Ecstasy²⁰

Ecstasy²⁰

Hotel Jeon⁷


به دلیل طولانی شدن، پارت آخر تبدیل به دوتا تلگراف شده.




تهیونگ تقریبا فراموش کرده بود که پیچوندن خانواده پیگیر و بیش از حد نگرانش چقدر سخت و تقریبا غیر ممکن بود.

طوری که تمام خانوادش خواستار اومدن به بیمارستان شدن و جونگ‌کوک با تظاهر به خوب شدن، از رفتن به بیمارستان جلوگیری کرد و البته نقشه‌ای که داشتند هم بهم ریخت.

تهیونگ واضحا کلافه بود و تمام طول راه داخل ماشین جواب بقیه رو با کلمات کوتاه میداد.

برای اون دونفر که تمام طول رابطه رو چسبیده بهم سپری کرده بودند، فرایند نداشتن حریم خصوصی زیادی سخت شروع شده بود.

تهیونگ می‌دونست که از امروز تنها شدنش با جونگ‌کوک تقریبا به یک در هزار می‌رسید و همین موضوع هربار با یادآوری شدن بیشتر کلافه‌ش میکرد.

قطعا می‌تونست با مادرش حرف بزنه و بهش توضیح بده که گاهی نیاز دارند تنها باشند اما تهیونگ برای بیان کردن این خواسته زیادی خجالتی بود و درواقع اون پسر فرد دیگه‌ای رو برای حرف زدن با مادرش در نظر داشت!

نگاه جونگ‌کوک به صفحه موبایل تهیونگ گره خورد و با دیدن طوری که پسر بزرگ‌تر مشغول تند تایپ کردن برای خواهرش بود، لبخند محوی زد.

سرش رو برای بهتر دیدن متن پیام پایین آورد و تهیونگ که متوجه اون حرکت شده بود، پیام رو ارسال کرد و صفحه موبایل رو برای راحت کردن کار جونگ‌کوک مقابل صورتش بالا آورد.

[نونا، با مامان حرف بزن و بهش توضیح بده ما نیاز به تنهایی داریم و لطفا بهش تاکید کن که جونگ‌کوک از شلوغی و صدای جمعیت خوشش نمیاد پس فامیل رو دعوت نکنه خونه.]

جونگ‌کوک با خوندن متن پیام، نگاهش رو به صورت تهیونگ منتقل کرد و با دیدن چشم‌های براق و درشت‌تر از حالت عادی پسر، سرش رو جلو برد و بوسه کوتاهی روی نوک خوش فرم‌ بینیش نشوند.

+"ممنونم."

جمله کوتاه پسر، باعث لبخند تهیونگ شد و همزمان با قفل کردن موبایل، دست چپش رو بالا آورد و به آرومی و نوازش وار، ضربه آرومی رو زیر چونه پسر زد.

-"قابلی نداشت دایره."

"چی میگین شما دوتا بهم؟"

مین سو سرش رو از پشت مبل جلو آورد و تهیونگ با چرخوندن چشم‌هاش، کف دستش رو روی پیشونی پسر گذاشت و سرش رو به عقب هول داد.

-"مناسب سن تو نیست."

صدای خنده کوتاه بقیه داخل سالن پذیرایی پیچید و پدر تهیونگ که مشغول عوض کردن کانال‌های تلویزیون بود نگاهی به اون‌ها انداخت.

"جونگ‌کوک خیلی کم حرف بنظر میرسه."

-"زیاد اجتماعی نیست."

تهیونگ به سرعت جواب داد و پدرش آروم خندید.

"جالبه که تونسته با تو کنار بیاد."

اخم کوچیکی بین ابروهای پسر شکل گرفت و نگاه تیزی به پدرش انداخت.

-"مگه من چطوریم که نتونه کنار بیاد؟"

جونگ‌کوک با شنیدن صدای تهدید آمیز و نسبتا رسای تهیونگ لب‌هاش رو برای جلوگیری از خنده‌ش بهم فشرد.

"هیچ‌ طوری نیستی عزیزم فقط یک‌لحظه یادم اومد چطوری یه گروه جمع کرده بودی و با چوب براشون قلدری میکردی."

+"پس از بچگی قلدری میکردی.."

زمزمه زیر لب جونگ‌کوک به گوش تهیونگ رسید و یاد اون اوایلی افتاد که هنوز پرستار بود و به زور پسر کوچیک‌تر رو مجبور میکرد کاری رو انجام بده.

"تهیونگ، یک‌لحظه‌ میای حواست به غذا باشه؟"

با شنیدن صدای بلند مادرش، دو ضربه آروم اما تهدید آمیز روی رون جونگ‌کوک زد و از روی مبل بلند شد.

با اینکه خونشون خیلی بزرگ نبود اما آشپزخونه به سالن دید نداشت و تهیونگ با وارد شدن به آشپزخونه، کاملا از بحث پدرش، جونگ‌کوک و مین‌سو فاصله گرفت.

