Ecstasy¹⁰
Hotel Jeon⁷"از تهیونگ خوشت میاد؟"
خب، جونگکوک انتظار نداشت اولین سوالی که بعد از خوابیدن روی تخت خواب بشنوه، همچین چیزی باشه.
جیمین بعد از جا به جا کردن بالشهای اطراف تخت با خستگی ایستاد و به چشمهای گرد شده پسر، با نگاه طلبکاری خیره شد.
"چته؟"
+"نباید خوشم بیاد؟"
جونگکوک به سادگی، طوری که انگار آسون ترین سوال ممکن رو شنیده باشه به زبون آورد و در پاسخ، جیمین چشمهاش رو چرخوند.
"صدتای من رو درس میدی، حالا میخوای بگی منظورم رو نفهمیدی؟"
جونگکوک با مکث به چشمهای منتظر جیمین نگاه کرد و بعد از چند ثانیه به در نیمه باز اتاق خیره شد.
تهیونگ مشغول درست کردن غذا بود و جونگکوک اصلا دلش نمیخواست اون پسر متوجه بحث داخل اتاق بشه.
+"چی باعث شده بپرسی اصلا؟"
"توی ماشین، وقتی تهیونگ رفت داروخانه، تو تقریبا شیشههای اونجا رو سوراخ کردی تا برگرده."
ابروهای جونگکوک کمی تویهم کشیده شدند و با بالا کشیدن کمرش، به بالشهای چیده شده پشت، تکیه داد و دستهاش رو مقابل سینهش بهم گره کرد.
+"خب؟ دیگه نگاهم نمیتونم بکنم؟"
چشمهای جیمین با تهدید ریز شدند و با حرص نفس کوتاهی کشید.
"و راجع به بیمارستان چی؟ وقتی تهیونگ سرفه کرد میخواستی سر اون غریبه رو بخاطر سیگار کشیدنش بزنی!"
جونگکوک با یادآوری سرفههای وحشتناک تهیونگ برای بوی سیگار، زبونش رو توی لپش فرو کرد و نیم نگاهی به در انداخت.
تهیونگ هنوز داخل آشپزخونه بود.
+"دیگه نگرانم نمیتونم بشم؟ انتظار داری وقتی اونطوری سرفه میکرد از طرف تشکر کنم؟"
جیمین با دقت نگاهش رو بین چشمهای خنثی جونگکوک چرخوند و بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید.
چطور باید ثابت میکرد که بعد از چندین سال بهترین دوستش رو بهتر از خودش میشناخت و متوجه یه جرقههایی بین اون دونفر شده بود؟
"جئون جونگکوک، چپ و راست بهش میگی هیونگ! هروقت ازش چیزی میخوای چشمهات رو گرد میکنی و صدات رو میاری پایین، تا وقتی هست نگاهت روی اونه و حتی وقتیهم نیست درست مثل الان، حواست اطراف اون میچرخه!"
نگاه جونگکوک با شنیدن آخرین جمله جیمین، از روی در نیمه باز، به سمت چشمهای براق از حرص پسر کشیده شد و لبهاش رو بهم فشرد.
اعتراف کردن پیش جیمین از کی انقدر سخت شده بود؟
+"فقط گاهی وقتها بهش میگم هیونگ."
جونگکوک بحث رو عوض کرد و جیمین چشمهاش رو چرخوند.
"آره تو راست میگی، فامیلی منم پارک نیست!"
+"خب معلومه پارک نیست."
جیمین با نگاه تمسخر آمیزی به پسر خیره شد و جونگکوک ابروهاش رو بالا داد.
"و اونوقت چیه؟"
+"جئون، عزیزم؛ اراده کن تا عوضش کنم."
سکوت سنگینی داخل اتاق برقرار شد و بعد از چند لحظه صدای خنثی جیمین به گوش رسید و باعث خنده پسر شد.
