Ecstasy⁵
Hotel Jeon⁷تهیونگ زمانی متوجه ترس غیر عادی جونگکوک از بیرون شد که برای رسوندنش از مطب فیزیوتراپی به خونه، وارد پارکینگ درمانگاه شد.
برای چند دقیقه فقط منتظر بود و وقتی با اون تماس گرفت، ویلچر پسر از پشت یکی از ماشینها بیرون اومد و تهیونگ متعجب شد.
اون که خودش رو مخفی نکرده بود، نه؟
از ماشین پیاده شد و توی سکوتی که هردو بهش عادت کرده بودند، در ماشین رو باز کرد و صندلی چرخدار رو برای پسر ثابت نگهداشت.
جونگکوک طی یک حرکت، با کمک گرفتن از صندلی ماشین، بدن خودش رو با کمک دستهاش داخل ماشین کشید و تهیونگ با جمع کردن ویلچر، اون شئ رو روی صندلی عقب گذاشت.
خوشحال بود از اینکه زیاد مجبور به کمک کردن فیزیکی به اون پسر نیست، چرا که واقعا نمیدونست چطوری قراره اون هیکل سنگین با عضلههای ورزیدهای که جونگکوک هر صبح روی فرم نگهشون میداشت رو حرکت بده!
اون پسر دستهای قویای داشت و همین حالاهم خیلی راحت میتونست بدنش رو بدون کمک بقیه، هندل کنه.
-"جیمین گفت که به مهمونی دعوت شدی و باید لباس بخری، جای خاصی مد نظرته؟"
تهیونگ با ساکت دیدن فضای بینشون، بلافاصله با خارج کردن ماشین از پارکینگ به زبون آورد و پاسخ پسر، اخم محوی بین ابروهاش به وجود آورد.
+"قرار نیست بیام؛ جیمین میدونه."
-"متاسفانه جیمین گفت که حق انتخاب نداری، چون اگنس؟ میخواد که تو حتما توی جشن تولدش باشی."
+"بعدا کادوش رو میفرستم."
-"فکر کنم یه فروشگاه همین نزدیکیها دیدم."
تهیونگ بیتوجه به مخالفت پسر دوباره به زبون آورد و برای چند لحظه سنگینی نگاهش رو احساس کرد.
مثل روز ترس جونگکوک از نگاه بقیه، و قرار گرفتن داخل اجتماع همراه با ویژگیهای خاصی که داشت برای تهیونگ روشن بود.
طوری که خودش رو تا رسیدن ماشین توی پارکینگ مخفی کرده بود، تهیونگ رو برای قبول کردن این ترس بیشتر متقاعد میکرد و باعث میشد ذهنش برای از بین بردن این مشکل، دنبال راه حل باشه.
+"ما باهم حرف زدیم و تو قبول کردی که من اونجا نباشم."
نیم نگاهی به پسر که درحال حرف زدن با شخصی بود انداخت و با شنیدن صدای فرد پشت خط، به دلیل بلند بودن صدای موبایل و فضای ساکت ماشین متوجه شد که مخاطب پسر کوچیکتر، جیمینه.
"این قبل از این بود که اگنس به طور جدی حضورت رو بخواد."
+"اون خواهر توئه، باهاش حرف بزن."
"فکر میکنی انجامش ندادم؟ تهدیدم کرد که لپ تاپم رو توی استخر پرت میکنه! البته بعد از اینکه مطمئن بشه همه لباسهام رو با قیچی پاره کرده."
+"جیمین، تو میدونی که من نمیتونم بیام."
با شنیدن صدای نسبتا آروم و بیچاره جونگکوک، نیم نگاهی به صورت کلافهش انداخت و ماشین رو مقابل فروشگاه بزرگی، متوقف کرد.
"این فقط یه مهمونی خودمونیه! اونا فقط چندتا بچهن که تازه هشت سالشون شده، و به اضافه پدر مادرم که تو باهاشون مشکلی نداری."
