EVERYTHING STARTS IN MOSCOW CITY
volyaتهیونگ وارد عمارت شد و هنوز چند قدم بیشتر از در ورودی دور نشده بود که سوروس از انتهای راهرو به سمتش اومد.
ـ سلام آقای تامبوفسکی، ارباب گفتن وقتی برگشتین مستقیم برین اتاقتون.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
ـ اتاقمون؟
سوروس برای چند ثانیه مکث کرد.
ـ نه آقا، اتاق شما.
تهیونگ ایستاد.
ـ یعنی چی؟
سوروس دستش رو پشتش گذاشت و خیلی عادی جواب داد:
ـ وسایلتون رو از اتاق ارباب منتقل کردیم.
تهیونگ چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ ارباب اینطوری دستور دادن.
تهیونگ کمی اخماش توهم رفت و چند ثانیه ساکت موند بعد با حرص نفسش رو بیرون داد.
ـ خیلی خب.
سوروس سرش رو کمی خم کرد.
ـ اتاقتون طبقه بالا اتاق سومی از سمت راست ، همه وسایلتون هم منتقل شده.
تهیونگ بدون جواب دادن از کنارش رد شد و از پلهها بالا رفت.
هرچی بالاتر میرفت، اخمش بیشتر میشد.
جلوی اتاق جدیدش ایستاد و دستگیره رو پایین کشید و وارد شد.
این اتاق تقریباً از نظر اندازه فرق آنچنانی با مال جونگکوک نداشت ، با این تفاوت که تم سفید بود و وسایل شخصیاش مرتب داخلش چیده شده بودن.
چمدونها کنار کمد قرار گرفته بودن.
لباسها داخل کشوها گذاشته شده بودن.
حتی لپتاپش هم روی میز قرار گرفته بود.
تهیونگ چند قدم داخل رفت و با ناباوری به اتاق نگاه کرد.
ـ خیلی خب...
آروم سمت تخت رفت و نشست.
ـ باید میفهمیدی ، الکسی احمق!
چند ثانیه به کف اتاق خیره موند.
ـ خودش گفت بمون... بعد اتاقمو جدا کرد.
لبش رو جمع کرد و با حرص بالش رو برداشت و روی تخت پرت کرد.
ـ اصلاً برام مهم نیست ، بره بمیره
بلند شد و سمت کمد رفت ، چند لباس رو بیهدف جابهجا کرد و دوباره بست.
بعد برگشت سمت تخت.
گوشیش رو برداشت و صفحه رو روشن کرد صفحاتش رو اسکرول کرد ، هیچ پیامی نبود.
با حرص صفحه رو خاموش کرد.
ـ حالا من اینجا چیکار کنم تنهایی؟
گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ لعنتی...
نزدیک های شب بود و عقربه های ساعت 11:32 دقیقه شب رو نشون میداد عمارت کمکم ساکت شده بود و الکسی هنوز توی اتاقش بود.
چراغهای اتاق خاموش بودن و فقط نور چراغهای محوطه از پنجره داخل میاومد روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و زانوهاش رو جمع کرده بود. بشقاب شام که یکی از کارکنان براش آورده بود، هنوز دستنخورده روی میز مونده بود ، قبل اینکه براش غذا بیارن چندباری سوروس صداش زده بود اما وقتی که جوابی نگرفت براش غذا فرستاده بودن
هر بار چراغ ماشینی از پشت دروازه رد میشد، ناخودآگاه با نگاهش دنبال می کرد اما هیچکدوم ماشین جونگکوک نبود.
هر بار هم که میفهمید ماشین یکی از کارکنانه، اخمش بیشتر میشد.
ـ پوف....
ساعت روی دیوار جلو می رفت.
00:00
بشقاب شام هنوز همونجا بود تهیونگ نه پایین رفته بود، نه چیزی خورده بود.
00:36
حتی لباس خوابش رو هم نپوشیده بود فقط جین توی تنش رو در آورده بود چند دکمه از پیراهنش رو باز گذاشته بود ، پنتی توی تنش بهش حس راحتی ای رو میداد که با هیچ چیزی عوضش نمی کرد
01:00
چشمهاش از خستگی سنگین شده بود، اما هر بار پلکهاش روی هم میاومد، دوباره بازشون میکرد.
1:45
گوشیش رو برداشت و آخرین بار صفحه رو نگاه کرد.
هیچ خبری نبود.
ـ کجایی...
این بار خودش هم متوجه شد که حرفش با قهر کردنش جور درنمیاد.
سریع لبش رو گاز گرفت و گوشی رو کنار گذاشت.
ـ به من چه
کلافه نفسش رو به بیرون فوت کرد و زنگ بالای تخت رو فشرد و سوروس رو صدا کرد
توی فاصله بالا اومدن سوروس شلوار جینش رو دوباره تن کرد و پالتو و کلاهش رو هم اماده گذاشت.
مرد پیر ، درحالی که لباس خوابش رو نصفه پوشیده بود با همون متانت همیشگی گوش به فرمان الکسی وایساده بود که پسر بی مهابا مرد رو به سمت در هول داد و کارد میوه خوری تیزی که برای شام براش گذاشته بودن رو زیر گلوش گذاشت.