"حالم بهم خورد، تو اتاق عمل مغزت رو در آوردن؟"
-"راجع به چی حرف میزنید؟"
صدای جدیدی اضافه شد و هردو نفر به تهیونگ که همراه با یک کاسه و قاشق وارد اتاق میشد، خیره شدند.
"تهیونگ، بهت گفته بودم نمیخواد براش چیزی درست کنی! سفارش میدادم!"
جیمین با دیدن محتوای توی کاسه کاملا بحث قبل رو از یاد برد و با اخم محوی به تهیونگ که خونسرد لبه تخت مینشست خیره شد.
-"منم بهت گفته بودم خودم درست میکنم؛ یه سوپ که سفارش دادن نمیخواد."
محتوای توی کاسه رو هم زد و بعد از جدا کردن یک تیکه مرغ، قاشق پر شده رو بالا آورد و به آرومی فوت کرد.
+"چرا باید سوپ بخورم؟"
جونگکوک با بیچارگی نیم نگاهی به محتوای کاسه انداخت و بعد به جیمین خیره شد.
فقط اون پسر خبر داشت که چقدر از این غذا نفرت داره.
جیمین شونههاش رو به نشونه من کارهای نیستم بالا انداخت و تهیونگ به آرومی قاشق رو به سمت لبهای پسر برد و منتظر نگاهش کرد.
-"چون بدنت بهش نیاز داره."
نگاه جونگکوک از قاشق به چشمهای منتظر تهیونگ کشیده شد و لبهاش رو برای اعتراض باز کرد، اما با فرو رفتن ناگهانی قاشق توی دهانش، چشمهاش گرد شدند و ناخودآگاه سوپ رو قورت داد.
"بهترین راه برای بستن دهنت."
جیمین با سرگرمی به زبون آورد و جونگکوک بدون جدا کردن اتصال نگاهِ تیزش از صورت تهیونگ، انگشت وسطش رو برای پسر بالا آورد.
تهیونگ در کمال خونسردی قاشق دیگهای رو پر کرد و زیر نگاه سنگین پسر کوچیکتر، قاشق رو بالا آورد و جلوی لبهاش نگهداشت.
-"دهانت رو باز کن."
با صدای آروم و لطیفی به زبون آورد و جونگکوک با شنیدن صدای خنده جیمین، فکش رو بهم فشرد.
"آره عزیزم، به حرفش گوش بده تا برات جایزه بخرم."
-"جیمین!"
تهیونگ هشدار دهنده پسر رو صدا زد و نگاه تیز جونگکوک از روی جیمین، با حالت ملایمی به سمت تهیونگ کشیده شد.
-"مگه قرار نبود اگنس بیاد اینجا؟ پس برو طبقه پایین، ممکنه صدای زنگ رو نشنویم."
چشمهای جیمین با طوری که از اتاق بیرون انداخته شد چرخیدند و تهیونگ بیتوجه به غرغرهای زیر لب پسر، سر قاشق رو به لبهای جونگکوک کشید و در جواب نگاه خیرهش، ابروهاش رو بالا داد.
-"زود باش، تا صبح وقت نداریم که.."
جونگکوک تسلیم شده خواسته پسر بزرگتر، لبهاش رو با نفس عمیقی از هم فاصله داد و با اخم واضحی مشغول جوییدن تیکه مرغی شد که بدون هیچ مزهای فقط پخته شده بود.
-"این قاشق آخره، بقیش رو یکم بعد دوباره میخوری"
نگاه جونگکوک از روی چشمهای منتظر تهیونگ به سمت لبخند باکسی شکلش پایین رفت و با کمی مکث دوباره به چشمهاش خیره شد.
این تقصیر جونگکوک نبود که فریب لبخند احمقانه پسر رو خورد و دهانش رو بدون مخالفت باز کرد.
-"آفرین پسر خوب.."
تهیونگ با دیدن مطیع بودن جونگکوک با صدای گرمی به زبون آورد و چیزی درون شکم پسر کوچیکتر بهم پیچ خورد.