جونگکوک با پارک شدن ماشین، نگاه سوالیای به سمت تهیونگ انداخت و بلافاصله با نگاه کردن از پشت شیشه به مانکنهای لباس و تابلوی فروشگاه، نفس عمیقی برای کنترل کردن اعصابش کشید.
+"فاکینگ پارک جیمین؛ نمیفهمم چرا پدر مادرت باید یه بچه دیگه بیارن وقتی تو انقدر رو اعصابی."
"میدونم از اینکه تو زندگیتم چقدر خوشحالی لازم نیست هربار یادآوریش کنی عزیزم."
+"خفه شو."
"فقط قبل از خفه شدنم به تهیونگ بگو اونهم باید بیاد، بابا کنجکاوه تا باهاش آشنا بشه."
نگاه جونگکوک به سمت تهیونگ ساکت چرخید و با دیدن صورت شوک شدهش متوجه شد که پسر مکالمه رو شنیده و نیازی به تکرار دوباره نیست.
+"بهت قول نمیدم که بیام اما راجع بهش فکر میکنم."
"این حرف یعنی قرار نیست بیای! جونگکوک لطفا من رو با خشم اگنس رو به رو نکن. میدونی که چقدر دوستت داره؟ قطعا قراره خیلی ناراحت بشه اگر توی تولدش نباشی."
+"تا یک ساعت دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم، زنگ نزن."
تهیونگ با فشردن لبهاش جلوی خندهش رو گرفت و با قطع شدن تماس پسر، بلافاصله به سمتش چرخید.
-"راجع به اینکه باید بیام جدی بود؟"
+"باید شوخی کرده باشه؟"
جونگکوک با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی به زبون آورد و تهیونگ بی حواس به نیم رخ پسر خیره شد، و به افکارش اجازه پیشروی داد.
ممکن بود با دیدن پدر جیمین، برای کار به بیمارستان معرفی بشه؟ یا در بهترین حالت ممکن بتونه توی بیمارستان خود اون مرد کار کنه؟
تهیونگ مطمئن بود که آشنا شدن با اون مرد میتونه نتیجه خوبی به همراه داشته باشه و اینکه اون شخص پدر جیمین بود، کمی از استرسش کم میکرد.
صمیمیتش با جیمین هرروز بیشتر میشد و به جایی رسیده بود که تهیونگ اسم اون پسر رو داخل مخاطبینش از "جیمین" به " خوشگل اما رو اعصاب" تغییر داده بود.
و البته که از حالا برای مهمونی شب استرس داشت.
+"چیزی توی صورتم نوشته شده؟"
صدای تمسخر آمیز جونگکوک، باعث از بین رفتن افکارش شد و ناخودآگاه دوبار پلک زد. به چشمهای منتظر و سیاه رنگ پسر نگاه کرد و سعی کرد با عوض کردن بحث، کار احمقانهش رو بپیچونه.
-"فکر نمیکنم لباس مناسب داشته باشم، همراهم میای یا توی ماشین میشینی؟"
+"میشینم."
جونگکوک بلافاصله و با عجله به زبون آورد و تهیونگ با نفس عمیقی از ماشین پیاده شد. با دور زدن بدنه ماشین، در عقب رو باز کرد و با بیرون کشیدن ویلچر، در جلو رو باز کرد و به صورت منتظر جونگکوک خیره شد.
-"به یکی نیاز دارم که راجع به لباسهام نظر بده و اینجا کسی جز تو نیست؛ پس باید بیای."
ابروهای پسر کوچیکتر بالا رفتند و بعد از چند لحظه، لبهاش رو خیس کرد و نگاه تهیونگ برای یک ثانیه به سمت اونها کشیده شد.
+"من قرار نیست با اون صندلی احمقانه، داخل مغازهها چرخ بزنم."
-"مشکلش چیه؟ اتفاقا خیلی راحته، اینطوری خسته نمیشی!"
+"پرستار!"
پسر با کلافگی و تشر به زبون آورد و تهیونگ با صدای آرومی یادآوری کرد.
