EXPOSURE
Part 02
نیکی از همان لحظهای که از ساختمان شرکت بیرون آمد تصمیم گرفت دیگر به جیک شیم فکر نکند نفسشو با عصبانیت بیرون داد
وقتی به خانه رسید گوشیاش زنگ خورد
پیام از مدیر پروژه بود:
«فردا ساعت ۸ صبح استودیو باش روز اول رسمی پروژه است دیر نکن.»
---
صبح روز بعد، ساعت ۷:۵۵، نیکی جلوی استودیو ایستاده بود.
قهوهی نصفهای در دست داشت و دوربینش روی شانهاش بود
نگاهی به ساعت انداخت
«پنج دقیقه زودتر ام رسیده بود»
وارد استودیو شد
چند نفر مشغول آماده کردن تجهیزات بودند
مدیر پروژه با دیدنش به سمتش آمد
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
«جیک هنوز نیومده.»
نیکی لحظهای مکث کرد
«نیومدن؟»
«نه»
«قرار نبود هشت اینجا باشه؟»
مدیر نگاهی به ساعت انداخت
«اون عادت داره دیر بیاد معمولا»
نیکی لبخند کجی زد
«عالیه»
«نگران نباش. احتمالاً توی راهه»
نیکی قهوهاش را روی میز گذاشت
پنج دقیقه گذشت
بعد ده دقیقه
هشت و بیست دقیقه
هشت و نیم
نیکی کمکم شروع کرد با انگشت روی میز ضرب گرفتن و نفسشو با عصبانیت بیرون دادن
ساعت ۸:۴۵ شد
نیکی بلند شد و دوربینش رو برداشت
«فکنم برم بهتر باشه»
مدیر سریع برگشت
«چی؟»
«من برای عکاسی اومدم اما معطل شدم بدتر»
«ولی قرارداد—»
نیکی دستش را بالا آورد
«میدونم صد میلیون وون.»
چند نفر خندیدند
در همان لحظه صدای در ورودی آمد
همه برگشتند
جیک وارد شد
کلاه مشکی روی سرش بود، عینک آفتابی زده بود و یک لیوان قهوه در دستش داشت؛ انگار نه انگار که نزدیک یک ساعت دیر کرده
نگاهش به جمع افتاد
«صبح بخیر.»
نیکی دست به سینه ایستاده بود
جیک عینکش را کمی پایین آورد
«چی شده؟»
مدیر پروژه به ساعت اشاره کرد
«جیک، قرار بود هشت اینجا باشی.»
جیک خیلی خونسرد جواب داد:
«آه مدیر میدونی چیه داشتم حموم میکردم دیر شد یکم»
نیکی با ناباوری نگاهش کرد
جیک سرش را به سمت او چرخاند
«میبینم که عکاسمون اومده»
نیکی پوزخندی زد
«بله متاسفانه»
جیک خندید
«فکر کردم از دیروز دیگه نمیای»
«منم همین فکر رو میکردم که دلم نمیخواست ببینمت اما هنوز اینجام»
«پس چرا موندی؟»
نیکی به او خیره شد.
«صد میلیون دلیل دارم»
جیک چند ثانیه ساکت ماند
بعد لبخند زد
«آها که اینطور»
از کنار نیکی رد شد
«خوشم میاد عاشق پولی مثل خودم»
نیکی پشت سرش گفت:
«هه.»
---
یک ساعت بعد عکاسی شروع شد
جیک جلوی دوربین ایستاده بود و نیکی پشت آن
«چونه کمی بالا»
جیک حرکت نکرد
«شنیدی چی گفتم؟ همیشه به عکاس هات گوش نمیدی؟»
«خیلی خب اول صبحی دعوارو شروع نکن»
«پس انجامش بده»
جیک لبخند زد
«اگه نکنم چی؟»
نیکی دوربین را پایین آورد
«شیم جیون»
جیک با تعجب سرش رو بالا کرد و به نیکی خیره شد
«صبر کن ببینم تو اسم واقعیم رو از کجا میدونی؟»
نیکی خودشو زد به نشنیدن
«برای عکس بعدی آماده شو»
جیک بازم بیخیال نشد
《جواب سوالمو نمیدی؟》
نیکی اوفی کشید
《از یجا فهمیدم حالا》
جیک لبخندش را پنهان کرد چون از صدا کردن اسم واقعیش لذت میبرد اما خیلی وقت بود کسی به این اسم صداش نزده بود
«باشه پس برای ژست بعدی آماده میشم»
بالاخره چانهاش را کمی بالا گرفت
نیکی عکس گرفت
«خوبه.»
