Ecstasy⁷

Ecstasy⁷

Hotel Jeon⁷


آشنا شدن با خانواده جیمین زودتر از زمان ممکن تموم شد. اواسط جشن و همزمان با باز کردن کادوها حساسیت پسر و ریه‌های آسیب دیده‌ش به برف شادی واکنش شدیدی نشون دادند و تقریبا تهیونگ از شدت سرفه و تنگی نفس کبود شد.

با این که به سرعت خونه رو به مقصد حیاط ترک کرده بود اما به لطف جونگ‌کوک به خونه برگشتند و تهیونگ از زیر بار خجالت و عذاب وجدان به لطف اون پسر راحت شده بود.

گریه‌های اگنس رو موقع خداحافظی به یاد داشت و گوشه ذهنش یادداشت کرد که بعدا، بازهم برای دیدن اون دختر بچه به خانواده جیمین سر بزنه.

به هرحال، تقصیر اون‌ها نبود که از وضع ریه‌های پسر خبری نداشتند.


[حالت بهتره؟] 2:00 AM


قرص رو همراه با بطری آبی که به تازگی از مغازه خریده بود پایین داد و روی نیمکت کنار خیابون نشست.


[خوبم، برگشتی پیش جونگ‌کوک؟] 2:01 AM


نفس عمیقی از هوای تقریبا خنک و بوی چمن‌های تازه پارک کشید و با کمی مکث پیام بعدی روی صفحه موبایل ظاهر شد.


[بیام دنبالت بریم دکتر؟] 2:02 AM


لب‌های پسر با دیدن اون پیام به لبخندی باز شدند و با بلند شدن از روی نیمکت، به سمت تاکسی‌ها حرکت کرد.


[نگران نباش اولین بار که نیست، خوبم؛ استراحت کنم بهترم میشم.] 2:03 AM


[وقتی اون طوری سرفه کردی مردم و زنده شدم؛ بعد میگی نگران نباش؟] 2:03 AM


[واو جیمین شی، نکنه عاشقم شدی؟] 2:04 AM


داخل ماشین نشست و با گفتن آدرس برای راننده، منتظر به صفحه موبایلش خیره شد اما پیام جدیدی دریافت نکرد.

ابروهای پسر ناخودآگاه توی‌هم فرو رفتند و بعد از گذشت پنج دقیقه سه تا علامت سوال برای جیمین ارسال کرد، اما طولی نکشید که با پیام جدید شوکه شد.


[میتونی برگردی خونه؟ جونگ‌کوک حالش خوب نیست.] 2:10 AM


آخرین باری که تهیونگ تا این حد نگران شد به مصدوم شدن خواهرش توی مدرسه مربوط میشد و از اون موقع تا به حال، شرایط پرستاری موفق به کنترل کردن اضطراب و احساساتش شده بود اما حالا همه چیز فرق میکرد.

مغز پسر دائم درحال سناریو چیدن‌های پی در پی بود و حتی یک لحظه‌هم از تصور بلاهایی که ممکن بود سر جونگ‌کوک اومده باشه نمی‌گذشت.

حالش خوب نبود؟ چه اتفاقی افتاده بود که حال جسمیش بد شده بود؟

لب پایینش رو با استرس زیر دندون کشید و به پیامی که برای جیمین ارسال کرده بود خیره شد.


[دارم میام.] 2:11 AM


جرئت ریسک کردن برای سوال پرسیدن نداشت.

تمام ذهن تهیونگ فقط از اسم، صدا و صورت یک فرد پر شده بود و دلیل قانع کننده دیگه‌ای جز این‌که "جونگ‌کوک اولین بیمار کاریشه و حق داره نگرانش باشه" نداشت.

مقصد تاکسی سبز رنگ تغییر کرد و تهیونگ نمی‌دونست چطور اما وقتی پلک زد و چشم باز کرد، رو به روی جیمین، وسط سالن خونه و کنار دیوار شیشه‌ای که منظره پارک رو به نمایش می‌گذاشت ایستاده بود.


