Ecstasy⁶

Ecstasy⁶

Hotel Jeon⁷


تمام طول راه، در سکوت گذشت.

تمام مدت تهیونگ جلوی زبونش رو نگه‌داشته و به پسر اجازه تنها شدن با افکارش رو صادر کرده بود.

با سکوت ناگهانی جونگ‌کوک، تهیونگ امیدوار از آروم شدن ذهن مشتنج پسر، یک کلمه‌هم در همراهی باهاش حرف نزده بود و تا زمانی که به خونه برسند همه چیز در سکوت اتفاق می‌افتاد.

اما این سکوت فقط تا قبل از پروسه آماده شدن برای مهمونی دوام داشت! طوری که تهیونگ کل خونه رو روی سرش گذاشته بود و جونگ‌کوک با بیچارگی به غر زدن‌های پسر بزرگتر گوش میداد.


-"جئون جونگ‌کوک! می‌شنوی چی میگم؟ آخرین باری بود که اجازه دادم تنهایی لباس بپوشی!"


برای یک هزارمین بار به زبون آورد و در مقابل فقط نگاه خیره پسر رو دریافت کرد.


-"با اون چشم‌های شبیه به دایره‌ت انقدر بهم زل نزن. ما الان باید توی راه باشیم ولی به لطف تو دارم خراب‌ کاریت رو جمع میکنم!"


همزمان با جمع کردن تیکه آخر شکسته شده گلدون سفالی با حرص به زبون آورد و سطل زباله رو کنار هول داد.


-"هرچیزی که تو داری منم دارم! پس نمیتونی خجالت رو بهونه کنی."


گوشه لب‌ جونگ‌کوک برای طرح نیشخندی به دلیل جمله بی‌منطق و از طرفی گمراه کننده پسر بالا رفت و با صدای آرومی به زبون آورد:


+"با این تفاوت که شاید بزرگترش رو داشته باشم؟"


دست‌های تهیونگ لحظه‌ای برای جمع کردن خاک ریخته شده روی زمین متوقف شدند و بعد از چند لحظه، آب دهانش رو به سختی قورت داد.

اون جمله درست و واضح به گوش تهیونگ رسید.

طوری که ضربان سریع شده قلب‌ و صورت شوکه‌ شده‌ش، شهادت می‌دادند اما به طور واضحی، چیزی که شنیده رو نادیده گرفت.


-"می‌دونستی تا آخر ماه اتاقت از وسیله خالی میشه؟ چون همشون رو می‌شکنی!"


پوشیدن شلوار برای جونگ‌کوک زیادی سخت بود.

هربار موقع انجام دادنش تعادلش رو از دست میداد و یا ویلچر به حرکت در میومد و وسایل اتاق قربانی میشدند.

تهیونگ مطمئن بود که قرار نیست دیگه پسر رو حداقل تو این یک مورد آزاد بذاره.


+"شبیه به زن‌های ازدواج کرده غر میزنی."


تمسخر آمیز از بین لب‌های جونگ‌کوک بیرون اومد و تهیونگ با نگاه آتشینی به صورت خونسرد پسر خیره شد.


-"میتونم بکشمت و خودکشی جلوه‌ش بدم."


ابروهای پسر کوچیکتر با شنیدن اون جمله تهدید آمیز بالا رفتند و ناخودآگاه تک خنده تمسخر آمیزی از بین لب‌هاش خارج شد.


+"اوه واو؟ هربار یه جنبه جدید از خودت نشون میدی؛ نمیدونستم همراه با قلدر بودن، قاتل‌هم هستی."


دست‌های تهیونگ برای از بین بردن خاک فرضی، دوبار بهم کوبیده شدند و با نگاه‌ کلی‌ای برای مطمئن شدن از تمیز بودن لباس‌هاش، قدم‌هاش رو به سمت پسر برداشت و درست رو به روی صندلی‌ ایستاد.


-"بهم بگو که لباس‌هام خاکی نیست و تمیزه.."


نگاه جونگ‌کوک برای پیدا کردن لکه‌ای از خاک اون گلدون شکسته، روی بدن تهیونگ چرخید اما هیچ چیز جز باریکی کمر، خوش‌رنگ بودن پوست عسلی پسر و کشیده بودن پاهاش، به چشمش نخورد.

