Ecstasy¹¹
Hotel Jeon⁷تهیونگ تقریبا تا لحظهای که به آپارتمان خودش برگرده، تمام شب از جونگکوک فرار کرده بود.
فقط یک تار مو تا شکسته شدن رابطه دوستانه بینشون باقی مونده بود و تهیونگ هربار بیشتر از قبل راجع به این رابطه گیج میشد. این حس متقابل بود؟ پس چرا هیچ قدمی از سمت پسر کوچیکتر برداشته نمیشد؟
مغز تهیونگ از هزاران سوال پر شده بود و حتی جرئت پرسیدن یکیشون رو از جونگکوک نداشت.
اگر این فقط توهم ذهن خودش بود چی؟ اونوقت چطور قرار بود احساسات فاش شدهش رو پس بگیره؟
"عزیزم.. میخوای یکم فاصله بگیری تا از حست مطمئن بشی؟"
با صدای آروم خواهرش از فکر بیرون اومد و متوجه شد که هنوز وسط یک مکالمه تلفنی قرار داره و نباید داخل افکارش غرق بشه.
-"نه، من مطمئنم؛ به نظرت آدمیم که تحت تاثیر قرار میگیره؟"
"نه نه، منظور من این نبود.. نمیدونم، شاید این باعث بشه که جونگکوک با خودش کنار بیاد؟"
نگاه تهیونگ از شیشه تاکسی به بیرون دوخته شد و برای چند لحظه فقط ماشینهایی که از کنارشون رد میشدند رو تماشا کرد.
-"اگر فقط من کسی باشم که اینطوری فکر میکنه چی؟ یعنی.. نمیدونم... مثلا اون توجه و رفتارهایی که داره فقط از روی عادت باشه یا چون احساس صمیمیت میکنه بخواد اینطوری باهام حرف بزنه؟"
"احمق نشو تهیونگ؛ اون واضحا داره بهت نخ میده."
پسر با کلافگی نفس عمیقی کشید و شقیقه دردناکش رو به شیشه ماشین تکیه داد.
-"احساس میکنم دارم عقلم رو از دست میدم؛ از اینکه پیشنهاد بدم و رد بشم میترسم، چون چطوری قراره بعدش بهشون نگاه کنم؟ مثلا به جیمین بگم ببخشید که قرار بود فقط پرستار باشم ولی الان میخوام دوست پسرِ دوستت باشم؟"
صدای خنده آروم دختر توی موبایل پیچید و تهیونگ کلافه چشمهاش رو چرخوند.
-"نونا! دارم جدی حرف میزنم! حتی نمیدونم چطوری باید بهش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم، تک تک حرکاتش باعث میشه بخوام پنیک کنم."
"برادر کوچولوی من جدی جدی دل داده؟ باید به مامان زنگ بزنم!"
-"نه!"
تهیونگ با وحشت، سریع به زبون آورد و با چشمهای گرد شدهای ناخودآگاه روی صندلی تاکسی صاف نشست.
-"اینکار رو نمیکنی نونا! باشه؟"
"مطمئنم با اولین پرواز خودش رو میرسونه اونجا تا داماد آیندش رو ببینه، و کاملا قابل تصوره نصف فامیل رو دنبال خودش میاره تا به اوناهم نشونش بده."
تهیونگ، با تصور این موقعیت آب دهانش رو به سختی قورت داد و نفس راحتی از این که قرار نبود همچین چیزی رو تجربه کنه کشید. ترکیب خاله و داییهاش به همراه مامانش واقعا فاجعه بودند.
-"هنوز چیزی مشخص نیست، نمیخوام کنجکاوش کنم."
"تو هنوز بهم عکس ندادی!"
صدای معترض دختر به گوش رسید و تهیونگ به آرومی خندید.
-"باید یه بهونهای برای عکس گرفتن داشته باشم یا نه؟ شاید امشب انجامش دادم."
"هرچی فقط من رو منتظر نذار! از اینکه هربار فقط تصورش کردم خسته شدم! من باید برم عزیزم."
خواهرش بلافاصله بعدش از جملهش گفت و تهیونگ با ناراحتی به زمان مکالمهشون نگاه کرد.
فقط 3 دقیقه.
واقعا کم بود، اما چطور میتونست گله کنه وقتی کار کردن توی ناسا سختیهای خودش رو داشت؟
-"باشه، لطفا مراقب خودت باش."
