Ecstasy¹⁹
Hotel Jeon⁷+"خانوادت... مطمئنی که اونا... خب اونا.."
تهیونگ با شنیدن صدای پر تردید پسر کوچیکتر، کتاب رو بست و روی پاهاش گذشت. سرش رو به سمت جونگکوک که روی صندلی کنار پنجره نشسته بود چرخوند و لبخند مطمئنی زد.
-"بهت که گفتم راجع بهشون نگران نباش."
+"ولی تهیونگ... تو فقط یه عکس از من نشون دادی! اگر از من خوششون نیاد چی؟"
با استرس پرسینگ لبش رو بین دندونهاش فشار داد و با شنیدن صدای خنده آروم تهیونگ، نفس عمیقی کشید.
+"هیونگ این واقعا خنده دار نیست!"
خنده پسر بزرگتر با لحن دلخور جونگکوک جمع شد و این بار روی صندلی به سمت پسری چرخید که کاملا کمرش رو به پنجره تکیه داده بود و مستقیم بهش نگاه میکرد.
مدل نشستن جونگکوک طوری بود که هربار مهماندارهای هواپیما بهشون تذکر میدادند اما اون قرار نبود منظره خیره شدن به پسر بزرگتر رو از دست بده!
تهیونگ دستهاش رو بالا برد و با قاب گرفتن صورت جونگکوک، نوک انگشت شستش رو زیر پلکش کشید و صورت پسر رو با لبخند بزرگی بین دستهاش فشرد.
-"آخه کی میتونه از پسر کوچولوی خوشگلم خوشش نیاد؟"
صدای گرم و کلمات شیرین تهیونگ، مستقیم قلب پسر کوچیکتر رو مورد هدف قرار دادند و جونگکوک به وضوح میلیونها ستاره رو داخل اون چشمهای پاپی شکل میدید.
+"هیونگ بیا منطقی به این ماجرا نگاه کنیم، من واقعا جدیم! اونا هیچی از من ندیدن و هرچیزی ممکنه."
-"اونی که باید باهات زندگی کنه منم نه اونا، پس نگران فکرایی که راجع بهت میکنند نباش."
چشمهای پسر کوچیکتر کمی کدر شدن و تهیونگ قبل از اینکه اجازه بده جمله دیگهای رو به زبون بیاره، کمی از روی صندلی خودش رو جلو کشید و بوسه آرومی رو روی پلک راست جونگکوک نشوند.
-"مطمئنم اونا عاشقت میشن، همینطور که من شدم! پس دیگه بهش فکر نکن، باشه؟"
جونگکوک بعد از چندین ثانیه، دست از خیره نگاه کردن به چشمهای کشیده و براق پسر برداشت و با زمزمه کردن "باشه"ای، تهیونگ لبخند رضایت بخشی زد و به حالت قبل روی صندلی نشست تا به ادامه مطالعهش برسه.
+"هیونگ؟"
تهیونگ بدون نگاه کردن زیر لب "هوم؟"ای گفت و صفحهای که بوکمارک کاغذی رو بینش گذاشته بود باز کرد.
+"اولین بار که به خانوادت گفتی، واکنششون چی بود؟"
نگاه پسر لحظهای روی نوشتههای کاغذ متوقف شد و بعد همزمان با پیدا کردن آخرین خطی که خونده بود، توضیح داد.
-"اونا خودشون رو مقصر وضعیت ریههام میدونن، برای همین واکنش منفیای نشون ندادن. درواقع نسبت به اکثر تصمیمهایی که گرفتم همین رفتار رو داشتن."
+"میشه گفت تظاهر میکنن؟ که باهاش مشکلی ندارن؟"
-"نه، شاید اوایل اینطوری بود اما الان واقعا درک کردن و مشکلی باهاش ندارن."
سکوت کوتاهی بعد از اون جمله بینشون ایجاد شد؛ طوری که فقط زمزمههای اطراف و گاهی صدای مهماندار به گوش میرسید.