-"این اولین باره که اینطوری شده؟"


"چی؟ اینکه کابوس ببینه و داد بزنه؟"


نگاه تهیونگ لحظه‌ای نرم شد و با حرکت سر تایید کرد.


"نه، از وقتی اینطوری شده گاهی کابوس ‌میبینه و چون نمیتونه پاهاش رو تکون بده بیشتر میترسه..."


-"واکنشش چیه؟"


صدای جیمین آروم‌تر شد و با دم عمیقی ناراحتیش رو بیرون داد.


"اولش اسمم رو صدا میزنه، وقتی داد میزنه "جیمین" میفهمم خواب دیده."


تهیونگ سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و با نم‌دار کردن لب هاش، دستگاه فشار خون رو بین انگشت‌هاش فشرد و نیم نگاهی به طبقه بالا انداخت.


-"باشه؛ من چکاپش میکنم ولی فکر نکنم دلش بخواد تو این موقعیت ببینمش."


"میدونم، اون حتی دلش نمی‌خواد من تو این موقعیت ببینمش ولی نگرانشم باشه؟ واکنش‌هایی که این بار ازش دیدم با دفعه قبل متفاوت بود.."


واضح بود که جیمین نمی‌خواست با جزئیات توضیح بده و تهیونگ سوال بیشتری نپرسید. فقط لوازم مورد نیازش رو از کیف پزشکی جدا کرد و با اطمینان دادن به صورت نگران و چشم‌های منتظر جیمین، به سمت اتاق پسر قدم برداشت.

از این بی‌اطلاع بودن خسته شده بود و درواقع اون حق داشت که راجع به علت این مصدومیت بدونه.

تهیونگ می‌ترسید از اینکه پیوند دوستیشون فقط یه توهم داخل ذهن خودش باشه و از نظر جونگ‌کوک، هنوز دوتا غریبه باشند.

پشت اتاق ایستاد و با نفس عمیقی، دو ضربه کوتاه به در کوبید. بعد از چند ثانیه در رو به آرومی باز کرد و بعد از وارد شدن، صدای بسته شدن در شنیده شد.

به سمت تخت، که فقط با نور چراغ خواب روشن شده بود قدم برداشت و متوجه بسته بودن چشم‌های جونگ‌کوک شد.


-"فکر کنم امشب قرار نیست تموم بشه."


صدای آروم تهیونگ داخل اتاق طنین انداز شد و با کمی مکث روی کناره تخت نشست.

وسایل پزشکی روی تشک قرار گرفتند و پسر بزرگتر در سکوت کامل مشغول اندازه گیری فشار خون، ضربان قلب و دمای بدن جونگ‌کوک شد.

حق با جیمین بود.

برخلاف همیشه این بار وضعیت بدن جونگ‌کوک نرمال نبود و اعداد به صورت خفیفی کم و زیاد نشون داده می‌شدند.

پشت انگشت‌های تهیونگ زیر گردن پسر قرار گرفتند و از پایین بودن دمای بدنش مطمئن شد. اون چه خوابی بود که این‌طوری تحت تاثیر قرارش داده بود؟


+"چرا برگشتی؟"


صدای خشدار و گرفته پسر به گوش رسید و تهیونگ دست از لمسِ گردن پسر برداشت. به چشم‌های همچنان بسته‌ش خیره شد و وسایل پزشکی رو به روی میز منتقل کرد.


-"جیمین نگرانت شده بود."


پلک‌های پسر از هم فاصله گرفتند و تهیونگ برخلاف همیشه اون چشم‌ها رو خمار، براق و معصوم دید.


+"فقط جیمین نگرانم شده بود؟"


تهیونگ چند ثانیه در سکوت به چشم‌های منتظر پسر خیره شد و با کمی مکث لب‌هاش رو نم‌دار کرد.


-"معلومه که نه احمق! منم نگرانت شده بودم."


جونگ‌کوک طوری که انگار به جواب دلخواهش رسیده باشه اتصال نگاهشون رو با خیره شدن به جای نامعلومی قطع کرد.


+"خوبم؛ میتونی بری."


-"نیستی؟ بدنت دروغ نمیگه جونگ‌کوک."