"توهم همینطور عزیز من، یادت نره باید تزریق کنی!"
تهیونگ زیر لب ادای دختر رو در آورد و بعد از چند ثانیه و تکرار کردن جمله "دوستت دارم" مکالمه رو قطع کرد و به نگاه خیره راننده تاکسی توجهی نشون نداد.
این شهر برای شهروندهای خودشهم نژاد پرست و ناامن بود چه میرسید به یک مهاجر کرهای با موهای بلوند شده و استایلی که از نظر اونها عجیب بنظر میرسید.
بعد از چهار دقیقه ماشین مقابل رستوران نسبتا بزرگی متوقف شد و تهیونگ بعد از پرداخت پول، از ماشین پیاده شد و به سمت در بزرگ و طلایی رنگی که دو پیشخدمت اطرافش ایستاده بودند قدم برداشت.
با اینکه ایده جشن گرفتن از تهیونگ بود اما جیمین با زور و قلدری جونگکوک رو راضی به بیرون اومدن کرده بود و تا حدودی جای تعجب داشت که اون پسر درخواست اون دوتا رو قبول کرده بود.
در، همراه با خوشآمد گویی توسط پیشخدمتها باز شد و هوای گرم بلافاصله با وارد شدن به فضای رستوران صورت پسر رو نوازش کرد.
نگاهش رو روی صندلیهای طلایی رنگ چرخوند و با دیدن دست بالا اومده جیمین، لبخند بزرگی زد و به اون سمت قدم برداشت؛ و البته که واضحانه پسری که کنار جیمین روی صندلی نشسته بود رو نادیده گرفت.
"تقریبا با بیست دقیقه تاخیر!"
جیمین زیر لب غر زد و تهیونگ با خنده آرومی، صندلی رو به روی جونگکوک رو بیرون کشید و نشست.
-"اینجا زیادی از مرکز شهر دوره، یادت نرفته که من هنوز یه دانشجوئه فارغ التحصیل شدهم که منطقه پولدارها زندگی نمیکنه؟"
"ولی ظاهرت همه آدمهای پولدار اینجا رو میذاره توی جیبش."
حق با جیمین بود.
موهای طلایی رنگ و استایل ست شده با تم رستوران، به اضافه زیبایی خیره کننده پسر غیر قابل انکار بود.
جیمین منو رو مقابل تهیونگ روی میز گذاشت و دست به سینه و منتظر بهش خیره شد.
"من و جونگکوک سوشی، میگو و ماهی کبابی میخوریم، تو انتخاب کن."
تهیونگ نگاهش رو روی منو چرخوند و با دقت مشغول خوندن مواد اولیه غذاها شد.
غذاهای تند ممنوع.
داخل ذهنش تکرار کرد و بعد از حدود یک دقیقه منو رو بست و با نادیده گرفتن سنگینی نگاه جونگکوک، دوباره به جیمین خیره شد.
-"استیک سرخ شده با گوشت مرغ، فقط بدون ذرهای فلفل."
جیمین سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و با برداشتن منو، از پشت صندلی بلند شد.
تهیونگ تا لحظه آخر ناپدید شدن جیمین با نگاه دنبالش کرد و بعد از چند ثانیه بیهدف به میز خیره شد.
نوک انگشتهاش با حس سنگینی نگاه پسر کوچیکتر به شلوارش فشرده شدند و ناخودآگاه لبهاش رو خیس کرد و بهم فشرد.
چرا فقط ذرهای از سنگینی این نگاه خیره کم نمیشد؟
با حس اذیت شدن ریههاش، سرفه آرومی کرد و به ذهن سپرد که تزریق اون آمپول حساسیت رو نباید فراموش کنه.
"تهیونگ؟ دارم درست میبینم؟ خودتی؟"
صدای آشنایی به گوش رسید و چشمهای پسر بزرگتر شوک زده گرد شدند. با نزدیک شدن اون فرد به میز، نگاه ناباور و شاید کمی ترسیده تهیونگ بالا اومدند و به فردی خیره شد که حتی احتمالهم نمیداد ممکن باشه ببینتش.
"خدای من! موهات.. واقعا نشناختمت."
تهیونگ ناخودآگاه از روی صندلی بلند شد و با لبخند هول شدهای، تیکه از موهاش رو پشت گوشش زد و فقط برای چند ثانیه به چشمهای خوشحال اون فرد نگاه کرد و بعد دوباره به اطراف خیره شد.
