Ecstasy¹
Hotel Jeon⁷"دونسنگ عزیز من از الان به بعد یه پرستاره؟ واو.. یه تنه داری همه افتخارات خانواده رو به دوش میکشی تهیونگ!"
پسر با لبخند ذوق زدهای موبایل رو از کنار گوشش فاصله داد و با قرار دادن روی حالت اسپیکر، مشغول ادامه آشپزی شد.
-"نونا! سعی نکن خجالت زدم کنی، میدونی که پرستار شدن من در برابر شغل تو چیزی نیست."
همزمان با خاموش کردن شعله گاز و برداشتن کاسه حاوی نودل، موبایلش رو با دست آزاد چنگ زد و با طی کردن دو قدم، پشت میز نشست.
"باور کن بقیه فقط زیادی بزرگش کردن وگرنه کار کردن توی ناسا خیلیهم جالب نیست."
چشمهای تیره رنگ پسر چرخیدند و به نشونه تأسف سرش رو در واکنش به شکست نفسی خواهرش چرخوند. واضح بود که کار کردن توی ناسا دقیقا به همون اندازهای که بقیه میگفتند جالب بود!
-"نونا باور کن اگر اعتراف کنی خیلی جای خفن و جذابیه قرار نیست حسودی کنم. من پرستاری رو دوست دارم و حتی اگر دعوتنامههم داشتم قرار نبود قبولش کنم!"
مقدار زیادی از نودل رو وارد دهانش کرد و با لپهایی که از حجم زیاد غذا برجسته شده بودند مشغول جوییدن شد.
قطعا دروغ میگفت و خواهرش قرار نبود فریب صدای جدی شده پسر رو بخوره. تقریبا کل زادگاه پسر از علاقه تهیونگ به فضا و ستارهها خبر داشتند و تهیونگ فقط بدشانسی آورده که چند سال زودتر به دنیا نیومده بود.
"خیلی خب عزیزم من باید برم دوباره باهات تماس میگیرم، مراقب خودت باش باشه؟"
تهیونگ لیوان آب رو با عجله روی میز گذاشت و با برداشتن موبایل به مدت زمان کوتاه حرف زدنشون نگاهی انداخت و سعی کرد ناراحت نشه. تمام تایم صحبتهاشون فقط به سه یا چهار دقیقه ختم میشد و این برای اون خواهر و برادر وابسته خیلی کم بنظر میرسید.
-"توهم همینطور نونا منتظر تماست میمونم. دوستت دارم!"
به عادت جا مونده از کودکیش به زبون آورد و صدای خنده آروم دختر باعث لبخند تهیونگ شد. درست طبق انتظار و مثل دفعات قبل خواهرش با تکرار کردن جمله "دوستت دارم" تلفن رو قطع کرده بود و حالا خودش بود و خونه و ظرف نودل سرد شده.
زندگی مجردی و به دور از خانواده اونهم درست توی شهر بزرگ و غریبی که مایلها با کشور خودش فاصله داشت قرار نبود آسون پیش بره.
-"کیم تهیونگ، فارغ التحصیل دانشگاه هاپکینز آمریکا قراره توی روزنامه دنبال شغل بگرده، چی بهتر از این؟"
زیر لب زمزمه کرد و با برداشتن روزنامه تا شدهای که گوشه میز افتاده بود، مشغول چک کردن آگهیهای کار شد. اکثر بیمارستانها به دلیل شرایط خاص پسر از استخدام کردنش سر باز میزدند و تهیونگ مطمئن بود هیچ دلیلی به جز نژاد پرستی باعث رد شدن رزومهش نمیشد!
زیر لب مشغول زمزمه کردن آهنگی که به تازگی داخل هدفونش شنیده بود شد و با نگاه کلیای مشغول چک کردن آگهیهایی شد که هیچکدوم به شرایطش نمیخوردند.
-"فردا بازهم رزومه میفرستم.."
همزمان با کنار انداختن روزنامه به زبون آورد و از پشت میز بلند شد. سوییشرت تیره رنگش رو از روی صندلی چنگ زد و با قدم برداشتن از بین وسایل و لباسهایی که روی زمین ریخته بود، به سمت در خروجی رفت و از خونه خارج شد.
هیچوقت آدم شلختهای نبود و حتی از بینظمی بدش میومد اما تقریبا چند روزی میشد که جز غذا خوردن و خوابیدن و دنبال کار گشتن، تقریبا حوصله انجام کار دیگهای رو نداشت.
