EVERYTHING STARTS IN MOSCOW CITY
volyaساعت 11:42 صبح
ماشین جلوی عمارت توقف کرد.
تهیونگ هنوز سرش رو به شیشه تکیه داده بود و دستش روی دست جونگکوک مونده بود که جونگکوک ماشین رو خاموش کرد و چند ثانیه چیزی نگفت بعد آروم دستش رو از روی دست تهیونگ برداشت و سرش رو برگردوند سمتش ، کمربندش رو باز کرد و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و چرخید سمت پسر و از بازوش گرفت و پیاده اش کرد
پله های عمارت رو باهم طی کردن و به ورودی رسیدن که شقیقه پسر رو بوسید و بهش گفت:
ـ برو بالا.
ـ تو چی؟
پالتوی پسر رو از تنش بیرون کشید و دست سوروس اماده کنار در داد.
ـ من کار دارم ، باید برم جلسه.
ـ چه کاری؟
ـ با خانوادهات.
تهیونگ ابروهاش رو کمی جمع کرد.
ـ درباره چی؟
جونگکوک مکث کرد.
ـ چیزایی که اتفاق افتاد....
تهیونگ چند ثانیه بهش خیره موند، بعد یکاترینایی که صدای ماشین رو شنیده بود به ورودی اومد با دیدن تهیونگ سریع تر حرکت کرد
ـ عزیزم...خوبی؟
تهیونگ فقط سر تکون داد.
ـ خوبم ماما.
جونگکوک نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و یکاترینا برگشت سمتش.
ـ وقتی گری زنگ زد و ماجرا رو گفت روح از تنم جدا شد ، خدارو شکر که همه اتون سالمین
برای مادربزرگش سر تکون داد و لبخندی زد بعد همونطور که کمر الکسی رو نوازش میکرد گفت:
ـ برو استراحت کن کیتی.
تهیونگ خواست چیزی بگه، ولی وقتی نگاه جدی جونگکوک رو دید، فقط نفسش رو بیرون داد و سمت پلهها رفت.
چند قدم بالا رفت و دوباره برگشت.
جونگکوک هنوز نگاهش میکرد.
ـ جونگکوک...
ـ هوم؟
ـ چیزی رو ازم قایم نکن.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
ـ قول میدم چیزی که مربوط به خودته رو بدون اینکه بدونی تصمیم نگیرم ، میام باهم حرف بزنیم.
تهیونگ نگاهش کرد و بعد آروم سر تکون داد.
ـ باشه.
از پلهها بالا رفت و ناپدید شد جونگکوک چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.
بعد برگشت سمت سوروس
ـ به تامبوفسکی ها بگو توی اتاق کارم منتظرشونم.
سوروس فقط با نگاه جدی سر تکون داد.
چند دقیقه بعد ، همه توی اتاق کار سرگئی جمع شده بودن
وسیـوولاد پشت میز نشسته بود ،تامارا سمت راستش نشسته بود و ولنتینا، سمیون و تاتیانا هم روبهروی جونگکوک قرار گرفته بودن.
فضا سنگین بود.
هیچکس نمیدونست جونگکوک دقیقاً قراره چی بگه.
جونگکوک پوشهای که از انبار آورده بود رو روی میز گذاشت.
ـ قبل از اینکه شروع کنم، یه چیزو میخوام بدونین.
همه نگاهها رفت سمتش.
ـ چیزی که امروز اتفاق افتاد یه حمله معمولی نبود ، یک سوءقصد بود ، پس ازتون میخوام هر سوالی که میپرسم رو دقیق و واضح بهم جواب بدین.
وسیـوولاد اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
جونگکوک پوشه رو باز کرد.
ـ انزو فابری! امروز به انبار ما حمله کرد ، بین ده ها کامیون که بار خالی کردن و رفتم یک کامیون با ساین فابری بود، اون کامیون برای بارگیری نیومده بود. از اول اونجا قرار گرفته بود تا ما رو متوقف کنه ، جلوی راه فرار رو بگیره
سمیون دست به سینه شد.
