Ecstasy⁴
Hotel Jeon⁷تهیونگ مطمئن نبود که بعد از خارج شدن از اون خونه چه بلایی سر جونگکوک اومد اما از فردای اون روز، پسر به طور عجیبی کاملا مطیع بود. سه روز تمام برای مراقبت از جونگکوک به خونهش رفت و آمد کرد و تنها صدایی که از اون پسر شنید کلمات کوتاهی مثل: نه، آره، خوبه، بسه و سلام بود.
تهیونگ کاملا خودش رو برای بحثهای پی در پی آماده کرده بود و حالا این وضعیت کمی خسته کننده و عجیب بنظر میرسید. جونگکوک به طور واضحی به نادیده گرفتن تهیونگ روی آورده بود و این برای روحیه حساس پرستار فقط کمی غیرقابل تحمل پیش میرفت.
تهیونگ عمیقا دلش میخواست با اون پسر دوست باشه و جونگکوک؟ دائما درحال فرار کردن بود.
اون پرخاشگر چیزی جز مانیتور بازی نمیدید و باقی زمانش رو موزیک گوش میداد. تهیونگ به وضوح دوبار مچ جونگکوک رو موقع زمزمه کردن با آهنگ گرفته بود و چقدر افسوس خورد که نمیتونه از صدای اون پسر تعریف کنه.
اگر یکم، فقط یکم به جونگکوک نزدیک تر میشد، شاید روزهاش در این حد خسته کننده نمیگذشت.
نفس عمیقی کشید و با کنار گذاشتن وسایل پزشکی، روی مبل نشست. فارغ از ناتوانی جونگکوک توی راه رفتن، اون سالم تر از خودش بنظر میرسید و چک کردن ضربان قلب و فشار خون و دمای بدنش هربار بیفایده بود.
اون پسر هربار موقع معاینه تبدیل به دوتا چشم میشد و تهیونگ به سختی زیر نگاه سنگین اون سلامتش رو چک میکرد.
شاید بهتر بود با جیمین راجع به اینکه جونگکوک نیاز به معاینه دائم نداره صحبت کنه؛ چرا که هربار با نزدیک شدن به اون پسر اضطراب زیادی رو تحمل میکرد و این برای بیماریش خوب نبود.
با صدای بلند و عجیبی که از طبقه بالا به گوش رسید، افکار پسر به سرعت ناپدید شدند.
شوکه شده سرش رو به سمت طبقه بالا چرخوند و بعد از کمی مکث، برای چک کردن پسر کوچیکتر به سمت طبقه بالا پا تند کرد.
احتمال داد که جونگکوک دوباره برای تخلیه خشمش از بازی حرکتی زده و یا چرخهای ویلچر باعث افتادن یکی از وسیلههای اتاق شده باشند اما با باز کردن ناگهانی در اتاق تمام حدس و گمانهاش دور ریخته شد.
جونگکوک روی زمین نشسته بود و اون صدای بلند، خبر از افتادن میز و محتویاتش به زمین، میداد.
تهیونگ قدم داخل اتاق گذاشت و ترجیح داد فضای اتاق با نور کمی که از پشت پرده ساطع میشد، روشن باشه. بدون حرف، کنار پسر ایستاد و بعد از چند لحظه با خم شدن و گرفتن زیر کتفهاش، به سختی از روی زمین بلندش کرد و لبه تخت نشوند.
نفسش رو از سنگینی وزن اون پسر بیرون داد و با قدم برداشتن به سمت میز، مشغول مرتب کردن اون بخش بهم ریخته اتاق شد؛ و تمام اینها درحالی بود که لبهای اون دونفر تصمیم به سکوت گرفته بودند.
با برداشتن آخرین شئ از روی زمین، بطری آب رو تا نیمه داخل لیوان خالی کرد و بعد از قرار دادن بطری روی میز، کنار جونگکوک ایستاد.
لیوانِ حاوی آب خیلی زود به دست پسر منتقل شد اما برخلاف انتظار تهیونگ، به لبهای اون پسر نرسید.