نوک انگشت‌های تهیونگ روی بازوی حجیم و تتو خورده پسر قرار گرفتند و نگاه جونگ‌کوک با این لمس ناگهانی دوباره به سمت پسر کشیده شد.


-"میبینی؟ دمای بدنمون شرق و غربه!"


حس گرمای زیاد نوک انگشت‌های تهیونگ برای جونگ‌کوک انکار نشدنی بود. بعد از چند لحظه کف دست پسر بزرگتر کامل روی بازوش قرار گرفت و جونگ‌کوک نمی‌دونست بدن خودش انقدر سرد بود یا بدن تهیونگ انقدر گرم.


-"لطفا قبل از دروغ گفتن با بدنت هماهنگ کن."


رو به نگاه خیره جونگ‌کوک زمزمه کرد و نوک انگشت‌ اشاره‌ش رو به آرومی روی رد سیاه رنگ جوهر تتو گذاشت. بازوی تتو خورده پسر رو زیر انگشت اشاره‌ش لمس کرد و زیر نگاه سنگین جونگ‌کوک، نوازش‌وار لمس‌هاش رو تا رسیدن به انگشت‌‌های کشیده پسر کوچیک‌تر ادامه داد.

تتو، واقعا زیبا بود و تهیونگ جلوی خودش رو برای سوال پرسیدن راجع به ماهیت طرح‌ها گرفت.

حداقل الان وقتش نبود.


+"تو که انقدر از تتو خوشت میاد، چرا خودت نداری؟"


سوال جونگ‌کوک، پسر بزرگ‌تر رو به دنیای حال کشید و دست از لمس کردن تتوها و نگاه کردن بهشون برداشت.


-"چون روی بدن بقیه بیشتر دوستشون دارم، ولی شاید یه طرح کوچیک رو امتحان کردم‌."


نگاه جونگ‌کوک بعد از چند ثانیه از صورت پسر جدا شد و لب‌هاش رو بهم فشرد. نوک انگشت‌های دست راستش عصبی داخل ملحفه فرو رفتند و لب‌هاش رو بدون حرف باز و بسته کرد.

تهیونگ متوجه شده بود که پسر در تلاش برای به زبون آوردن حرفیه و با نهایت صبر، زمان لازم رو بهش داد.

درواقع از همون لحظه اول متوجه یک چیز ناگفته شده بود.


+"میشه..."


صدای آروم و پر تردید جونگ‌کوک به گوش رسید و تهیونگ منتظر به صورتش خیره شد.


+"میشه به..."


با نفس عمیقی، پلک‌هاش رو بهم فشرد و باز کرد.


+"میشه به پای راستم چندتا ضربه بزنی؟ چون سعی کردم به زور تکونش بدم گرفته."


نگاه پسر بزرگتر از صورت جونگ‌کوک که ترجیح داده بود بدون نگاه کردن به چشم‌هاش خواسته‌ش رو بیان کنه گرفته شد و خودش رو تا جایی که کنار پای راست پسر قرار بگیره روی تخت پایین کشید.


-"می‌دونی که برای درخواست این چیزا نباید خجالت بکشی؟ من برای همین اینجام."


انگشت‌های گرم و لطیف تهیونگ روی ساق پای جونگ‌کوک قرار گرفتند و به آرومی مشغول ماساژ دادن از پایین تا بالای پای برهنه پسر شد.

با نوک انگشت‌هاش فشار آرومی به زیر پای جونگ‌کوک وارد کرد و صدای هیس زیر لب پسر به گوشش رسید.


-"یکم تحمل کن، باشه؟"


با نرمی به زبون آورد و نوک انگشت‌هاش رو به اون نقطه گره خورده فشار داد. به آرومی و با حالت دورانی مشغول ماساژ دادن برجستگی ورزیده زیر پای پسر شد و رفته رفته آروم شدن نفس‌های تند جونگ‌کوک رو احساس کرد.

چشم‌های سرخ شده پسر کوچیک‌تر از سقف گرفته و به نیم رخ تهیونگ که با دقت و اخم محوی ماهرانه‌ مشغول حرکت دادن انگشت‌هاش بود خیره شد.