ـ و آدمهایی که حمله کردن؟
ـ دنبال بار نبودن ، پراکنده اومدن فکر می کردیم الگوی حمله خاصی ندارن ولی دلیل پراکندگیشون قاچاق نبود...
تاتیانا آهسته پرسید:
ـ پس دنبال چی بودن؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ تهیونگ.
اتاق کاملاً ساکت شد و تامارا رنگ صورتش عوض شد.
ـ چی؟
جونگکوک نگاهش رو بین همه چرخوند.
ـ قبل از اینکه ما برسیم، اون کامیون از قبل آماده شده بود. داخلش چیزهایی بود که به تهیونگ مربوط میشد و بین ما پخش شدن تا تهیونگ رو پیدا کنن ، اگر ذره ای میتونستن به داخل نفوذ کنن تهیونگ الان اینجا توی این خونه نبود.
ولنتینا صاف نشست.
ـ چه چیزهایی راجع به الکسی داخلش بودن؟
جونگکوک پوشه رو بست.
ـ عکسهای قدیمی.
اطلاعات شخصی.
چیزهایی که نشون میده یه نفر مدت خیلی زیادیه تهیونگ رو زیر نظر داشته.
و... هر اتفاقی که افتاده ، اون کامیون شرح میداد
وسیـوولاد با صدای پایین گفت:
ـ چقدر قدیمی؟
ـ اینو من باید از شما بپرسم ، انزو فابری کیه و چه اتفاقی رو برای همسر من رقم زده؟
تامارا دستش رو روی میز گذاشت.
ـ عکسهایی از بچگیش؟!
جونگکوک سر تکون داد.
ـ حتی جزئیاتی توی این پرونده هاست که فقط کسی میتونسته داشته باشه که مدت زیادی به زندگی تهیونگ دسترسی داشته باشه
سمیون اخماش رو کشید توی هم.
ـ فابری مدت زمان زیادی دوست صمیمی پدرم بوده ، وقتی الکسی به دنیا اومد اون مرد بدجوری جذبش شد
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ خب؟
ولنتینا با شنیدن داستان، نگاهش رو پایین انداخت.
جونگکوک همون لحظه متوجه شد که چیزی این وسط درست نیست.
ـ چه اتفاقی براش افتاده؟!
وسیـوولاد جواب نداد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ بعدش قطع ارتباط کردیم
ـ فقط به همین خاطر؟
ـ نه.
جونگکوک کمی جلوتر نشست ، تامارا نگاهش رو سمت وسیوولاد چرخوند.
ـ وسیوولاد...باید بدونن.
جونگکوک نگاهش رو از پدر تهیونگ برنداشت.
ـ من امروز چیزهایی دیدم که نشون میده این آدم فقط تهیونگ رو دنبال نمیکرده... متوجهین؟ عکس های برهنه بچگی پسری رو دیدم که دوستش دارم. پس شماها موظفین همه چیز رو برام تعریف کنید ، مطمئنم اگه از خودش بپرسم قطعا واو به واو تعریف میکنه اما اگه نمیپرسم بخاطر اینکه نمیخوام متوجه بشه همچین تهدیدی پشت سرشه!
سمیون دستش رو روی میز گذاشت.
ـ فابری چند سال پیش اسمش کنار چند تا معامله بین روسیه و ایتالیا اومد که پدرم از قدرتش متحیر شد و باهاش معامله کرد ، اون مرد خوب و مهربونی بود که عاشق خانواده اش بود تنها مشکلش این بود که فرزند پسر میخواست و دوتا دختر داشت و بعدش امگاش قدرت باروریشو از دست داد و نتونست بچه به دنیا بیاره ، ماما هم اون موقع الکسی رو باردار بود و این مرد برای به دنیا اومدن تهیونگ سنگ تموم گذاشت... مدتی گذشت تهیونگ بزرگ شد و فکر کنم اوایل 9 ماهگیش بود که رایحه اش خودشو نشون میداد ، ی روز فابری رات شده بود و اومد خونه ی ما ، ماما و بابا هیچکدوم خونه نبودن که اون تهیونگ رو برداشت و رفت توی اتاق من پشت سرش رفتم و دیدم که مداوم داره رایحه تهیونگ رو بو میکشه و روش فرمون های خودش رو میزاره که کایل...