محض رضای خدا، اون فقط یه شلوار جین پاره با یه لباس آستین حلقه‌ای ساده پوشیده بود اما طوری بنظر میرسید که انگار همین حالا از مجله مد و فشن بیرون پریده!

جونگ‌کوک احساس میکرد که تهیونگ جای پرستاری، باید بازیگری میخوند.


+"خاکی نیست."


نفس راحتی از سینه تهیونگ خارج شد و با دور زدن ویلچر، دسته‌های صندلی رو برای هدایت کردنش به سمت در خروجی چنگ زد.


-"مطمئنی کادوها سر موقع ارسال میشن؟ نمیخوام تو اولین دیدارم اشتباهی انجام بدم.."


+"مطمئنم."


کوتاه به زبون آورد و تهیونگ بار دیگه تمام کارهایی که باید قبل از مهمونی انجام میداد و تمام کارهایی که توی مهمونی باید انجام میداد رو مرور کرد.

با کمک جونگ‌کوک کادوی مناسبی رو برای اگنس پیدا کرده بود و توسط فروشگاه، به خونه جیمین ارسال میشد.

لباس‌های تقریبا ساده‌ای به تن کرده بود و میکاپ کوچیک و سشوار کردن موهای طلایی رنگش، کاملا برای رو به رو شدن با خانواده جیمین آمادش کرده بودند.

طی فرایند همیشگی، با نگه‌داشتن ویلچر برای جونگ‌کوک به جا گیر شدنش داخل ماشین کمک کرد و بلافاصله پشت فرمون نشست. جیمین، ماشینش رو برای استفاده اونجا گذاشته بود و تهیونگ برای دومین بار توی طول اون روز از اون ماشین گرون قیمت استفاده میکرد.

همزمان پرداخت پول داروها، کرایه حمل و نقل و مایحتاج زندگیش به حد کافی حسابش رو طوری خالی میکردند که توانایی خرید ماشین رو نداشته باشه.

اما برعکس برای جونگ‌کوک این‌طور بنظر نمیرسید، و درواقع سوالِ "تو چرا ماشین نداری؟" رو بارها از روی زبونش پاک کرده بود.

نیم نگاهی به جونگ‌کوک که بی‌حرف مشغول وارد کردن لوکیشن توی سیستم ماشین بود انداخت و لب‌هاش رو بهم فشرد. مقصد فقط سه خیابون فاصله داشت و تهیونگ از کوتاه بودن مسیر خوشحال بود.


-"دانشگاه چی‌خوندی؟"


سوال ناگهانی تهیونگ، باعث شوکه شدن جونگ‌کوک شد.


+"مدیریت."


پسر بزرگتر طوری که انگار حقیقت مهمی رو فهمیده باشه گوشه‌ای از ذهنش اون پاسخ رو یادداشت کرد و سوال بعدی رو بلافاصله پرسید:


-"پس توهم همراه جیمین توی شرکت بازرگانی کار میکنی؟"


+"آره."


-"چیکار میکنی؟"


+"مدیریت؛ رئیس شرکتم."


بین لب‌های تهیونگ با شنیدن پاسخ پسر فاصله افتاد و ناخودآگاه صدای شوکه‌ای از بین لب‌هاش خارج شد.


-"واو.. پس جیمین برای تو کار میکنه؟"


+"آره، جیمین مدیر شرکته؛ سوالاتت تموم نشد؟ میخوای آدرس شرکت رو بدم از نزدیک ببینی؟"


لب‌های تهیونگ با شنیدن لحن تند پسر ناخودآگاه کمی آویزون شدند و زیر لب "پرخاشگر" رو زمزمه کرد.


-"فقط دوتا سوال پرسیدم!"


+"چهارتا."


پسر با خونسردی به زبون آورد و گره کمرنگی بین ابروهای تهیونگ شکل گرفت.


-"تو واقعا نمیدونی باید چطوری با بزرگترت حرف بزنی."


+"باز شروع شد..."


زمزمه کلافه‌ش، به طور واضحی به گوش تهیونگ رسید و خنده‌ش رو خورد.

ماشین مقابل تک خونه‌ای که ته کوچه قرار داشت متوقف شد و تهیونگ با دیدن وضعیت مرفه اونجا استرس گرفت.