لیوان شیشهای بین انگشتهای تتو دار جونگکوک فشرده و بعد از چند لحظه، با بیشترین قدرت ممکن به سمت دیوار پرت شد و شکست. لیوان به هزار تکه براق شیشهای تبدیل شد و شدت ضربه طوری زیاد بود که تقریبا شیشهها خورد شده بودند.
تهیونگ با بدن منقبض شدهای ناشی از حرکت پسر، نگاهش رو از خورده شیشههایی که روی بخش زیادی از کف اتاق پخش شده بودند گرفت و به پسری داد که نفسهای تند و سنگین شدهش به وضوح قابل شنیدن بود.
حدس زدن اتفاقی که افتاده برای تهیونگ سخت نبود.
افرادی که دچار ناتوانی جسمانی میشدند گاهی وضعیت خاص خودشون رو فراموش میکردند و با کار کشیدن از اون بخش ناتوان، متوجه شرایطی که دارند میشدند.
و اون پسر، این اتفاق رو پشت سر گذاشته بود.
دو زانو رو به روی جونگکوک نشست و به چشمهای سیاه رنگی که به نقطه نامعلومی با نفرت خیره بود، نگاه کرد.
لحظهای با تصور پسری که گیج و خواب آلود، فقط یک لحظه فراموش کرده بود که نمیتونه بایسته و همزمان با افتادن روی زمین، میز رو همراه خودش کشیده بود؛ احساس درد کرد.
قفسه سینه جونگکوک همچنان به صورت سنگینی درحال حرکت بود و نگاه تهیونگ ناخودآگاه به بند انگشتهایی که به دلیل فشردن ملحفه تخت رو به سفیدی میزدند گره خورد.
-"جونگکوک..."
ناخودآگاه با صدای آرومی به زبون آورد و مردمک چشمهای پسر لرزید.
-"لطفا اینکار رو با خودت نکن..."
نگاه نگران تهیونگ به چشمهای پسر که همچنان خیره به نقطه نامعلومی بود کشیده شد و با کمی مکث، دوباره به انگشتهاش نگاه کرد؛ اما این بار خبری از فشرده شدن ملحفه بین اونها نبود.
-"منـ.."
پسر با بالا آوردن جهت نگاهش، بلافاصله به چشمهایی که خیره نگاهش میکردند رو به رو شد و ناخودآگاه کلمات رو گم کرد.
خبری از برق نفرت داخل نگاه جونگکوک نبود و قفسه سینهش حالا به آرومی تکون میخورد.
تهیونگ ناخواسته نفس راحتی کشید؛ با بالا بردن دستش انگشتهاش رو به پشت سر پسر رسوند و با فرو بردن نوک انگشتهاش داخل موهای پسر، پشت گردنش رو ماساژ داد.
-"همه چیز درست میشه؛ باشه؟"
تاثیر کلمات گرم تهیونگ همراه با صدای مخملی و آرومش برای جونگکوک درست مثل آب روی آتیش عمل کرد.
پسر کوچیکتر به آرومی پلکی زد و با کنار بردن سرش به نوعی نارضایتی خودش رو از اون لمس نشون داد.
تهیونگ، دستش رو عقب کشید و با رویهم فشردن لبهاش طوری که حتی نمیدونست به گوش جونگکوک رسیده یا نه، زیر لب عذرخواهی کرد.
تهیونگ هیچوقت متوجه نشد اما، اون لمس آروم و صدای گرمش برای اولین بار ذهن پسر رو خاموش کرده بود.
+"برو بیرون."
صدای خشدار پسر باعث آزرده شدن پسر بزرگتر شد و گره کوچیکی رو بین ابروهاش به وجود آورد.
-"چرا اینطوری میکنی؟ من فقط میخوام کمکت کنم!"
+"چندبار بگم به کمک کسی نیازی ندارم؟"
-"باشه باشه، کمک نه."
تهیونگ بلافاصله با شنیدن لحن پرخاشگر پسر به زبون آورد و کف دستهاش رو به نشونه تسلیم بالا گرفت.
-"منـ، من فقط میخوام باهات دوست باشم.. ولی تو حتی اجازه اینهم نمیدی..."