تهیونگ ناخودآگاه با خوندن یک صفحه از کتاب، سرش رو برای چک کردن جونگکوک بالا آورد و وقتی با نگاه خیرهش مواجه شد، تعجب کرد.
-"جای خیره شدن بهم درست روی صندلی بشین تا مهماندار دوباره تذکر نداده!"
+"نمیخوام."
پسر کوچیکتر به سرعت جواب داد و از قصد کمرش رو بیشتر به سمت تهیونگ چرخوند و تکیهش رو به پنجره هواپیما داد.
-"تو که علاقهای به پنجره نداشتی برای چی انقدر اصرار کردی اونجا بشینی؟ اگر تو دوست نداری، من دلم میخواد بیرون رو ببینم!"
جونگکوک دستهاش رو مقابل سینهش بهم گره زد و با جوابی که داد تهیونگ رو تقریبا به خنده انداخت.
+"اگر میذاشتم کنار پنجره بشینی، همه حواست میرفت برای نگاه کردن به بیرون."
-"جونگکوک!.."
زیر لب اسم پسر رو با بهت و خنده صدا زد و با بالا بردن دستش، ضربه آرومی رو در حد نوازش به زیر چونهش زد.
-"باید به جیمین بگم که به پنجره هواپیما حسودی کردی."
+"جیمین بلاکمون کرده، یادت رفته؟"
-"اوه.. آره.."
طوری که انگار تازه به یاد آورده باشه، لحظهای فکر کرد و بعد برای راحت حرف زدن، کمی به سمت پسر چرخید.
-"خیلی خوب میشد اگر جیمینم همراهمون میومد."
+"و کی حواسش به شرکت باشه؟"
تهیونگ چشمهاش رو ریز کرد و کتاب بین دستهاش رو کمی محکم بست.
-"داری برای جیمین قلدری میکنی؟ چرا اون باید جای تو کار کنه؟"
"آقا، اگر امکانش هست میشه کمربندتون رو ببندید؟ به فرودگاه نزدیک هستیم."
صدای مهماندار هواپیما حواس هردو پسر رو پرت کرد و جونگکوک با کمی مکث روی صندلی چرخید. کمربندش رو بست و مهماندار با مطمئن شدن از وضعیت اون دونفر، با لبخند دوستانهای اونجا رو ترک کرد.
جونگکوک با شنیدن صدای خنده آروم پسر بزرگتر، لبخند محوی زد و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
دست تهیونگ با تصور فرود هواپیما و استرس عجیبی که داشت، دور بازوی حجیم پسر حلقه شد و جونگکوک در همون حالت نگاهش رو به نیم رخ تهیونگ دوخت.
+"قراره کسی بیاد دنبالمون؟"
-"نمیدونم، چیزی بهم نگفتن."
+"سئول زندگی میکنید؟"
جونگکوک بلافاصله برای پرت کردن حواس پسر پرسید و کاملا درش موفق بود.
-"قبلا نه، اما چندسالی هست که به سئول اومدن."
+"بهم گفته بودی که جز اون خواهرت که توی ناساس، یه خواهر کوچیکتر داری، راجع به اون بگو."
-"ببین.."
بدون باز کردن حلقه دستش سرش رو به سمت پسر چرخوند و به نگاه منتظرش خیره شد.
-"بهت گفتم اونا خیلی عجیب و شلوغن، خواهرم الان سال آخر دبیرستانه و خانواده ما هربار که من میام بقیه فامیل رو به مدت چند روز دعوت میکنه. پس اگر رفتارهای عجیب دیدی لطفا نترس، فقط یکم غیر عادین."
خنده آرومی از بین لبهای جونگکوک خارج شد و با حرکت سر تمام حرفهای پسر رو تایید کرد. با دقت به تک تک حرفهاش گوش سپرد و هربار که تهیونگ قصد ساکت شدن داشت با سوال جدیدی سرش رو گرم میکرد.