محتوای توی دهانش رو بعد از یک بار جوییدن به سختی قورت داد و نگاه شوکه شدهش رو از تهیونگ که بیخیال مشغول کنار گذاشتن کاسه نیمه پر بود به سمت دیوار هدایت کرد.
این حس لعنتیای که مثل برق از بدنش رد شد دیگه چی بود؟ جونگکوک احساس میکرد که با شنیدن اون جمله بدون قصد تهیونگ، فلج شده.
-"با دکترت حرف زدم، اون گفت که تا دوهفته دیگه میتونی راه بری. پلاتینی که توی پات گذاشته بودن رو در آوردن و مثل اینکه شکستگیت ترمیم شده."
با مطمئن شدن از جای امن بودن کاسه سوپ، از لبه تخت بلند شد و به سمت نگاه ساکت پسر چرخید.
-"ولی بازهم باید تا دوهفته مراقبت کنی."
جونگکوک طبق معمول در مقابل این موضوع سکوت رو انتخاب کرد و تهیونگ با دیدن چشمهای گردی که فقط خیره نگاهش میکردند، جوشش چیزی رو درون قلبش احساس کرد.
این احساس لعنتی..
ناگهانی با از بین بردن فاصله، ضربه آرومی که بیشتر به نوازش شبیه بود رو زیر چونه پسر زد و بلافاصله برای پنهان کردن لپهای سرخ شدهش، به سمت در عقب گرد کرد.
-"احتمالا تا الان مهمون کوچولوت رسیده باشه، میرم بیارمش بالا."
جونگکوک با نگاه خیرهای فرار کردن تهیونگ رو تماشا کرد و بعد از چند لحظه، نیشخند محوی گوشه لبهاش شکل گرفت.
مسخره بنظر میرسید اگر میگفت که متوجه رفتارهای عجیب و ناخودآگاه تهیونگ نشده و البته مسخرهتر بنظر میرسید اگر میگفت که از اون رفتارهای گاه و بیگاه خوشش نمیاد!
اون به شدت راجع به پرستارش کنجکاو بود و تک تک رفتارهای اون پسر براش تازگی داشتند، طوری که هربار رشته افکارش رو اطراف اون پسر پیدا میکرد..
دستش رو روی صورتش کشید و ناخودآگاه با یادآوری ویدیویی که از تهیونگ داشت، خنده آرومی از بین لبهاش خارج شد.
خب، مثل اینکه تنها کسی که احساسات جدیدی رو حمل میکرد فقط اون نبود!
"کوکـــــو!"
با پیچیدن صدای ذوق زده دختر توی اتاق، افکار پسر بهم ریختند و از فکر بیرون اومد.
با لبخند بزرگی که فقط مخصوص اون بچه بود، به پریدنش روی تخت خیره شد و ثانیهای بعد جسم مچاله شده و کوچیکی از گردنش آویزون شده بود.
"دلم برات تنگ شده بود!"
جونگکوک با حلقه کردن محکم دستهاش دور بدن دختر بچه، بوسه آرومی رو روی موهایی که بوی شامپو میدادند زد و با محکمتر کردن گره دستهاش صدای معترض اگنس بلند شد.
"آخ! باشه باشه، فهمیدم توهم دلت تنگ شده!"
پسر با خنده آرومی دستهاش رو به آرومی آزاد کرد و اگنس با لبخند بزرگی که دندونهای خرگوشیش رو به رخ میکشیدند روی تخت نشست و با نگاه کنجکاوی به پاهای جونگکوک نگاه کرد.
"مامان گفتش که عمل کردی و الان خوب شدی، آره؟ راست گفته؟"
پسر سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و با بلند کردن دستش، به آرومی موهای بلند و فر دختر بچه رو نوازش کرد.
+"فقط یکم دیگه مونده، بعدش میتونم بیام و باهات بسکتبال بازی کنم!"
لبخند بزرگی روی لبهای اگنس شکل گرفت و با نگاه براق و شگفت زدهای دستهاش رو بهم کوبید.
"عالیه! به مامان میگم، اونم باید بیاد!"