ـ سرگئی کجاست سوروس؟!
آلفای پیر لب هاش رو روی هم فشرد و از رفلکس گردنش رو عقب کشید.
ـ نمی تونم بگم ارباب کجان.
الکسی از بین دندون های چفت شده اش تو روی مرد غرید.
ـ جفت من کجاست سوروس؟!
هرچقدر هم که امگا بوده باشه ، اون قوی ترین نوع امگاها بود و هاله ی انرژی قدرت مندی دور خودش داشت و فرمونش خیلی فریبنده بود و سوروس هم فقط ی آلفای پیر خدمتکار ترسیده بود ، لحن پسر نرم تر شد و چاقو رو عقب کشید.
ـ قول میدم به هیچکس نگم که تو گفتی.... جونگکوک کجاست سوروس؟!
رایحه و لحن خودشیرین پسر هوش پیرمرد رو از سربرد و کاری کرد که بی اراده لب بزنه.
ـ ایشون رات شدن....ن..نویر وولف.
بشکنی توی هوا زد و عقب کشید ، کارد توی دستش رو به دست سوروس داد و وقتی با عجله داشت گوشیش رو توی جیبش جا میداد و پالتوش رو تنش میکرد گفت:
ـ سریع برام ماشین خبر کن!
ـ اما...
ـ سریع. برام. ی ماشین. کوفتی. خبرکن.
پیرمرد آزرده خاطر از اتاق بیرون زد تا به راننده های آماده در شیفت خبر بده که الکسی میخواد بره نویر وولف.
الکسی توی کمتر از نیم ساعت جلوی کلاب وایساده بود و حالا ذهنش قدرت ادراک داشت ، اصلا اینجا چیکار میکرد؟! به عنوان چه کسی اینجا بود؟! به اون چه که سرگئی الان داشت چیکار میکرد؟!
فقط میدونست راننده رو انقد تحت فشار گذاشته بود که تخت گاز رانندگی میکرد
با رد شدن از ورودی کلاب پسر امگای ریزه میزه ای که مسئول رسپشن بود جلو اومد
ـ آقای تامبوفسکی خوش اومدید ، لطفاً از این طرف.
قبلا کم و بیش با فضای نویر وولف آشناییت داشت مسیری که داشتن میبردنش کاملا جای متفاوتی بود و مشخص بود که سوروس از قبل خبر رسونده و به سرگئی اطلاع داده ، هاح گرگ پیر ترسو!
برخلاف موسیقی و صداهای هیجانیه داخل کلاب بخش وی ای پی خالی به نظر میرسید ، پسر امگا الکسی رو پشت در های چرمی و تیره ی وی ای پی تنها گذشت و سر کارش برگشت
از همینجا هم بوی غلیظ و شهوتی شراب آلفا به مشامش میرسید و با عصب هاش بازی میکرد ، از چیزی که قرار بود ببینه مطمئن نبود اما نفس عمیقی کشید و درهای سنگین وی ای پی رو کشید باز کرد و داخل شد.
صحنه ای که میدید براش غیرقابل باور بود
چهار یا پنج امگای دختر و پسر نیمه برهنه که دو نفر از اون ها داشتن استریپ میکردن و حتی استریپشون هم شبیه یک سکس تک نفره بود...
امگای پسر ظریفی با کاستوم سکس مشکی بین پاهای سرگئی روی زمین زانو زده بود و داشت بهش بلوجاب میداد
و دو امگای دیگه هرکدوم مست و خسته به نظر میرسیدن ، حتی نمیخواست فکر بکنه که چرا خسته ان!
الکسی جلوی در ورودی خشکش زده بود و نمیتونست قدم از قدم برداره و برگرده ، نگاه سرگئی روش افتاد...
همونطور که دکمه های پیراهنش باز بود و با سخاوت سینه ها و پک های شکمش رو نشون میداد ، اون شلوار پارچه ای گرون قیمت که نصف و نیمه تو پاهاش بود و همینطور رگ های برآمده تمام بدنش ، گردنش دست هاش ، دستی که باهاش سر پسر امگا رو هدایت می کرد و همونطور که توی چشم های الکسی زل زده موهای پسر رو کشید و سرش رو از دیکش جدا کرد و کلافه با دست پسش زد و باکسر و شلوارش رو بالا کشید.
ـ اینجا چیکار میکنی کیتی؟
نظر همه افراد حاضر به امگا جلب شد و انگار که چیز عجیبی باشه که بین اونهمه افراد لخت اون تنها فرد پوشیده بود.
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟! آلفای من بین اینهمه هرزه!
تهیونگ حین گفتن کلماتش قدم به قدم جلو رفت و موقع گفتن کلمه هرزه روش تاکید کرد که انگار به یکی از دخترای امگا برخورد.
ـ هی؟ ما هنوز اینجاییم؟
الکسی لبخندی به روش زد و توی صورتش خم شد.