سمیون بغض توی گلوش رو قورت داد و نگاهی به چشمای اشکی مادرش انداخت و ادامه داد
ـ کایل اومد و تهیونگ رو ازش گرفت و بعد ناپدید شد... مدتی هیچ خبری ازش نبود....
ـ همین؟
وسیـوولاد نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد
ـ ما این ماجرا رو از کایل شنیدیم و ارتباطاتمونو با شرکت ها وشرکای فابری قطع کردیم ، اما اون بعدا بلافاصله شرکت عطر سازی رو درست کرد و عطری مشابه رایحه تهیونگ درست کرد
جونگکوک ابروهاش رو جمع کرد.
ـ ما محافظ های تهیونگ رو دو سه برابر کردیم اما به مرور زمان خب فشار هارو با ندیدن علائمی از فابری کمتر کردیم
تامارا قبل از اینکه وسیوولاد ادامه بده ، با بغض گفت:
ـ تهیونگ اون موقع خیلی کوچیک بود.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ من نمیخوام بیشتر از چیزی که لازمه بدونم.
بعد نگاهش رو روی تکتک اعضای خانواده چرخوند.
ـ ولی باید بدونم با چی طرفم.
وسیـوولاد سرش رو پایین انداخت.
ـ تا اینکه تهیونگ رسید به ۱۱ سالگی و هی میگفت یه مدت احساس میکنه یکی دنبالش میکنه.
ـ احساس؟
ـ چند بار چیزهایی اتفاق افتاده بود که نمیتونست تصادفی بودنشون رو باور کنه و بعدش ی روز وقتی تولد هفده سالگیش رو با دوستاش توی کافه جشن گرفته بود دزدیدنش...
تامارا اشکی که از گوشه چشمش با سماجت پایین چکید رو پاک کرد و دستش رو روی بازوی همسرش گذاشت و ادامه داد:
ـ برای ما فقط عکس و فیلم هایی از تهیونگ فرستادن که فابری به زور داشت میبوسیدش و لباس هاش رو در می آورد و کتکش می زد... با اسلحه مجبورش می کرد حرف های جنسی بزنه و تا پیداش کنیم هرروز شکنجه میدادنش
جونگکوک آروم گفت:
ـ تجاوز جنسی؟
وسیـوولاد نگاه سنگینی بهش کرد.
ـ هیچ وقت مستقیم از تهیونگ نپرسیدیم اما دکترش گفت که گرگش بالغ شده بوده و گرگ فابری رو پس میزده و هیچ وقت نتونسته بهش تعرض کنه.
سرگئی حتی نمیتونست نگاهشون کنه ، قلبش برای امگا درد میکرد
ـ بعد چی شد؟
وسیـوولاد گفت:
ـ پدرت ، من و همه شرکا دنبال فابری گشتیم، سال ها و سال ها اما نشد، تهیونگ بزرگتر شد. رفت درس بخونه. زندگی خودش رو ساخت. ما فکر کردیم اون ماجرا تموم شده فابری تموم شده...
جونگکوک با صدای آروم گفت:
ـ ولی نشده.
هیچکس جواب نداد جونگکوک از جاش بلند شد و پوشه رو بست.
ـ از این لحظه هیچکس به تنهایی کاری نمیکنه اگه کسی چیزی درباره فابری فهمید، مستقیم به من خبر میده.
بعد نگاهش رو سمت وسیوولاد برد.
ـ و یه چیز دیگه...
وسیـوولاد منتظر موند.
ـ هیچکس حق نداره بیشتر از قسمتی که تهیونگ خودش میدونه، چیزی براش تعریف کنه.
تامارا آروم پرسید:
ـ چرا؟ اون پسر قویه میتونه کنار بیاد.