-"هیونگ؛ یادت که نرفته شرط رو باختی؟"
گره محکمی بین ابروهای جونگکوک شکل گرفت و تهیونگ با دیدن انگشتهای خم شده و چشمهای بیحالت و نگاه تیزش، زبان بدنش رو خوند و به این نتیجه رسید که اون پسر در شرف عصبانی شدنه.
-"زود باش پسر، قول میدم زود تمومش کنم باشه؟"
+"نه."
-"فکر کردی چون روی ویلچر میشینی آدم فضاییای چیزی هستی؟ کسی قرار نیست قضاوتت کنه."
نگاه تهیونگ، به برجسته شدن لپ پسر به دلیل برخود زبونش کشیده شد و متوجه شد که اون حالا عصبانیه.
+"گفتنش برای تو راحته چون هیچوقت تو این شرایط نبودی."
-"قضاوت کردن آدمها رو تو کدوم کتاب درسی بهت یاد دادن؟ چون تا جایی که یادمه کار اشتباهی بود."
نفس عصبی جونگکوک از سینهش بیرون اومد و با نگاه شعله ور شدهای به صورت آروم تهیونگ که همچنان پشت ویلچر منتظر ایستاده بود خیره شد.
+"دروغ میگم؟ تا حالا امتحانش کردی بفهمی چه حسی داره؟ تظاهر نکن که درک میکنی وقتی تو این شرایط نبودی."
-"تو این شرایط نه، اما بدتر از این چرا."
نگاه ساکت تهیونگ برای چند لحظه بین چشمهای عصبانی و منتظر پسر چرخید و با کمی مکث ادامه داد.
-"تاحالا جلوی هزاران چشم زمین خوردی؟ یا بیهوش شدی؟ یا برای یک ذره اکسیژن طوری نفس کشیدی که انگار داری میمیری؟"
اخم گیج شدهای بین ابروهای جونگکوک شکل گرفت و تهیونگ با دیدن نگاه سردرگمش ویلچر رو کمی جلوتر برد.
-"قطعا نمیدونم چه حسی داری چون هیچوقت روی ویلچر نبودم اما زیر نگاه قضاوتگر بقیه چرا. درست مثل چند دقیقه قبل که انجامش دادی."
+"منـ.."
-"مخالفت نکن. شده به زور از ماشین میارمت بیرون و همراه خودم میبرمت ولی انجامش میدم. پس خودت بشین."
+"داری قلدری میکنی. دوباره!"
جونگکوک با اخم و لحن طلبکارانهای به زبون آورد و شونههای تهیونگ به نشونه بیگناهی بالا رفتند.
-"فقط دارم درخواست میکنم، همین."
جونگکوک برای چند ثانیه اتصال نگاهش رو ساکت و بدون حرف با نگاه تهیونگ حفظ کرد و بعد از زمزمه زیر لبیای که پسر بزرگتر حدس زد باید فحش باشه، با بلند کردن بدنش و کمک گرفتن از بدنه ماشین، روی صندلی چرخ دار نشست و نفس عمیقی کشید.
-"هیونگ بهت افتخار میکنه."
+"خفه شو."
-"بی ادب!"
با تشر به زبون آورد و از قصد ویلچر پسر رو موقع رد کردن از سطح شیب داری که به فروشگاه میرسید، به نرده آهنی کوبید.
+"از حقوقت کم میکنم."
-"حقوق من رو تو نمیدی."
+"به جیمین میگم!"
-"آره عزیزم برو به مامانت بگو، راحت باش."
با وارد شدن به فروشگاه، بوی خنک و لباسهای نو مشام تهیونگ رو قلقلک داد و زیر چشمی به دستهای مشت شده جونگکوک نگاهی کرد.
پسر کوچیکتر بلافاصله بعد از وارد شدن به فروشگاه طوری که انگار وارد دنیای دیگهای شده باشه، حتی ادامه دادن بحث کودکانه رو فراموش کرده بود و تهیونگ به وضوح منقبض بودن بدنش رو احساس میکرد.
-"فکر میکنم بهتر باشه یچیز ساده رو امتحان کنم."