صدای آروم و خجالت زده پسر به سختی به گوش رسید و جونگکوک به کله بلوندی خیره شد که با معصومیت داخل یقهش فرو رفته بود. تهیونگ، با طولانی شدن سکوت بینشون، سرش رو بالا آورد و بلافاصله صدای جونگکوک رو شنید.
+"دوست جدید نمیخوام."
-"پس چی میخوای؟"
+"این که الان از اتاقم بری بیرون و بذاری بمیرم!"
تهیونگ با شنیدن صدای کلافه پسر از روی زمین بلند شد و به نیم رخ جذابی که میدید چشم غره رفت.
-"پرخاشگر واقعا اسم مناسبیه برات؛ میدونی؟ لیاقت دوستی با من رو نداری!"
جونگکوک گیج شده سرش رو به سمت پسر چرخوند و لحظه آخر قبل از اینکه تهیونگ به سمت در قدم برداره متوجه نگاه تیزش شد.
"پرخاشگر" واقعا باورش نمیشد که توسط اون پسری که تا دودقیقه پیش با خجالت از دوست شدن باهاش حرف میزد اینطوری خطاب شده.
+"اشکالی داره اگه از ویلچرت استفاده کنم؟"
ابروهای جونگکوک با شنیدن سوال پسر بالا رفتند و تهیونگ بدون اینکه منتظر اجازه باشه، زیر نگاه سنگین پسر روی صندلی چرخ دار نشست. قطعا قرار نبود پا برهنه روی خورده شیشههایی که کف اتاق پخش شده بودند راه بره.
تهیونگ به دکمههای عجیبی که روی دستههای صندلی قرار داشت چشم دوخت؛ با کمی مکث دکمه قرمز رنگی رو فشرد و ویلچر با عقب رفتن محکم به تخت برخورد کرد.
+"کلید کناری رو بزن بالا و دستی رو به سمت جلو هول بده."
صدای تمسخر آمیز جونگکوک به گوش رسید و پسر بزرگتر زیر لب اداش رو درآورد. با بالا زدن کلید، اهرم رو به سمت جلو هول داد و بلافاصله با حرکت کردن ویلچر، ناخودآگاه خنده آرومی از بین لبهاش خارج شد.
-"واوـ این واقعا..."
تهیونگ بیتوجه به شرایط، چندین بار ویلچر رو عقب جلو کرد و سرگرم شده با اون وسیله، توسط اهرم کوچیکی که متوجه شده بود حکم فرمان داره دور خودش چرخ زد و شوکه شده صدای ذوق زده ای از خودش در آورد.
نگاه خیره جونگکوک روی پسری که ویلچر رو وسیله بازی قرار داده بود ثابت قرار داشت و تک تک کارهای پسر رو زیر نظر گرفته بود.
با متوقف شدن صندلی چرخ دار بیرون از چارچوب در، تهیونگ تقریبا از روی ویلچر پایین پرید و جونگکوک با دیدن لبخند بزرگ پسر، ناخودآگاه لبخند محوی زد.
-"صبر کن تا برگردم باشه؟"
تهیونگ رو به چشمهای گرد و ساکت جونگکوک به زبون آورد و با قدمهای سریعی به سمت دمپاییهایی که کنار پلهها قرار داشت قدم برداشت و یکی از اونها رو پوشید.
راهِ رفته رو خیلی زود برگشت و این بار صندلی چرخ دار رو با دست هول داد و رو به روی تخت، درست مقابل زانوهای پسر نگهداشت.
-"بشین."
نگاه پسر بین صندلی و صورت منتظر تهیونگ جا به جا شد و قبل از اینکه فرصت اعتراض داشته باشه ویلچر به آرومی به زانوش برخورد کرد و صداش قطع شد.
-"چه بخوای چه نه، من هیونگتم و تو مجبوری گوش بدی؛ پس تا به زور انجامش ندادم، بشین."
درواقع مطمئن بود که اگر جونگکوک نخواد، حتی یک سانتی مترهم نمیتونه بلندش کنه اما ریسک کرد و امید داشت که اون پسر برای یک بارهم که شده به حرفش گوش بده.