اگر پدر مادر جیمین خیلی خشک و مقرراتی بودند چی؟

صدای باز شدن در توسط جونگ‌کوک، پسر بزرگتر رو‌ به‌ خودش آورد و با خاموش کردن ماشین پیاده شد.

ویلچر رو از صندلی عقب بیرون کشید و با ثابت نگهداشتن برای جونگ‌کوک، پسر به آرومی و با کمک دست‌هاش روی صندلی قرار گرفت و به سمت خونه حرکت کردند.

هنوز‌هم نمی‌دونست چرا این‌جاست وقتی جونگ‌کوک سالم تر از خودش بنظر میرسید.


-"نمیدونم چرا انقدر استرس دارم.."


ناخودآگاه زمزمه کرد و کمی بعد صدای جونگ‌کوک به گوش رسید.


+"خانواده‌ جیمین، با چیزی که فکر میکنی فرق دارن."


زنگ توسط نوک انگشت یخ کرده تهیونگ فشرده شد و به صورت پسر کوچیک‌تر نگاه کرد.


-"میشه جایی نری؟ نمیتونم از جیمین بخوام دائم کنارم باشه."


+"حتی اگر میخواستمم نمی‌تونستم جایی برم."


مزه جمله تلخ جونگ‌کوک، پسر بزرگتر رو به سرعت متوجه منظورش کرد و تهیونگ برای دومین بار توی اون روز یک جمله دیگه رو هم نادیده گرفت.


-"فقط نمیخوام احساس غریبه بودن داشته باشم.."


+"من اونجام."


با این‌که صدای باز شدن در و جمله جونگ‌کوک هماهنگ شدند، اما تهیونگ به طور واضح شنیده بود.

ناخودآگاه لبخند بزرگی روی لب‌هاش شکل گرفت و با بالا آوردن دست راستش، انگشت‌های کشیده‌ش رو لای موهای مشکی و نسبتا بلند پسر فرو برد و با ذوق و حرص تار موهاش رو بهم ریخت.


-"دونسنگ عزیز من انقدر شیرین بوده و نمیدونستم؟؟"


جونگ‌کوک به ضرب سرش رو از زیر دست پسر کنار برد و با نگاه تیز و عصبی‌ای، دست تهیونگ رو به آرومی کنار زد.


+"موهام رو درست کرده بودم!"


تهیونگ بی‌توجه به صدای عصبی پسر، ویلچر رو به سمت داخل هدایت کرد و همزمان با رد شدن از روی سنگ فرش حیاط، نگاهش رو اطراف چرخوند و کمی، فقط کمی با دیدن ماشین‌های گرون قیمت داخل حیاط به ثروتمند بودن اون خانواده غبطه خورد.


+"مستطیل احمق."


زمزمه آروم پسر به گوش تهیونگ که مشغول دید زدن اطراف بود رسید و بعد از پنج ثانیه، ویلچر از حرکت متوقف شد.


-"چی گفتی؟"


تهیونگ بهت زده به زبون آورد و جونگ‌کوک نفس کلافه‌ای کشید.


+"مستطیل احمق؟"


اولین بار نبود که راجع به لبخندش چنین لقب‌هایی میگرفت اما اون کلمه توهین آمیز دوم، قطعا اولین بار بود.


+"همین حالاهم دیر کردیم بعدا میتونی بهش فکـ..."


ادامه صحبت پسر با عقب خم شدن ناگهانی سرش متوقف شد و با چشم‌های گرد شده و متعجی، از پایین به صورت جدی تهیونگ نگاه کرد.

همین حالا یکی به پیشونیش فشار آورده، و سرش رو به عقب خم کرده بود؟ جونگ‌کوک احساس میکرد داره اولین‌هاش رو تجربه میکنه.


-"تو واقعا بی‌ادبی جئون جونگ‌کوک!"


پسر بزرگتر با جدیت به زبون آورد، بلافاصله توسط انگشت میانیش ضربه‌ نسبتا آرومی رو به وسط پیشونی پسر زد و سرش رو رها کرد.


-"تو یه بزرگسالی، درست حرف زدن رو یاد بگیر."