لبخند ناخودآگاه و محوی با حس نرمی و لطافت دست پسر روی لب‌هاش شکل گرفت و بعد از یک دقیقه صدای آروم شده‌ش حرکات تهیونگ رو متوقف کرد.


+"کافیه؛ خوب شد."


تهیونگ نامطمئن خودش رو روی تخت بالا کشید و موهای طلایی رنگش رو از روی پیشونیش عقب زد.


-"مطمئنی؟"


+"آره."


بلافاصله گفت و با بالا آوردن دست راستش، چتری‌های پسر رو از روی چشم‌هاش با نوک انگشت اشاره‌ش به کنار حالت داد و صدای آروم جونگ‌کوک، گونه‌های تهیونگ رو رنگ کرد.


+"ممنونم، هیونگ."


نمی‌دونست اون تشکر برای ماساژ بود یا حضور به موقع تهیونگ اما تنها چیزی که ذهن خاموش شده‌ش اون لحظه خواست به زبون بیاره، بیرون دادن این جمله بود.


-"میتونی با بیشتر هیونگ صدا زدنم جبران کنی."


تهیونگ با پنهان کردن خجالت ناگهانیش به زبون آورد و ابروهای جونگ‌کوک بالا رفتند.


+"اگر بری بیرون روش فکر میکنم."


لبخند واضحی روی لب‌های تهیونگ کشیده شد و با بلند شدن از روی تخت تصمیم به ترک اتاق گرفت. می‌دونست جونگ‌کوک از دسته‌ آدم‌هایی بود که برای کنار اومدن با واقعیت نیاز به تنهایی داشتند و تهیونگ قصد مزاحم بودن نداشت.


-"اگر کاری داشتی صدا بزن."


پسر کوچیک‌تر سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و تهیونگ با لبخند مطمئنی به سمت در اتاق قدم برداشت. دستگیره در رو بین انگشت‌هاش فشرد و با کمی مکث، به سمت جونگ‌کوک چرخید و به چشم‌هاش خیره شد.


-"ما دوستیم، نه؟"


سکوت کوتاهی داخل اتاق به وجود اومد و تهیونگ ناامید شده از شنیدن پاسخ مورد نظرش، نفس کوتاهی کشید و به سمت در برگشت.


+"دوست؟"


با شنیدن جمله پسر کوچیک‌تر لبخند بزرگی زد و چرخید.


-"لطفا؟ دوست صمیمی؟"


چند لحظه سکوت و سپس صدای آروم جونگ‌کوک تا حدی پسر بزرگ‌تر رو به جواب دلخواهش رسوند.


+"فقط دوست، باشه؟"


تهیونگ به سرعت سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و با فشردن دستگیره در بین انگشت‌هاش، لب‌هاش رو نم‌دار کرد و با به زبون آوردن آخرین جمله، از اتاق بیرون رفت.


-"شبت بخیر دوست چشم دایره‌ایم."


صدای بسته شدن در توی اتاق پیچید و تهیونگ لبخند شکل گرفته روی لب‌های پسر رو به دلیل اون لقب احمقانه ندید.

همزمان با پایین اومدن از پله آخر و وارد شدن به سالن اصلی، پتو و بالشی توی صورتش کوبیده شد و شوکه شده دست‌هاش رو دور اون‌ها حلقه کرد.


"جرئت نکن بگی می‌خوای بری!"


خنده آرومی با شنیدن صدای تهدید آمیز جیمین از بین لب‌هاش خارج شد و با کنار زدن پتو از روی صورتش، به پسر بزرگ‌تر که دست به سینه و منتظر نگاهش میکرد خیره شد.


-"قصدشم نداشتم! محال ممکنه تو این ساعت سالم به خونه برسم؛ حداقلش اینه بهم تجاوز میشه."


"خوبه میبینم که آدم شدی؛ اتاق پایین رو آماده کردم اما اگر راحت نبودی بهم بگو، باشه؟"


تهیونگ سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و جیمین همزمان با فشردن دکمه‌های ریموت، برق‌های سالن رو کم کرد و به پسر نزدیک شد.