با وارد شدن به آسانسور دستهاش رو توی جیب بزرگ سوییشرتش فرو برد و نفس سختی کشید. گاهی فکر میکرد که باید به کشور خودش برمیگشت، شاید باید برمیگشت پیش خانوادهش و اونجا کار میکرد اما... حقوقی که توی کره میگرفت، با آمریکا برابر نبود!
نمیتونست بدون جبران پولی که خانوادهش برای تحصیلهش توی آمریکا خرج کرده بودند به اونجا برگرده. حداقل هنوز زمان برگشت نرسیده بود.
به لطف پولهایی که از کارهای پاره وقت و کمک خانواده بدست آورده بود، تونسته بود تقریبا یک واحد توی منطقه خوبی از شهر کرایه کنه و برای همین، داروخانه که یکی از مهمترین نیازهای پسر بود دقیقا چند متر با خونهش فاصله داشت.
با وارد شدن به فضای نسبتا خلوت داروخانه، مستقیم سمت پذیرش قدم برداشت و نسخه مچاله شده دکتر رو روی میز گذاشت.
-"دو بسته."
کوتاه به زبون آورد و ناخودآگاه دستش رو روی قفسه سینهش کشید. خانوم نسبتا مسن و تیره پوسته پشت میز با چک کردن داروهای پسر نگاه ترحم انگیزی به صورت خوش چهره و جوان پسر انداخت و تهیونگ فقط خودش رو بیشتر زیر کلاه بزرگ سوئیشرت مخفی کرد.
از نگاههای دلسوزانه مردم متنفر بود.
اون به ترحم یا همچین چیزی نیازی نداشت چرا که خیلی وقت بود به این وضعیت عادت کرده بود.
"خواهش میکنم! تو میدونی که چقدر برای من مهمه این آگهی؟"
"آقای پارک! چندتا از موردهایی که فرستاده بودم رد کردید؟ مگه چندتا پرستار و دکتر تو این شهر وجود داره که انقدر سخت گزینش میکنید؟"
تهیونگ، با کنجکاویای که توسط شنیدن اون نام خانوادگی بهش منتقل شده بود، سمت صدا چرخید و به پسر جوان و زن مسنی که مشغول بحث بودند خیره شد.
نیم رخ پسر کرهای بودن رو فریاد میزد و تهیونگ به خوبی میتونست لهجهای که زیر حروف مسلط انگلیسی مخفی شده بود رو تشخیص بده. بعد از سالها زندگی کنار آمریکاییها و چهرههای غربی، با دیدن یک چهره آشنا احساس عجیبی بهش منتقل شد و ناخودآگاه سمت اون دونفر قدم برداشت.
*میدونم خانم کالن باور کنید میدونم! ولی من براتون توضیح دادم که شرایط چقدر حساسه، خواهش میکنم بازهم دنبال پرستار بگردی-"
-"ببخشید!"
تهیونگ با صدای آروم و گرمی به زبون آورد و جمله اون فرد رو قطع کرد. هردونفر با نگاه منتظری به پسر خیره شدند و تهیونگ کلاه رو کمی از صورتش عقب زد و اجازه داد اون دونفر واضحتر چهرهش رو ببینند.
"تهیونگ! داروهات رو تموم کردی؟ مگه قرار نشد با پیک سفارش بدی؟"
خانم کالن با دیدن چهره دوست داشتنی پسری که هربار برای خرید داروهای کمیاب به داروخانه رفت و آمد میکرد، تند تند به زبون آورد و تهیونگ در جواب لبخند دلنشینی زد.
-"اینبار خودم اومدم، درواقع کمی خواستم پیاده روی کنم."
"مراقب خودت باش! تو که بهتر میدونی چقدر ممکنه برات خطرناک باشه."
-"مراقبم خانم کالن، از توجهتون ممنونم."
"خواهش میکنم عزیزم."
کالن با لبخند و آرامشی که از تهیونگ گرفته بود به زبون آورد و طوری که انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، به سمت پسر ساکت چرخید و سپس به تهیونگ خیره شد.
"آقای پارک، تهیونگ هم ملیت خودتونه و درواقع، مدرک پرستاریش رو از دانشگاه هاپکینز گرفته!"