+"فکر نکنم مامانت از بسکتبال خوشش بیاد."
جونگکوک با لبخندی برای جلوگیری از ناراحت شدن دختر به زبون آورد و اگنس سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.
"مامان شخصیم نه، ولی مامان عمومیم از بسکتبال خوشش میاد."
اخم محوی بین ابروهای جونگکوک شکل گرفت و سعی کرد متوجه منظور دختر از مامانِ عمومی بشه اما به نتیجهای نرسید.
اگنس با چشمهای درشت و قهوهای رنگی که کاملا به آمریکاییها رفته بود سرش رو کج کرد و این بار کاملتر توضیح داد.
"مامان تاتا، الان فهمیدی کوکو؟"
نگاه گیج شده جونگکوک برای چند ثانیه ثابت به چشمهای منتظر دختر بچه خیره موند و بلافاصله با مقایسه کردن اسم تهیونگ و تاتا به نتیجه رسید و ابروهاش با تعجب بالا رفتند.
اون دختر بچه تهیونگ رو چی صدا زده بود؟
+"تو از اول داشتی راجع به تهیونگ حرف میزدی؟"
اگنس سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و تک خندهای از بین لبهای جونگکوک بیرون اومد.
+"و چرا تهیونگ مامانِ عمومیه؟"
"چون یه پرستاره، و پرستارها مامانن، پس اون مامان همهس."
جونگکوک با خنده آرومی از تحلیل دختر بچه سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و اگنس با دیدن فضای خالیای که کنار جونگکوک وجود داشت به اون سمت رفت و درست مثل پسر، پاهاش رو زیر پتو فرو برد و به بالشهای چیده شده تکیه داد.
"ولی باید ازش قول بگیرم که فقط مامان تاتای من باشه، نظر تو چیه کوکو؟"
جونگکوک که تقریبا به آروم و قرار نداشتن دختر بچه عادت داشت، دستش رو دور شونههای کوچیکش انداخت و تقریبا بدنش رو توی آغوش کشید.
+"هم.. اگر بذاری مامان منم باشه نظرم مثبته."
"مامان تو؟ تو که خودت مامان داری!"
جونگکوک با نگاه طلبکاری سرش رو خم کرد و به دختر بچه خیره شد.
+"عه؟ اگه اینطوریه که درواقع اون پرستار منه، پس مامان منه نه تو!"
اخمهای دختر بچه تویهم فرو رفتند و دست به سینه با حالت جدیای کمی از جونگکوک فاصله گرفت.
"ببخشیدا، من اول بهش گفتم مامان تاتا!"
+"این واقعیت رو تغییر نمیده، اول پرستار من بوده."
جونگکوک ابروهاش رو با شنیدن نفس حرصی اگنس بالا داد و تقریبا جلوی خودش رو برای خندیدن به صورت جدی و عصبانی دختر بچه گرفت.
-"اگنس، جیمین میگه اگر میخوای تا شب بمونی باید بری لباسهات رو عوض کنی."
با اضافه شدن صدای فرد جدیدی، اگنس تقریبا خودش رو از روی تخت به پایین پرت کرد و با قدمهایی که بیشتر به دوییدن شباهت داشتند به سمت در رفت.
انگشتهای تهیونگ قبل از اینکه متوجه چیزی باشه اسیر دست دختر شدند و بدنش به سمت تخت کشیده شد.
"تاتا! بهش بگو که فقط مامان منی."
نگاه گیج شده تهیونگ بین صورت منتظر اگنس و نگاه هشدار دهنده جونگکوک چرخید و بعد از چند ثانیه لبهاش رو نمدار کرد.
-"معلومه فقط مامان تاتای توئم."
"دیدی؟ کوکو! دیدی؟!"
اگنس با حالت مغروری به سمت جونگکوک که هنوز اتصال نگاهش رو از صورت تهیونگ جدا نکرده بود چرخید و لبخند پیروز مندانهای زد.
"تاتا فقط مامان منه!"