جونگکوک توی سکوتی که تهیونگ تقریبا بهش عادت کرده بود، بدنش رو توسط دستهاش بلند کرد و با کمک گرفتن از دستههای صندلی، روی ویلچر نشست.
+"جیمین میدونه که قلدری میکنی؟"
لبهای تهیونگ با یادآوری شب قبل که جیمین رو با تهدید مجبور به غذا خوردن کرده بود رویهم فشرده شدند و سعی کرد جلوی خنده ناخواستهش رو بگیره.
-"فکر کنم جیمینم قربانی باشه؟ هردوتون زیادی لجبازید."
با بیرون اومدن از اتاق، ویلچر رو به سمت پلهها هدایت کرد و با رسیدن به بالا بر، صندلی رو روی جای مخصوص قرار داد.
+"به جیمین گفتم که به هرکسی نباید اعتماد کنه."
-"هی!"
پسر با دلخوری به زبون آورد و همزمان، کلید بالا بر رو فشرد و از پلهها پایین رفت.
-"داری ناراحتم میکنی؛ من هرکسی نیستم."
همزمان با پایین رسیدن بالا بر، جونگکوک بدون اینکه منتظر تهیونگ باشه، ویلچر رو به سمت کاناپه حرکت داد و صدای خونسردش کمی، فقط کمی تهیونگ رو ناراحت کرد.
+"آره، درواقع هیچکس به اندازه تو نمیتونه رو اعصاب باشه. "
پسر طولانیترین جمله مکالمهای که باهم داشتند رو به زبون آورده بود و تهیونگ نمیدونست به دلیل این اتفاق خوشحال باشه یا چون رو اعصاب خطاب شده، ناراحت.
-"نمیدونم چرا از من متنفری."
تهیونگ همزمان با برداشتن دستههای بازی از روی میز به زبون آورد و تلویزیون رو روشن کرد.
+"متنفر نیستم، فقط ازت خوشم نمیاد؛ این دوتا فرق دارن."
تهیونگ چشمهاش رو چرخوند و بعد از نگاه کردن به تلاشهای جونگکوک برای نشستن روی مبل، دسته بازی رو درست بین پاهای پسر پرت کرد و اهمیتی به هیس دردناکی که کشید، نداد.
-"این یه دلیل درست برای اینکه از من متنفر باشی."
+"پرستار لعنتی!"
بیتوجه به صدای کنترل شده و عصبی پسر، روی مبل نشست و با جمع کردن پاهاش توی بغلش، نگاهش رو به تنظیمات بازی و انتخاب تیم فوتبال داد.
-"جای اینکه مثل جانیا بهم خیره بشی تیمت رو انتخاب کن."
با حس سنگینی نگاه جونگکوک به زبون آورد و بعد از چند لحظه، پسر زیر لب فحش نامفهومی داد و با انتخاب تیم مورد نظرش، تهیونگ بازی رو شروع کرد.
-"بازنده مجازات میشه."
پسر بزرگتر با اولین پاس مهاجمها به زبون آورد و فضای بازی درست بعد از جمله تهیونگ عوض شد.
شخصیتهای بیچاره بعد از هر اشتباهی که خود بازی کنندهها انجام میدادند فحش میخوردند و بعد از هرگل، تهیونگ باید پوزخندهای رو اعصاب جونگکوک و برعکس، جونگکوک باید صدای فریاد از روی شادی پسر رو تحمل میکرد.
بازی حدود ده دقیقه طول کشید و دسته بازی بین انگشتهای تهیونگ از عرق خیس شده بود.
دقیقههای آخر بازی بود و توپ زیر پای حریف قرار داشت. تمام حواس تهیونگ تبدیل به دوتا چشم شده بود و پاسکاریهای حرفهای تیم مقابل رو زیر نظر داشت.
+"قبول کن که باختی."
تهیونگ نیم نگاهی به زمان کنار صفحه انداخت و با نادیده گرفتن حرف جونگکوک، بازیکن رو به سمت توپ هدایت کرد و با تکل به موقعی، توپ رو از زیر پای حریف در آورد و همون لحظه سوت پایان بازی زده شد.