-"فکر نمیکردم اینجا ببینمت لوکاس."
تقریبا با خونسردی ظاهریای به زبون آورد و معذب شده روی پاهاش جا به جا شد.
"منم همینطور؛ خیلی خوشگلتر شدی، اولش فکر نمیکردم همون تهیونگ باشی."
جمله "همون تهیونگ" اخمهای پسر رو کمی بهم نزدیک کرد و این بار با جرئتی که از توهینِ پنهان مرد پیدا کرده بود به چشمهاش خیره شد.
-"تغییر خاصی کردم؟ تا جایی که میدونم جز رنگ کردن موهام چیزی عوض نشده."
مگه اون شهر چقدر کوچیک بود که باید درست توی همون رستوران، اِکس روانیش رو ملاقات میکرد؟ تهیونگ قرار بود تا آخر شب عقلش رو از دست بده.
"از مشکی بیشتر بهت میاد، باعث شدی دوباره یکچیزایی حس کنم، میدونی؟ بین تمام افراد اینجا میدرخشی."
مطمئن بود اگر میتونست، زمان رو عقب میبرد و قبل از اینکه برای اولین بار فریب جملههای مسخره مرد رو بخوره، اول خودش، و بعد اون رو کتک میزد و با خیال راحت به زندگیش ادامه میداد.
-"ولی تو اصلا عوض نشدی، هنوز همون عوضیه چرب زبون و دنبال سکسی."
توهین پسر واضح بود اما درست طبق انتظارِ تهیونگ، لوکاس نه تنها ناراحت نشد، بلکه طوری خندید که انگار زیادی از شنیدن این جمله خوشحال شده بود.
"هنوزم بامزهای تهیونگ، از وقتی که وارد شدی، نمیتونم نگاهم رو از روت بردارم.. برای جلو اومدن استرس داشتم اما حالا خیالم راحت شد."
پسر گیج شده نگاهش رو بین چشمهای مرد چرخوند و سعی کرد متوجه منظور پنهان شده پشت کلمات بشه.
-"و خیالت دقیقا برای چی راحت شد؟"
ابروهای لوکاس بالا رفتند و با غروری که از تک تک حرکاتش مشخص بود، قدمی به تهیونگ نزدیک شد و فاصله بینشون رو کمتر کرد.
"برای شروع دوباره؟ لعنتی، خیلی خوشگلی! نمیدونم چی باعث شد به جدا شدنمون رضایت بدم!"
با اینکه عجیب و غیر عادی بود اما تهیونگ ناخودآگاه خندید و بعد از چند لحظه، چشمهاش جز انزجار چیزی رو فریاد نمیزدند.
جدی بود؟ بعد از تمام رفتارهای تاکسیک و علایق عجیبش الان دوباره سر و کلهش پیدا شده و جدی بود؟
-"پسر... واقعا نمیفهمی؟ تو یه عروسک جنسی میخوای و من اون نیستم، بعد از این همه مدت، هنوز نفهمیدی؟"
تاثیر صدای تمسخر آمیز تهیونگ طوری بود که فرد مقابل از پوسته بیخیال خارج شد و با نگاه جدیای که نشون میداد زیاد از حرف پسر خوشش نیومده تکرار کرد:
"و این جواب آخرته؟"
-"جواب اول و آخرم بود، فقط یکم دیر متوجه شدی!"
خنده تمسخرآمیزی از بین لبهای مرد خارج شد و تهدید آمیز، نیم قدم به سمت پسر برداشت و با نگاه براقی که تهیونگ به وضوح میشناخت بهش خیره شد.
"و کی قراره جلوم رو بگیره اگر همین حالا بخوام توی دستشویی همینجا-"
صدای کوبیده شدن ته لیوان به شیشه میز بلند شد و حرف مرد رو قطع کرد. بدن تهیونگ کمی جمع شد و نگاه چند نفر با کنجکاوی به سمت میز اونها چرخید.
صبر کردن و شنیدن دیگه کافی بود.
نگاه تهیونگ بالاخره به سمت فردی که از اول نادیده گرفته بودش کشیده شد و با دیدن چشمهای کشیده و تاریکی که مستقیم به لوکاس خیره شده بودند، نفس کوتاهی کشید.
جونگکوک اعلام حضور کرده بود و تهیونگ آخرین چیزی که نمیخواست یک درگیری بین اون دونفر بود.
-"از اینجا برو و وانمود کن هم رو ندیدیم."