کمی از اینکه مجبور بود اون‌ها رو باهم تنها بذاره نگران بود اما می‌دونست که در آخر جز اینکه پدرش با تعریف کردن خاطرات بچگیش آبروش رو میبره، اتفاقی نمی‌افتاد.

رو به روی گاز دست به سینه ایستاد و همزمان که ذهنش درگیر هزاران فکر بود، به جوشیدن محتویات داخل قابلمه خیره شد.

بعد از چند ماه زندگی کردن دوتایی، طوری به جونگ‌کوک عادت کرده بود که حتی اگر نمی‌خواست هم نمی‌تونست یک لحظه از فکرش بیرون بیاد.

نمی‌تونست بدون اون غذا بپزه و به این فکر نکنه که اگر جونگ‌کوک بود، چه غذایی رو‌ پیشنهاد میداد.

نمی‌تونست بدون اون خرید بره و به این فکر نکنه که اگر جونگ‌کوک بود، چطوری سبد رو با سوجو و تنقلات پر میکرد.

نمی‌تونست بدون اون ویدیو گیم بزنه و به این فکر نکنه که اگر جونگ‌کوک بود، صدای فریادش کل خونه رو پر میکرد.

تهیونگ احساس میکرد شاید زیاده روی باشه اما بدون جونگ‌کوک، نمی‌دونست حتی میتونه نفس بکشه یا این هم از یاد میبرد.

علاقه، وابستگی، عشق، دوست داشتن؛ اسم گذاشتن برای این احساس تا وقتی که تمام زندگیش فقط به یک نفر وصل میشد، برای تهیونگ اهمیتی نداشت.

اون نمی‌تونست مثل جونگ‌کوک کلامی ابراز احساسات کنه اما طوری داخل افکار و احساساتش نسبت به اون پسر غرق میشد که برای بیرون اومدن از هزار توی افکار، نیاز به تلنگر داشت.

با شنیدن صدای آب که بیشتر از حالت عادی درحال جوشیدن بود کمی شعله رو کم‌تر کرد و نفس عمیقی که برای پایان دادن به افکارش کشید، با حلقه شدن دست‌های آشنایی به دور شکمش داخل سینه‌ش حبس شد.

نیم نگاهی به پایین انداخت و با دیدن رد تتوهایی که اون دست رو طرح داده بودند لبخند پررنگی زد. انگشت اشاره‌ش رو روی رگ برجسته شده مچ دست جونگ‌کوک کشید و کمرش رو به بدن پسر تکیه داد.

-"از حرف زدن خسته شدی یا نخواستی تنها باشی؟"

+"گزینه سوم، دلم برات تنگ شد."

تهیونگ با خنده کوتاهی، ضربه آرومی به دست پسر زد و جونگ‌کوک با لبخند کوچیکی گره دست‌هاش رو محکم‌تر کرد و سرش رو داخل گردن پسر بزرگ‌تر فرو برد.

-"پسرِ لوس! حتی ده دقیقم نشده که اینجام."

+"از وقتی که توی هواپیما بودیم حساب کن."

جونگ‌کوک روی پوست گرم و خوش‌بوی گردن پسر زمزمه کرد و تیغه بینیش رو روی پوستش حرکت داد.

-"فقط اگر اون موقع می‌تونستیم یطوری بریم، الان رو تخت هتل بودیم، بعد از سکس."

تهیونگ غر زد و با حس فشار محکم دندون‌های پسر روی گردنش، زیر لب هیسی کشید.

+"سکس میخوای یا نیاز داری تنها باشیم؟"

-"گزینه سوم، دلم برات تنگ شده."

با شیرین‌ترین لحن ممکن جمله پسر رو به خودش پاس داد و جونگ‌کوک با از دست دادن کنترل، بازوهاش رو طوری محکم دور بدن پسر پیچید که تهیونگ بین نشون دادن عکس‌العمل خنده و درد سردرگم شد.

-"جـ.. جونگ‌کوک!"

بین خنده‌ با درد اسمش رو به زبون آورد و صورتش از حس گاز محکمی که پسر کوچیک‌تر از گردنش گرفت جمع شد.

احساس میکرد هرلحظه قراره با فشرده شدن بین بازوهای جونگ‌کوک له بشه و حاضر بود قسم بخوره استخواناش صدا دادند.

سرش رو از دسترس دندون‌های پسر دور کرد و سعی کرد با جلو کشیدن بدنش از بین دست‌های پسر فرار کنه، اما مگه شدنی بود؟ جونگ‌کوک زیادی زور داشت.

-"بیبی، داری خفم مـ..میکنی!"

گره دست‌های پسر با تقلاهای تهیونگ از دور بدنش باز شدند و تهیونگ به سرعت با پیدا کردن فرصتی، داخل آغوش جونگ‌کوک چرخید و رو‌ به روش ایستاد.

با نگاه سرزنش گر و اخم کوچیک، به چشم‌های خونسرد پسر نگاه کرد و لب‌هاش رو برای غر زدن بخاطر دردی که داخل بازوهاش احساس میکرد جمع کرد اما با بوسه سریع و محکمی که روی لب‌هاش زده شد، شوک زده فقط بهش خیره شد.