ـ نمیتونه ، چون الان وضعیتش خوب نیست. امروز وقتی اون علامت رو دید، بدنش قبل از اینکه خودش بفهمه چی شده واکنش نشون داد.
جونگکوک مکث کرد.
ـ من نمیخوام با گفتن چیزهایی که خودش هنوز برای فهمیدنش آماده نیست، دوباره همون وضعیت رو تجربه کنه.
ولنتینا سرش رو تکون داد.
ـ منطقیه.
وسیـوولاد چند لحظه به جونگکوک نگاه کرد.
ـ و تو؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ من چی؟
ـ تو قرار نیست چیزی ازش بپرسی؟
ـ نه... خودش به موقع قطعا تعریف میکنه
وسیـوولاد ابروش رو بالا برد.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
ـ و ی درخواست دیگه دارم
ـ بگو.
ـ میخوام تهیونگ رو مسکو نگه دارم ، امنیتش وقتی پیش منه بیشتره بعد از چیزی که امروز دیدیم، نگه داشتنش اینجا برای من امن نیست اما امنیت خودم آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم فابری میدونه توی سن پترزبورگ کجا پیداش کنه. احتمالاً بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم درباره زندگی تهیونگ اطلاعات داره ، مسکو برای مدتی امنتره. اینجا افراد خودمون بیشترن و کنترل رفتوآمد الکسی هم راحتتره.
وسیـوولاد چند ثانیه ساکت موند.
ـ اگه خودش نخواد چی؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
ـ مجبورش نمیکنم.
بعد نگاهش نرمتر شد.
ـ ولی ازش میخوام. چون فکر میکنم این بار موضوع فقط خودش نیست.
وسیـوولاد به تامارا نگاه کرد تامارا چند لحظه چیزی نگفت.
وسیـوولاد هنوز نگاهش میکرد.
ـ ولی یه شرط داره.
جونگکوک مکث کرد.
ـ چه شرطی؟
ـ تهیونگ زندانی نیست.
جونگکوک خیلی جدی جواب داد:
ـ هیچوقت قرار نیست باشه.
وسیـوولاد سر تکون داد.
ـ پس نگه دارش.
ـ نمیذارم اتفاق امروز دوباره تکرار بشه.
بعد بدون حرف اضافه از اتاق خارج شد ولنتینا هنوز به در بسته نگاه میکرد.
ـ هیچ جوره از الکسی دست نمیکشه.
نگاهش روی پوشهای موند که جونگکوک جا گذاشته بود.
روی جلدش یک اسم نوشته شده بود:
TAEHYUNG
ساعت 13:45 ظهر
چند دقیقه بعد از خروجش از اتاق جلسه خودش رو جلوی اتاقش یا اتاق تهیونگ دید و چند ضربه آروم به در زد.
جوابی نیومد.
دوباره زد.
ـ کیتی؟
چند ثانیه بعد صدای خوابآلود پسر از داخل اومد.
ـ بیا.
جونگکوک در رو باز کرد.
تهیونگ روی تخت نشسته بود و لپتاپش روی پاهاش بود. موهاش هنوز کمی بههمریخته بود و لباس راحتی تنش بود.
با دیدن جونگکوک لپتاپ رو بست.
ـ جلسه تموم شد؟
جونگکوک چند قدم جلو رفت و لبه ی تخت نشست
ـ آره.
ـ چی گفتن؟
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و لپ تاپ پسر رو برداشت و روی عسلی گذشت و کامل چرخید سمتش و دست هاش رو گرفت.
ـ الکسی... دوست داری راجع به فابری بهم چیز های بیشتری بگی؟
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت و پلک هاش لرز هیستیریک گرفتن
ـ منظورت چ..چیه؟
جونگکوک لبخند نرمی زد و کمی خودش رو جلوتر کشید.
ـ من بهت قول دادم که تنهایی تصمیم نمیگیرم... واسه اینکه به ی نقطهای برسیم باید باهم حرف بزنیم ، اگه نمیخوای که الان بگی منتظرت میمونم ، اما شرطش اینه که حرف هام رو قبول کنی و بزاری ازت مراقبت کنم ، یعنی کمتر باهام لجبازی کنی.