طوری تا لحظه آخر تهیونگ رو مشغول حرف زدن نگهداشت که هواپیما کاملا از حرکت متوقف شد و مسافرها برای خارج شدن از روی صندلی بلند شدند.
-"پسر خالم تقریبا هم سن منه اما هنوز ازدواج نکرده، خالم شوهرش رو سه سال پیش از دست داده و خیلی مهربونه اما ممکنه زیاد سوال بپرسه. دختر خالم بارداره و شوهرش چون ماموریت زیاد میره برای همین اکثرا تنهاست."
+"و الان ممکنه همشون رو ببینم؟"
یکی از دستهاش رو دور شونههای تهیونگ انداخت و با دست دیگهش چمدون رو همراه خودش روی سالن فرودگاه کشید.
تهیونگ همزمان که کوله مشکی رنگی رو روی شونهش حمل میکرد قدمهاش رو با جونگکوک هماهنگ کرد و حس گرمی با سنگینی دست پسر روی شونههاش، داخل بدنش پیچید.
-"به اضافه عمه کوچیکم! میشه گفت مامانم ازش خوشش میاد اما خیلی رفتار جالبی باهم ندارن. عمم خیلی دنبال اینه که ثابت کنه خانواده خودش بهترن و مامانم هربار باهاش بحث میکنه."
+"چرا باید دنبال ثابت کردن همچین چیزی باشه؟"
جونگکوک گیج شده پرسید و روی یک پله بالاتر از تهیونگ ایستاد. همزمان با پایین رفتن پله برقی، تهیونگ به سمت پسر چرخید و از پایین بهش خیره شد.
-"اخلاقای فامیلیه دیگه! خیلی پیچیدهس، خودت میفهمی."
جونگکوک گیج شده سرش رو به نشونه تایید تکون داد و تهیونگ ناخودآگاه به لباسهای سر تا پا مشکی پسر نگاه کرد. اون فقط یه تیشرت و شلوار ساده بود، اما جونگکوک طوری بنظر میرسید که انگار داخل فشن شو قرار داشت.
+"مراقب باش."
با پایین رسیدن پله برقی زمزمه کرد و تهیونگ به سرعت چرخید. با قدم بلندی از پله خارج شد و به نقطهای که اکثرا خانوادهش رو اونجا میدید نگاه کرد اما این بار اون مکان خالی بود.
گرمای یکی از دستهای جونگکوک رو دور کمرش احساس کرد و همراه پسر به سمت خروجی به راه افتاد. صدای همهمه بیش از حد زیاد بود و تهیونگ ناامید شده از ندیدن خانوادهش نفس عمیقی کشید.
+"گفته بودی خانوادت خیلی عجیبن؟"
تهیونگ بند کولهش رو محکم کرد و زیر لب حرف پسر رو تایید کرد.
+"پس احتمالا اونا باید خانواده تو باشن."
تهیونگ به سرعت با دنبال کردن رد نگاه جونگکوک به گروه کوچیکی که پرچم رنگین کمان و ساین"به خونه خوش اومدی جیشو کوچولوی مامان" رو دست گرفته بودند نگاه کرد و بلافاصله بزرگترین لبخند این چند وقت روی لبهاش شکل گرفت.
جونگکوک با دیدن چشمهای براق تهیونگ دستش رو از دور کمر پسر جدا کرد و با نزدیک شدن به خانوادهش، تهیونگ به سرعت به سمت فردی که جونگکوک حدس میزد مادرش باشه دویید و محکم در آغوشش گرفت.
پسر کوچیکتر چند قدم دورتر متوقف شد و چمدون رو کنار پاهاش نگهداشت. در انتظار، صورت خیس شده از اشک تهیونگ رو زیر نظر گرفت و با نارضایتی اخم کوچیکی بین ابروهاش ایجاد شد.