+"می‌شنوم هیونگ."

جونگ‌کوک با ابروهای بالا رفته‌ای، طوری که انگار اون نبوده که با بوسه صدای پسر رو قطع کرده به زبون آورد و تهیونگ با نفس کوتاهی کلمات رو پیدا کرد‌.

-"همه بدنم در…"

مهر بوسه محکم و صدا دار دیگه‌ای روی لب‌های پسر خورده شد و تهیونگ با حس گرم و دلچسبی که داخل قلبش احساس کرد به آرومی خندید و سرش رو به نشونه تاسف حرکت داد.

-"میذاری حرف بزنم یا…"

بوسه دیگه‌ای روی لب‌هاش زده شد و تهیونگ تسلیم شده لب‌هاش رو بهم فشرد. انگشت اشاره‌ش رو به نشونه تهدید جلوی صورت پسر بالا آورد و نگاه جونگ‌کوک بین انگشت پسر و چشم‌های ریز شده‌ش چرخید.

-"جرئت داری یک بار دیگ.. آخ!"

دندون‌های پسر کوچیک‌تر این بار انگشت تهیونگ رو نشونه گرفتند و با گاز نسبتا محکمی از انگشت اشاره‌ش، سرش رو جلو برد و بوسه محکمی روی لب‌های خوش‌رنگ تهیونگ نشوند و عقب اومد.

-"جونگ‌کوک کیم!"

تهیونگ با حرص و صدای کنترل شده‌ای تشر زد و جونگ‌کوک با سرگرمی لب‌هاش رو خیس کرد.

+"می‌شنوم تهیونگ جئون؟"

برای چند لحظه هردو در سکوت، به دلیل خوش‌آهنگ شدن اسم و فامیلشون بهم نگاه کردند و این تهیونگ بود که تقریبا به بدن پسر چسبید و مشغول بالا زدن آستین کوتاه تیشرت جونگ‌کوک شد.

-"باید تنبیه بشی."

جونگ‌کوک نگاهش رو از بازوی برهنه شده‌ش به صورت مثلا جدی تهیونگ داد و ابروهاش کنجکاوانه بالا رفتند.

+"و چرا باید تنبیه بشم تهیونگ جئون؟"

-"اینطوری صدام نزن."

نگاه پسر بزرگ‌تر بالا اومد و جونگ‌کوک، چشم‌هایی که نقطه ضعف تهیونگ حساب می‌شدند رو کمی گرد کرد.

+"چرا؟"

-"خیلی خوشگله، خیلی خوشگلی؛ مگه من چند تا جون دارم که بتونم همه اینا رو باهم تحمل کنم؟"

جونگ‌کوک با شنیدن صدای دراماتیک تهیونگ به آرومی خندید و این بار نوبت پسر بزرگ‌تر بود که با جلو بردن صورتش، بوسه‌ای روی لب‌های به خنده باز شده پسر بذاره و احساساتش رو‌ به بازی بگیره.

-"پسرِ خوشگل هیونگ."

جونگ‌کوک در سکوت فقط خیره شد و تهیونگ با لبخند محوی، مشتاقانه ارتباط چشمی رو ادامه داد.

عمیق، خالصانه و سرشار از احساساتی که نمی‌تونست به زبون بیاره. جونگ‌کوک نگاه میکرد و تهیونگ متوجه تک تک کلماتی که نمی‌تونست به زبون بیاره میشد.

بعد از چند ثانیه، پسر بزرگ‌تر سرش رو جلو برد و پلک‌های جونگ‌کوک با لمس لب‌های تهیونگ روی چشم چپش بسته شدند.

تهیونگ با بوسه آرومی که روی پلک چپ پسر زد، سرش رو عقب آورد و همزمان با باز شدن دوباره چشم‌های جونگ‌کوک، زمزمه آرومش به گوش رسید.

-"منم دوستت دارم."

با احساساتی که از نگاه جونگ‌کوک دریافت کرده بود متقابلاً به زبون آورد و طوری جونگ‌کوک رو خلع سلاح کرد که اون پسر فقط نفس عمیقی برای آروم کردن آشوب درونش کشید و اسمش رو آهسته و هشدار آمیز صدا زد.

+"تهیونگ."

-"سعی نکن با خوشگل بودن حواسم رو پرت کنی، هنوز تنبیه نشدی!"

تهیونگ به سرعت با دیدن فضای عجیبی که بینشون شکل گرفته بود به زبون آورد و بازوی راست پسر رو بالا آورد.

زیر نگاه کنجکاو جونگ‌کوک، دندون‌هاش رو داخل بازوی حجیم و تتو خورده‌‌ش فرو کرد و طوری محکم گوشت دستش رو بین دندون‌هاش فشار داد که صدای درد کشیده جونگ‌کوک تبدیل به هیس کوتاهی شد و برای عقب کشیدن پسر به کمرش چنگ زد.

+"هیونگ، لعنتی.. دندونات!"