تهیونگ پوفی کرد و با چشمای کلافه به چهره ناخوانای مرد نگاه کرد
ـ من نمیخوام که لجبازی کنم سرگئی...
ـ میدونم ، منم نمیخوام که استقلالت رو ازت بگیرم ، ولی باید سپرت هم باشم میفهمی منو؟
ـ سپر... برای چی؟
ـ انزو فابری، هرکسی که هست از حمله ی امروز قصدی داشته.
تهیونگ از تخت پایین اومد و از چهره اش مشخص بود که دوباره افکارش طوفانی شده ، داشت با خودش میجنگید که بگه یا نه.
ـ اون... اونا ، منو دزدیدن! دزدیدن...من... من فقط ی بچه بودم
سرگئی از دست پسر گرفت و کشید سمت خودش و دوباره روی تخت نشوندش.
ـ هی؟ من قرار نیست بابتش قضاوتت کنم... آروم باش ، بعدش چیشد؟
تهیونگ چند لحظه ساکت شد و به دستاش که بین دستای مرد داشت نوازش میشد نگاه کرد ، و لب های خشکش رو مرطوب کرد و همونطور که داشت به دستاشون خیره میشد گفت:
ـ اون بهشون دستور داد لباس هامو دربیارن و بسوزونن ، توی ی جای متروکه و بعدش...بعدش با اسپری خامه ای رو بدنم...ب..بدنم...
بعد اینکه متوجه شد پسر نمیتونه ادامه بده توی بغلش کشید و سرش رو که روی سینه اش فشرده میشد رو بوسید و با نوازش کردن کمرش کنار گوشش آروم شروع کرد به حرف زدن.
ـ تموم شد ، من اینجام...
تهیونگ سرش رو بالا آورد و متوجه شد فاصله صورت هاشون خیلی کمه و ناخودآگاه ذهنش سمت بوسه ی صبح کشیده شد و نفس هاش توی سینه سنگین شد که سریع خودشو عقب کشید
ـ عام...من فکر میکنم که باید چمدونمو جمع کنم.
ـ امشب برمیگردن.
ـ برمیگردن؟!
جونگکوک سر تکون داد.
ـ آره.
تهیونگ اخم کرد و دوباره پرسید.
ـ برمیگردن؟...
ـ پدرت ، مادرت ، ولنتینا سمیون و تاتیانا
ـ و من؟
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
ـ تو میمونی.
تهیونگ نگاهش رو بالا آورد.
ـ این تصمیم توئه؟ تو که گفتی بدون پرسیدن از من هیچ تصمیمی نمیگیری!
ـ تصمیم مشترک من و پدرته کیتی.
ـ و اگه من نخوام؟
جونگکوک که متوجه معذب بودنش از بوسه ی صبحشون بود نزدیکتر رفت و به لب هاش زل زد.
ـ اونوقت نمیمونی؟
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد تهیونگ حس کرد که گونه هاش داره رنگ میگیره و دستاشو مضطرب روی رون پاهاش کشید
ـ نمیخوام با اینجا موندن برات خطر درست کنم سرگئی
ـ میخوام با اینجا موندنت برام خطر درست کنی کیتی ، میمونی؟
ـ چی؟
جونگکوک دستش رو سمت موهای تهیونگ برد و چند تار مو رو از روی پیشونیش کنار زد.
ـ سن پترزبورگ الان خطرناک تر از روسیه است ، رفتنت خطر بزرگ درست میکنه و موندنت فقط خطر ، بمون و بزار ازت محافظت کنم؟
تهیونگ خندید و هیسی کشید.
ـ چه آلفای سکسی ای ، داری برای نگهداری ازم اجازه میگیری؟
سرگئی عقب کشید و خودشو روی تختش رها کرد و دراز کشید.