تهیونگ تقریبا تک تک اون افراد رو بغل کرد و باهاشون گرم صحبت شد. رو به روی پدرش ایستاد و وقتی مثل همیشه موهاش توسط اون مرد بوسیده شد لبخند بزرگی زد و سراغ خواهر کوچیکترش رو از مادرش گرفت.
"سولهی آماده شده بود که بیاد اما ده دقیقه قبل از اومدن خوابش برد."
مادرش همزمان با پاک کردن اشکهاش به زبون آورد و زن نسبتا مسنی که عصای چوبی و خوشدستی رو توی دست داشت شروع به حرف زدن کرد.
"گفته بودی با دوست پسرت میای؟"
تهیونگ با شنیدن جمله عمهش ناخودآگاه شوکه شد و روی پاشنه پاهاش به سمت عقب چرخید.
با دیدن پسری که چند قدم عقبتر کنار چمدونی که متعلق به خودش بود ایستاده و با لبخند نگاهش میکرد، بالا رفتن ضربان قلبش رو احساس کرد و با قدمهای بلندی به سمتش قدم برداشت.
تهیونگ فراموش کرده بود که این بار مثل دفعات قبل تنها نیست اما چرا با دیدن جونگکوک احساس میکرد که از اول عاشق شده؟
-"نمیخوای بیای جلو؟ اونا منتظرن ببیننت."
همزمان با ایستادن جلوی پسر به زبون آورد و با دیدن عوض شدن رنگ نگاه جونگکوک و اضطراب پررنگ داخل چشمهاش، دستش رو بالا برد و دست گرم پسر رو توی دست گرفت.
-"بیا بیبی، مطمئن باش فوق العادهای."
تهیونگ با اطمینان پلکهاش رو بهم فشرد و جونگکوک رو با فشردن دستش، به سمت خانوادهش کشید.
پسر کوچیکتر با رسیدن به گروه شش نفرهای که خیره نگاهش میکردند، معذب شده کمی روی پاهاش جا به جا شد و نفس سنگینی کشید اما جمله تهیونگ کاری کرد که گردش خون، تقریبا داخل بدنش متوقف شد.
-"خیلی خب اینم جئون جونگکوک، دوست پسرم! نه، درواقع دوست پسر همیشگیم چون قرار نیست از دستش بدم."
تهیونگ تقریبا یک نفس گفت و شش جفت چشم به جونگکوکی خیره شدند که با نگاه مات شدهای به نیم رخ تهیونگ خیره شده بود.
[دوست پسر همیشگیم.]
صدای پسر بزرگتر داخل سر جونگکوک پخش میشد و این اولین باری بود که این جمله رو از زبون اون تا این حد به وضوح میشنید.
"هیونگ اون واقعا جذابه."
اینکه نگاه تیزش به سرعت روی صورت کسی که تهیونگ رو هیونگ خطاب کرده بود چرخید، تقصیر جونگکوک نبود.
درواقع دلش نمیخواست فرد دیگهای از این کلمه استفاده کنه اما این خواستهش تو این کشور امکان پذیر نبود.
اینجا کره بود و احتمالا خیلیها قرار بود دوست پسرش رو هیونگ صدا بزنند.
"واو... تهیونگ واقعا سلیقه خوبی داره."
زنی که شکم برآمدهای داشت زمزمه کرد و جونگکوک حدس زد که اون باید دختر خاله تهیونگ باشه.
"به خونه خوش اومدی عزیزم، خوشحالم از اینکه اینجا میبینمت."
"پرواز چطور بود؟ خسته که نشدی؟"
مادر و پدر تهیونگ با لبخند به ترتیب پرسیدند و جونگکوک با لبخند مودبانهای با احترام کمی خم شد و دست بلند شده زن رو بین دستهاش گرفت.