همزمان با خوشحالی تیم سفید رنگ، دسته بازی توسط تهیونگ روی مبل پرت شد و نگاه خشک شده جونگکوک به صفحه مانیتوری که با اختلاف یک گل باختش رو اعلام میکرد دوخته شده بود.
-"قبول کن که باختی!"
-"فکر کردی میتونی من رو شکست بدی؟"
-"برای اینکار هنوز خیلی بی تجربهای عزیزم! "
صدای نسبتا بلند و ذوق زده تهیونگ مستقیم روی اعصاب جونگکوک تاثیر میگذاشت و با جدا کردن نگاهش از مانیتور، به تهیونگی چشم دوخت که لبخندهش درحال پاره کردن لبهاش بود.
+"درواقع بهت راحت گرفتم؛ نمیخواستم دوباره لبهات رو آویزون کنی."
تهیونگ طوری که انگار بهش توهین شده باشه، با تهدید خودش رو روی مبل جلو کشید و توی فاصله کمی از جونگکوک، انگشتش رو هشدار دهنده مقابل پسر تکون داد.
-"جرئت نکن برد معصومانه من رو زیر سوال ببری! میتونستی انجامش ندی، مجبورت نکرده بودم."
جونگکوک نگاه تمسخر آمیزش رو بین انگشت تهیونگ و چشمهای براقش چرخوند با گذاشتن کف دستش روی سینه پسر بزرگتر، نسبتا آروم به عقب هولش داد.
+"معصومانه با اون تکل آخری که زدی؟ از ترس نذاشتی شوت کنم!"
چشمهای تهیونگ گرد شدند و ناخودآگاه صداش بالا رفت.
-"اون تکل حتی خطاهم نبود! چطوره فقط باختت رو جای بهونه آوردن بپذیری؟"
+"من بهت آسون گرفتم."
-"من ازت خواستم؟ نه. پس میتونستی انجامش ندی!"
+"تهیونگ!"
پسر با عصبانیت و چشمهایی که شعلههای آتیش درونشون زبونه میکشید به زبون آورد و تهیونگ با شنیدن اون اسم برای اولین بار تقریبا شوکه شد.
شنیدن تهیونگ از زبون اون پسر آهنگ متفاوتی داشت و پرستار احساس میکرد برای اولین باره که انقدر از اسمش لذت برده.
-"تهیونگ نه؛ هیونگ! تو باختی و مجازاتت اینه من رو هیونگ صدا بزنی."
صورت جونگکوک بعد از چند لحظه و هضم کردن خواسته پسر جمع شد و نگاه تمسخرآمیزی به صورت منتظر تهیونگ انداخت.
+"بهت گفتم اینجا کره نیست."
-"هرجایی میخواد باشه تو من رو هیونگ صدا میزنی چون باختی!"
+"انقدر این کلمه لعنتی رو نگو! من فقط بهت آسون گرفتم، وگرنه هیچوقت از یه نوب نمیبازم."
-"نوب؟ تو الان به من گفتی نوب؟ میدونی من چقدر از زندگیم رو صرف این بازی کردم؟؟"
تهیونگ با صدای بلند در دفاع از خودش به زبون آورد و فاصله بین بدنهاشون رو کمتر کرد.
-"تو قبول کردی که بازی کنی، و حالا که باختی نمیتونی مجازات رو رد کنی!"
+"بهت گفتم من نباختم فقط-"
-"مانیتور بازی نشون میده تو باختی! انتظار نداشتم انقدر بیجنبه باشی."
تهیونگ با ناامیدی به زبون آورد؛ با عقب کشیدن خودش، تلویزیون رو خاموش کرد و تقریبا با حرص کنترل رو روی میز پرت کرد.
+"من بیجنبه نیستم."
-"پس چی؟ کسی که حتی قبول نمیکنه باخته چیه؟"
لبهای جونگکوک برای پاسخ دادن باز شدند و بعد از چند لحظه و با پیدا نکردن جمله مناسبی دوباره رویهم قرار گرفتند. نفس کلافه و عمیقی از سینهش خارج شد و تسلیم شده اون پرستار، موهاش رو عصبی بهم ریخت.