نگاه گیج شده تهیونگ بین اون دونفر و نگاه معنا داری که بینشون میچرخید در گردش بود و سعی داشت متوجه منظور خانم کالن از بایوگرافیای که تحویل اون پسر داده بود بشه اما به نتیجهای نرسید.
"میتونم با تهیونگ؟ تنها حرف بزنم خانم کالن؟"
زن در پاسخ لبخند واضحی زد و با حرکت دادن سرش به نشونه تایید، ضربه آرومی به پشت کتف تهیونگ زد.
"داروهات رو خودم آماده میکنم عزیزم."
تهیونگ با نگاه گیج شدهای زیر لب تایید کرد و با حس نگاه خیرهای، به پسر کرهایه رو به روش خیره شد و ناخودآگاه ابروهاش رو با دیدن طوری که مسخ شده نگاهش میکرد بالا فرستاد.
-"عاشقم شدی؟"
تهیونگ به کرهای به زبون آورد و نگاه پسر به سمت چشمهاش کشیده شد. لبخند شیرینی روی لبهای غریبه شکل گرفت و در تقلید از حرکت تهیونگ به کرهای پاسخ داد:
"چهره زیبایی داری، خیلی سخته که عاشق نشد!"
با تک خنده آروم تهیونگ، غریبه مطمئن شد که پسر متوجه شوخی مخفی شده درون صداش شده و نفس راحتی کشید. فاصله بینشون رو کوتاه تر کرد و با امیدواری به پسر خیره شد.
"میدونم ممکنه عجیب بنظر برسه و با خودت فکر کنی این چرا انقدر زود پسر خاله شده، ولی وقت داری یکم باهم حرف بزنیم؟"
تهیونگ نگاه نامطمئنی به پسر انداخت و ناخودآگاه به ساعت روی دیوار نگاه کرد. نمیتونست درخواست اون غریبه رو رد کنه وقتی بعد از مدتها فردی رو پیدا کرده بود که به زبان مادریش حرف میزد.
-"آره حتما. فقط کمی صبر کن."
"پس.. من توی ماشین منتظرم."
غریبه با لبخند بیخطری به زبون آورد و تهیونگ با تایید کردن حرف پسر با حرکت سر، به سمت پذیرش عقب گرد کرد و مشغول پرداخت هزینه داروهایی شد که تقریبا نصف حسابش رو هربار خالی میکردند.
پلاستیک داروها رو توی جیبش مچاله کرد و با بیرون اومدن از داروخانه، نگاهش رو به ماشینهای پارک شده دوخت.
با روشن شدن چراغهای جلوی بوگاتی مشکی رنگی که طرف دیگه خیابون پارک شده بود، قدمهاش رو سمت ماشین برداشت و با رد شدن از خیابون تقریبا خلوت، در سمتِ شاگرد رو باز کرد و کنار اون غریبه نشست.
"داروهات رو گرفتی؟"
بلافاصله با بسته شدن در، فرد غریبه به زبون آورد و تهیونگ با کنار زدن کلاه، موهای بلوندش رو به نمایش گذاشت. نگاه غریبه جذب موهای پسر شد و با صدای حیرت زدهای ناخودآگاه تهیونگ رو تحسین کرد.
"پسر.. رنگ موهات فوق العادهس!"
تهیونگ با خنده آرومی ناخودآگاه تیکهای از موهاش رو پشت گوشش زد و معذب شده روی صندلی جا به جا شد.
-"ممنونم؟ آقای..؟"
"جیمین، فقط جیمین صدام کن."
تهیونگ زیر لب اسم پسر رو زمزمه کرد و حتی متوجه نشد که با اون پسر، به کرهای حرف میزنه نه انگلیسی.
"خیلی خوب میتونی کره ای حرف بزنی تازه مهاجرت کردی؟"
جیمین با کنجکاوی به زبون آورد و کامل و تاجایی که صندلی ماشین اجازه میداد، به سمت پسر چرخید.
-"نه درواقع، من از 19 سالگی اینجام و الان 26 سالمه."
خب، غریبه انتظار این عدد رو برای سن پسر نداشت و کاملا طبیعی بود اگر ریاکشن عجیبی مثل گرد شدن چشمها و صورت بهت زدهش داشته باشه.