"حالش چطور بود؟"


-"نگران نباش، از من و تو بهتر بود!"


نفس راحتی از سینه جیمین بیرون اومد و ریموت رو روی بالشی که توی بغل تهیونگ مچاله شده بود گذاشت.


"اگر شب خواستی بیای بیرون با این روشنشون کن."


با سر به چراغ‌ها اشاره زد و در آخر موهای بلوند و کوتاه پسر رو کمی بهم ریخت و از حجم نرمیشون لبخند بزرگی زد.


"حساب بانکیت رو چک کن؛ متاسفم که دیر شد واقعا یادم رفته بود."


-"مهم نیست چیم، ممنونم."


جیمین در پاسخ دوباره موهای تهیونگ رو بهم ریخت و قلب پسر کوچیک‌تر از نگاه خالصانه و مهربونش گرم شد.


"نه، من ازت ممنونم ته. دیگه هیچوقت تشکر نکن."


جیمین با فشردن پلک‌هاش به نشونه اطمینان، از کنار تهیونگ به مقصد اتاق رد شد و تهیونگ با کمی مکث به سمت آشپزخونه برای برداشتن یک لیوان آب قدم برداشت.

برای اولین بار بعد از چندین سال احساس خوبی داشت؛ طوری که دلش می‌خواست تا صبح پشت دیوار شیشه‌ای بنشینه و با خیره شدن به منظره پارک، از مکانی که درونش قرار داشت لذت ببره.

چندین سال تنها زندگی کردن بین آدم‌های غریبه و بیدار شدن و خوابیدن داخل آپارتمانی که تنها هم صحبتش گلدون‌هاش بودند باعث شده بود که اون شب به سختی اجازه خوابیدن داشته باشه.

تمام طول شب رو مشغول رویا پردازی بود و حرف زدن با خواهرش بود و تقریبا نزدیک‌های صبح بیهوش شد.

صبح، با صدای کوبیده شدن در توسط جیمین از خواب بیدار شده و تمام فحش‌هایی که بلد بود رو با احترام به زبون آورده بود.

صبحونه خوردن با جیمین تقریبا پر سر و صدا گذشته بود و با بیرون رفتن اون پسر از خونه، سینی صبحانه‌ای رو برای جونگ‌کوک درست کرد و به سمت اتاقش قدم برداشت.

فقط دوبار پسر رو صدا زد و وقتی جز گره خوردن ابروهاش واکنش دیگه‌ای دریافت نکرد، با لب‌های آویزون شده‌ای نگاهش رو اطراف اتاق چرخوند و به سمت سیستم بازی پسر راه افتاد.

خب، حداقل اینطوری حوصله‌ش سر نمی‌رفت.


-"این توپ لعنتی!"

-"گاییدمش این دیگه چه مدل پیک دادنه؟"

-"وقتشه خودت رو بکشی داداش! صدام رو میشنوی؟ خودت رو بکش!"


پلک‌های جونگ‌کوک با شنیدن صدای آشنا و عصبی تهیونگ از هم فاصله گرفتند و برای چند ثانیه فقط به سقف خیره شد.


-"لعنت به خودت و تیمت!"


با شنیدن دوباره صدای پسر که کاملا نزدیک بنظر می‌رسید، سرش رو به سمت صدا چرخوند و با دیدن تهیونگ همراه با هدفون، اون‌هم درست روی صندلی مخصوص به خودش و پشت مانیتور بازی، پلک‌هاش رو کلافه بهم فشرد.


-"این دیگه چه بازی مزخرفیه؟"


جونگ‌کوک عصبی بالش رو از کنارش برداشت و برای کم کردن صدا به صورتش فشرد اما طولی نکشید که صدای تهیونگ به همون اندازه بالا رفت.


-"احمق انقدر الکی تیر نزن!! خشابت رو خالی نکن!"

-"چی؟ منظورش چیه که باختم؟؟"


بالش به ضرب روی تشک کوبیده شد و جونگ‌کوک روی تخت نشست.

با نگاه عصبی‌ای برای یک دقیقه به تهیونگ که بیخیال مشغول بازی کردن بود خیره شد و با نفس عمیقی خودش رو کنترل کرد.