با هول دادن ویلچر به سمت قسمت لباسهای مردونه به زبون آورد و ناخودآگاه نگاه تیزی به دختری که نگاه خیرهش رو از روی جونگکوک بر نمیداشت انداخت.
-"بهتره بریم یجای خلوت، از شلوغی متنفرم."
با وارد شدن به قسمت رگالها و قفسههایی که سر تا سر با لباس پر شده بودند، اطرافشون کمی خلوت تر شد و تهیونگ ویلچر پسر رو جلوی اتاق پرو متوقف کرد.
با دور زدن صندلی، رو به روی جونگکوک ایستاد و نگاه پسر کوچیکتر ناخودآگاه بالا اومد.
-"دیدی؟ هنوز زندهای."
+"میخوام برگردم."
آروم و دستوری به زبون آورد و تهیونگ چشمهاش رو چرخوند.
-"یک دلیل بهم بده تا قبول کنم."
نگاه جونگکوک برای چند لحظه روی صورت منتظر پسر بزرگتر ثابت قرار گرفت.
بعد از چند لحظه، دستهای عرق کردهش رو لای موهای نسبتا بلندهش کشید و صدای نفس کلافهش برای چندمین بار توی اون تایم به گوش تهیونگ رسید.
+"از نگاه خیره بقیه متنفرم."
به سختی اعتراف کرد و تهیونگ با لبخند محوی روی زانوهاش نشست و اهمیتی به کثیف شدن شلوار رنگ روشنش نداد.
-"فقط کافیه منفی فکر نکنی."
دستهای پسر بزرگتر روی زانوهای جونگکوک قرار گرفتند و پسر کوچیکتر با از هم فاصله دادن پلکهای سرخ شدهش به نگاه شفاف و شیشهای تهیونگ خیره شد.
-"تو خوشگلی؛ اگر منم جای اونها بودم، بهت خیره میشدم."
جونگکوک نمیدونست اسمش رو چی بذاره، اما قسم میخورد که زمان برای یک ثانیه زمان متوقف شد، هوای فروشگاه خنکتر شد و برق عجیبی از تمام بدنش گذر کرد!
بدون حرف و بدون هیچ عکس العملی همچنان به چشمهای صادق پسر خیره بود و بعد از چند ثانیه، فقط یک جمله از دهانش بیرون اومد.
+"من خوشگل نیستم."
تهیونگ زیر لب و با چرخوندن چشمهاش ادای پسر رو در آورد و از روی زمین بلند شد.
-"کاش بفهمم چرا پسرها انقدر در مقابل شنیدنش گارد دارن، الان جای خوشگل بگم جذابی مشکل حل میشه؟"
تهیونگ با دیدن چشمهای گرد اما خسته پسر کوچیکتر و لبهایی که قصد حرف زدن نداشتند، دوتا ضربه آروم روی دسته ویلچر کوبید و به سمت رگالها قدم برداشت.
-"صبر کن تا برگردم."
لبهای جونگکوک برای مخالفت کردن باز شدند اما برای اعتراض دیر شده بود. بیرون بودن به نوع خودش ترسناک بود و تنها بودن توی فضای عمومی ترسناکترش میکرد.
تهیونگ با سرعتی از اونجا دور شده بود که جونگکوک برای صدا زدنش باید داد میزد و پسر اصلا قصد جلب توجه کردن نداشت.
کف دستهاش خیلی سریع شروع به خیس شدن کردند و تمام تنش زیر لایهای از عرق سرد پوشیده شد.
سنگینی نگاه صدها چشم رو روی خودش احساس میکرد و بند انگشتهاش از فشاری که به دسته بیچاره ویلچر وارد میکردند به سفیدی میزد.
قبل از این که نفسهاش از حالت طبیعی خارج و نامنظم بشه، صدای آشنای تهیونگ بهش نزدیک شد و همه چیز رو براش متوقف کرد.
یک آشنا. همین برای پنیک نکردن کافی بود.
-"نظرت با این چیه؟ فروشنده خیلی سعی کرد متقاعدم کنه بهم میاد."