+"خوشحالم که بالاخره میبینمتون خانم کیم، درواقع الان که دیدمتون بالاخره متوجه شدم خوشچهره بودن تهیونگ به کی رفته."
و صد امتیاز! جونگکوک توسط خانواده تهیونگ پذیرفته شد.
ابروهای تهیونگ سوپرایز شده بالا رفتند و لبخند واضحی با دیدن طوری که اون پسر به تک تک اعضای خانوادهش سلام میکرد روی لبهاش شکل گرفت.
مادر تهیونگ دستش رو دور بازوی جونگکوک حلقه کرد و همزمان با پرسیدن سوالهای" تهیونگ که اذیتت نمیکنه؟ برای نهار چی دوست داری؟ به چه غذایی حساسیت داری؟" پسر رو به سمت پارکینگ کشید.
تهیونگ میدونست که تنها شدنش با جونگکوک از این لحظه به بعد محدود میشد و این آزاردهنده بود.
دو روز پیش، لوکو بخاطر اینکه تهیونگ با انجام به موقع سیپیار جونش رو نجات داده، برای آزاد شدن جونگکوک رضایت داده بود و از اون موقع تا به حال هنوز تایم کافی رو برای باهم بودن پیدا نکرده بودند.
بستن چمدون و آماده شدن برای سفر به اضافه جمع کردن کارهای شرکت وقت گیر بود و در اخر انقدر خسته میشدند که فقط کنارهم میخوابیدند.
پنج روز از آخرین سکسی که داشتند میگذشت و این برای اون دونفر بینهایت عجیب و زمان زیادی بود.
"فکر کنم از من خوشش نیومد."
با شنیدن صدای مینسو از فکر بیرون اومد و نیم نگاهی به صورت تقریبا ناراحت پسر خالهش انداخت.
-"دوست نداره کسی من رو هیونگ صدا بزنه."
تهیونگ با لبخند توضیح داد و مین سو با تعجب بهش نگاه کرد.
"چرا؟"
-"چون معتقده فقط خودش حق داره اینطوری صدام بزنه."
"آیگو.. حالم بهم خورد.."
پسر با جمع کردن صورتش زمزمه کرد و صدای خنده تهیونگ لحظهای حواس جونگکوک رو پرت کرد و نیم نگاهی به پشت سرش انداخت.
+"پسر خاله تهیونگ... خیلی رابطه صمیمیای باهم دارن؟"
جونگکوک با جدا کردن نگاهش به زبون آورد و مادر تهیونگ با لبخند حرفش رو تایید کرد.
"اونا با همدیگه بزرگ شدن، مین سو تهیونگ رو درست مثل برادرش دوست داره."
ابروهای جونگکوک کمی بالا رفت و زیر لب با گفتن"خوبه"ای ساکت شد.
با ایستادن مقابل آسانسور، آقای کیم با فشردن دکمه به سمت پسر چرخید و ضربه آرومی رو روی شونهش زد.
"ورزش میکنی؟ مشخصه این هیکل ساخته شده."
-"ورزش نمیکنه، ورزش رو میخوره!"
تهیونگ با شنیدن سوال پدرش گفت و حالا همشون جلوی آسانسور منتظر ایستاده بودند.
"جهمین منم هرروز میره باشگاه."
-"اون زمانی که جونگکوک ورزش میکرد، جهمین هنوز دبیرستانی بود عمه."
صدای خنده مادر تهیونگ بلند شد و جونگکوک لبخند محوی زد.
"از الان خودت رو عضو خانواده ما بدون پسرم، ممنونم از اینکه مراقب تهیونگ بودی."
-"بابا، اون از من کوچیکتره!"
تهیونگ معترض به سمت پدرش چرخید و جونگکوک قبل از اینکه بخواد طبق عادت کمر پسر رو لمس کنه، توسط مادر تهیونگ به داخل آسانسور هدایت شد.
"وقت برای حرف زدن زیاده! جونگکوک خستهس باید استراحت کنه."