-"چیزی شده؟"
تهیونگ با تردید به زبون آورد و جیمین سعی کرد کمی از شوکی که ناگهانی بهش وارد شده بود رو از بین ببره، اما چطور وقتی اون پسر هم سن خودش بود؟
"درواقع یکم شوکه شدم از اینکه هم سن همیم، فکر میکردم کوچیکتر باشی؟"
لبخند خجالت زدهای روی لبهای تهیونگ شکل گرفت و با تقلید از جیمین، کامل روی صندلی به سمت پسر چرخید و گوشه ذهنش هم سن بودن خودش و جیمین رو ثبت کرد.
-"احتمالا بخاطر موهامه، و اسم من تهیونگه، کیم تهیونگ."
مو طلایی با لبخند دوستانهای به زبون آورد و با جلو بردن دستش، جیمین با لبخند متقابلی دست تهیونگ رو فشرد و گلوش رو برای حرف ناگهانیای که میخواست بزنه، صاف کرد.
"تو.. تو درواقع پرستاری خوندی؟"
-"من خیلی وقته فارغ التحصیل شدم."
تهیونگ با افتخاری که تلاشی برای پنهان کردنش نداشت به زبون آورد و برق امید، چشمهای پسر رو روشن کرد. تهیونگ حتی مطمئن نبود چرا انقدر راحت اطلاعات زندگیش رو به اون پسر میداد و یا چرا انقدر راحت داخل ماشین یه غریبه نشسته بود، اما تمام چیزی که میدونست این بود که اون پسر آدم بدی بنظر نمیرسید و همین کافی بود؟
"میدونم یکم ممکنه عجیب بنظر بیاد اما من دنبال یه پرستار میگردم تا توی یکسری از کارها بهم کمک کنه.. میتونم ازت بخوام که برای اینکار تست بدی؟"
ابروهای تهیونگ با تعجب بالا رفتند و سکوت سنگینی ناخودآگاه داخل اتاقک ماشین شکل گرفت. صدای بیچاره غریبه ناخودآگاه دل تهیونگ رو به رحم آورده بود و از طرفی قلب مهربونهش اجازه نمیداد در برابر هم وطن خودش سنگ باشه.
اون یه پرستار بیکار بود.
پس دلیلی برای نه گفتن وجود نداشت. البته، جز اینکه هنوز هیچ چیز راجع به اون غریبه نمیدونست. به جز اسمش، جیمین.
-"آه.. جیمین؟ من درواقع دلیلی برای مخالفت ندارم اما باید راجع به حقوق و ساعت کاری باهام حرف بزنی. چون میدونی؟ درسته که از یک کشوریم اما به هرحال باید مطمئن بشم که همه چیز امنه.. امیدوارم اشتباه برداشت نکنی."
لبخند محوی که روی لبهای جیمین شکل گرفت از نگاه تهیونگ مخفی نموند. غریبه با نفس راحتی نگاهی به ساعت که عدد 9 رو نشون میداد انداخت و روی صندلی چرخید. مثل اینکه شانس در ناامید ترین لحظه زندگیش بهش یک فرصت دیگه داده بود، فرصتی که همه چیز بستگی به فرد دیگه داشت.
"پس وقت داری باهم بریم شرایط کار رو نشونت بدم؟"
تهیونگ دچار تردید بود اما حس خوبی که از اون پسر میگرفت باعث میشد به تمام هشدارهای مغزش جواب رد بده و طبق خواسته قلبیش با جیمین همراه بشه.
چون تهش قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟ تهیونگ قسم خورد که اگر پشت چهره شیرین اون پسر یک قاتل یا یک متجاوز و سایکو مخفی شده باشه، با احترام در برابرش زانو بزنه و قدرت بازیگریش رو تحسین کنه!
به هرحال هرکسی نمیتونست تا این حد طبیعی، انسان خوبی بنظر برسه.
"مطمئن باش خودم میرسونمت خونه! بهم اعتماد کن من یه انسان شریفم، قرار نیست بهت صدمه بزنم."
با اصرار خالصانه پسر، تهیونگ آخرین هشدارهای مغزش رو کنار زد و تصمیم گرفت این دیدار آشناییِ ناگهانی و غیر متتظره رو عجیبتر پیش ببره.
به آرومی روی صندلی چرخید و به عادت همیشگی، کمی شیشه رو پایین داد و صدای آروم و گرمش، لبخند رو روی لبهای جیمین به وجود آورد.
-"همراهت میام، و شاید بهتر باشه که بدونی از 6 سالگی تکواندو کار کردم؟ پس به نفعته که قابل اعتماد باشی."