+"باشه. فقط ساکت شو. چی میخوای؟"
-"بهم بگو هیونگ."
انگشتهای جونگکوک از بین موهاش بیرون اومد و به پسری خیره شد که دست به سینه ایستاده و منتظر بهش خیره بود.
تهیونگ با دیدن نگاه جونگکوک، ابروهاش رو به نشونه انتظار بالا داد و سرش رو در جواب نگاه خیرهش کمی کج کرد.
-"بهم. بگو. هیونگ!"
پسر با بدبختی پلکهاش رو بهم فشرد و لبهای خشک شدهش رو خیس کرد. با باز کردن چشم هاش به نگاه منتظر تهیونگ خیره شد و لبهاش رو از هم فاصله داد اما برخلاف انتظار تهیونگ، صدایی از بینشون خارج نشد.
-"زود باش پسر، باید زود برگردم وگرنه تاکسی پیدا نمیشه؛ تا صبح وقت نداریم که."
+"ازت متنفرم، هیونگ."
جونگکوک بلافاصله با نفس کلافهای بعد از پر حرفیهای پسر به زبون آورد و با دیدن لبخند مغرور و بَرَندهای که روی لبهای تهیونگ شکل گرفت، به جملهش اضافه کرد.
+"تا الان نبودم، اما از الان به بعد ازت متنفرم، هیونگ."
خنده آرومی از بین لبهای تهیونگ خارج شد و با جلو برداشتن یک قدم، دست راستش رو روی سر جونگکوک گذاشت. به آرومی، طوری که انگار نوازشه، سه تا ضربه روی موهای نرمش زد و قدمهاش رو سمت وسایلش برداشت.
-"اشکالی نداره دونسنگ عزیزم، میدونی که؟ فاصله بین عشق و نفرت یه تار موئه!"
جونگکوک شوکه شده از حرکت پسر همچنان با بدن خشک شده به جلو خیره بود و صدای قدمهایی که ازش دور میشدند به گوشش میرسید.
-"خدانگهدار جونگکوک، هیونگ فردا برمیگرده!"
جونگکوک با تکیه دادن سرش به پشت مبل، به سقف خونه چشم دوخت و با شنیدن صدای بسته شدن در پلکهاش رو برای آروم کردن اعصابش روی هم فشرد.
خونه، به طور ناگهانیای داخل سکوت آزاردهندهای فرو رفت و برای یک لحظه احساس بدی به پسر دست داد. برخلاف چند دقیقه قبل همه جا طوری ساکت بود که انگار از اول کسی وجود نداشته و این حس بد گره پررنگی رو بین ابروهای پسر به وجود آورد.
لحظهای صدای باز شدن در و اسکن شدن کلید کارت به گوش پسر رسید و بعد از چند لحظه صدای آشنایی داخل خونه پخش شد.
-"نزدیک بود با دمپاییهای پشمی اینجا برم توی خیابون."
لبخند محوی روی لبهای پسر شکل گرفت و با حرکت دادن سرش به نشونه تاسف به تهیونگ که تو فاصله نسبتا زیادی مشغول تعویض کردن دمپاییها با کفشهاش بود چشم دوخت.
-"جیمین تقریبا نزدیکه، لطفا همونجا بمون تا برسه."
تقریبا با عجله به زبون آورد و لبهای جونگکوک برای اعتراض باز شدند.
-"اگر نمیخوای جیمین راجع به باختت و مجازات چیزی بفهمه پس گوش کن."
صدای هشدار دهنده تهیونگ موفق به ساکت کردن جونگکوک شد و تهیونگ با دیدن سکوت پسر کوچیکتر، لبخند رضایت بخشی زد.
+"واقعا ازت متنفرم، هیونگ."
تهیونگ شَستش رو به نشونه لایک بالا گرفت و همزمان با چرخیدن به سمت در و ترک کردن دوباره خونه، صدای نسبتا بلندش به گوش جونگکوک رسید.
-"عشق، نفرت، تار مو؛ اینها رو فراموش نکن! فردا میبینمت پرخاشگر."