با صدایی که سعی داشت بیشتر از حالت عادی بلند‌تر نشه به زبون آورد و با محکم‌تر شدن فشار فک پسر، پلک‌هاش رو بهم فشرد و صدای نزدیک شدن قدم‌هایی رو نشنید.

"جفتشون اینجان! اوپا سگ شده داره بچه مردمو گاز میگیره."

با صدای بلند دختری، تهیونگ سرش رو با مکث عقب کشید و با افتخار به کبودی پررنگی نگاه کرد که رد دندون‌هاش بجا گذاشته بودند، و البته که بین تتوهای جونگ‌کوک خیلی‌هم به چشم نمی‌اومد.

"اوه واو.. تتوها رو..."

جونگ‌کوک نگاه بیچاره‌ش رو‌ از بازوی له شده‌ش به دختری که جلوی ورودی آشپزخونه ایستاده بود و بهشون نگاه میکرد داد و تهیونگ خیلی زود برای در آغوش کشیدن اون دختر ازش فاصله گرفت.

-"چشمات رو کنترل کن ته‌یونا."

جونگ‌کوک بی‌توجه به دیدار تهیونگ و خواهرش، آستین لباسش رو پایین کشید و با دردی که توی بازوش با حرکت دادن دستش احساس کرد زیر لب فحشی داد.

"دوست پسرت؟ نمیشه بشه دوست پسرمون؟"

تهیونگ با شوخی خواهرش، یه تیکه از موهاش رو کشید و با شنیدن صدای معترضش، راضی شده به سمت جونگ‌کوک قدم برداشت.

"جونگ‌کوک‌شی، به خانوادمون خوش اومدی."

پسر کوچیک‌تر متقابلا لبخندی به چهره گرم دختر زد و از شباهت زیادی که به تهیونگ داشت متعجب شد.

چشم‌های کشیده‌ و فرم بینیشون کاملا بهم شبیه بودند و جونگ‌کوک با کمی دقت متوجه خال زیر چشم دختر شد.

اون شباهت طوری بود که انگار تهیونگ رو در ورژن دختر و کوچیک‌تر شده می‌دید.

+"ممنونم ته‌یون، فقط جونگ‌کوک صدام بزن."

-"یا میتونی اصلا صداش نزنی، این بهتره."

ته‌یون چشم‌هاش رو با شنیدن صدای برادرش چرخوند و بهش چشم غره رفت.

"حداقل جلوی دوست پسرت رعایت کن و نذار بگم پارسال وقتی از فرودگاه اومدی توی چمدونتـ.."

-"باشه باشه! فهمیدم، حالا ادامه نده."

جونگ‌کوک با کنجکاوی نگاهش رو بین اون دونفر جا به جا کرد و گوشه ذهنش سپرد که بعدا از این مسئله با خبر بشه.

"ته‌یون، یک! کیم تهیونگ خارجی صفر! مامان گفت بری از سر خیابون کیمچی بخری، یادت که نرفته بابا بدون اون غذا نمیخوره؟"

عادت‌های خانوادگی و کیمچی دردسر ساز پدرشون تنها مشکلی بود که هیچوقت از یاد نمیبرد. حتی اگر بالای کوه بودند هم باید برای اون مرد کیمچی جور می‌کردند و تهیونگ هیچوقت نفهمید که این علاقه از کجا نشأت میگیره.

-"چرا مین‌سو نمیره؟"

ته‌یون همزمان که درحال بیرون کشیدن مواد غذایی جدیدی از یخچال بود نیم نگاهی به برادرش انداخت و شیر آب رو باز کرد.

"چون خوابیده."

+"هیونگ..."

جونگ‌کوک زیر لب پسر بزرگ‌تر رو صدا زد و با دریافت کردن نگاه مستقیم تهیونگ، لب‌هاش رو خیس کرد و کمی سرش رو پایین برد.

+"بیا باهم بریم، با موتور مین‌سو."

تهیونگ برای چند ثانیه فقط نگاه کرد و بعد طوری که انگار تازه متوجه منظور پسر شده باشه، ابروهاش بالا رفتند و نیشخندش رو مخفی کرد.

-"شام کی آماده میشه؟"

ته‌یون نگاهی به برادرش انداخت و همزمان که مشغول شستن میوه‌ها بود پاسخ داد.

"احتمالا وقتی برگردید میز آماده باشه."



-"اگر خوردم زمین یا تصادف کردیم چی؟"

+"میدونم که این اتفاق نمیوفته اما خسارتش رو میدم."

-"یه کلاه بیشتر نداریم، اگر بخوریم زمین تو آسیب میبینی."

جونگ‌کوک با نفس عمیقی کلاه رو از روی بدنه موتور برداشت و بدون حرف روی سر تهیونگ فیکس کرد.

محافظ طلق مانند جلوی کلاه رو بالا داد و با دیدن چشم‌های نگران پسر بزرگ‌تر، ضربه‌ای رو با پشت انگشت اشاره‌ش به کلاه زد.

+"قرار نیست بذارم اتفاقی بیوفته، نگران چیزی نباش."

-"اماـ..."

+"تهیونگ!"

