Ecstasy⁹
Hotel Jeon⁷با نگاه دنبال ویلچر آشنایی گشت و ناخودآگاه کف دستش رو روی قفسه سینهش گذاشت.
به حد کافی بیدار شدن ناگهانی از خواب قلبش رو به تپش انداخته بود و نبودن اون دونفر داشت بدترش میکرد.
جمعیت زیادی برای تماشای فوتبال توی سالن جمع شده بودند و اون مکان بیش از حد شلوغ بود.
نگاه نگران تهیونگ تک تک چهرههای اون افراد رو اسکن کرد و با پیدا نکردن دو فرد مورد نظرش، قدمی به عقب برداشت اما طولی نکشید که پشت پاش به میله آشنایی برخورد کرد و با از دست دادن تعادل قبل از اینکه فرود بیاد دستهایی کمرش رو نگهداشتند.
تهیونگ شوکه شده به رو به رو خیره بود و با نفسهای نامنظم شدهای کاملا ثابت خشکش زده بود.
+"باید بیشتر مراقب باشی، هیونگ."
صدای گرم و آشنایی از پشت به گوش پسر بزرگتر رسید و ضربان قلب تهیونگ از کنترل خارج شد.
زانوهای خم شدهش رو حرکت داد و همزمان با ایستادن، دستهای جونگکوک از دور کمرش آزاد شدند.
فقط خدا میدونست اگر مثل دفعه قبل روی پاهای پسر فرود میاومد چقدر ممکن بود خطرناک تموم بشه.
جونگکوک با عکس العمل به موقع بدنش رو نگهداشته بود و تهیونگ از ته قلب ممنون این حرکت سریع پسر بود.
+"هنوز خوابی؟"
تهیونگ با چرخیدن به سمت پسر با نگاه دقیق و نگرانی تمام بدنش رو چک کرد و وقتی از خوب بودن حال ظاهریش مطمئن شد، نفس عمیقی کشید.
اضطرابی که امروز تحمل کرده بود، کم کم داشت خطرناک میشد.
-"حالت خوبه؟"
صدای نگران تهیونگ، لبخند محوی رو روی لبهای پسر شکل داد و با کمی مکث تایید کرد.
+"فکر کنم، هیچوقت بهتر از الان نبودم."
نمیدونست اسم اون حس رو چی بذاره اما تمام بدنش ناخودآگاه با شنیدن اون جمله و دیدن لبخند و برق چشمهای شفاف پسر آروم گرفت و ناخودآگاه چشمهاش از اشک تار شدند.
بینیش رو بالا کشید و برای جلوگیری از فرود اومدن قطرههای مزاحم اشک، به سقف نگاه کرد و با چند بار پلک زدن کاملا جلوی پایین ریختنشون رو گرفت.
+"داری..."
جونگکوک با تردید توی صورتش زوم شد و تهیونگ با خجالت نگاهش رو از پسر گرفت و ناشیانه به طرف دیگه نگاه کرد.
+"هیونگ؟.. داری گریه میکنی؟.."
تهیونگ همیشه کسی بود که از کودکی تا بزرگسالی برای احساساتش مورد تمسخر واقع میشد، اما چیکار میتونست انجام بده وقتی از اول اینطوری متولد شده بود؟
صدای آروم و شوکه شده جونگکوک سد اشکهای تهیونگ رو شکست و پسر طوری که انگار تمام زندگیش رو منتظر شنیدن این جمله برای گریه کردن بوده، قطرههای درشت اشک روی گونههاش فرود اومدند.
+"خدای من، تهیونگ؟ بیا اینجا ببینم.."
مچ دستش اسیر انگشتهای جونگکوک شد و با کشیده شدن بدنش به سمت پسر، به آرومی نیمی از وزنش رو روی پاهای پسر انداخت و تقریبا روی ویلچر نشست.
شدت اشکهای تهیونگ با حس اون آغوش و پیچیده شدن دستهای جونگکوک به دور بدنش بیشتر شد و گریه آروم و بیصداش اوج گرفت.