برای قاتل شدن خیلی زود بود.

تهیونگ با شنیدن صداهای اضافی، نگاهی به تخت انداخت و با دیدن جونگ‌کوک که روی ویلچر نشسته و به سمت دستشویی می‌رفت دوباره به صفحه مانیتور خیره شد.

اون پسر هر صبح کارهاش رو خودش انجام میداد و قطعا نیازی به کمکش نداشت، و البته چی مهمتر از بازی؟

تمام مدتی که جونگ‌کوک در پس زمینه با ویلچر به اطراف اتاق برای عوض کردن لباس، شستن صورت و خوردن صبحانه می‌رفت، تهیونگ با صدای بلندی مشغول بازی بود و کاملا داخل جو فرو رفته بود.


-"ماشینم.. لعنتی اون ماشین منه!!"


تهیونگ با پرخاش به زبون آورد و ویلچر جونگ‌کوک وسط اتاق متوقف شد و به مانیتور نگاه کرد.


-"تو نمی‌تونی ماشین من رو بگیری! گزارشت رو به ادمین میدم! لعنتی کُلت داره-"


جونگ‌کوک با دیدن اسلحه‌ای که کاراکتر بازی بیرون آورد، ویلچر رو به سمت سیستم هدایت کرد و با کنار زدن صندلی تهیونگ، کیبورد رو سمت خودش کشید و همه چیز بعد از اون سریع اتفاق افتاد.

زیر نگاه متعجب تهیونگ، کاراکترش اسلحه‌ای رو با حرکت سریع انگشت‌های جونگ‌کوک روی کیبورد بیرون آورد و قبل از اینکه اون فرد فرصت شلیک داشته باشه، مغز کاراکتر اون غریبه سوراخ شده بود.

صدای فحش دادن فرد مقابل توی هدفون به گوش تهیونگ می‌رسید اما اون بی‌اهمیت به نیم رخ جونگ‌کوک و اخم محو بین ابروهاش خیره بود.

لحظه‌ای که صندلیش به آرومی کنار زده شد، فکر کرد که پسر رو بخاطر بی‌اجازه دست زدن به سیستم عصبانی کرده اما با دیدن طوری که با مهارت کامل نتیجه باخته رو عوض کرده بود، متوجه هدف جونگ‌کوک شد.


+"جالبه که ادمینه و خلاف قوانین عمل میکنه."


جونگ‌کوک زیر لب به زبون آورد و بی‌توجه به نگاه خیره تهیونگ، هدفون رو از روی سر پسر برداشت و روی سر خودش گذاشت.


+"میتونی بگی غلط کردم تا گزارشت رو رد نکنم."


گوشه لب جونگ‌کوک به سمت بالا کشیده شد و تهیونگ متوجه شد که اون فرد خواسته پسر رو تکرار کرده.


+"حالا لازم نبود جدی بگیری، شوخی کردم پسر!"

+"ماشینت؟"

+"قبوله برش میدارم."

+"من پشت بازی نیستم‌ اون..."


سر جونگ‌کوک برای لحظه‌ای به سمت تهیونگ‌ چرخید و نگاه خیره‌ش رو غافل‌گیر کرد. برای چند ثانیه خیره به چشم‌های خوش‌رنگ پسر فکر کرد و دوباره به مانیتور خیره شد.


+"اون دوستمه."


تهیونگ به مانیتور نگاه کرد و با دیدن نشستن کاراکترش پشت گرون قیمت و سطح بالا ترین ماشین بازی، شوکه شد.

همین حالا جونگ‌کوک نه تنها کاراکترش رو توی چند ثانیه نجات داده بود بلکه از ادمین، بهترین ماشین اون بازی رو باج گرفته بود؟

ضربان قلب تهیونگ گوش آسمون رو کر کرده بود.


+"بیا، فقط حواست باشه سرعتش خیلی زیاده و چون به نام یکی دیگه‌ست قفل نمیشه، پس مراقب باش دوباره ازت ندزدنش."