ـ هاح خب از اونجایی که جواب پس دادنات شروع شد مشخصه که موندگاری چرنیشکا ، پاشو اماده شو باید بریم بیرون ، خانواده اتو برای ناهار و بدرقه میبریم و بهت ده دقیقه میدم.
ـ بیست.
ـ ده دقیقه.
ـ بیست دقیقه.
ـ باشه بیست دقیقه
تهیونگ با اخم ساختگی نگاهش کرد.
ـ برو بیرون میخوام لباس بپوشم.
جونگکوک خندید و رو به شکم دراز کشید.
ـ هیچ چیزی وجود نداره که از قبل ندیده باشمش کیتی راحت باش.
ساعت 14:30 ظهر ـ هتل خصوصی اورخوفسکایا
سالن اختصاصی هتل برای خانواده رزرو شده بود.
میز بزرگ وسط سالن با غذاهای مختلف پر شده بود و تقریباً همه دورش نشسته بودن.
گریگوری زودتر از همه شروع به غذا خوردن کرده بود و یکاترینا مدام بشقاب تهیونگ رو پر میکرد.
ـ عزیزم از اینم بخور.
ـ ماما، خودم میتونم بردارم.
ـ میدونم. ولی تو برنمیداری...شیرین عسل؟!
تهیونگ با خنده به بشقابش نگاه کرد.
ـ اونقدراهم اشتباه ندارم اخه....
تامارا که روبهروش نشسته بود خندید.
ـ لطفاً بشقابش رو پرکنید. حداقل اینجا یکی پیدا شده که مجبورش کنه غذا بخوره.
تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک خیلی عادی مشغول غذا خوردن بود و اصلا توجهی به نگاه ملتوسش نمینداخت
ویکتور با لحن و شوخی رو به تهیونگ گفت.
ـ پسر جون داریم بهت میگیم غذا بخور ، نمیگیم برو جنگ که.
تهیونگ لب هاش رو پوت کرد و چنگالش رو کنار بشقابش رها کرد.
ـ کاش بهم بگین برم جنگ باباجون.
گریگوری با خنده پرسید.
ـ هنوزم اجازه قهوه خوردنت دست شازده پسر ماست؟
تهیونگ بلافاصله جواب داد:
ـ نه.
جونگکوک هم همزمان گفت:
ـ آره.
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ تو چرا جواب میدی؟
ـ خب چون پرسید؟! درضمن از این به غذا نخورده سمت قهوه نمیری.
درسته که همه ی توجه ها بلا استثنا روی بهتر کردن حال تهیونگ بود و همه نگران بودن اما فضا برای اولین بار از صبح سبک شده بود.
حتی تامارا هم با دیدن اینکه تهیونگ راحتتر شده بود، لبخند میزد.
بعد از مدتی، صحبتها کمکم رفت سمت برنامهی پرواز.
وسیـوولاد لیوانش رو روی میز گذاشت.
ـ فکر کنم بهتره بعد از نوشیدنی ها راه بیفتیم.
تهیونگ دست از غذا خوردن کشید.
ـ انقدر زود؟
ـ پرواز شب داریم، ولی ترجیح میدم زودتر راه بیفتیم.
تاتیانا که کنار تهیونگ نشسته بود، دستش رو روی دست برادرش گذاشت.
ـ تو که میمونی دیگه؟
تهیونگ سر تکون داد.
ـ آره.
ـ مسکو بهت خوش بگذره بری ، میام سر میزنم بهت.
تهیونگ لبخند زد.
ـ قول؟
ـ قول.
لیسا که از اول ناهار توی سکوت بود و بغل دست جنی نشسته بود در گوش دختر خم شد و اروم طوری که فقط خودشون دوتا بشنون گفت:
ـ منم قول میخوام.
جنی چشم غره ای رفت و وقتی داشت موهای لختش رو پشت گوشش میفرست با لحن اروم و مطمئنی گفت:
ـ لاریسا...شنیدی میگن هر اتفاقی که تو وگاس بیوفته ، تو وگاس هم میمونه؟
ـ تاتیا...اینجا مسکوعه و ما به گرفتن قول های ضمانت دار معروفیم بیبی.