تهیونگ با منتقل کردن نگاهش از صورت جونگکوک که به طور خطرناکی حتی یک سانتهم نگاهش از لوکاس جدا نمیشد، گفت و مرد با نگاه تمسخر آمیزی، نیم نگاهی به جونگکوک انداخت و دوباره به تهیونگ خیره شد.
"اینبار بهت قول میدم که خواستهای ازت نداشته باشم!"
تهیونگ نفس کلافهای کشید و با بلند شدن صدای سرد و یخ زده جونگکوک، طوری که انگار به تازگی اون پسر رو دیده باشه بهش خیره شد.
+"اونطور که شنیدم، بهت گفت "گمشو"، و من هنوز اینجا میبینمت."
تهیونگ، صدای خونسردی رو که هر لحظه امکان منفجر شدنش بود، میشناخت و نوک انگشتهاش خیلی زود از شدت استرس یخ زدند.
"و تو کی باشی؟"
-"لوکاس! از اینجا برو و بیشتر از این غرورت رو نشکن."
تهیونگ با اشاره کردن به غرور مرد درست روی نقطه ضعفش دست گذاشت و متوجه عقب کشیدنش شد.
"باشه. ولی مطمئن باش بازهم میبینمت!"
نفس راحتی که از سینه تهیونگ خارج میشد با ایستادن ناگهانی لوکاس متوقف شد و نگاه پسر به سمت ویلچری که درست جلوی پاهای مرد بود کشیده شد.
[نه. لطفا نه. خواهش میکنم اون چیزی نباشه که فکر میکنم.]
صداهای ذهنش به زبون آوردند و نگاه لوکاس به صورت تمسخر آمیزی از روی صندلی چرخ دار بالا اومد و با دو قدم به سمت پسری رفت که پشت میز نشسته بود و با نگاه تاریکش همچنان خیره بهش نگاه میکرد.
"یه فلج؟"
دستهای مرد روی میز قرار گرفتند و با سلطه و حس قدرتی که بدست آورده بود، تقریبا روی بدن جونگکوک خم شد و با نگاه تحقیر آمیزی نیم نگاهی به پاهای پسر انداخت.
"حتی نمیتونی راه بری، و اینطوری احساس بزرگی میکنی؟"
-"لوکاس. از. اینجا. برو!"
تهیونگ با جدیت قدمی نزدیک شد و جمله بعدی مرد تقریبا قدمهاش رو خشک کرد.
"ترکیب یه فلج و یه هرز-"
همه چیز طوری سریع اتفاق افتاد که گردش خون داخل رگهای بدن تهیونگ متوقف شد.
"جونگکوک، بندازش."
صدای آروم اما محکم جیمین به گوش رسید و حلقه انگشتهاش رو دور مچ دست پسر کوچیکتر سختتر کرد.
نگاه عدهای از مشتریها میخ اونها شده بود و تهیونگ شوکه شده فقط نگاه میکرد.
لیوان نسبتا سنگین و شیشهای درست در چند سانتی متری شقیقه مرد متوقف شده و اتصال نگاه تاریک و طوفانی جونگکوک حتی لحظهای از چشمهای ترسیده مرد جدا نشده بود.
"جونگکوک! لطفا، بندازش."
جیمین با صدای هشدار دهندهای به زبون آورد و زیر لب بخاطر قدرت زیادی که پسر داشت فحشی داد.
یک لحظههم نمیخواست تصور کنه فقط اگر کمی دیر تر برای متوقف کردن جونگکوک میرسید، شاهد چه صحنهای میبود، اما حالا انگشتهاش از فشاری که جونگکوک برای کوبیدن اون لیوان به شقیقه مرد وارد میکرد، درد گرفته بودند.
لوکاس به سختی نگاه مات شده و ترسیدهش رو جدا کرد و همزمان با عقب کشیدن، چشمهاش رو با حیرت و ترس روی اون سه نفر چرخوند و جملهای که قبل از فرار کردن به زبون آورد باعث خنده کوتاه جیمین شد.
"شماها.. لعنتی همتون روانیاید!"
جیمین، با جدا کردن لیوان از انگشتهای منقبض شده جونگکوک، شئ شیشهای رو روی میز گذاشت و با آزاد کردن دست پسر، نفس راحتی کشید.
جونگکوک رو بهتر از هر فردی میشناخت و خیلی خوب میدونست پشت تمام سکوت کردنهاش چه چیزی مخفی شده! به خصوص اگر این ماجرا به اطرافیانش مربوط میشد.