تهیونگ بیتوجه به نگاه خیره جونگکوک که درحال سوراخ کردن صورتش بود همچنان به دختر بچه نگاه میکرد و قبل از اینکه فرصت فرار کردن از اون موقعیت رو داشته باشه، توی دام افتاد.
+"هیونگ، مطمئنی؟"
صدای آروم جونگکوک مستقیم به سمت قلب پسر بزرگتر حرکت کرد و تهیونگ به سختی آب دهانش رو قورت داد.
چرا از اول انقدر اصرار داشت اون پسر هیونگ صداش بزنه وقتی در حدی بیجنبه بود که تمام تنش با شنیدن اون کلمه و لحن مخصوص به خودش گرم میشد؟
"حالا اشکالی نداره.. چون کوکو رو دوست دارم، تو میتونی مامان هردومون باشی."
دختر بچه با حس تنش عجیب بین اون دونفر سریع به زبون آورد و تهیونگ بازهم به جای نگاه کردن به جونگکوک به اگنس خیره شد.
-"واقعا؟ پس مشکل حل شد."
اگنس سرش رو با لبخند بزرگی به نشونه تایید حرکت داد و با انگشت اشاره اول به خودش و بعد به جونگکوک اشاره زد.
"من فقط دخترتم، و کوکو فقط پسرته نباید به هیچکس دیگه اجازه بدی باشه؟"
تهیونگ با لبخندی ناشی از شیرین بودن دختر سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و اگنس زیر لب غر زد.
"نه اینطوری نه! باید قول بدی! پس تکرارش کن."
خنده آرومی از بین لبهای تهیونگ بیرون اومد و با کمی مکث، بدون اینکه متوجه باشه چه بلایی رو سر پسر کوچیکتر میاره، جمله دختر رو تکرار کرد.
-"تو فقط دخترمی و جونگکوک فقط پسرم، و هیچکس دیگههم به این جدول اضافه نمیشه، الان قبول شد؟"
لبخند بزرگی روی لبهای دختر شکل گرفت و تهیونگ با دیدن دندونهای خرگوشی اگنس لبخند متقابلی زد.
"کاملا قبول شد، الان دیگه نمیتونی بشکنیش!"
صدای فریاد جیمین که درحال تکرار کردن اسم خواهرش بود به طبقه بالا رسید و تهیونگ به در اشاره زد.
-"زود باش کوچولو، خیلی وقته منتظره لباست رو عوض کنی."
اگنس به سمت جونگکوک چرخید و بعد از گفتن جمله "دوباره میام پیشت تا تنها نباشی کوکو" با قدمهای سریعی به سمت برادرش دویید و لحظهای بعد، تهیونگ مجبور به نگاه کردن به پسری شد که ثانیهای از سنگینی نگاهش کم نشده بود.
تهیونگ هیچوقت حتی فکرهم نمیکرد که نگاه کردن به چشمهای یک نفر تا این حد میتونه تاثیر گذار باشه، اما حالا اونجا بود و جونگکوک طوری عمیق بهش نگاه میکرد که پسر بزرگتر تقریبا دست و پاش رو گم کرده بود.
-"یادت نره بقیه سوپت رو بخوری."
تهیونگ ناخودآگاه با دیدن کاسه دست نخورده به زبون آورد و با جملهای که جونگکوک گفت، یخ زدن تمام تنش رو احساس کرد.
+"من پسر توئم، هیونگ؟"
اون فقط یک جمله بود اما تاثیری که روی تهیونگ گذاشت بیشتر از تاثیر نور خورشید برای یخ بود.
تمام تنش گرم شد؛ مردمک چشمهاش لرزیدند و ضربان قلبش این بار بجای تندتر شدن، تپیدن رو از یاد برد.
جونگکوک پسر اون بود؟ چرا تازه داشت متوجه مکالمهای میشد که همراه اگنس تکرار کرده بود.
-"من... یعنی، میدونی.."