صدای جدی تهیونگ به گوش رسید و جونگ‌کوک شوکه و بهت زده از اتفاقی که توی کمتر از یک دقیقه رخ داده بود، فقط به جلو نگاه میکرد.

همین حالا کتک خورده بود؟ جئون جونگ‌کوک که کسی جرئت نداشت بهش تو بگه، توسط پرستارش کتک خورده بود؟


+"تو من رو زدی.."


ابروهای تهیونگ با شنیدن صدای شوکه پسر بالا رفتند و ویلچر رو به حرکت درآورد.


-"فقط یه ضربه کوچیک برای ادب کردنت بود."


ادب کردن...

این کلمه داخل ذهن پسر تکرار شد و ناخودآگاه تک خنده آرومی از بین لب‌هاش بیرون پرید.


+"مستطیل لعنتی.."


-"دایره لعنتی‌تر!"


تهیونگ با خونسردی به زبون آورد و جونگ‌کوک احساس کرد هیچوقت توی این مدت تا این حد از وضعیتش متنفر نشده بود.

نیاز داشت به اون پرستار لعنتی نشون بده باید چطور رفتار کنه اما پاهاش توی تیمش نبودند.


+"روزی که بتونم راه برم، با ماشین از روت رد میشم هیونگ."


این تقصیر تهیونگ نبود که با شنیدن اون جمله به همراه صدای پرحرص جونگ‌کوک به آرومی خندید و به عصبانیت پسر کوچیک‌تر دامن زد.

درواقع رسیدن به این مرحله بعد از اون همه مدت سکوت خودش یک موفقیت به حساب می‌اومد و تهیونگ از این که اون پسر حداقل تا همین حد صمیمی شده، خوشحال بود.

حتی اگر صمیمیت به این معنا بود که قراره با ماشین از روش رد بشه.


-"یک یک؛ با تهدیدی که صبح کردم، حالا مساوی شدیم.*


قبل از وارد شدن به زبون آورد و بلافاصله صدای موزیک و همهمه به گوش رسید.

تهیونگ، آب دهانش رو با درک موقعیت قورت داد و بلافاصله با رد شدن از راهرو، مستقیم وارد سالن تزئین شده و‌ نسبتا شلوغ همراه با بچه‌های قد و نیم قد شدند و توجه بقیه به سرعت به اون‌ها جلب شد.


"کوکووو! تو اومدی!"


اولین واکنش، صدای بلند و دخترونه‌ای بود که به گوش رسید و تهیونگ قسم خورد صدای بلندش حتی از سر کوچه‌هم شنیده شد.

جسم نسبتا کوچیکی با سرعت باورنکردنی‌ای خودش رو به ویلچر جونگ‌کوک رسوند و نگاه تهیونگ روی صورت دختر بچه‌ای که شباهت زیادی با جیمین داشت، ثابت موند.


+"منتظر بودی که نیام؟ ناامیدم کردی خانوم کوچولو."


"نه! منتظر بودم که بیای؛ قسم میخورم! حتی نذاشتم بقیه یه قطره خوراکی بخورن."


نگاه جونگ‌کوک با شنیدن جمله آخر، به سمت میز کشیده شد و با دیدن تمام خوراکی‌های دست نخورده روی میز جلوی خنده‌ش رو گرفت.


+"خب.. ممنونم که انقدر به فکرم بودی عزیزم، خیلی خوب میشد اگر جیمین‌هم از تو یاد میگرفت!"


لبخندی روی لب‌های تهیونگ شکل گرفت و بلافاصله صدای جیمین بهشون نزدیک شد.


"یه جیمین شنیدم. چی گفتید؟"


نگاه تهیونگ به سمت جیمین کشیده شد و با دیدن لیوان آب میوه توی دستش، حرف جونگ‌کوک رو تایید کرد.

مثل اینکه اگنس به برادرش نرفته بود.


"جیمینی! خیلی کارت زشته که وقتی کوکو نیومده خوراکی میخوری."


جیمین با ابروهای بالا رفته‌ای درست کنارشون ایستاد و نگاهش رو بین لیوان داخل دستش و نگاه طلبکار جونگ‌کوک چرخوند.


"خب الان که اومده‌"


"ولی تو از قبل میخوردی!"


