهم فشرد و صدای بم شدهش افکار کثیفی رو داخل ذهن جونگکوک شکل دادند.
-"خیلی خستم، به جاش بوس صبح بخیر بهت میدم.."
خنده آرومی از بین لبهای جونگکوک بیرون اومد و در جواب صورتش رو به موهای خوش عطر پسر فشرد.
پلکهای خسته و خمار از خواب تهیونگ با بیشتر فشرده شدن به آغوش جونگکوک کاملا تاریک شدند و برای اولین بار بدون فکر کردن خورهوار و آزاردهنده به خواب رفت!
تهیونگ انتظار نداشت که روز بعد از اولین صبح بیدار شدن با دوست پسرش اینطوری شروع بشه اما شروع شده بود.
تخت خالی و سرد شده بود و صدای جونگکوک از سمت سیستم بازیش به گوش میرسید.
+"لعنت بهتون، این دست آخره که با شما احمقا تیم میشم!"
تهیونگ با کلافگی، روی تشک غلت زد و بعد از پنج دقیقه چرخیدن و چرت زدنهای کوتاه، تصمیم به بلند شدن گرفت.
با قدمهای نامنظم و سستی، به سمت دستشویی راه افتاد و نیمههای راه نیم نگاه تیزی به جونگکوک که با صدای بلند درحال راهنمایی کردن تیمش بود، انداخت.
نه تنها زودتر از موعد بیدارش کرده، بلکه تنهاش گذاشته بود و زودتر تخت رو ترک کرده بود!
تهیونگ حس افرادی رو داشت که بهشون خیانت شده.
+"میشه توضیح بدید شماره دو تو منطقه ممنوعه چه غلطی میکنه؟؟"
+"لعنتی! آفرین پسر، همینه!"
+"اون کیل من بود فاکر نه تو! نمیبینی؟؟"
تهیونگ بعد از پانزده دقیقه و دوش کوتاه صبحگاهی، برای انتخاب لباس به سمت اتاقش رفت و تیشرت صورتی و شلوارک سفید رنگی رو پوشید.
جای صبحانه، چندتا توت فرنگی شسته شدهای که مشخص بود کار جیمینه رو بالا انداخت و دوباره به اون اتاق پر سر و صدا برگشت.
جونگکوک، هنوز متوجه بیدار شدن تهیونگ نشده بود و لحظهای بعد با دیدن قامت طلبکار و نگاه شاکی تهیونگ، تعجب داخل چشمهاش پیدا شد و کاراکترش رو متوقف شده نگهداشت.
+"هیونگ! کی بیدار شدی؟"
تهیونگ چند ثانیه با نگاه تیزی به خیره نگاه کردن ادامه داد و با نفس عمیقی، دستهاش رو مقابل سینهش بهم گره زد.
-"احیانا نباید چون خوابم کمتر صدا کنی؟"
جونگکوک لحظهای با عذاب وجدان لبهاش رو بهم فشرد و وقتی چیزی برای گفتن پیدا نکرد، مچ پسر رو بین انگشتهاش گرفت و با کشیدن به سمت خودش، تهیونگ مطیعانه روی صندلی و درست بین پاهای پسر نشست.
+"معذرت میخوام، تورنومنته؛ بیا اینجا ببین."
دستهاش رو از کنار پهلوهای پسر رد کرد و با فشردن دکمه کیبورد، کاراکتر شروع به حرکت کرد و نگاه شیفته تهیونگ روی گرافیک بالای بازی ثابت موند.
تهیونگ، در تمام زندگیش فقط عاشق بازیهای کامپیوتری بود و خیلی وقتها پول تو جیبی مدرسه رو خرج کافههای بازی میکرد؛ پس حق داشت اگر با دیدن شخصیت کاریزما و گرافیک بالای بازی همه چیز رو فراموش کنه.
+"چند دست عقبین؟"
-"دو دست."
انگشتهای تهیونگ روی کیبورد قرار گرفتند و با اخم کوچیکی بین ابروهاش، با دقت به مانیتور خیره شد و قرار گرفتن هدفون رو توسط پسر روی سرش احساس کرد.
جونگکوک با لبخند محوی به حرکات حرفهای انگشتهای تهیونگ خیره شد و جلوی خودش رو برای خندیدن به غرغرهای زیر لب پسر گرفت.
-"این چه تیم مزخرفیه که دارید؟"
-"باورم نمیشه همچین کاراکتری داره فدای تیم ضعیفت میشه!"
-"اوی! عوضی، اون برای من بود!"
-"چطوری کاراکتر رو عوض میکنی؟"
نگاه خیره جونگکوک با شنیدن سوال تهیونگ از پشت گردن پسر جدا شد و برای چند ثانیه به مانیتور نگاه کرد.
+"سادهس."
خودش رو روی صندلی جلو کشید و با رد کردن دستهاش از کنار پهلوهای پسر، انگشتهای تهیونگ رو بین دستهاش گرفت و بیتوجه به بدن خشک شدهش، مشغول باز کردن منوی تنظیمات با استفاده از انگشتهای تهیونگ شد.
+"حالا انتخاب کن."
توانایی فکر کردن با حرکت پسر از تهیونگ گرفته شده بود. گرمای دستهای جونگکوک رو روی دستهاش احساس میکرد و نگاهش مات مانیتور شده بود.
چرا تازه داشت به اینکه بین پاهای پسر نشسته بود فکر میکرد؟
+"این خوبه؟ تک تیر اندازه."
جونگکوک بدون اینکه متوجه حال بد پسر باشه، انگشت اشاره تهیونگ رو روی دکمه بعد فشار داد و با عوض شدن کاراکتر، چونهش رو روی شونه تهیونگ گذاشت و نفس گرمش رو ناخودآگاه کنار گوشش آزاد کرد.
+"با این میتونی فرمانده باشی"
تهیونگ، با حس هرم نفسهای گرم جونگکوک روی گردن و گوشش، پیچش لذت بخشی رو زیر شکمش احساس کرد و ناخودآگاه با جمع کردن شونهش، سر پسر کوچیکتر رو عقب روند.
-"م..من نمیدونم، خودت انتخاب کن."
لحظهای رنگ تعجب با شنیدن صدای لکنت وار تهیونگ روی صورت جونگکوک نشست و ابروهاش با تعجب بالا رفتند. حرارت بدن تهیونگ به حدی بالا رفته بود که جونگکوک به وضوح گرمای اونها رو زیر دستهاش احساس میکرد.
+"داغ کردی، هیونگ."
جونگکوک، با نزدیک کردن لبهاش به پشت گردن پسر، لبهاش رو به پوست نرمش کشید و با منقبض شدن بدن تهیونگ، نیشخند محوی زد.
+"میدونی؟ شاید بهتر باشه بوس صبح بخیرم رو الان بدی، تههیونگ."