ـ خب اگه بهت برخورده میتونی دنبال شغل شرافتمندانه تری بگردی.
ـ ما فقط داشتیم به آلفا کمک می کردیم، ایشون رهبر پک ماست.
لبخند روی لب هاش تبدیل به خنده هیستیریکی شد و باتل شیشه ای رو که خالی شده بود رو برداشت و به کناره ی میز کوبید که شیشه ترکید و قسمت ورودی شکسته اش بین دست هاش باقی موند با لحن ملایم تری دختر رو خطاب قرار داد.
ـ گفتی کی؟!
دختر امگا که انگار به یک باره اعتماد به نفسش رو توی این بازی روانی باخته بود ی بار دیگه نامطمئن تکرار کرد.
ـ آ..آلفا؟..
ـ آلفای من. نه هر آلفایی
الکسی به تکه ای از موهای بلند دختر چنگ زد و از جاش بلند کرد و با کشیدن دختری که جیغ میکشید وسط سالن وی ای پی وایسا و بلند و واضح گفت:
ـ پنج ثانیه وقت میدم ، تن لشتونو جمع میکنید و میرید بیرون وگرنه...
تیکه ی شیشه رو زیر گلوی دختر گرفت و زل زد توی چشمای سرگئی ، مرد انگار که داره فیلم یا سریال مورد علاقه اش رو میبینه سرگرم شده داشت بهش نگاه میکرد و سیگارش رو دود می کرد.
ـ وگرنه چی امگا؟!
با لحن آلفا گارد بدنیش به یک باره فرو ریخت و با صورت خنثی موهای دختر امگا رو ول کرد و تیکه ی شیشه ی تو دستش رو زمین انداخت ، از بازوی دختر گرفت و بلندش کرد و حتی سوتین و بیکینی کج شده توی تنش رو مرتب کرد و دستی به موهاش کشید و طوری که انگار مرد وجود نداره شروع به حرف زدن کرد.
ـ عذر میخوام ، حق با توعه میتونی بری و به رهبر پکت کمک کنی دال فیس منم بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم و میرم.
سرگئی فیلتر سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و روی صندلیش جلوتر اومد.
ـ الکسی , جراتشو نداری!
الکسی که ترکیب اینهمه رایحه ی مختلف حالش رو بد میکرد با صورت توهم رفته اش نگاه اخری به سرگئی انداخت و به سرعت از در بیرون رفت ، میتونست پشت سرش صدای سرگئی رو بشنوه که داره صداش میکنه اما بدون نگاه یا توجهی داخل تاکسی زرد رنگی نشست و بهش گفت حرکت کن.
وقتی تاکسی جلوی در عمارت ایستاد پیاده شد و به یکی از نگهبان ها سپرد هزینه تاکسی رو پرداخت بکنه
با خشم از در ورودی گذشت و بدون در نظر گرفتن سوروس پریشون از پله ها بالا رفت و خودشو توی اتاقش انداخت.
ـ گرگ احمق... با خودت چه فکری کرده بودی؟
گوشیش رو که مداوم زنگ میخورد و خاموش روشن میشد توی حالت هواپیما گذاشت و روی میز پرتش کرد
با اختلاف چند دقیقه بعد رسیدن الکسی حیاط عمارت به وسیله نور های سفید چراغ ماشین های سرگئی پرنور شد و باعث شد چند نفر از نگهبانها که در محوطه قدم میزدن صاف به ایستن و برای رئیسشون ادای احترام کنن
تهیونگ به سمت تخت خوابش رفت ، زیر لحاف خزید و چشماش رو روی هم فشار داد تا اگه مرد بین راه خواست بهش سر بزنه با فکر اینکه خوابه بیشتر جلو نیاد
در طول شب حتی یک بار هم از اتاق بیرون نیومده بود و شامش دستنخورده روی میز مونده بود و لپتاپش هم از چند ساعت قبل خاموش شده بود و حالا فاجعه ای که توی کلاب براش رقم خورده بود هم داشت با اعصابش بازی میکرد.
صدای باز شدن در ورودی اومد و ضربان قلبش بلندتر توی گوشش میتپید چند ثانیه بعد صدای قدمهایی که توی راهرو میپیچید، سکوت عمارت رو شکست.
صدای مکالمه اش با سوروس از پایین میاومد.
ـ ارباب، عذر میخوام ایشون من رو مجبور کردن... شرمنده ام
صدای خسته و گرفتهی سرگئی جوابش رو داد.
ـ بعداً راجع بهش حرف میزنیم
چند قدم دیگه...
الکسی ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.صدای قدمها درست پشت در اتاقش متوقف شد ، میتونست رایحه عصبی بری رو بو بکشه
دست سرگئی بالا رفت اما روی دستیگره ننشست ، عقب کشید و به سمت اتاق خودش حرکت کرد
الکسی از رایحه ی غلیظ آلفا که شراب مست کننده ای بود دمی گرفت و بعد اینکه رایحه های خفیف شده ی امگاهای دیگه ای رو حس کرد اخم کرد و توی جاش نیم خیز شد و توی جاش نشست.
ـ حرومزاده!