«همین؟»
«آره»
«تعریف بهتری نمیکنی؟»
«نه»
«چرا؟»
«چون خوب بود چیز اضافه ای نیاز نیست بگم»
جیک به سمتش آمد
«تو همیشه اینقدر کم حرف میزنی؟»
«شاید؟»
جیک ابرو بالا انداخت
«حوصلم سر میبری واقعا پسر عکاس»
«من اومدم کار کنم نه اینکه باهات حرف بزنم»
جیک خندید
«تو واقعاً غیرقابل تحملی»
نیکی بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«باشه هستم»
چند دقیقه بعد، جیک تصمیم گرفت اوضاع را کمی سختتر کند.
هر بار نیکی میگفت:
«لبخند.»
جیک اخم میکرد
«سرت رو کمی بچرخون»
جیک سمت مخالف را نگاه میکرد
«دستت رو روی شونهات بذار»
جیک دستش را روی سرش میگذاشت
نیکی بالاخره دوربین را پایین آورد
«داری عمداً این کار رو میکنی.»
«چه کاری؟»
«مسخرهبازی»
«دوست دارم ازت حرف بکشم ریکی»
«واقعا که تا این پروژه تموم بشه روانی میشم»
جیک لبخند معصومانهای زد
«من فقط دارم خودم رو همونطور که هستم نشون میدم با این مدل ژست ها جذاب ترم»
نیکی چند ثانیه به او خیره شد
بعد ناگهان دوربین را بالا آورد
«باشه انجام بده»
«باشه؟»
«آره»
جیک شانه بالا انداخت
«باشه»
شروع کرد به ژستهای عجیب
لبهایش را جمع کرد
بعد چشمهایش را ریز کرد
بعد یک ژست اغراقآمیز گرفت
نیکی بدون اینکه چیزی بگوید پشت سر هم عکس گرفت
چند دقیقه بعد گفت:
«تموم شد»
جیک جلو آمد
«عکسها رو ببینم»
نیکی دوربین را از خودش دور کرد
«نه»
«چرا؟»
«چون اینا رو برای تیم تبلیغات میفرستم»
جیک ناگهان جدی شد
«چی؟»
نیکی لبخند زد
«خودتگفتی جذاب میشی با این مدل عکسا پس نیاز نیست ببینیش»
«نیکی»
«بله؟»
«دوربین رو بده»
«نه»
جیک یک قدم جلو آمد
«گفتم بده»
نیکی عقب رفت
«منم گفتم نه»
«ولی من سوژهام باید ببینم چه شکلی شدم»
«و من عکاسم»
جیک دستش را دراز کرد
نیکی دوربین را پشت سرش برد
قد نیکی بلند تر از جیک بود و جیک تصورش ام نمیکرد بتونه به نیکی برسه حتی قدش رو دراز کرد بازم نتونست دوربین رو پس بگیره
جیک یک قدم دیگر جلو آمد
نیکی هم عقب رفت
تا اینکه پشت نیکی به دیوار خورد
هر دو ساکت شدند
فاصلهشان خیلی کم شده بود
برای اولین بارنیکی از نزدیک به صورت جیک نگاه کرد و نه از پشت دوربین
جیک هم چند ثانیه چیزی نگفت
نگاهش از چشمهای نیکی به دوربین و دوباره به چشمهایش برگشت
نیکی برای لحظهای دستپاچه شد جیک رو هول داد و رفت کنار
سرفه ای کرد و سریع خودش را جمع کرد
جیک لبخند کوچکی زد
«فکنم گرمت شده»
«چطور؟»
«آخه صورتت قرمز شده»
نیکی دستپاچه شد
«اینطور نیست»
جیک اومد نزدیک و رو به روی نیکی قرار گرفت
نیکی فوراً او را هل داد و از کنارش رد شد
«به کارمون برسیم»
جیک خندید
«باشه پسرک عکاس»
---
ظهر وقتی نیکی برای استراحت کنار پنجره نشسته بود یکی از کارکنان کنارش نشست