صدای محکم پسر لب‌های تهیونگ رو بهم دوخت و جونگ‌کوک با کمی مکث ادامه داد.

+"به خودت اعتماد کن، باشه؟"

بعد از چندثانیه، تهیونگ سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و به سمت موتور چرخید. با جمع کردن تمام اعتماد بنفسی که داشت، قسمت جلو نشست و اجازه داد که جونگ‌کوک کسی باشه که این بار عقب قرار میگیره.

بارها انجامش داده بود، موتور وسیله مورد علاقه تهیونگ بود و قطعا که روندن باهاش رو بلد بود اما انجام دادنش در مقابل جونگ‌کوک باعث میشد به حد کافی اعتماد بنفس نداشته باشه.

+"زود باش هیونگ، تا صبح وقت نداریم."

پهلوهای تهیونگ‌ رو بین دست‌هاش گرفت، با روشن شدن موتور لبخند رضایت بخشی زد و همزمان با حرکت کردن، پهلوهای پسر رو بین دست‌هاش فشرد.

نفس عمیقی از سینه تهیونگ خارج شد و سعی کرد به گرمای پایین تنه پسری که از قصد به پشتش چسبیده بود توجه نکنه، چرا که قطعا نمی‌خواست حواسش پرت بشه و تصادف کنند.

مسیر فروشگاه تا خونه طوری کوتاه بود که حتی پیاده هم می‌تونستند طی کنند اما پرواز چند ساعته تهیونگ رو بیشتر از این‌ها خسته کرده بود که توان پیاده روی داشته باشه.

حلقه دست‌های جونگ‌کوک این بار دور شکمش حلقه شدند.

تهیونگ با حس نزدیک بودن دست‌های جونگ‌کوک به پایین تنه‌ش، کمی سرعت موتور رو کم کرد و سعی کرد افکار منفی‌ای که داخل ذهنش در حال پرورش یافتن بودند رو از خودش دور کنه اما تقریبا غیر ممکن بنظر می‌رسید.

بدن بی‌نهایت حساس و لمس‌های منظور دار اون پسر قطعا زور بیشتری از اراده ضعیف تهیونگ داشتند.

-"اگر ادامه بدی مطمئن باش که تصادف میکنیم!"

تهیونگ با وجود اون کلاه تقریبا برای واضح رسیدن صداش فریاد زد و جونگ‌کوک به آرومی خندید و شکم پسر رو با کف دستش به داخل فشار داد.

+"این دقیقا رفتار خودته وقتی من جلو نشستم!"

جونگ‌کوک با گذاشتن چونه‌ش روی شونه تهیونگ تقریبا از پشت بهش چسبید و تهیونگ آب دهانش رو با حس گرمایی که کاملا محاصره‌ش کرده بود به سختی پایین داد.

-"جونگ‌کوک، دارم جدی میگم! نمیتونم تمرکز کنم."

صدای تهیونگ برخلاف قبل استرس واضحی رو درون خودش داشت و جونگ‌کوک با مکث، از پسر جدا شد و بین بدن‌هاشون فاصله انداخت.

از اول هم نیازی به گرفتن بدن تهیونگ نداشت و فقط برای اذیت کردن اون پسر انجامش داده بود اما از اونجایی که تحمل تهیونگ زیادی پایین بود، قصد نداشت که واقعا خودشون رو به کشتن بده.

بعد از یک دقیقه موتور مقابل فروشگاه بزرگی متوقف شد و جونگ‌کوک برای نگه‌داشتن وزن موتور، پاهاش رو روی زمین گذاشت و به پایین اومدن تهیونگ از روی بدنه خیره شد.

-"زود برمیگردم."

کلاه کاسکت رو بدست جونگ‌کوک که در سکوت فقط نگاه میکرد سپرد؛ با مرتب کردن موهای بهم ریخته‌ش به سمت فروشگاه قدم برداشت و جونگ‌کوک تا لحظه آخر به رفتن پسر خیره بود.

از آخرین باری که توی کشور خودش بود مدت زمان زیادی می‌گذشت و احساس غریبی که به اینجا داشت با آمریکا برابری نمیکرد. مدت زمان بیشتر عمرش رو داخل اونجا زندگی کرده بود و حالا قرار گرفتن داخل فضایی که همه کره‌ای حرف می‌زدند و شبیه به نژادش بودند زیادی جدید بنظر می‌رسید.

شرکت رو با تمام کارهای عقب افتاده‌ای که داشت، فقط بخاطر تهیونگ رها کرده بود و می‌دونست که به محض برگشتن به خونه، جیمین قراره با سیل عظیمی از کار رو به روش کنه.

اما می‌دونست که تمام این‌ها به آرامش چند روزه تهیونگ می‌ارزید. طوری که، بودن با خانواده باعث شده بود تعداد سرفه‌های تهیونگ از لحظه ورود کم‌تر از قبل باشه.

پسر بزرگ‌تر از فروشگاه بیرون اومد و با دیدن نگاه جونگ‌کوک که هنوز روی در قفل شده بود، لبخند بزرگی زد و شستش رو به نشونه خوب پیش رفتن اوضاع بالا آورد.

