Ecstasy³

Ecstasy³

Hotel Jeon⁷


[این تصمیم به عهده خودته تهیونگ، اما در نظر بگیر که اون پسر بهت نیاز داره، و برای دست گرمی، مراقبت از اون ایده خوبی بنظر میرسه. از اونجایی که گفتی پدر جیمین جراح معروفیه ممکنه حتی به نفع تو تموم بشه پس شاید بد نباشه که قبول کنی؟ به هرحال با چیزی که تعریف کردی وضع مالیشون خوب بنظر میرسید.]


وویس رو از اول پلی کرد و از تاکسی پیاده شد.

تمام راه مشغول گوش دادن دوباره و دوباره وویس های خواهرش بود و کلمه به کلمه‌ش رو حفظ شده بود.


[هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذارم اما اگر نظر من رو میخوای، امتحانش ضرر نداره.]


درست فردای اون شب و با قبول کردن درخواست جیمین، با تردید ماجرا رو با خواهرش درمیون گذاشته بود و بعد شنیدن حرف‌هاش، احساس بهتری داشت.

حجم زیادی از تردید و اضطرابش کم شده بود و با تمرکز کردن روی نتایج تصمیمش بالاخره تونسته بود یه پاسخ محکم و قطعی به جیمین اعلام کنه؛ و حالا اونجا بود، داخل آسانسور با یک شاخه گل و آینه‌ای که موهای طلایی و بهم ریخته‌ش رو داخلشون مرتب میکرد.


[من مجبورم موبایلم رو بذارم کنار تهیونگ ولی یادت نره گل یا کادو برای رفتن به خونه‌ش بخری، اینطوری مودبانه تره.]


نمیدونست اصرار خواهرش برای خرید اون گل چیه اما اون تاکید کرد که بخاطر دیدار بدی که داشتند بهتره اینطوری فضای بینشون رو صمیمی‌تر نشون بده.

و البته که تهیونگ مخالف بود، چرا باید برای پسری که فقط 15 دقیقه و اون‌هم حداکثر دوتا نگاه بهم انداخته بودند کادو بخره؟

با متوقف شدن حرکت آسانسور، پلی شدن دوباره وویس رو قطع کرد و موبایلش رو داخل جیبش گذاشت. هماهنگی‌های لازم رو با جیمین انجام داده بود و به دلیل شلوغ بودن سر جیمین باید تنها با اون پسر صحبت میکرد.


-"تهیونگ، فایتینگ."


زیر لب با حس تپش نامنظم قلبش به زبون آورد و برای آروم کردن اون ماهیچه چندین بار نفس عمیق کشید و کمی آروم شد.

بلافاصله بعد از فشردن زنگ در، کمی عقب رفت و با کف کفشش به صورت مضطربی روی زمین ضرب گرفت. نیم نگاهی به ساعت دور مچش که عدد 3 رو نشون میداد انداخت و احساس کرد که کمی زود برای مصاحبه حاضر شده.

واقعا شنیدن دوتا قوانین و شرایط کار و آشنا شدن با بیمار قرار نبود خیلی سخت باشه.. و درواقع تهیونگ امیدوار بود که همینطور باشه. چون چیزی که از اون پسر دیده بود، خبری از آرامش نمیداد.

تقریبا بعد از چهار دقیقه‌ای که برای اون پسر و شرایط خاصش زمان خوبی بنظر میرسید، در با کمی مکث باز شد و نگاه تهیونگ به چشم‌های خنثی و مشکی رنگ پسر گره خوردند.

اتصال نگاهشون ناخودآگاه چند ثانیه طول کشید و با تکون خوردن چرخِ ویلچرِ پسر، پلک‌های تهیونگ طوری که انگار تازه به خودش اومده باشه روی‌هم فشرده شد و لبخند واضحی روی لب‌هاش شکل گرفت.


-"سلام؟"

+"فراموش نکن کفش‌هات رو در بیاری."


خب، حداقل برخورد امیدوار کننده‌ای بود.

تهیونگ دست از نگاه کردن به جای خالی پسر برداشت و با وارد شدن به خونه، در رو به آرومی پشت سرش بست.