تهیونگ با سست شدن زانوهاش، به ضرب روی صندلی نشست و جیمین با نگرانی بهش نگاه کرد.
"حالت خوبه ته؟"
نگاه ناباور تهیونگ به سمت جیمین کشیده شد و از ته قلب خدا رو برای حضور به موقع پسر شکر کرد.
صحنه بالا اومدن دست جونگکوک به حد کافی شوک و اضطراب رو به بدنش وارد کرده بود و نفسهای صدا داری که میکشید به جیمین ثابت کردند که تهیونگ هنوز به این رفتارهای پرخاشگرانه جونگکوک عادت نکرده بود.
"غذا رو ببریم خونه؟"
نگاه جیمین بین اون دونفر چرخید و بعد از یک دقیقه با نفس عمیقی، فیش رو از روی میز برداشت.
"خیلی خب جوابم رو گرفتم، میریم خونه."
با دور شدن جیمین برای دومین بار، نگاه تهیونگ از روی میز بالا اومد و به سمت پسری کشیده شد که سرش رو با چشمهای بسته شده به صندلی تکیه داده بود.
تهیونگ میدونست که لوکاس قصد داشت هرزه صداش بزنه و جونگکوک برای دومین بار جمله توهین آمیز اون رو نسبت به خودش قطع کرده بود.
پسر، مقابل توهینهایی که به خودش میشد سکوت کرده بود و درست وقتی که لوکاس تصمیم گرفت به تهیونگ توهین کنه، اون رفتار رو انجام داد..
تهیونگ سرشار از احساسات متفاوت بود و حتی نمیدونست چطور باید اونها رو مرتب کنه.
-"متاسفم.."
طوری آروم به زبون آورد که شک داشت به گوش پسر رسیده باشه اما با باز شدن پلکهای جونگکوک، کمی خودش رو جمع کرد و نگاه پسر با کمی مکث پایین اومد و به چشمهای متاسف تهیونگ خیره شد.
تهیونگ با دیدن توجه جونگکوک، لبهاش رو بهم فشرد و بدون قطع اتصال نگاهشون جملهش رو ادامه داد.
-"اون فقط... میدونی؟.. آدم خوبی نیست.. میتونی صفات بد زیادی رو بهش ربط بدی و بازهم جا داشته باشه.. فقط، دلم نمیخواد که بخاطر حرفهای اون احساس بدی بگیری، باشه؟"
جونگکوک بدون حرف نگاهش رو از چشمهای تهیونگ جدا کرد و گره کوچیکی بین ابروهای پسر ایجاد شد.
نمیدونست مشکل از کجاست و ذهنش طوری بهم ریخته و شلوغ بود که حتی قدرت تفکرهم نداشت.
بعد از مدتی، جیمین با بستههای غذا بهشون اضافه شد و تهیونگ، تمام طول راه رسیدن به خونه رو فقط فکر کرد.
خودش رو جای جونگکوک گذاشت، از تمام جنبههای مختلف به قضیه نگاه کرد و در آخر فقط به یک نتیجه رسید.
غرور اون پسر صدمه دیده و این برای جونگکوک زیادی سنگین بود.
از جیمین شنیده بود که جونگکوک روی اطرافیانش زیادی حساسه و حتی مقابل یک کلمه توهین آمیز ساکت نمیشینه اما جونگکوک تمام مدت ساکت نشسته بود.
در مقابل اکثر حرفهای اون سکوت کرده بود و تهیونگ با کمی دقت، انگشتهای گره شدهای که به لیوان فشار میآوردند رو به یاد آورد و متوجه شد که فشاری که جونگکوک تحمل میکرد، بیشتر از توانش بود.
ترجیح داد سکوت کنه، چون میدونست با وضعیت الان تقریبا کاری از دستش برنمیاد.
سکوت کرد، چون اعتماد بنفس حرف زدن نداشت و لیوان رو سلاح قرار داد، چون از اول تمام خشم و عصبانیتش رو توی اون شئ جمع کرده بود.
لوکاس آخرین لحظه با یادآوری وضعیت پسر، ترکهای شکسته شده غرورش رو خدشه دار کرده بود و تمام اینها درحالتی بودند که جونگکوک فقط زمانی واکنش نشون داد که پای تهیونگ وسط کشیده شد.
پسر بزرگتر تمام راه فقط از شیشه به بیرون خیره بود و به تمام اینها فکر میکرد.