-"تقریبا یادم رفته بود چقدر فروشگاه‌های اینجا به نسبت اونجا خلوت‌تره."

+"این ویژگی رو واقعا دوست دارم."

کلاه رو بلند کرد و تهیونگ با خم کردن سرش اجازه داد این جونگ‌کوک باشه که برای دومین بار کلاه کاسکت رو روی سرش قرار میداد.

پلاستیک خرید رو بدست پسر داد و با رد کردن یکی از پاهاش از موتور، روی بدنه نشست و سوییچ رو چرخوند.

صدای اگزوز موتور با اولین گازی که داد بلند شد و این بار با سرعت بیشتری نسبت به قبل رانندگی کرد.

تمام طول مسیر ساکت بودند و این برای تهیونگی که به کم حرف بودن جونگ‌کوک عادت کرده بود، اتفاق عجیبی بنظر نمی‌رسید.

بعد از حدود دو دقیقه، مسیر کوتاه خونه به اتمام رسید و وارد پارکینگ شدند.

موتور رو درست از جایی که برداشته بود پارک کرد و همزمان با خاموش کردن موتور، قصد کرد که از روی بدنه پایین بیاد اما جونگ‌کوک هدف دیگه‌ای داشت.

انگشت‌های پسر کوچیک‌تر پشت گردن تهیونگ قرار گرفتند و با هدایت کردنش به جلو، بدن تهیونگ به سمت جلو خم شد و کلاه کاسکت به صفحه کیلومتر شمار برخورد کرد.

-"جونگ‌کوک؟!"

شوکه شده از حرکت ناگهانی پسر کوچیک‌تر به زبون آورد و با حس حرکت انگشت‌های جونگ‌کوک داخل جیب عقب شلوارش، لب پایینش رو بین دندون‌هاش کشید و متوجه قصد پسر شد.

البته که قرار نبود مخفی بمونه، اما انتظار نداشت که الان زمانی باشه که اون پسر متوجه بسته‌های کاندومی که خریده بشه.

فشار از پشت گردنش برداشته شد و تهیونگ بعد از چند لحظه صاف نشست و کلاه کاسکت رو برای بهتر رسیدن هوا از روی سرش برداشت.

+"هندونه و بلوبری؟ هیونگ الان جدی‌ای؟"

جونگ‌کوک با دیدن طعم‌هایی که روی دوتا کارتن خورده بودند گفت و تهیونگ با خجالتی که گردن و گوش‌هاش رو سرخ کرده بود از بدنه موتور پایین اومد.

-"اینطور نیست که انتخاب کرده باشم، اون دوتا آخریش بودن.."

زیر لب و با عجله توضیح داد و سوییچ رو از روی موتور تقریبا چنگ زد.

+"داری خجالت میکشی؟ مگه من رو نیاوردی بیرون که برات بخورم؟ پس خجالتت برای چیه؟"

چشم‌های تهیونگ با شنیدن جمله جونگ‌کوک گرد شدند و شوکه شده به سمت پسری چرخید که هنوز روی موتور نشسته بود و با سرگرمی بهش نگاه میکرد.

-"این چه مدل حرف زدنه؟ من نیاوردمت بیرون که برام بخوری!"

+"آره؟ پس چطوریه که من رو دنبال خودت آوردی بدون اینکه حتی اجازه بدی همراهت به فروشگاه بیام و حالا از توی جیبت کاندوم پیدا میکنم؟ اگر این سواستفاده نیست، پس چیه هیونگ؟"

نگاه تهیونگ بین چشم‌های پسر چرخیدند و با پیدا نکردن هیچ جمله‌ای برای دفاع، لب‌هاش رو بهم فشرد و پلاستیک‌ خرید رو از توی بغل جونگ‌کوک چنگ زد.

-"وقتی مجبور شدی اون کاندوما رو تنهایی استفاده کنی میفهمی سواستفاده چیه، دایره لعنتی!"

بلافاصله به سمت آسانسور قدم برداشت و با شنیدن صدای خنده جونگ‌کوک چشم‌هاش رو چرخوند.

+"باشه هیونگ باشه! قسم میخورم شوخی کردم!"

صدای پسر کمی نزدیک‌تر به گوش رسید و تهیونگ متوجه صدای قدم‌های تند شده‌ای که بهش نزدیک می‌شدند شد.

+"هی.."

به آرومی به زبون آورد و با گرفتن آرنج تهیونگ از حرکت نگهش داشت‌.

بدن پسر رو به سمت خودش چرخوند و با دیدن نگاه تیزش، ناخودآگاه کنترلش رو از دست داد و خندید.

+"باشه باشه ببخشید، دیگه نمیخندم."

قبل از اینکه تهیونگ به سمت آسانسور برگرده محکم‌تر نگهش داشت و لبخند کوچیکی زد.

+"فقط شوخی بود، باشه؟ ناراحت نباش."

