EVERYTHING STARTS IN MOSCOW CITY
volyaطوری که تمام تمرکزش رو گذاشته بود روی کبود کردن پایین تنه اش باعث شد که تهیونگ به موهاش چنگ بزنه و کمر ظریفش قوس تیزی بگیره بهخاطر حس دندونهای مرد بزرگتر داخل پوستش، نالهی کشداری از بین لبهای پفکردهاش خارج شد.
امگا از مکیدهشدن پوستش خوشش میومد مرد بزرگتر با کشیدن زبونش روی هر نقطه ای که گازش گرفته بود باعث میشد رد دندون هاش گزگز بکنه.
- دوستش داری پرنسس؟!
چشمهای تهیونگ از شدت لذت کاملاً خمار و خیس شده و موهای مواجش نامرتب روی صورتش ریخته بود و با این حال سرش رو بهآرومی به نشونهی تأیید تکون داد.
- فاک پرنسس!
پسر کوچیکتر سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و پاهای وا رفته اش رو ببنده ، نباید با ی ارگاسم انقد از هم میپاشید و مرد هم عقب کشید و دیکش رو توی دستش پمپ کرد و بین لپ های باسن توپر پسر حرکت داد تا کاملا آغشته به اسلیک بشه
با یک دست موهای امگا رو عقب کشید و دست دیگه اش رو پشت کمرش گذاشت و کل حجم دیکش رو تو یک حرکت وارد حفره لزج و آماده اش کرد
ناله تهیونگ این تنها چیزی بود که میتونست کاری کنه سرگئی همین الان داخل امگا کام بشه.
تهیونگ سرش رو توی بالشتی که از کنار دستش برداشت بود کوبید تا صدای بیشتری تولید نکنه
صدای ورود و خروج دیک خیس آلفا از پشتش میومد و این حتی از حرکت دیک داخلش و زیر نافش ترن ان کننده تر بود
ـ آه....سرگئی..
ـ آلفا. صدام کن آلفا.
موهاش رو بیشتر کشید و سرش و سینه اش رو از سطح تخت فاصله داد و توی صورتش خم شد.
ـ صدات رو به خوبی نمیشنوم الکسی ، پسر خوبی باش و بزار آلفا ناله هات رو بشنوه.
انقد یک دست و دقیق داخلش میکوبید که شبیه ی ریتم موسیقی بود ، هرچی که در مورد این مرد بد بود فاکر بودنش خوب بود.
ـ اوممم آلفای عوضی. هاح محکم تر بکوب حتی نمیتونی ی امگا رو راضی کنی؟
سرگئی پوزخندی زد و قطره ای از عرق موهاش روی کتف پسر افتاد و سر خورد و تا روی قودی کمرش رفت سرگئی خم شد و همون نقطه رو مکید و گاز گرفت و با خوردن سر دیکش به بافت اسفنجی و نرمی جیغ الکسی بالا رفت کل تنش به یک باره شروع به لرزیدن کرد
آلفا دو دست امگا رو با دست هاش عقب کشید و بدون توجه به تیک بدنش انقد خوب اون نقطه رو و فقط و فقط اون نقطه رو بفاک داد که الکسی خیلی سریع نزدیک به ارگاسم شد و با عمیق و بی نظم شدن حرکات آلفا فهمید اون هم داره کام میشه که به یکباره نات آلفا بزرگ شد و از همه جهات به پروستاتش فشار آورد و وارد حفره رحمیش شد ، هردو هم زمان به کام رسیدن و الکسی ناله کشدارش رو رها کرد و بدنش به لرزه افتاد.
ـ کا.کاندوم...آه سرگئی!
ـ ششش آروم باش ، الان تموم میشه تکون نخور اذیت میشی.
چند دقیقه همونطوری منتظر موندن و اون چند دقیقه کوتاه با بوسه ها و نوازش های سرگئی روی کمرش گذشت
با تموم شدن ناتش به آرومی دیکش رو بیرون کشید و اسپنکی به رون درحال حاضر قرمز و لرزونش زد.
ـ این دومین کثیف کاری امشبته ، امگا. بعد از این همه شیطنت فکر کردی می ذارم همینطوری بری بخوابی؟ هوم؟ امشب خبری از خواب راحت نیست ، اسلادکی.
ساعت 5:08 بامداد
تا صبح چند بار به کام رسیده بودن و بی وقفه سکس کرده بودن و حالا امگای خسته توی بغلش بود و چونه اش رو روی سینه اش گذاشت بود و نفس های گرمش روی پوست سینه اش خالی میشد تکونی به تن پسر داد تا از خواب بیدارش کنه
-هی؟!
الکسی انگار که اصلا خسته نیست و بلند شد و نشست.
ـ چی؟ چیشده؟ مشکلی هست؟
سرگئی خنده ای به چهره ترسیده اش کرد و دستش رو گرفت و ارومش کرد.
ـ نه آروم باش.... طلوع آفتاب رو دیدی؟
الکسی کلافه اخمی کرد و دستاش رو روی چشماش کشید.