به حمایت جونگکوک، به ساکت بودنش، به دلیل سکوت حالاش، و به رفتار پرخاشگرانهای که ممکن بود داستان رو خیلی خطرناک پیش ببره.
وارد خونه شدند و تهیونگ رفتن جونگکوک رو به سمت اتاق با نگاه دنبال کرد.
جیمین با جدا کردن غذاها و چیدنشون روی میز، ظرف غذای جونگکوک رو همراه با بطری سوجو جدا کرد و به تهیونگ که بدون هدف هنوز وسط سالن ایستاده بود اشاره زد.
"براش ببر بالا."
تهیونگ نگاهش رو از غذاها به سمت جیمین داد و با قدمهای آرومی به سمت کانتر رفت.
"اتاق خواب نه، توی بالکنه."
جیمین با لبخند کوچیکی به زبون آورد و قبل از اینکه تهیونگ دور بشه، ضربه آرومی روی شونهش کوبید.
"یکم بدقِلِقه فقط، زیاد نگران نباش درست میشه."
تهیونگ با لبخند اجباریای سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و به سمت پلهها رفت.
خودش رو مقصر این احساس جونگکوک میدونست و حتی یک لحظههم دست از سرزنش خودش برنداشته بود.
اگر فقط کمی محکمتر با لوکاس برخورد میکرد؛ اگر فقط نمیذاشت جونگکوک رو تحقیر کنه یا اگر دعوت شام رو قبول نمیکرد، الان اون پسر به حالت اولش برنگشته بود.
اون روزها تلاش کرد که جونگکوک، از پوسته افسرده و درونگراش خارج بشه و اجتماعیتر باشه اما حالا احساس میکرد همه چیز به حالت اول برگشته بود.
قدمهاش رو به سمت درهای شیشهای بالکن برداشت و متوجه سیگار روشنی که بین انگشتهای پسر قرار داشت، شد.
بیتوجه به مضر بودن دود برای ریههاش، در رو باز کرد و جونگکوک بلافاصله با دیدن تهیونگ، پوک عمیقی رو به سیگار زد و لحظهای بعد اون سیگار نسبتا کامل، روی میز خاموش شده بود.
قدمهای پسر بزرگتر با دیدن اون حرکت متوقف شدند و جونگکوک بعد از چند ثانیه، به آرومی دود رو از بین لبهاش بیرون داد و نگاهش رو با مکث به سمت تهیونگ چرخوند.
نگاه تهیونگ به سمت سیگار خاموش شده روی میز کشیده شد و لذت برده از این حرکت پسر، گلوش رو صاف کرد.
-"غذا."
کوتاه به زبون آورد و زیر نور مهتاب و چراغهای شهر به سمت پسر قدم برداشت و کنار صندلیش ایستاد.
زیر چشمی به ویلچری که چندین قدم دور تر از جونگکوک بود نگاهی انداخت و حدس زد که باید اون وسیله رو شاید از روی خشم هول داده باشه.
دست پسر کوچیکتر برای برداشتن بطری سوجو بالا اومد و تهیونگ ظرف غذا رو با متوجه شدن قصد پسر کنار گذاشت.
روی صندلی نشست و با نگاه خیرهای تک تک حرکات جونگکوک رو زیر نظر گرفت.
صدای باز شدن در بطری به گوش رسید و برخلاف انتظار تهیونگ، سر بطری به لبهای پسر چسبید و تهیونگ حیرت زده به شیشه الکلی خیره شد که هرلحظه خالی تر میشد.
جونگکوک، نیمی از بطری رو یک نفس سر کشید و تهیونگ با تحمل نکردن وضعیت، شیشه رو از بین انگشتهای پسر به سمت خودش کشید و با جدا شدنش روی میز گذاشت.
+"تهیونگ!"
جونگکوک با تشر اسم پسر رو صدا زد و چیزی درون قلب تهیونگ شکسته شد.. پس اون لحن آروم و صدای گرمی که هیونگ صداش میزد کجا رفته بود؟
-"روند بهبودیت رو کند میکنه."
درواقع تاثیر خاصی روی کسی که همینحالاهم آخرای دوره بهبودیش رو میگذروند نداشت، اما تهیونگ نمیخواست که اون پسر رو مست ببینه.