-"چرا باید از این شوخی مسخره‌ت که حتی ذره‌ایم خنده دار نبود ناراحت بشم؟"

گوشه لب پسر به لبخندی بالا رفت، یکی از دست‌هاش رو دور کمر پسر انداخت و بدنش رو تا جایی که صورت‌هاشون با فاصله کمی، مقابل همدیگه قرار بگیره جلو کشید.

+"واقعا ناراحت شدی؟"

نگاه تهیونگ بین چشم‌های منتظر پسر چرخیدند و با نفس عمیقی، عطر عجیبی که هربار باعث گرم‌تر شدن تنش میشد رو نفس کشید و فراموش کرد که باید جواب بده.

جونگ‌کوک که سکوت تهیونگ رو‌ پای ناراحت شدنش گذاشته بود، فشار آرومی به کمر پسر وارد کرد و با نم‌دار کردن لب‌هاش چیزی رو به زبون آورد که تهیونگ رو تقریبا بیچاره کرد.

+"تهیونگ‌هیونگ؟"

نگاه پسر بزرگ‌تر شوک زده بین چشم‌های جونگ‌کوک چرخیدند. نفسی که خیلی وقت بود حبس کرده بود رو به آرومی بیرون داد و سعی کرد آشوب تازه‌ای که درونش به راه افتاده بود رو نادیده بگیره اما مگه اون پسر اجازه میداد؟

+"تهیونگ‌ هیونگی‌ هیونگ؟"

-"جونگ‌کوک... خواهش میکنم.."

تقریبا زیر لب نالید و با نگاه گرفتن از صورتش، پیشونی تب دارش رو روی شونه جونگ‌کوک گذاشت و سعی کرد بدن حساس شده‌ش رو آروم کنه.

اینکه بدنش به بیرون اومدن هر کلمه‌ای از بین لب‌های پسر واکنش نشون میداد تقصیر اون نبود.

اما چرا جونگ‌کوک هربار با دونستن این موقعیت باز هم تکرارش میکرد؟

+"تا این حد حساس شدی هیونگ؟"

نوک بینی جونگ‌کوک به آرومی پشت گوش تهیونگ کشیده شد و با فشار محکمی که به کمرش وارد کرد، پایین تنه‌ش رو به خودش چسبوند و اجازه داد اصطکاک شلواراشون حال هردوشون رو بدتر کنه.

نفس کوتاهی از سینه تهیونگ خارج شد و با حس بوسه خیسی که روی گوشش زده شد، لب پایینش رو بین دندون‌هاش کشید.

-"جونگ‌کوکآ.."

صدای بم شده تهیونگ، خون رو مستقیم به سمت پایین تنه پسر پمپاژ کرد.

جونگ‌کوک با چنگ زدن به بازوی تهیونگ، بدنش رو از خودش فاصله داد و همزمان با باز شدن در آسانسور پسر رو به داخل هول داد و وارد شد.

+"همین حالا و همینجا. قسم میخورم اگر باباتم ما رو ببینه تا وقتی که سفیدی چشمات رو ندیدم تمومش نمیکنم."

کلید یکی از طبقات رو فشرد و تهیونگ که به رفتار پسر خیره بود، با حرکت کردن کابین قدمی به جلو برداشت. بدن جونگ‌کوک رو به دیواره آسانسور فشرد و زانوش رو بین پاهای بازش جا داد.

همزمان با بوسیدن لب‌های خوش‌طعمش، سر زانوش رو به برجستگی کاملا واضح و بزرگ شده بین پاهای پسر فشرد و حس لذت بخشی رو با فکر به اینکه خودش دلیل این حال جونگ‌کوکه زیر شکمش احساس کرد.

دست‌های جونگ‌کوک محکم به دو طرف باسن پسر بزرگ‌تر چنگ زدند و طوری اون‌ها رو بین دست‌هاش فشرد که ناله تهیونگ رو بلند کرد.

هردو سخت تحریک شده بودند و طوری مشغول بوسیدن هم بودند که صدای خیس برخورد لب‌هاشون داخل اتاقک آسانسور پخش شده بود.

تهیونگ به سختی سرش رو عقب کشید و با فشردن دکمه توقف اضطراری، اتاقک آسانسور بین طبقه دو و سه متوقف شد.

این بار با خیال راحتی به کمربند شلوار پسر کوچیک‌تر چنگ زد و مشغول باز کردن سگک شد اما تمرکز کافی رو برای باز کردن نداشت و جونگ‌کوک با لذت به تلاش‌های ناموفق تهیونگ خیره بود.

-"این لعنتی.."

زیر لب با حرص زمزمه کرد، به ضرب کمربندی که نصفه باز شده بود رو رها کرد و دست‌هاش رو لای موهای بهم ریخته‌ش فرو برد.

از صبح، این دومین بار بود که تحریک میشد و این بار واقعا نیاز داشت از شر گرمای زیر شکمش راحت بشه و به همین دلیل کلافه شده بود.

صدای باز شدن کمربند به گوش رسید و تهیونگ با دیدن دست تتو خورده‌ای که درحال پایین کشیدن زیپ شلوار بود آب دهانش رو به سختی قورت داد.

