ERYNOS

ERYNOS

SANDIA

PART 1

۳۱دسامبر ۲۰۲۵


همهمه ای تکرار ناپذیر خیابان های سئول رو در بر گرفته بود ،این همهمه تا دقایقی پیش همهمه ای از شادی و خوشحالی بود اما الان تمام آن پچ پچ ها درباره ی اسطوره‌ی هنری کره جنوبی‌بود ..ارینوس ..

خبر ها چند دقیقه ای می‌شد که جای جای فضای مجازی رو پر کرده بودنند همه مردم برای جشن گرفتن کریسمس‌به بیرون خانه هاشون اومده بودن اما حالا موبایل در دست ، داشتن مقاله هایی رو می‌خوندن که ثانیه به ثانیه به تعدادشون افزوده می‌شد.

خبر ها دست به دست می‌چرخیدند و احساسات متفاوتی رو در مردم ایجاد می‌کرد.

خیلی از مردم معتقد بودن این اخبار شایعه ای است مانند دیگر شایعه ها در مورد کیم ،اما با نمایان شدن مجری اخبار KBS روی صفحه اسکرین های بزرگ شهر آخرین روزنه ی امید مردم رو برای زنده موندن فردی ملقب به ارینوس مانند دیگر روزنه ها به خاموشی گرایید .



- بینندگان عزیز، با خبری بسیار تلخ و ناگوار در خدمت شما هستیم. ساعاتی پیش، منابع رسمی در یونان تأیید کردند که کیم تهیونگ ملقب به ارینوس ، هنرمند برجسته و اسطوره‌ی بی‌تکرار نقاشی کره جنوبی، در یک انبار متروکه در روستای افی‌توس در شمال یونان، به زندگی خود پایان داده است.


ارینوس که نام او سال‌هاست با تحولی بزرگ در هنر معاصر آسیا گره خورده، نخستین کسی بود که توانست سبک کلاسیک هلنیستی را وارد قلمرو نقاشی مدرن کند. او نه‌تنها برای کره، که برای دنیای هنر، نمادی از جسارت، نوآوری و عمق عاطفه بود.


در کنار پیکر بی‌جان او، تابلویی کشف شده؛ تابلویی که حالا آخرین اثر این هنرمند فقید شناخته می‌شود. تصویری از دو مرد، در آغوش هم، در فضایی رازآلود و آکنده از اندوه. اثری که تنها با یک جمله در پشت آن همراه است؛ جمله‌ای که دنیا را در سکوتی سنگین فرو برده:


«اگر دنیا برای عشق من جایی نداشت، پس شاید مرگ تنها راهی بود که می‌شد در آن بدون قضاوت زیست.»


منتقدان و کارشناسان، این جمله را دریچه‌ای به ذهن پریشان ایشان در روزهای پایانی زندگی‌اش می‌دانند؛ روزهایی که با انزوا، فشار رسانه‌ای و شاید، دردِ بی‌صدای دوست داشتن سپری شده است.


مراسم خاکسپاری این هنرمند تأثیرگذار، طبق اعلام خانواده‌اش، به‌صورت خصوصی در سئول برگزار خواهد شد. جهانی که ارینوس با هنر خود رنگ داد، امروز خاکستری‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. روحش قرین آرامش ..




۱۸ مارچ ۲۰۲۵


-باید خستتون کرده باشم جناب ارینوس ! به عنوان آخرین سوال ..

مردی با کت‌وشلوار اتو خورده ی مشکی رنگ روی صندلی پایه بلندی نشسته بود و پاهاش رو با حالتی که نمایانگر تجربه ی مرد روی صحنه بود ،قرار داده بود .مرد نگاهی به برگه های مستطیل شکل توی دستاش انداخت و صحبتش رو‌ادامه داد

-نظرتون درمورد عشق چیه ؟

ارینوس مردی که مخاطب مجری قرار گرفته بود خنده ی باوقاری‌ می‌کنه و کمی توی جاش جابه جا میشه و پای عضلانیش رو روی پای دیگرش قرار میده

-فکر نمی‌کردم تو مصاحبه ها دیگه از این سوالای کلیشه ای پرسیده بشه !

مجری لبخند روی چهرش رو به نمایش میزاره

-قطعا نظر یه هنرمند تأثیرگذاری مثل شما در مورد عشق باید شنیدنی باشه.

ارینوس با همون لحن مسلط همیشگی اش شروع به صحبت کرد

-عشق؟

نمی‌دونم دقیقاً از کِی فهمیدم معنیشو...

شاید وقتی برای اولین بار، سکوت کسی برام قشنگ‌تر از هزار تا آهنگ شد.

یا وقتی یه لبخند کوچیکش، یه روزِ سختو برام تحمل‌پذیر کرد...

برای من، عشق داد زدن یا قول‌های بزرگ نیست.

عشق، وقتیه که حتی وقتی خسته‌م، باز دلم می‌خواد حرفاشو بشنوم...

یا وقتیه که تو شلوغ‌ترین لحظه‌ها، فقط دنبال نگاه اون می‌گردم.

عشق یعنی باورش کنی حتی وقتی شک داری...

یعنی بخوای براش بجنگی، حتی وقتی خودتم زخمی‌ای...عشق یعنی بودن بدون اجبار، بدون ترس.فقط بودن.

و اگه یه روز...یه نفر اومد که چشم‌هاش آرومم کرد،که با بودنش، خودمو گم نکردم،

که باعث نشد بخوام تغییر کنم، بلکه خواست بهتر بشم...اون آدم،عشق منه.