نگاه جونگکوک با کمی مکث از روی صورت پسر جدا شد و با نفس کلافهای، پیشونی داغ شدهش رو روی سطح خنک میز گذاشت و چشمهای تهیونگ ناخودآگاه نمدار شدند.
احساس بدی که تمام ذهنش رو درگیر کرده بود هر لحظه بیشتر میشد و کنترلی روی احساساتی که به صورت اشک خودشون رو نشون میدادند نداشت.
دستش ناخودآگاه بالا اومد و با کمی مکث، انگشتهاش رو داخل موهای نسبتا بلند جونگکوک فرو برد و لبخند محوی با دیدن ریلکس شدن انقباض شونههای پسر زد.
-"فقط یک هفته دیگه، و بعد همه چیز تموم میشه."
صدای آرومش به گوش جونگکوک رسید و با کمی مکث این سوال پسر بود که تهیونگ رو شوکه کرد.
+"از من، ترسیدی؟"
-"من فقط.."
با اینکه به خشونت عادت نداشت اما طوری نبود که از جونگکوک ترسیده باشه، تهیونگ فقط شوکه شده بود و از نتیجهای که ممکن بود اون حرکت داشته باشه میترسید.
-"فقط شوکه شدم، نمیخواستم توی دردسر بیوفتی، اگر جیمین نمیرسید.. احتمالا الان بیمارستان بودیم."
+"میدونی که اگر اینطوری نبودم... بدتر از اون سرش میومد؟"
جیمین راجع به رفتارهای پرخاشگرانه جونگکوک هشدار داده و کاملا واضح توضیح داده بود این رفتارها ریشه در کودکی بدی که داشته دارند! درواقع تهیونگ میدونست، اما درک میکرد.
-"آره، احتمالا جلوت رو نمیگرفتم."
به آرومی و نوازشوار ریشه موهای پسر رو کشید و به نوعی، حواسش رو جمع خودش کرد.
-"من ازت نمیترسم دایره، پس انقدر الکی فکر نکن."
صدای خنده آروم جونگکوک هرچند محو، اما به گوش تهیونگ رسید و لبخندی رو روی لبهاش شکل داد.
پسر کوچیکتر با کمی مکث سرش رو از روی میز بلند کرد و تهیونگ دستش رو عقب کشید.
+"هیونگ.."
صدای آروم و گرفته جونگکوک، قلب تهیونگ رو هدف قرار داد و با نگاه مسخ شدهای، فقط تونست صدای "هوم؟" مانندی رو از گلوش خارج کنه.
+"من بهت آسیب نمیزنم."
نفس منقطع شدهای از سینه پسر بزرگتر خارج شد و با تار شدن دیدهش از اشک، چند بار پلک زد و پشت دستش رو برای جلوگیری از پایین اومدن اشکها روی چشمهاش کشید.
-"فقط میخواستی احساساتیم کنی؟ آره؟.."
صدای لرزون و مظلوم شده تهیونگ، لبخند کجی رو روی لبهای جونگکوک شکل داد و با کمی خم شدن به سمت جلو، صندلی رو تا جایی که پاهای پسر رو با زانوهاش قفل کنه جلو کشید.
-"داری چیکار.."
با ناگهانی کشیده شدن صندلیش به سمت جلو، شوک زده به زبون آورد و نگاهش به پایین، درست جایی که پاهاش توسط زانوهای پسر قفل شده بود کشیده شد.
+"هیونگ؟.."
نگاه پسر بالا اومد به چشمهای براقی خیره شد که امشب حالت عجیبی داشتند.
+"من و تو، دوستیم؟"
-"جونگکوکآ.."
بیهدف اسم پسر رو زیر لب صدا زد و نوک انگشتهای پاش رو داخل دمپایی پشمی با استرس جمع کرد.
+'بهم جواب بده؛ ما دوستیم؟"
نگاهش رو با کمی مکث بین چشمهای پسر جا به جا کرد و برخلاف علاقهش سرش رو به نشونه تایید حرکت داد.
مگه میتونست حرف بزنه وقتی تمام تنش زیر اون نگاه عمیق داشت آب میشد؟
+"اگر.."
نگاه جونگکوک بین چشمهای تهیونگ چرخید و با کمی مکث، به سمت لبهای نیمه بازش کشیده شد.
+"اگر ببوسمت چی؟"
نفس تهیونگ توی سینهش حبس شد و بهت زده به پسری خیره شد که نگاهش رو از روی لبهاش به چشمهاش داد و دوباره جملهش رو تکرار کرد.