ابروی دختر بالا پرید جام شرابش رو نزدیک لب هاش کرد و جرعه ای نوشید.
ـ اگر علاقه داشتم ، راجع بهش فکر میکنم سوییت هارت.
بعد از ناهار
جلوی گیت خروجی ، همه گارد اورخوفسکایا حضور داشت و تعداد محافظ ها بخاطر الکسی دو برابر شده بود چمدونها یکییکی داخل صندوق گذاشته میشدن.
تهیونگ کنار ماشین ایستاده بود و دستهاش رو داخل جیب پالتوش فرو کرده بود.
وسیـوولاد روبهروش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد جلو رفت و پسرش رو محکم در آغوش گرفت.
ـ مراقب خودت باش.
تهیونگ آروم گفت:
ـ شما هم.
ـ هر اتفاقی افتاد، به ما زنگ بزن.
ـ میزنم.
وسیـوولاد کمی عقب رفت و دستش رو روی شونهی سرگئی گذاشت.
ـ مراقب پسرم باش و باهام در تماس باش...پسرم.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد و کمی سرش رو برای مرد خم کرد
ـ نگران نباشید
وسیـوولاد سر تکون داد و از پله های هواپیما بالا رفت
تامارا جلو اومد و صورت تهیونگ رو بین دستهاش گرفت.
ـ اوه بیبی، خوب غذا بخور.
تهیونگ خندید.
ـ ماما...
ـ جدی میگم و لباس گرم بپوش و دیر نخواب.
ـ ماما!
تامارا خندید و پیشونیش رو بوسید.
ـ دلم برات تنگ میشه.
تهیونگ برای چند ثانیه چیزی نگفت.
ـ منم
ولنتینا بعد از مادرش جلو اومد و برادرش رو بغل کرد.
ـ هرچی شد، زنگ بزن.
ـ باشه.
سمیون هم دستش رو روی موهای تهیونگ کشید.
ـ مسکو رو به هم نریز.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ من؟ به من میخوره؟! هیچ وقت!
گریگوری از کنار جونگکوک زیر لب گفت:
ـ دروغ گفت.
تهیونگ برگشت.
ـ هی...شنیدم!
گریگوری خندید و فضا دوباره پر از خنده شد.
آخرین نفر تاتیانا بود.
تهیونگ رو بغل کرد و چند ثانیه نگهش داشت.
ـ مراقب خودت باش، بچه.
ـ تو هم.
ـ بهت زنگ میزنم.
ـ منتظرم.
تاتیانا ازش جدا شد.
تهیونگ یک قدم عقب رفت و به همه نگاه کرد.
ماشینها آماده بودن.
تاتیانا آخرین نگاهش رو به برادرش انداخت و بعد سوار هواپیما شد چند دقیقه بعد، یکی یکی سوار ماشین ها شدن تا ماشین هارو از راه تیک اف هواپیما عقب بکشن و
تهیونگ همونجا از داخل ماشین به بلند هواپیما خیره شده بودو رفتنشون رو نگاه میکرد.
ـ خب...بریم خونه؟
جونگکوک لبخند زد و از اینه به راننده اشاره کرد که حرکت بکنه
ـ بریم.
در طول راه تا به عمارت برسن ، میشد کلافگی سرگئی رو از نگاهش خوند
پنجره سمت خودش رو باز کرد و هوای تمیز رو بلعید
گرمایی که از پوستش ساتع میشد به خوبی کلافه اش کرده بود و رایحه بری کنارش هرچند گرفته اما کمکی به حالش نمی کرد.
با رسیدن به جلوی در عمارت برگشت سمت تهیونگ.
ـ پیاده شو عسل ، کار دارم باید برم لطفاً تا برگردم از عمارت بیرون نیا
تهیونگ بی حرف پیاده شد و دررو بست و راننده شروع به حرکت کرد ، تمام افرادش متوجه هاله ی انرژی که بخاطر راتش قوی تر شده بود ، بودن و کسی جرات مخالفت نداشت باهاش