ـ اوهوم دیدم ، یکی دوباری.
سرگئی با دستش به پنجره قدی بالکن اشاره کرد که ویوش طلوع آفتاب بود ، جایی که تاریکی شب خودش رو به نور خورشید میباخت ، الکسی چرخید و بالشتش رو از کنار سرگئی برداشت و پایین تخت کنار پاهای سرگئی انداخت و رو به شکم دراز کشید و دستاش رو زیر چونه اش زد و به طلوع آفتاب خیره شد.
ـ خوشگله.
ـ منظره من بیشتر چرنیشکا.
الکسی نفس عمیقش رو بیرون فرستاد و هومی تو گلو کرد و چشماش روی هم افتاد و داشت گرم خواب میشد
سرگئی هیسی کشید و مشغول نوازش کردن لپ های گرد و نرم باسنش شد، هرزگاهی فشارشون میداد و ناله ی پسر توی خواب رو در می آورد.
نرمی صدا و پوست بوت امگا اثرش رو روی دیک آلفا گذاشت و باعث شد سرگئی مجدد پشت سر امگای توی خواب وایسته و بعد چند هندجابی که به خودش داد دیکش رو از لای لب های بوت امگا به داخل حفره اش بفرسته.
الکسی ترسیده از خواب پرید و دست پا زد و ناله ی ریزی کرد.
ـ آه… صبر کن… سرگئی… آرومتر…
تمام کام هایی که داخل حفره امگا بود از کناره های دیک آلفا بیرون ریخت و باعث شد هردو غرشی از لذت بکنن
ـ داری دیوونه ام میکنی امگا کاش ازش فیلم میگرفتم.
امگای خسته زیرش ناله ای کرد و با گذاشت دستش روی رون پاش فشاری بهش وارد کرد
ـ آلفا… فاک ، فقط حرکت کن
با هر بار که دیک آلفا واردش میشد کام های بیشتری بیرون میومد و سرگئی با انگشت دوباره به داخل برمیگردوندشون و هربار سرعت کمرش رو بالاتر می برد
با دو دست پهلو های امگا رو گرفت و کمرش رو بالاتر اورد و تو همون نقطه نگهش داشت و ضربات محکمش رو دقیقا روی پروستاتش کوبید
صدای جیر جیر فنر های تخت شنیده میشد و احتمالا بعد امشب باید تعویض میشد چون شاهد فعالیت های شدید بود و لعنتی اونا کل شب رو بدون کاندوم سکس کرده بودن. موهای مشکی الکسی روی بالش سفید پخش شده بود و چند تار مو روی پیشونیش ریخته بود. صورتش رو بیشتر توی بالش فرو برد و خودش رو گربهوار به نرمیِ بالش مالید، انگار میخواست صدای خفهای رو که از بین نفسهاش بیرون میاومد، همونجا پنهان کنه. انگشتهاش گوشهی بالش رو چنگ زد و موهاش با هر حرکت روی پارچهی سفید جابهجا میشدن.
سرگئی موهای ریخته روی پیشونیش رو کنار زد و خم شد و با صدای بمشدهای کنار گوشش زمزمه کرد:
ـ صدات رو خفه نکن، عسل…
الکسی نفسش رو با لرزش بیرون داد و با صدای گرفتهای زمزمه کرد:
ـ آه… و..ولفی…
با ضربه آخری که زد خودش داخل امگا کام شد و الکسی که برای بار شیشم نات مرد داخلش بزرگ شده بود جیغی کشید و بدنش تیک مانند لرزید و با فشار کام شد، هقی زد و مشتش رو دور بالش محکم تر کرد و صورتش رو بیشتر توی بالش فرو برد.
چند لحظه بعدالکسی لخت توی بغل سرگئی جمع شده بود و سرگئی بیحرف، آروم کمرش رو نوازش میکرد.
ـ سرگئی؟!
ـ هوم؟
ـ اگه حامله بشم چی؟
دست سرگئی همچنان روی کمرش حرکت میکرد.
ـ صبح برات قرص پیشگیری میگیرم.
الکسی با اخم سرش رو بالا آورد.
ـ چه راحت میگی «قرص بخور»…
سرگئی چند لحظه نگاهش کرد و بعد پوزخند کوتاهی زد.
ـ هوم… نکنه ازم بچه میخوای، پرنسس؟
ـ چی؟! نه، توی احمق! توی راتت باهام خوابیدی، اونم بدون کاندوم، تازه…
الکسی مکث کرد و اخمش بیشتر شد و لباشو پوت کرد.
ـ تازه ناتمم کردی!
سرگئی فقط پوزخند زد و دوباره دستش رو روی کمر الکسی کشید.
ـ بخواب، الکسی.
الکسی با اخم نگاش کرد، اما این بار چیزی نگفت. فقط خودش رو بیشتر توی بغل سرگئی جا کرد و صورتش رو روی سینهش گذاشت. سرگئی دستش رو دور کمرش محکمتر کرد و پتو رو روی هر دوشون کشید.