"چون جونگ‌کوک به من اجازه داد، مگه نه؟"


+"نه."


صدای قاطع پسر، دوئل بین جیمین و اگنس رو بهم ریخت و برادر بزرگتر، زیر لب فحشی به بهترین دوستش داد.

دختر بچه با چشم‌های ریز شده‌ای نگاهش رو از جیمین گرفت و دست‌هاش رو برای بغل شدن از طرف جونگ‌کوک باز کرد.


"کوکو، میای بریم تا لیوان‌های اِلسا رو نشونت بدم؟"


+"هرچی تو بخوای خانوم کوچولو."


اگنس، توسط دست‌های جونگ‌کوک بالا کشیده شد و با قرار گرفتن روی پاهاش، ویلچر با کمک دکمه‌ها به سمت میز و وسایل تزئین شده حرکت کرد.

خب، مثل اینکه تهیونگ تنها شده بود.


"اوضاع چطوره رفیق؟"


با صدای جیمین نگاهش رو از دور شدن ویلچر گرفت و ناخودآگاه انگشت‌هاش رو پشت سرش بهم گره زد.


-"اگر منظورت از اوضاع اونه، قبلش میتونم بپرسم دلیل حضورم چیه؟ چون هیچکار مفیدی جز حرص خوردن و عصبانی شدن از دستش انجام ندادم!"


خنده آرومی از بین لب‌های جیمین بیرون اومد و با هدایت کردن تهیونگ به سمت آشپزخونه-جایی که پدر و مادرش سخت مشغول کار کردن بودند-دستش رو با گرمی دور شونه های پسر انداخت.


"متاسفانه تازه اولشه، کم کم عادت میکنی."


چشم‌های تهیونگ در جواب چرخیدند و با وارد شدن به آشپزخونه‌ای که تقریبا اندازه سالن خونه خودش بود، نگاهش روی مرد آشنایی متوقف شد.


"اوه، شما باید تهیونگ کیم باشید درسته؟"


پدر جیمین، یکی از بزرگترین جراح‌های شهر به زبون آورد و تهیونگ احساس کرد که یک سلبریتی رو از نزدیک دیده.

حجم علاقه تهیونگ به شغلش طوری بود که به ترک وطن و خانواده‌ش راضی شده بود و تنها چیزی که میتونست هربار باعث خوشحالی و امیدواریش باشه همین بود؛ پرستاری.

اما برخلاف انتظار، دیدار با پدر و مادر جیمین در حد افکاری که چیده بود سخت نگذشت.

خانم هانول و آقای رابرت از همون لحظه اول کاملا صمیمی و گرم رفتار کردند و تهیونگ چندین بار به دلیل رفتار دوستانه‌شون خجالت زده شد.

یک ساعت تمام، همراه با پدر جیمین حرف زد و در آخر چیزی که دنبالش بود رو شنیده بود.

پیشنهاد کار توی بیمارستان خودش، با تهیونگ کاری کرد که حتی لبخند از اون به بعد لب‌هاش رو یک لحظه‌هم ترک نکرد و دائم راجع بهش رویا می‌چید.

نیاز داشت با یکی راجع بهش حرف بزنه، و بی‌صبرانه منتظر تماس خواهرش بود.


"شما مستطیلی؟"


با شنیدن صدای کودکانه‌ای، سرش رو از موبایلش بیرون آورد و متن پیام حاوی خبر رو به خواهرش ارسال کرد. نگاه پسر به چشم‌های گرد و شفاف دختر بچه گره خورد و با کمی مکث سرش رو به نشونه تایید حرکت داد.


-"جونگ‌کوک خواست بیای دنبالم؟"


"کوکو بهم گفت هیونگ مستطیلیش رو پیدا کنم."


خنده آرومی با شنیدن اون اسم از بین لب‌های تهیونگ خارج شد و نگاهش رو اطراف سالن برای پیدا کردن صندلی چرخ‌دار پسر چرخوند.


-"درست پیدا کردی."


"شماهم مثل بابا دکتری؟"


تهیونگ به دختر بچه‌ای که تقریبا تا زانوهاش می‌رسید نگاهی انداخت و با لبخند محوی رو به روش نشست.