جونگ‌کوک با حوصله توضیح داد و هدفون رو با دقت روی موهای پسر گذاشت. کیبورد رو به سمتش هول داد و به مانیتور خیره شد اما با ندیدن حرکتی از سمت تهیونگ، سرش رو به سمت پسر بزرگ‌تر چرخوند و در جواب نگاه خیره‌ش ابروهاش رو بالا داد.


+"چیشده؟"


تهیونگ دوبار پلک زد و با صاف کردن گلوش، سرش رو به سختی به سمت مانیتور چرخوند.

گونه‌های سرخ شده و لب‌هایی که هر چند ثانیه یک بار نم‌دارشون میکرد رو به سختی از پسر مخفی کرد و مشغول بازی با ماشینی شد که اکثر کاراکتر‌های بازی بعد از چندسال بدستش می‌آوردند!

همین حالا جونگ‌کوک برای اینکه اون بتونه ماشین بازی کنه بهترین مدل بازی رو معامله کرده بود؟

تهیونگ تمرکز کافی برای روندن نداشت و این از برخورد گاه و بی‌گاه ماشین به گاردریل و دیوار مشخص بود.

با برخورد ماشین به دیوار و جمع شدن کاپوت از شدت ضربه، جونگ‌کوک سرش رو به نشونه تاسف حرکت داد و دست به سینه به بازی افتضاح تهیونگ خیره شد.


+"جای GTA باید Fall guys بازی کنی."


تهیونگ برای اعتراض کردن سرش رو به سمت پسر چرخوند اما یک لحظه با دیدن بازوی عضله‌ای و تتو شده پسر که توی اون حالتِ دست به سینه، ورزیده بودنشون بیشتر به چشم می‌اومد، صداش قطع شد و داخل بازی ماشین این بار از دره به پایین سقوط کرد.


+"باورم نمیشه بهترین ماشین بازی رو انقدر خوب تونستی داغون کنی."


طعنه پسر به گوش تهیونگ رسید اما جونگ‌کوک برخلاف همیشه ری‌اکشنی دریافت نکرد. سرش رو به سمت پسر بزرگ‌تر که عجیب شده نگاهش می‌کرد چرخوند و با اخم محوی نگاهش بین چشم‌های براق تهیونگ چرخید.


+"هیونگ؟"


جونگ‌کوک ناخودآگاه با دیدن گوش و صورت سرخ شده پسر به زبون آورد و چیزی داخل تهیونگ پایین ریخت.

شنیدن اون کلمه همیشه این حس رو میداد؟

حرارت گونه‌ها و بدنش بالا رفته بود و نیاز داشت که اتاق رو برای نفس کشیدن ترک کنه. اما چرا؟

همه چیز از اون حرکت ناگهانی و خودسرانه جونگ‌کوک شروع شد و خب این، از نظر تهیونگ زیادی هات بود.


-"باید قرصات رو بخوری."


به آرومی زمزمه کرد، اتصال نگاهش رو به سختی از نگاه مشکوک جونگ‌کوک جدا کرد و از روی صندلی بلند شد.

زیر نگاه سنگین پسر با قدم‌های بلندی از اتاق بیرون رفت و با تموم شدن بوی عطر سرد و خوش‌بویی که تمام مغزش رو درگیر کرده بود، نفس عمیقی کشید.

چه مرگم شده؟

سوالی که همزمان با قدم برداشتن به سمت آشپزخونه دائم از خودش می‌پرسید و با زدن ضربه‌های آرومی به لپ‌هاش، سعی در کم کردن داغی صورتش و گرمای گونه‌هاش داشت.

لیوان رو زیر شیر آب گرفت و بلافاصله با پر شدنش تا قطره آخر رو سر کشید. دست‌های تهیونگ روی کانتر قرار گرفتند و با پایین انداختن سرش، نفس عمیقی کشید و بعد از یک دقیقه تا حدودی از درون آروم شد.

اما، تمام تلاشی که انجام داده بود با صدای بلند جونگ‌کوک که از طبقه بالا به گوش رسید، شکسته شد.


+"قبل از فیزیوتراپی میخوام برم حمام، میای یا خودم برم؟!"


Report Page