-"مامان، فکر نمیکنی اونی که پسرته منم؟"
تهیونگ با چشمهای بهت زدهای به مادر، پدر، عمه و دختر خالهش که وارد آسانسور شدند نگاه کرد و ادامه داد.
-"شماها مثلا خانواده منید ولی از دیدن دوست پسرم بیشتر خوشحال شدید!"
+"حسود نباش هیونگ، البته که اینطور نیست."
چشمهای تهیونگ با شنیدن صدای طعنهدار جونگکوک ریز شدند و زیر لب، طوری که فقط اون پسر بتونه حرفش رو لب خونی کنه جمله "میکشمت بچه پررو!" رو لب زد.
پسر کوچیکتر همزمان با بسته شدن در آسانسور نیشخندی به نگاه تهدید آمیز تهیونگ زد و خودش رو برای پاسخ دادن به سری دوم سوالات اون خانواده آماده کرد.
"من از پلهها میرم تا موتور رو بیارم بیرون، مشکلی نداری تنها باشی؟"
تهیونگ با فشردن دکمه آسانسور، حرف پسر رو با حرکت سر رد کرد و مینسو بعد از بهم ریختن موهای طلایی رنگ تهیونگ به سمت پلههای اضطراری قدم برداشت.
آسانسور بعد از یک دقیقه دوباره بالا اومد و بلافاصله با باز شدن درهاش، تهیونگ توسط فرد آشنایی به داخل کابین کشیده شد و داخل آغوش گرمی فرو رفت.
-"جونگکوک!"
دست پسر کوچیکتر دور کمر تهیونگ حلقه شد و با فشار آرومی به دیواره آسانسور تکیهش داد. بدون اینکه اجازه پردازش به تهیونگ بده، سرش رو جلو برد و بعد از بوسه کوتاه و محکمی، لبهای پسر رو بین لبهاش کشید و با عطش و عجله مشغول بوسیدن لبهایی شد که چند ساعت از لمس نکردنشون میگذشت.
لبهای تهیونگ ناخودآگاه به لبخند بزرگی کشیده شدند و جونگکوک با از دست دادن لبهای پسر، بوسهای روی دندونهای صاف و یکدستش نشوند و سرش رو کمی عقب آورد.
+"تمام طول پرواز ذهنم رو مشغول کرده بودی، هیونگ."
انگشتهای تهیونگ داخلموهای نسبتا بلند پسر فرو رفتند و با خنده آرومی، تار موهای نرمش رو کشید.
-"چطوری مامانم رو پیچوندی؟"
جونگکوک بلافاصله با دیدن جمع شدن لبهای پسر، سرش رو جلو برد و کام عمیق و محکمی از لبهاش گرفت. لب پایین تهیونگ رو بین لبهاش کشید و بعد از گاز آرومی سرش رو عقب آورد.
+"بهش گفتم چمدون برای اینکه بخوای تنهایی بیاریش زیادی سنگینه."
تهیونگ نگاهش رو بین چشمهای پسری که با بدنش کنار دیواره آسانسور قفلش کرده بود چرخوند و بعد از چند لحظه تک خندهای از بین لبهاش خارج شد.
-"ولی چمدون دست بابا بود!"
جونگکوک بیتوجه به صدای تلفیق شده با خنده پسر، فشار نسبتا محکمی با انگشتهاش به پهلوهای تهیونگ وارد کرد و همزمان با باز شدن لبهای پسر به قصد بیرون دادن صدای درد کشیدهش، سرش رو پایین برد و زبونش رو وارد حفره گرم دهانش کرد.
انگشتهای تهیونگ ناخودآگاه بین موهای جونگکوک مشت شدند و پلکهاش با حس ماهیچه خیسی که آزادانه درحال کشیده شدن روی دیوارههای دهان و زبونش بود بسته شد.