حالا دیگه برای دیدن پسر مجبور به بالا آوردن سرش نبود.


-"نه، من پرستارم."


"پس چه فرقی داره؟"


لبخند کجی روی لب‌های تهیونگ شکل گرفت و ناخودآگاه لپ نرم و گرد دختر رو به آرومی کشید.


-"وقتی دکتر کارش رو تموم کرد، پرستار تا وقتی که کامل کامل خوب بشی ازت مراقبت میکنه، همراهته و تنهات نمیذاره."


"پس تو یه مامانی؟"


اگنس بلافاصله به زبون آورد و با دیدن تعجب کردن تهیونگ بلافاصله به جمله‌ش اضافه کرد:


"آخه مامانم هروقت مریضم همین‌کار رو میکنه."


-"این‌طوری بهش نگاه نکرده بودم.."


خنده شیطنت آمیزی از بین لب‌‌های دختر خارج شد و با چشم‌های براقی روی پاهاش جا به جا شد.


"مامان تاتا!"


ذوق زده به زبون آورد و تهیونگ به آرومی خندید. شنیدن اون لقب از زبون دختر به حدی شیرین بود که تمام قلبش از لایه گرمی پوشیده شد.


-"خب امیدوارم این اسم بین خودمون بمونه."


"مامان تاتا؟ چرا؟ اینکه خیلی قشنگه!"


انگشت‌های تهیونگ به آرومی زیر چونه دختر رو نوازش‌وار لمس کردند و اگنس کمی با خجالت شونه‌هاش رو جمع کرد.


-"دلم نمیاد به این چشم‌های خوشگلت نه بگم؛ جونگ‌کوک نگفت کجا میره؟"


تهیونگ به طور واضحی متوجه نبود اون پسر شده بود و این کم کم داشت نگران کننده پیش می‌رفت.


"توی پارکینگ، گفت یکم بعد برمیگرده."


ابروهای تهیونگ بهم نزدیک شدند و اگنس با دیدن واکنش پسر، دست‌هاش رو به نشونه منفی تند تند حرکت داد.


"بهم گفت که اعلام کنم نگرانش نشی!"


-"ممنونم عزیزم اما الان بیشتر نگران شدم."


همزمان با بلند شدن به زبون آورد و به سمت حیاط قدم برداشت. یک لحظه و یک اتفاق ممکن بود همه چیز رو بهم بریزه و تهیونگ جرئت انجام دادن این ریسک رو نداشت.

نمی‌تونست با خیال راحتی جونگ‌کوک رو تنها بذاره، نه حداقل تا زمانی که قدرت استفاده کامل از پاهاش رو نداشت.

پیدا کردن مکانی که یک ساعت پیش با حسرت به ماشین‌هاش نگاه کرده، سخت نبود. وارد پارکینگ شد و با قفل شدن نگاهش به ویلچر پسر، قلبش برای لحظه‌ای تپیدن رو فراموش کرد.

جونگ‌کوک، طوری دستش رو روی بدنه اون موتور بزرگ و سنگین گذاشته بود که پسر بزرگ‌تر تا مغز استخوان درد کشید.

حسرت، حسرت، حسرت.

هوای اطراف جونگ‌کوک تماما بوی حسرت و غم میداد و این برای تهیونگ زیادی بود.


+"اگنس بهت نگفت یا گوش نکردی؟"


تهیونگ با شنیدن صدای پسر کوچیک‌تر دوبار پلک زد و نگاه میخ شده‌ش رو همزمان با جلو رفتن به صورت جونگ‌کوک دوخت.

کمتر از یک صدم ثانیه، تمام غم و حرف‌های ناگفته‌ای که تهیونگ فقط از نیم رخ پسر خونده بود، پنهان شده بود‌!

دونسنگش واقعا بازیگر ماهری بود.


-"هیچکدوم، فقط خواستم بدونم چی ارزش اومدنت تا اینجا رو داشته."


اتصال نگاه هردونفر برای چندثانیه حفظ شد و بعد، این جونگ‌کوک بود که با چرخوندن سرش، دستش رو روی بدنه موتور زد و دوباره به تهیونگ خیره شد.


+"با چیزی که ارزش همه توجهم رو داره آشنا شو."