درست مثل قبل کفش‌هاش رو با دمپایی‌های پشمی و پاندا شکل عوض کرد و بلافاصله بعد از طی کردن راهرو و وارد شدن به سالن، نگاهش به جونگ‌کوک گره خورد.

اون پسر از پشت دیوار شیشه‌ای درحال نگاه کردن به بیرون بود و تهیونگ قدم‌هاش رو به آرومی به سمت ویلچر برقی و بی‌صداش برداشت‌.


-"اولین باری که این دیوار رو دیدم فکر نمیکردم منظره پشتش قراره یه زمین بازی و پارک باشه، واقعا سوپرایز شدم."


بلافاصله بعد از ایستادن در کنار جونگ‌کوک به زبون آورد و زیر چشمی بهش خیره شد. درست طبق انتظار، نگاه پسر خالی از هر حسی بود و شونه‌های منقبض شده‌ش نشون از فشار روانی‌ای که تحمل میکرد میداد.

خوندن زبان بدن برای تهیونگی که به این موضوع علاقه داشت راحت تر از نفس کشیدن و آسون تر از آب خوردن بود و حالا با فردی سر و کار داشت که قرار بود به اضافه پرستاری، از حیطه روانشناسی‌هم استفاده کنه.


-"سلیقه خوبی توی دکوراسیون داری، البته اگر خودت ایده پردازی کرده باشی، چون میدونی؟ کمتر پنت هاوسی رو دیدم که به جای مدرن از سبک کلاسیک استفاده کنه."


+"کار خودم بود."


صدای آروم و خشدار جونگ‌کوک به گوش تهیونگ رسید و ابروهای پسر بزرگتر ناخودآگاه بالا رفت. در این حد از صداش کم کار میکشید که به این روز می‌افتاد؟ اون خش و گرفتگی صدا قطعا به دلیل استفاده نکردن از حنجره‌ش بود.


-"ازش خوشم میاد، جونگ‌کوک؟ باید اینطوری صدات کنم؟"


+"صمیمی نشو."


بلافاصله به زبون آورد و تهیونگ لب‌هاش رو بهم فشرد.

ویلچر به سمت تهیونگ چرخید و جونگ‌کوک سرش رو برای بهتر دیدن صورتِ پسر بزرگتر بالا برد. تهیونگ نامحسوس دو قدم به عقب برداشت و به ذهن سپرد که با رعایت کردن فاصله بینشون، اون پسر مجبور نیست هربار سرش رو برای دیدن صورتش بالا بگیره.


+"جیمین راجع بهت باهام حرف زد. به طور موقت فقط اینجایی و بعدش شَرِت رو کم میکنی."


گره کوچیکی بین ابروهای پسر شکل گرفت و ناخودآگاه سرزنش‌گر به چشم‌های پسر خیره شد.


-"هی! من ازت بزرگترم، بهتر نیست محترمانه‌تر صحبت کنی؟"


پوزخند تمسخر آمیزی روی لب‌های پسر شکل گرفت و ناخودآگاه اون تمسخر وارد جملاتش شد‌.


+"انتظار نداری که هیونگ صدات کنم؟ باید یادآوری کنم اینجا کره نیست آقای کیم! بهتره طوری که من میگم رفتار کنی."


لب‌های تهیونگ در پاسخ به پسر بهم فشرده شد و ترجیح داد به اون بحث خاتمه بده.

جمله‌های کوبنده ای برای پاسخ دادن به اون پرخاشگر داشت اما در مرحله اول اون به عنوان پرستار باید وضعیت روحی بیمار رو درک میکرد و با اخلاق‌های ناسازگارش کنار میومد.

تهیونگ مطمئن نبود که تا کی میتونه در مقابل رفتارهای گستاخانه اون پسر لبخند بزنه.

درست مثل حالا که با لبخند محوی دو قدم فاصله بینشون رو پر کرد و با قرار دادن اون شاخه گل روی پاهای پسر، دوباره به عقب برگشت.


-"به هرحال جونگ‌کوک، من برای تو اینجام و گفتم شاید بهتر باشه دیدار اولی که داشتیم رو نادیده بگیریم. اسم من تهیونگه، کیم تهیونگ. راحت باش و هرطوری که میخوای صدام بزن."