-شب بخیر پرنسس.
چند لحظه بعد، نفسهای الکسی آروم شد و پلکهاش سنگین شد.
سرگئی هم سرش رو روی بالش گذاشت و چشمهاش رو بست.
اتاق دوباره ساکت شد و هر دو، همونطور در آغوش هم، خوابشون برد.
ㅤ
الکسی میشنید، صدای جیک جیک پرنده هارو یا صحبت های بادیگارد هارو ، صدای قدم های مستخدم هارو ، اما انگار نای بیدار شدن نداشت
خودش رو گرم و آروم حس می کرد توی بغلی که بود آروم بود چرخید و به آرومی لای چشم هاش رو باز کرد ، همه جا روشن شده بود و قسمتی از نور خورشید از لایه های پرده فرار کرده بود و صورت آلفا رو روشن کرده بود
چند ثانیه طول کشید تا کاملا موقعیتش رو آنالیز بکنه و بعدش کش و قوسی به بدنش داد که فهمید چقدر بدنش کوفته و گرفته است ، ناله ی ریزی از بین لب هاش بیرون رفت و از سوزش حفره ملتهبش هیسی کشید
جونگکوک هنوز خواب بود چند لحظه نگاهش رو به لب ها و گردن کبودش و شونه های چنگ خورده اش داد و بعد با تردید دستش رو بالا آورد و چند تار موی ریخته روی صورتش رو کنار زد
جونگکوک بدون باز کردن چشمهاش گفت:
ـ از چیزی که جلو چشماته لذت میبری امگا؟
تهیونگ جا خورد و نیم خیز شد
ـ بیداری؟
ـ هووومممم ، یکی انقد وول خورد که نذاشت بخوابم
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد و نیشگونی از پهلوی پسر گرفت و زیر گلوش رو بوسید
ـ صبح بخیر پرنسس.
الکسی خنده ای کرد و پیشونیش رو به گونه ی مرد تکیه داد و زیر گوشش به آرومی لب زد.
ـ یک ظهره وولفی.
جونگکوک چشماش از تعجب باز شد و همونطور که رون پای امگا رو روی خودش میکشید سرش رو سمت ساعت دیجیتالی روی عسلی چرخوند
ـ چقدر خوابیدیم....
الکسی هم خنده ای کرد و دستش رو لای موهای لخت مرد فرو کرد.
ـ اوهوم ، حالت بهتره؟
ـ عالیم...انقد عالیم که دارم به یک راند ظهرگاهی باهات فکر می کنم قندعسل.
الکسی خرخری از خنده کرد و دستش رو از زیر لحاف روی دیک مرد کشید و با تعجب به چهره ی سرگئی خیره شد ، چون که حتی بدون هندجاب هم دیکش سفت شده بود و نیازی بهش نداشت
ـ تخمین میزنیم که این موج راتت کی بخوابه عزیزم؟
مرد همونطور که سرگرم شده داشت به چهره اخمالو و کیوت امگا زل میزد رون پاش رو بالا گرفت و واردش شد که امگا ناله ای از این حرکت الفا کرد و شونه اش رو گاز گرفت.
ـ آه فاک... هر موقع که گرگم آروم بشه عسل.
تهیونگ قوسی به کمرش داد و شکمش رو به شکم مرد چسبوند ، بدنش تو این پوزیشن تحت فشار بود ، سرگئی بدون حرف اضافه داشت داخل حفره وا رفته امگا ضربه میزد و الکسی هم نشون میداد چقدر داره از این کار لذت میبره و ناله میکرد
تقریباً هردو به کام شدن نزدیک بودن و داشتن توی دنیای خودشون سیر می کردن که صدای باز شدن در اتاق باعث شد هر دو همزمان برگردن و لیسای بی حواس رو توی چهارچوب در ببینن
ـ تهیونگ؟ هنوز بیدار نشد-...
دو قدم به سمت داخل برداشت و بعد وایستاد.
نگاهش بین الکسی و سرگئی چرخید و جلوی در خشکش زد
ـ عا...من..من باید در میزدم
سرگئی کلافه و عصبی ابرویی بالا انداخت.
ـ چه نتیجه گیری جالبی لیلی.
الکسی ریلکس پتوی روی تخت رو روی هردوشون انداخت و لبخندی زد:
ـ لیسا؟ چیزی شده؟...
لیسا که هنوز خشکش زده بود آب دهنش رو قورت داد و جوری که انگار توی اتوبان ی تریلی با سرعت زیاد داره میاد سمتش گفت:
ـ پاپا گفت پایین منتظر جفتتونه و باید راجع مسئله مهمی صحبت بکنه
و در رو بست و فرار کرد
الکسی همونطور که به در بسته شده نگاه می کرد خنده ای زد و پتو رو کنار زد
ـ ترسید؟...زود باش وولفی پاپات پایین منتظرمونه