تهیونگ نیم نگاهی به موتور انداخت و چشم‌هاش با تحسین برق زدند. اون موتور طوری درست شده بود که انگار از اول برای جونگ‌کوک ساخته بودند و کاملا با استایل پسر مچ بود.

دست تتو خورده جونگ‌کوک روی بدنه وسیله ثابت قرار داشت و تهیونگ کاملا بی‌پروا، به افکار منحرفانه‌ش دامن میزد.

حالا پاسخ سوالش رو گرفته بود.

جونگ‌کوک جای ماشین، موتور داشت و این هزاران برابر هات‌تر از تمام اون وسایل نقلیه بود.


-"می‌دونستی من فن درجه یک موتورم؟ همیشه دلم می‌خواست یکیشون رو از نزدیک ببینم."


صدای تهیونگ، ترکیب شده با ذوق به گوش رسید و لبخند بزرگی ناخودآگاه با تصور موتور روندن جونگ‌کوک روی لب‌هاش شکل گرفت.


+"کدوم؟ موتور یا موتور سوار؟"


جونگ‌کوک در جواب جمله تهیونگ به زبون آورد و پسر بزرگ‌تر ابروهاش رو بالا داد.


-"هردو؟ فکر نکنم بتونم انتخاب کنم."


+"اگر بخوای، میتونی امتحانش کنی."


صدای آروم پسر، لبخند تهیونگ رو جمع‌تر کرد و با نگاه براق و درخشانی سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.


-"نه؛ به همون اندازه که دوستش دارم ازش میترسم؛ دلم نمیخواد تو اولین تجربه مصدوم بشم، ترجیح میدم همراه خودت امتحان کنم."


جونگ‌کوک فقط سکوت کرد اما تهیونگ لحظه‌ای لرزیدن مردمک چشم‌هاش رو به وضوح دید. احساسات و جنس اخلاق پسر دستش اومده بود و حتی نیازی به شنیدن کلمات از زبونش نداشت.

توانایی فهمیدن احساسات فقط با نگاه کردن، چیزی بود که تهیونگ به خوبی برای جونگ‌کوک یاد گرفته بود.


+"من هیچوقت به کسی اجازه ندادم روی موتورم بشینه."


جونگ‌کوک با صدای آرومی به زبون آورد و دستش رو از روی بدنه موتور برداشت. با چشم‌های خالی به نگاه منتظر تهیونگ خیره شد و لحظه‌ای مکث کرد.

چطور به اون نگاه منتظر و چشم‌های خمار شده‌ و براق جواب ناامید کننده میداد؟


-"من اولین هیونگتم،"


جونگ‌کوک منتظر نگاه کرد و تهیونگ ادامه داد.


+"پس من از الان اون پشت رو رزرو کردم!"


تهیونگ با چشم‌های ریز شده‌ای تهدید آمیز به زبون آورد و ابروهای جونگ‌کوک با شنیدن دوباره صدای دستوریش بالا رفتند.


+"نه درواقع، تو اولین قلدر زندگیمی که سالم راه میره."


چشم‌های تهیونگ با شنیدن تهدید واضح پسر گرد شدند و خنده شوکه شده‌ای از بین لب‌هاش خارج شد.

و البته که ترس کمش رو از عضله‌ها و نقش تتوی پسر مخفی کرد! تهیونگ قسم می‌خورد که اگر جونگ‌کوک می‌خواست، همین حالاهم می‌تونست توی مبارزه بینشون پیروز باشه.


-"این‌طوری ترسناک بنظر نمیرسی جونگ‌کوک، نه تا وقتی که اون چشم‌ها رو داری!"


گوشه لب پسر کوچیک‌تر به نشونه تمسخر بالا رفت و نگاه تهیونگ به لب‌های جونگ‌کوک کشیده شد.


+"منظورت اینه چشم‌‌هام ترسناک نیستند؟"


نگاه تهیونگ از لب‌های پسر به سمت دو گوی شفاف و منتظرش کشیده شد و با لبخند محوی، کمی به جلو مایل شد و صورتش رو مقابل صورت جونگ‌کوک نگه‌داشت.


-"منظورم اینه چشم‌هات، زیادی برای ترسناک بودن خوشگل بنظر میرسند دونسنگ کوچولو!"



Report Page