جونگ‌کوک نگاه عجیبی به اون رز سفید رنگ انداخت و تهیونگ با ندیدن عکس العمل بدی از سمت اون، نفس راحتی کشید. حداقل گل رو قبول کرده بود. اصلا دلش نمیخواست که اون رز سفید، کارش به سطل آشغال کشیده بشه.


+"بابت گل، ممنون."


تهیونگ تقریبا یک سکته نصف و نیمه رو با شنیدن تشکر پسر رد کرد و متعجب شد. انتظار شنیدن این جمله رو از زبون جونگ‌کوک نداشت و حالا به ایده‌های خواهرش افتخار میکرد.

مثل اینکه اعتماد کردن به دخترها در این زمینه عاقلانه بنظر میرسید.


+"اما امیدوارم دفعه بعد همچین کار احمقانه‌ای نکنی، علاقه‌ای به گل گرفتن از تو ندارم، هر دلیلی که میخواد داشته باشه."


خوشحالی تهیونگ بلافاصله از بین رفت و قسمتی از ذهنش تصحیح کرد که اعتماد کردن به دخترها در این زمینه زیادهم عاقلانه بنظر نمیرسید.


+"و راجع به قوانین."


نگاه تهیونگ از زمین به صورت پسر کشیده شد.


+"من نمیدونم قراره اینجا چیکار کنی و حتی هنوزم راضی نیستم که حضورت رو اینجا تحمل کنم، هرکاری که میخوای انجام بدی قبلش بهم بگو و بی‌اجازه بهم دست نزن. حتی اگر درحال مردن‌هم بودم تا وقتی که نگفتم حق نداری نجاتم بدی، فهمیدی؟"


جمله آخر جونگ‌کوک تقریبا پسر بزرگتر رو به فکر فرو برد و باعث شد به نگاه خیره‌ش ادامه بده. قبول کردن شرط آخر پسر برخلاف سوگند پزشکیش بود و احساس میکرد سر دوراهی دروغ گفتن، یا صادق بودن گیر کرده.


+"متوجه شدی چی میگم؟*


جونگ‌کوک تقریبا با کلافگی به زبون آورد و تهیونگ با خیس کردن لب‌هاش، طعم برق لبش رو داخل دهانش احساس کرد.


-"آره، نگران نباش حواسم هست."


تقریبا از تایید کردن سر باز زد و جونگ‌کوک با نگاه خیره‌ای زیر لب "خوبه‌"ای رو زمزمه کرد و ویلچرش رو به سمت سالن چرخوند.

تهیونگ پشت سر پسر به حرکت کردن ویلچر خیره بود و طبق معمول مغز کنجکاو شده‌ش دنبال علت مصدومیت میگشت.

جونگ‌کوک بدن ورزیده‌ای داشت و برق حلقه‌های داخل لب، ابرو و گوش‌هاش چیزی نبود که از دید تهیونگ دور مونده باشه به اضافه اینکه ظاهر و رفتار پسر طوری بنظر میرسید که ناخودآگاه تهیونگ اون رو بد بوی به حساب می‌آورد.

پس احتمال داشت که توی یک دعوای خیابونی اینطوری شده باشه؟


+"بیا اینجا."


تهیونگ با قدم‌های بلندی خودش رو به ویلچر پسر رسوند و با ایستادن کنارش به حرکات دست‌هاش خیره شد.


+"کلید برای در ورودی و ساختمون؛ رمز در اینجاهم روش نوشتم پس گمش نکن."


دست جونگ‌کوک به سمت بالا بلند شد و نگاه تهیونگ ناخودآگاه روی خط‌ جوهری نشست که پشت دست جونگ‌کوک رو رنگ زده بود.

اون پسر تتو داشت و حالا یک دلیل محکم دیگه، برای فرضیه دعوای خیابونی پیدا شده بود.


+"جیمین شماره‌ت رو فرستاده اما برای اطمینان اگر کاری داشتی و جواب ندادم به اون زنگ بزن."


تهیونگ کنجکاو شده‌ برای اون طرح تتو، کلید کارت رو از دست پسر گرفت و احساس کرد که باید جلوی زبونش رو برای پرسیدن سوال اضافی بگیره.