برای اولین بار کلمات رو گم کرده بود؛ طوری که انگار هیچ جملهای رو توی زندگیش نشنیده باشه لبهاش رو بدون هدف بست و با نفس عمیقی، تصمیم گرفت مثل پسر بازی کنه.
اگر جونگکوک اینطوری دوست داشت، تهیونگهم بازیگر خوبی بود!
-"دوست داری که پسر من باشی؟"
تهیونگ با صدای بم شدهای که سعی در پنهان کردن خجالتش داشت به زبون آورد و جونگکوک جلوی لبخند کجی که روی لبهاش کشیده شد رو نگرفت.
پاسخ دادن متقابل تهیونگ، دقیقا حرکتی بود که فکر نمیکرد شاهدش باشه؛ حداقل الان نه!
+"داری سوال رو عوض میکنی، من هنوز جوابم رو نگرفتم."
جونگکوک با ابروهای بالا رفتهای به زبون آورد و تهیونگ لبهاش رو طبق عادت خیس کرد.
-"دونسنگ عزیز من سعی داره بحث رو عوض کنه؟"
جونگکوک سرخوشانه به آرومی خندید و با نادیده گرفتن لحن طعنه آمیز پسر، از بازیای که شروع کرده بودند به نفع خودش استفاده کرد.
+"نوبت توئه، یادت که نرفته؟ آخرین بار من سوالت رو جواب دادم."
با از بین رفتن ته موندههای شانس، اخم کوچیکی بین ابروهای تهیونگ شکل گرفت و با نفس عمیقی سعی کرد خودش رو برای به فحش نکشیدن اون بازی کنترل کنه.
-"خیلی خب.. قبوله تو بردی."
تهیونگ قسم میخورد که اگر برای چند دقیقه متوالی خیره شدن به اون چشمهای تیره رنگ رو ادامه بده داخل اونها غرق میشه.
جونگکوک طوری نگاه میکرد که پسر بزرگتر حتی برای حرکت غیر ارادیای مثل نفس کشیدن، دچار فراموشی میشد.
+"پس بهم بگو، هیونگ.. من پسر توئم؟"
-"آره! هستی؛ تو..."
رنگ سرخ گونههای تهیونگ رو نقاشی کرد و با نگاه براق شدهای، لبهاش رو با اضطراب خیس کرد و جملهش رو ادامه داد.
-"پسر منی."
این یه اعتراف بود نه؟
تهیونگ احساس میکرد که اعتراف کرده و جونگکوک؟ ایدهای نداشت چرا اما با تمام وجود از شنیدن اون جمله خوشحال شده بود.
طوری که نیاز داشت پاهاش رو به تشک بکوبه و بعد از چرخیدن روی تخت، داخل بالش داد بزنه!
جونگکوک چیزی نگفت و سکوت سنگین داخل اتاق بعد از چند ثانیه توسط صدای انتقام گیر تهیونگ شکسته شد.
-"و الان نوبت توئه!"
با صدای پیروزی به زبون آورد و پسر کوچیکتر آب دهانش رو به سختی قورت داد. تصمیم گرفته بودند با کلمات بازی کنند و این بازی رو بیهدف ادامه بدند اما، هر دونفر خیلی خوب میدونستند که چه آشوبی با شروع شدن این بحث، درونشون به پا شده بود!
نفس عمیقی از سینه تهیونگ خارج شد و با چشمهای خماری که حکم نقطه ضعف جونگکوک رو داشتند، مستقیم به چشمهاش خیره شد و کلمات رو با صدای گرمی از بین لبهای نمدارش بیرون داد.
-"جونگکوکآ،"
نفس پسر توی سینهش حبس شد و مردمک چشمهاش لرزیدند.
-"دوست داری پسر هیونگ باشی؟"
صدای نزدیک شدن قدمهای دختر بچه به گوش رسید و این جونگکوک بود که در آخرین لحظه، احساسات متلاشی شدهش رو جمع کرد و با نگاه عمیقی به بازی پایان داد.
+"آره؛ اگر که بخوای.. میتونم پسر تو باشم، هیونگ."