تهیونگ با نادیده گرفتن عمدی حال جونگکوک، رو به روش ایستاد و شلوار جین و لباس آستین حلقهای رو جلوی صورت سرشار از ناسزای پسر بالا گرفت.
-"فکر نمیکنی خیلی راحت بنظر میاد؟"
+"تهیونگ..."
-"البته همه لباسهای خودم تو این سبکه.."
+"تهیونگ."
-"ممکنه یکم برای هوای الان مناسب نباشه ولی ما تو خونهایم نه؟"
+"تهیونگ!"
صدای هشدار دهنده جونگکوک باعث پایین افتادن دست پسر بزرگتر شد و با کنار رفتن لباس، به صورت جدی و چشمهای سرخ رنگ پسر نگاه کرد.
+"میخوام برم. همین الان."
ابروهای تهیونگ با شنیدن صدای دستوری و تقریبا عصبی جونگکوک بالا رفت و با نفس عمیقی، طبق عادت جلوی صندلی چرخدار پسر روی زانوهاش نشست.
-"آخه مشکل چیه؟ حتی یک نفرهم اینجا نیست."
فک پسر کوچیکتر بهم قفل شد و با فشردن لحظهای پلک هاش برای کنترل کردن اعصابش، صدای خشدار شدهش تهیونگ رو متوجه عمق بد ماجرا کرد.
+"میخوام. از این. خراب شده. برم. بیرون. الان!"
کلمات شمرده شمرده و با صدایی که به وضوح سعی داشت پایین نگهش داره به گوش رسید و تهیونگ برای چند ثانیه با نگاه ساکتی به چشمهای تقریبا خمار و سرخ شده پسر کوچیکتر خیره شد.
-"باشه، فقط صبر کن تا این دوتا رو حساب کنم."
با ناامیدی به دلیل شکست خوردن نقشهای هایی که برای از بین بردن ترس پسر داشت به زبون آورد و همزمان با ایستادن، صدای جونگکوک باعث چرخیدن چشمهاش شد.
+"طولش نده."
بدون حرف به سمت فروشنده قدم برداشت و با چک کردن قیمت پشت لباس، نفس راحتی کشید.
هنوز حقوقی دریافت نکرده بود و خیالش از این که قرار نیست از بودجهای که برای قرصهاش کنار گذاشته بود استفاده کنه راحت شده بود.
فرآیند خرید اون لباس فقط چند دقیقه طول کشید.
تهیونگ هیچوقت توی خرید آدم سخت گیری نبود و این اخلاقش رو مدیون خواهرش بود که بلافاصله چیزی که چشمش رو میگرفت میخرید.
پلاستیک رو توی دستش فشرد و با قدمهای بلندی به سمت مکان قبل برگشت اما با دیدن خانواده چهار نفرهای که جلوی اتاق پرو ایستاده بودند، زیر لب فحشی داد و قدمهاش رو سریعتر به سمت ویلچری که از پشت پیدا بود برداشت.
تنها گذاشتن جونگکوک فقط تا حدی درست بود و تهیونگ با دیدن واکنش پسر، به این نتیجه رسید که برای اون هنوز کنار اومدن و تنها بودن توی اجتماع خیلی زوده.
تهیونگ متوجه شد که منبع حس ترس پسر زیادی قوی بود و برای از بین بردن ترس، زمان زیادی رو باید وسط میگذاشت.
دستههای ویلچر رو چنگ زد و قبل از اینکه صندلی رو از زیر نگاههای نامحسوس و سنگین اون خانواده دور کنه، زمزمه آرومی به سختی به گوش تهیونگ رسید و دعا کرد که جونگکوک متوجه اون صدا نشده باشه.
"پسر بیچاره..."
قطعا اگر تنها بود جلو میرفت و برای اون دختر توضیح میداد که این وضعیت چیزی نیست که فرد بخاطرش بیچاره خطاب بشه اما صندلی سنگینی که به سمت خروجی فروشگاه هول میداد بهش یادآوری میکرد که تنها نیست.