+"برای صبحونه و نهار لازم نیست کاری انجام بدی اینجا آماده هست."


هنوز چند دقیقه از هشدار "صمیمی نشو"ی جونگ‌کوک نگذشته بود و تهیونگ داشت با خودش مبارزه میکرد که لباس پسر رو برای کامل دیدن اون طرح از تنش بیرون نکشه.


+"و اگر نمیخواستی بیای به جیمین نگو، هروقت خواستی میتونی غیبت کنی کسی قرار نیست چیزی بفهمه."


یعنی اون تتو تا کجا ادامه داشت؟ مغز تهیونگ به طرز عجیب و وسواس طوری درگیر شده بود.


+"اصلا میفهمی من چی میگم؟"


با صدای تقریبا بلند جونگ‌کوک، نگاهش رو از نقطه‌ای که به دست پسر میرسید جدا کرد و به چشم‌های مشکی رنگش داد.

کمی معذب شده روی پاهاش جا به جا شد و با اخم کمرنگی به دلیل صدای بلند پسر، جملاتی که شنیده بود رو ربات وار به زبون آورد.


-*اگر جواب ندادی به جیمین زنگ بزنم، شام و نهار آماده داری، و اگر خواستم غیبت کنم به جیمین نگم و هروقت خواستم انجامش بدم، جز مورد آخر که قرار نیست هیچوقت اتفاق بیوفته، بقیشون رو تایید میکنم."


نگاه مشکوک جونگ‌کوک بین چشم‌های نسبتا روشن تهیونگ چرخید و بعد از چند لحظه و یادآوری پاسخی که پسر بزرگتر برای غیبت کردنش داده بود، زیر لب "به جهنم" رو طوری که به گوش تهیونگ برسه زمزمه کرد.


-"و قوانین من."


تهیونگ با صدای جدی‌ای به زبون آورد و ابروهای پسر بالا رفت.


-"وقتم رو صرف نکردم از بهترین دانشگاه جهان مدرک بگیرم که بهم بی‌احترامی بشه. اگر میبینی حاضر به انجامش شدم چون برخلاف تو هنوز خودم رو یه کره‌ای میدونم و لازم دونستم به هم وطنم کمک کنم. پس زبونت رو مودبانه‌تر توی دهنت بچرخون چون چه بخوای چه نه من پرستارتم و دوسال‌هم از تو بزرگترتم! انتظار ندارم خم و راست بشی و رسمی باهام حرف بزنی، اما میتونی کمتر از کلمات توهین آمیز استفاده کنی."


با نفس عمیقی برخلاف چند دقیقه قبل لبخند زد و به نگاه سوپرایز شده جونگ‌کوک خیره شد.


+"واو- فکر میکردم از این بی‌زبونای احمق باشی ولی اینطور که پیداست زیادی‌هم زبون داری!"


اون پرخاشگر قرار نبود دست از گستاخانه حرف زدن برداره و تهیونگ با شنیدن جمله بعدی پسر، نسبت به این موضوع مطمئن تر شد.


+"انقدری درگیری دارم که نخوام به اینکه چی از دهنم در میاد فکر کنم! پس کنار بیا یا اگر خیلی ناراحتی، راه خروجی رو بلدی!"


نفس ناامیدی از سینه تهیونگ بیرون اومد و سرش رو به نشونه تاسف حرکت داد.


-"خیلی خب، تسلیمم. تو قرار نیست سر عقل بیای."

+"مجبور نیستی بمونی."


جونگ‌کوک هربار به وضوح به سمت رفتن هولش میداد و این حقه‌ها برای تهیونگ زیادی ساده بنظر میرسید. چشم‌هاش رو با کلافگی در برابر اون پرخاشگرِ ناراضی چرخوند و با خم شدن به سمت جونگ‌کوک، دست‌هاش رو روی دسته‌های ویلچر گذاشت و از فاصله‌ای حدود ده سانتی به صورت جذابش خیره شد.


-"گفتم قرار نیست سر عقل بیای ولی نگفتم که خودم انجامش نمیدم! تلاش بی‌فایده برای بیرون کردن من نکن، چون انقدر اینجا میمونم تا در آخر خودت بتونی با لگد از خونه‌ت بیرونم کنی!"


Report Page