«تو واقعاً از جیک نمیترسی»
نیکی قهوهاش را نوشید
«چرا باید بترسم؟»
«چون خیلیها حتی جرئت نمیکنن جلوش حرف بزنن گاهی بی ادب و ترسناک میشه»
نیکی لحظه ای به فکر فرو رفت و یاد موقعیتی که صبح پیش اومد افتاد نگاه کردن به صورت جیک از فاصله خیلی نزدیک و بنظرش به اون آدم نمیخورد ترسناک باشه
دست مرد جلوی صورتش تکون خورد
«جناب نیشیمورا؟»
نیکی از فکر بیرون اومد
《بله چیشد》
مرد خندید
«میدونی؟ جیک معمولاً با کسی که دوستش نداره اینقدر حرف نمیزنه و احساس راحتی میکنه باهات حتما»
نیکی به او نگاه کرد
«یعنی چی؟»
«فکر کنم ازت خوشش اومده»
نیکی تقریباً قهوهاش را روی لباسش ریخت
«چی؟!»
«نه اونطوری!»
«پس چهطوری؟»
مرد خندید.
«براش جالبی فقط همین وگرنه جیک به آدم ها مثل سرگرمی نگاه میکنه»
نیکی نگاهش را به سمت جیک برد
جیک آن طرف سالن با یکی از اعضای گروهش حرف میزد
در همان لحظه نگاهش به نیکی افتاد
چند ثانیه چشم در چشم شدند
جیک لبخند زد
نیکی سریع نگاهش را برگرداند
اما خودش هم میدانست که آن لبخند تا چند دقیقه از ذهنش بیرون نمیرود
---
عصر، وقتی عکاسی تمام شد نیکی وسایلش را جمع کرد
مدیر پروژه به سمتش آمد
«نیکی، یه خبر دارم.»
نیکی مشکوک نگاهش کرد.
«چی شده؟»
«برنامهی جیک برای ماه آینده تغییر کرده»
«خب؟»
«تور جدیدش زودتر شروع میشه»
«خب؟»
مدیر پوشهای به دستش داد
«تو باید همراهش بری»
نیکی خشکش زد.
«چی؟»
«برای عکاسی تور»
«آه سخت شد»
«هنوز جزئیاتش رو نگفتم تازه حدود سه هفته است و سفر به چند تا کشوره»
نیکی چند ثانیه به او خیره ماند و چاره ای جز قبول کردن نداشت
«…باشه.»
صدای خندهای از پشت سرشان آمد
نیکی برگشت
جیک آنجا ایستاده بود
«پس از فردا همکار سفر منی»
نیکی اخم کرد
«آره متاسفانه»
جیک خندید
«نگران نباش بهت سخت نمیگیرم»
چند ثانیه مکث کرد
بعد با لبخند اضافه کرد:
«فعلاً فردا موقع پرواز میبینمت نیشیمورا»
نیکی چشمهایش را چرخاند
«خدایا… چرا من پولدار به دنیا نیومدم؟»
جیک خندید و از کنارش رد شد
اما وقتی از نیکی فاصله گرفت، لبخندش آرامآرام محو شد
نمیدانست چرا از اینکه قرار بود سه هفتهی کامل کنار نیکی باشد، اینقدر خوشحال شده.
فقط یک چیز را میدانست:
این عکاس عجیب و بیادب، برخلاف تمام آدمهایی که دوروبرش بودند، اصلاً سعی نمیکرد تحتتأثیر جیک شیم قرار بگیرد
و همین، بیشتر از هر چیزی برایش جذاب بود
نیکی هم در همان لحظه به قراردادش فکر میکرد
فقط یک مشکل کوچک وجود داشت
او قرار بود سه هفتهی کامل را با جیک شیم بگذراند
و نیکی هنوز نمیدانست که این سفر قرار است مرز بین «همکار» و «چیزی بیشتر» را برای هر دویشان محو کند
To be continued…