صدای لذت بخشی از گلوش آزاد شد و ناخودآگاه با جلو دادن لگنش، کشیده شدن عضوهاشون رو از روی شلوار احساس کرد.
با اون اصطکاک عجیب و لذت بخش، برق شهوت از تن هردوشون گذر کرد و جونگکوک به سرعت با چنگ زدن به یکی از رونهای پسر، بدنش رو ثابت نگهداشت و سرش رو عقب کشید.
+"هیونگ!.."
هشدار آمیز بین نفسهای تند شدهش صداش زد و تهیونگ با تک سرفه آرومی سرش رو به کابین آسانسور تکیه داد.
بیشتر میخواست.
تمام تنش داغ شده بود و نیاز داشت که همین حالا اون پسر رو نزدیکتر از چیزی که الان بودند احساس کنه.
پلکهای خمار شده و نگاه سرشار از نیاز تهیونگ مستقیم به جونگکوک خیره بودند و خبر نداشت که پسر تا چه حد برای کنترل کردن خودش داره تلاش میکنه.
+"آسانسور رسیده، باید بریـ..."
-"میخوامت."
بین حرفهاش پرید و لبهای پسر ناخودآگاه با شنیدن اون صدای بم شده بهم قفل شدند.
تقریبا فراموش کرده بود که تهیونگ تا چه حد حساس و تحریک پذیر بود.
+"هیونگ، پدر مادرت.."
-"جونگکوکآ.."
تهیونگ بار دیگه بین حرفهای پسر پرید و صدای فحش زیر لبیای که زمزمه کرد رو نشنید. لبهای خشک شدهش رو نمدار کرد و با بالا بردن یکی از زانوهاش، به آرومی برجستگی بین پاهای پسر رو با زانوش لمس کرد و به نفس عمیقی که کشید گوش سپرد.
-"مینسو موتور داره، و تو گواهینامه."
جونگکوک با شنیدن اون پیشنهاد چنگ نسبتا محکمی به بالای زانوی تهیونگ زد و از بین پاهاش فاصلهش داد. با پایین بردن سرش، مک نسبتا محکمی به تاج لب پسر زد و فقط چند میلی متر از لبهاش جدا شد.
+"اونا متوجه میشن که برای چی رفتیم."
جونگکوک با اضطرابی که از دیدن خانواده تهیونگ احساس میکرد به زبون آورد و این بار این تهیونگ بود که پرسینگ گوشه لب پسر رو با دندونهاش کشید و پوست سرش رو با نوک انگشتهاش نوازش کرد.
-"میخوای هیونگ رو منتظر بذاری، جونگکوکآ؟"
صدایی که روی لبهاش زمزمه شد حکم تیر آخر رو داشت و فک پسر لحظهای بهم قفل شد.
-"فقط همینجا بمون تا برگردم."
جونگکوک با نفس کوتاهی از تن گرم تهیونگ فاصله گرفت. بدون خیره شدن به اون چشمهایی که مستقیم به روحش نگاه میکردند زیر لب تایید کرد و مشغول مرتب کردن موهای بهم ریختهش با دستش شد.
تهیونگ تکیهش رو از دیواره کابین برداشت و همزمان با رد شدن از کنار جونگکوک، نوک انگشتهاش رو روی گردن حساس پسر کشید و لبخندی با حس منقبض شدن عضلات تن پسر روی لبهاش نشست.
+"تهیونگ قسم میخورم.."
پسر بزرگتر از آسانسور بیرون اومد و اهمیتی به تهدید جدی جونگکوک نداد. قدمهاش رو به سمت خانوادهش که در انتظار اونها کنار ماشین ایستاده بودند برداشت و قبل از اینکه کسی متوجه بشه، به مینسو علامت داد.
-"جونگکوک یکم درد داره! باید سر راه ببرمش بیمارستان و یکم دارو بخرم، مینسو؟ موتورت رو قرض میدی؟"
پارت بعد آخرین پارته.