+"اگر ببوسمت چی، هیونگ؟ هنوزم دوستیم؟"
-"جونگکوکآ.. من.."
دهانش بیهدف باز و بسته شد و بعد از چند لحظه با نگاه بیچارهای نگاهش رو از چشمهای عجیب شده و براق پسر گرفت و به نقطه نامعلومی داد.
کف دستش رو روی قفسه سینهش گذاشت و با نفس عمیقی سعی کرد سنگینی فشار احساسات رو از روی سینهش جدا کنه اما شدنی نبود!
+"من نمیخوام دوستت باشم، هیونگ."
-"جونگکوکآ لطفا.. من.."
سرفه آرومی از بین لبهاش بیرون اومد و با جمله بعدی پسر، تمام تنش آب شد و قطرههای اشک داخل چشمهاش جمع شدند.
+"میخوام کسی باشم که بهش تکیه میکنی."
نگاه جونگکوک با لبخند محوی بین چشمهای خیس شده پسر چرخیدند و با خم شدن به جلو، دستهای بیهدف تهیونگ رو بین دستهاش گرفت و با حس سرمای نوک انگشتهاش، اونها رو فشرد.
+"من نمیخوام دوستت باشم، هیونگ."
به آرومی پاهای پسر رو بین پاهاش فشرد و با نمدار کردن لبهاش، صدای بم شدهش گونههای پسر رو سرخ کردند.
+"میخوام کسی باشم که تختت رو گرم میکنه."
چیزی درون شکم تهیونگ بهم پیچ خورد و نفس کوتاهی کشید.
+"و اگر تو، همچین چیزی رو نخوای.."
به آرومی دستهای نسبتا گرم شده پسر رو فشرد و ناخودآگاه صداش پایین اومد.
+"به بزرگترین حسرتی که داشتم تبدیل میشی."
نگاه جونگکوک با کمی مکث بین چشمهای پسر چرخیدند و تهیونگ احساس کرد هر لحظه امکان داره قلبش رو از سینهش بالا بیاره.
تمام تنش درحال گرم شدن بود و احساس خوبی که داشت درست شبیه به یک توهم بنظر میرسید. چطور باور میکرد وقتی همه چیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاده بود؟
گره کوچیکی بین ابروهای جونگکوک به وجود اومد و ناخودآگاه پاهای پسر رو بین زانوهاش فشرد.
+"هیونگ؟"
به خوبی میدونست که جونگکوک اصلا صبور نیست، پس افکارش رو کنار زد و و با نفس عمیقی که تمام تنش رو از موج احساسات خالی میکرد، به چشمهایی خیره شد که برخلاف زمان رستوران، گرد و شفاف بنظر میرسیدند.
چشمهایی که از این به بعد بازتاب تصویر خودش بود.
-"من..."
سرفه آرومی از سینهش خارج شد و با نفس کوتاهی ادامه داد:
-"نمیخوام بزرگترین حسرتت باشم.."
لبخند واضحی روی لبهای تهیونگ شکل گرفت و با آزاد کردن یکی از دستهاش، به آرومی کف دستش رو روی نیمی از صورت جونگکوک گذاشت و نوک شستش رو زیر پلک پسر کشید.
-"میخوام کسی باشم که قراره این چشمها رو بپرسته.."
قطره اشک کوچیکی از گوشه چشم پسر پایین چکید و جونگکوک تا لحظه آخر محو شدن اون اشک، با نگاه دنبالش کرد.
-"جونگکوکآ من.."
قطره اشک دوم سریعتر پایین چکید و تهیونگ با کمی مکث برای جلوگیری از لرزش صداش، بینیش رو بالا کشید و با لبخندی که کاملا با چشمهای خیس شدهش تضاد داشت ادامه داد.
-"میخوام که برای من باشی."
+"پسرِ هیونگ؟"
جونگکوک با ابروهای بالا رفتهای به زبون آورد و تهیونگ با خنده آرومی با حرکت سر تایید کرد.
-"پسرِ هیونگ."
قبل از چکیدن قطره اشک بعدی، تهیونگ نوک انگشتهاش رو زیر پلکهاش کشید و با به گوش رسیدن صدای بلند جیمین از طبقه پایین، به آرومی خندید.
"نمیخوام مزاحم بشم ولی اگر آشتی کردید، یکیتون بیاد با من غذا بخوره! از چشم تو چشم شدن با ماهیه کم کم دارم میترسم!"