-"خودم انجامش میدم."

قدمی جلو رفت و همزمان که به بین بدن‌هاشون نگاه میکرد، انگشت‌هاش رو داخل شلوار پسر فرو برد و از باکسرش رد کرد.

پلک‌های جونگ‌کوک، همزمان که خیره به صورت تهیونگ بود خمار‌تر از قبل شدند و لب‌هاش با حس انگشت‌های نسبتا سردی که دور عضو داغش حلقه شدند از هم فاصله گرفت.

نگاه تهیونگ به حرکت رفت و برگشتی‌ای که روی آلت سفت پسر داشت قفل شده بود و جونگ‌کوک با تکیه دادن سرش به دیواره کابین، به صورت تهیونگ نگاه میکرد.

قفسه سینه‌ش به صورت نامنظم حرکت میکرد و دیدن پلک‌های خمار و براق از شهوت تهیونگ طوری تحریک کننده بود که پریکام کاملا طول عضوش رو براق کرده بود.

+"هیونگ، فاک! اون وسیله بازی نیست."

نوک انگشت اشاره تهیونگ که درحال لمس کردن رگ‌های برجسته طول عضو پسر بود از حرکت متوقف شد، سرش رو بالا آورد و به پسری نگاه کرد که کاملا بهم ریخته بنظر می‌رسید.

-"نمیتونم خودم رو کنترل کنم وقتی انقدر حساسی."

ابروهای جونگ‌کوک بالا رفتند و با پوزخند کوچیکی کف دستش رو روی سینه پسر گذاشت و تا جایی که اینبار تهیونگ کسی باشه که کمرش به دیوار برخورد میکنه به عقب هدایتش کرد.

+"دوست داری نشونت بدم کی حساس‌تره، تهیونگ‌هیونگ؟"

مردمک چشم‌های پسر با شنیدن اون جمله لرزیدند و همزمان با سرخ شدن گونه‌هاش، آب دهانش رو به سختی قورت داد.

+"آه هیونگ.. چطوری میتونی انقدر هورنی باشی؟"

-"وـ وقت نداریم، باید زودتر برگردیم."

گوشه لب جونگ‌کوک به نیشخندی بالا رفت و با جلو بردن سرش، زبونش رو روی گونه سرخ شده پسر گذاشت و لیس کوچیکی به پوست داغش زد.

+"متاسفم، نمیتونم خودم رو کنترل کنم وقتی انقدر حساسی."

جمله تهیونگ به خودش پاس داده شد و جونگ‌کوک با بوسه ملایمی که روی گونه پسر زد، دست از اذیت کردنش برداشت و کمی عقب رفت.

یکی از بسته‌های کاندوم رو بدست پسر داد، ابروهای تهیونگ با تعجب بالا رفتند و از دیوار فاصله گرفت.

-"قرار نیست کامل انجامش بدیم؟"

جونگ‌کوک با کامل شدن روند کاندوم گذاشتن، سرش رو بالا آورد و به صورت منتظر پسر نگاه کرد.

+"هیونگ، واقعا فکر میکنی آسانسور میتونه ضربه‌های من رو تحمل کنه؟"

نفس کلافه‌ای از سینه تهیونگ خارج شد و کمرش رو طوری که انگار ضدحال بدی خورده باشه به دیواره آسانسور تکیه داد.

-"میتونی آروم انجامش بدی!"

+"نمیتونم؛ درواقع کنترلش دست من نیست."

جونگ‌کوک به سرعت به زبون آورد و تهیونگ با نفس عمیقی سرش رو به نشونه تایید حرکت داد و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کرد.

-"باورم نمیشه آخرش قراره با دست تموم بشه..."

پسر بزرگ‌تر زیر لب غر زد و جونگ‌کوک با خنده آرومی، چونه تهیونگ رو بین انگشت شست و اشاره‌ش گرفت و سرش رو بالا آورد‌.

+"داری کاری میکنی که بیخیال همه چیز بشم و ببرمت هتل‌."

-"و قراره به خانوادم چی بگیم؟"

+"ببخشید آقای کیم، نیاز داشتم هرچه زودتر پسرتون رو بکنم تا ویارش بخوابه."

صدای خنده آروم تهیونگ بلند شد و همزمان با ضربه آرومی که به شونه پسر زد‌. سرش رو به دیواره کابین تکیه داد و عضو تحریک شده‌ش رو از بند شلوار آزاد کرد.

انگشت‌های جونگ‌کوک برای کاندوم گذاشتن روی آلت سفت پسر به پوست گرمش برخورد کردند و صدای آه آهسته تهیونگ داخل کابین پیچید.

پلاستیک خرید بدون توجه گوشه کابین افتاده بود و این صدای کشیده شدن عضو‌هاشون روی‌هم بود که داخل آسانسور می‌پیچید.

تهیونگ با بی‌طاقتی بوسه عمیقی رو با پسر شروع کرد و هر دونفر غرق لذتی شدند که هرچند کامل نشده اما بالاخره اون روز تجربه‌ش می‌کردند.


Report Page