+"آروم باش، چیزی نیست.. همه چیز تموم شد.."
استرس و اضطرابی که کل روز تحمل کرده درحال تخلیه شدن بود و تهیونگ فقط خوشحال از دیدن نتیجه تمام اون سختیها کنترل احساساتش رو از دست داده بود.
+"اشکالی نداره هیونگ، میفهمم چقدر سخت بوده، فقط رهاش کن تا خالی بشی.."
صدای آروم و گرم پسر کنار گوش تهیونگ آزاد شد و پسر بزرگتر خجالت زده صورتش رو به شونه جونگکوک فشار داد.
حرکت نوازشوار دست پسر روی کمرش تعداد اشکهاش رو کمتر کرد و با نفس عمیقی عطر خوش بوی پسر رو از فاصله نزدیک به خاطر سپرد.
بعد از یک دقیقه جلوی اشکهاش رو گرفت و بینیش رو بالا کشید؛ صورتش رو بیتوجه به خیس شدن لباس جونگکوک به شونهش کشید و با کمی مکث و برخلاف خواستهش پیشونیش رو از روی شونه پسر جدا کرد.
جونگکوک مات صورت سرخ شده و چشمهای مظلوم پسر، حرکت نوازش وار دستش روی کمر تهیونگ متوقف شد و ناخودآگاه داخل ذهنش صورت پسر رو "خوشگل" صدا زد.
-"متاسفم..."
تهیونگ، زیر لب با صدای گرفته و خشداری به زبون آورد و از روی پاهای پسر بلند شد.
نمیتونست بیشتر از این اونجا بشینه وقتی همین چند ساعت پیش از اتاق عمل بیرون اومده بود.
با اینکه فقط یک سوم وزنش رو روی پاهاش انداخته بود اما همچنان عذاب وجدان رهاش نمیکرد و درحال سرزنش کردن خودش بود.
+"مشکلی نیست، بخیهها نزدیک به لگنمه نه زانوهام."
جونگکوک با صاف کردن صداش به زبون آورد و نگاه تهیونگ کنجکاو به صورت پسر دوخته شد.
درست بعد از رد کردن یه حمله ناگهانی احساسات و رها کردن همه فشاری که از صبح تحمل کرده بود احساس بهتری داشت اما، چرا چشمهای جونگکوک برخلاف قبل قرمز بود؟
+"حالت بهتره؟"
خون با صدای پسر کوچیکتر به سمت گونههای تهیونگ روانه شد و با کمی مکث سرش رو به نشونه تایید حرکت داد.
از آخرین باری که اینطوری گریه کرده بود زمان زیادی میگذشت و با تمام وجود بهش نیاز داشت.
به یه آغوش گرم، یه زمزمه دلگرم کننده و در آخر سوالی که بهتر بودن حالش رو جویا باشه.
+"خیلی نگران شدی؟"
تهیونگ، لبهای خشک شدهش رو نمدار کرد و با کمی مکث به چشمهای سرخ شده جونگکوک خیره شد.
چرا صداش گرفته بود؟
-"دیگه تموم شد، الان همه چیز بهتره."
"خدا لعنتت کنه جئون، دو ساعتم نیست بهوش اومدی و انقدر جا به جا شدی!"
صدای کلافه جیمین از دور به گوش رسید و هردونفر به سمت پسری که همراه با سینی آبمیوه به سمتشون میاومد چرخیدند.
"میدونید چند دقیقهس دنبالتون میگردم؟"
جیمین، با قدمهای بلندی خودش رو به اون دونفر رسوند و قبل از اینکه لبهاش رو برای تهدید کردن باز کنه، متعجب نگاهش رو بین صورت اون دونفر چرخوند و با جملهای که به زبون آورد پازل ذهن تهیونگ کامل شد.
"شما دو نفر، به چه حقی بدون من گریه کردید!"
جونگکوک.. با دیدن گریهش، گریه کرده بود؟
جونگکوک اکستازی، خیلی اخلاقش به جونگکوک واقعی نزدیکه برای همین تقریبا شخصیت مشابهی دارن.