-"اگر لباسی که خریدم توی تنم خوب نباشه، مجبورت میکنم بپوشیش."
تهیونگ، نیم نگاهی به بازوهای برجسته پسر انداخت و جملهش رو تصحیح کرد.
-"البته اگر سایزش بهت بخوره و پاره نشه."
دسترسی نداشتن به صورت پسر باعث شده بود توی خوندن احساساتش ناکام باشه و با اضطرابی که زیر پوستش احساس میکرد، از فروشگاه بیرون اومد و ویلچر رو به سمت ماشین از روی پل رد کرد.
زیر بار فشار سکوت سنگینی که ایجاد شده بود مشغول جوییدن لب پایینش شد. با باز کردن در ماشین، ویلچر رو برای پسر ثابت نگهداشت و با کمک جزئیای مثل نگهداشتن زیر کتفش، به جاگیر شدنش داخل ماشین کمک کرد.
بلافاصله با قرار دادن ویلچر روی صندلی عقب، ماشین رو دور زد و قبل از نشستن پشت فرمون، نفس عمیقی کشید.
جونگکوک از دیشب تصمیم به بیشتر صحبت کردن گرفته بود و تهیونگ میترسید از اینکه دوباره به اون مکالمههای کوتاه و خسته کننده برگردند.
-"اگر باعث شدم که اذیت بشی معذرت میخوام."
با مرتب کردن افکار بهم ریخته و شلوغ ذهنش به زبون آورد و تنها پاسخی که دریافت کرد سکوت بود.
نیم نگاهی به نیم رخ پسر انداخت و با دیدن پلکهای بسته و سری که به پشتی صندلی تکیه داده بود، لبهاش رو بهم فشرد و عذاب وجدان بیشتری به سراغش اومد.
-"جونگکوک.."
ناخودآگاه به زبون آورد و این اولین باری بود که انقدر صادقانه اسم پسر رو صدا میزد.
-"قسم میخورم تو موجودی که از خودت توی ذهنت ساختی نیستی."
کمی مکث کرد و با مزه مزه کردن کلمات ادامه داد.
-"تو نیازی به کمک کسی نداری چون همین حالاهم تمام کارای شخصیت رو خودت انجام میدی. حضور من فقط یه رفع نگرانی برای اطرافیانته. متوجه منظورم میشی؟"
نیم نگاهی به پسر انداخت و با دیدن پلکهای بازی که به سقف اتاقک ماشین خیره بودند جرئت بیشتری برای حرف زدن پیدا کرد.
-"بهم اعتماد کن وقتی میگم تو ضعیف، بیچاره یا ناتوان نیستی! این فقط یه مشکل موقتیه که قراره تبدیل به خاطره بشه؛ میدونم که چقدر برات سخت و غیرقابل تحمله اما لطفا..."
ماشین رو مقابل داروخانهای نگهداشت و صدای زمزمه آروم شدهش به سختی به گوش پسر رسید.
-"اینطوری خودت رو عذاب نده."
کمی مکث کرد و با نیم نگاه کوتاهی به سمت جونگکوک، بدون حرف از ماشین پیاده شد و هوای خنک، گونههای گرم شدهش رو نوازش کرد.
روحیه تهیونگ برای دیدن شرایط بد بقیه زیادی ضعیف بود و به گفته استادهاش نقطه ضعفی برای شغلش محسوب میشد؛ اما چطور میتونست بیتفاوت باشه وقتی به لطف کلاسهای متنوع و گوناگون روانشناسی، حال اون پسر رو بهتر از خودش میشناخت؟
جونگکوک، با پایین آوردن سرش به دور شدن تهیونگ نگاه کرد و تا لحظه ورودش به داروخانه، نگاه خیرهش رو از روی پسر بزرگتر جدا نکرد.
ناخودآگاه ذهنش تصمیم به یادآوری جملههای صادقانه تهیونگ گرفت و جونگکوک با بستن پلکهاش، این بار راحتتر سرش رو به صندلی تکیه داد و ناخودآگاه لبخند محوی زد.
+"تو واقعا یه هیونگی؛ هیونگ."