مجری که با نگاهی متحیر به تهیونگ چشم دوخته بود پس از پایان صحبتش اش برگه های روی دستش رو ،روی پاهاش گذاشت و دستاش رو برای تشویق تهیونگ بهم زد و پس از اون تمام افراد توی اون مکان شروع به دست زدن کردن

-به جرئت می‌تونم بگم زیبا ترین تعریفی بود که از عشق شنیدم

تهیونگ‌خنده با وقاری کرد و سرش رو برای احترام کمی خم کرد

-خب یه قسمت دیگه ام از برنامه ی(استار) با اسطوره‌ی هنر کره جنوبی ارینوس به پایان رسید مواظب خودتون باشید و و برنامه ی مارو دنبال کنید ..خدانگهدار

کارگردان از پشت دوربین بزرگ توی پشت صحنه بلند شد و درحالی که دستاش رو بهم میزد با صدای بلندی گفت :کات ..عالی بود

تهیونگ از روی صندلی بلند میشه و خسته نباشیدی به افراد میگه .دختری با موهای بلند مشکی رنگش نزدیک‌تهیونگ اومد

_اگر اجازه بدید میکروفون رو...

تهیونگ که بشدت خسته شده بود بدون اینکه بزار حرف دختر تموم بشه بله بله ای گفت کمی خم شد تا دختر راحت تر بتونه میکروفون‌ رو از روی لبه‌ی کتش خارج کنه دختر بعد از برداشتن میکروفون تعظیمی کرد و دور‌ شد .

با لحن تقریبا بلندی خسته نباشیدی به افراد پشت صحنه گفت و‌به سمت اتاقی رفت که در اون ساختمان بزرگ کمپانی امروز به او اختصاص داده شده بود،با دو‌ انگشت کشیده دستش روی دو چشم کشیده ی آسیایی اش فشاری داد تا شاید کمی از دردشان‌کم کند اما آن چشم ها چیزی فراتر می‌خواستند ،شاید تنها چند دقیقه ای روی هم قرار گرفتن.

_مثل اینکه بازم یه نفر خوب نخوابیده !

صدای زنانه ی پارک سوآ قبل از باز کردن در اتاق که با تابلو هایی در کنارش اتاق ها و اشخاص رو از هم متمایز میکرد . روی تابلو ی این اتاق هم اسم کیم تهیونگ بود که خودنمایی می‌کرد. در رو باز کرد و بدن چهار شونه اش رو از چهار چوب در کنار کشید تا اول سوآ وارد اتاق بشه . بعد از اون وارد اتاق شد و بدن خسته و خواب ندیده اش رو روی مبل چرمی توی اتاق انداخت و بعد از بدنش این سرش بود که روی پشتی مبل قرار می‌گرفت و با چشمای بسته جواب سوآ رو می‌داد

- این یه نفر هیچوقت خوب نخوابیده! پس نباید برات عجیب باشه منیجر‌‌‌ پارک .

با تکون کمی که مبل زیر او خورد و صدایی که نزدیک تر شده بود متوجه شد سوآ کنارش رو مبل نشسته . سوآ با نگرانی که در صداش هم مشهود بود ،دستش روی ساق دست پسر که روی پایش ول شده بود ،گذاشت

_منظورت چیه ؟ یعنی حتی بعد از اون همه قرص و دکتر حتی یه ذره هم بهتر نشدی ؟

پسر با همون چشمای بسته نه ای زیر لب گفت

_تهیونگا ... می‌دونی که همه دکتر های با تجربه و ماهر رو امتحان کردیم و جوابی نداده

دختر کمی مکث تا شاید بتونه لحنی رو‌انتخاب کنه که تهیونگ رو قانع کنه پس با لحنی اروم تر ادامه داد

_بنظرم بهتره که به حرف راننده چانگ گوش کنی...

تهیونگ با کلافگی چشماشو باز کرد و کمی خیز برداشت و با صدای نسبتا بلندی که توی اون اتاق بزرگ تکرار می‌شد

_نونااا

با فهمیدن اینکه چه کسی جلوش قرار داره کلافه از صدای بلندش صورتش رو با دو دستاش میپوشونه و دو آرنجش رو برو زانوهاش قرار میده

_نونا می‌دونی که به این چیزا اعتقاد ندارم

_ولی یه بار امتحان کردنش فکر نمی‌کنم مشکل....

پسر کله اش رو از بین دستاش بیرون آورد

_داره نونا... داره . من اعتقادی به این چرت و پرتا ندارم !

سوآ که از غرور بی موقع کیم کلافه شده بود ایندفعه اون فردی بود که تو اتاق صداشو بلند میکرد

_واقعا نمی‌فهمی ! داری نابود میشی جلو چشمام و هیچکاری از دستم بر نمیاد برات

رفتن پیش یه شمن * مگه چقدر میتونه برات بد باشه که حاضری خودتو بخاطرش نابود کنی من...

تهیونگ با جدیت از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت تا هرچه زودتر از اون اتاق خارج بشه

_من پیش شمن یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای نمیرم ! دیگه ام نمی‌خوام در مورد آین موضوع چیزی بشنوم!!

دختر قدم های پسری رو که تا الان چندین بار حرفش رو قطع کرده بود دنبال کرد و باصدای بلندی گفت : میری خوبشم میری ‌. اگه تا الانم نفرستادمت حماقت کردم ولی از این به بعد قرار نیست این اتفاق بیوفته...

تهیونگ بدون جواب از اتاق خارج شد و به سمت خروجی قدم برداشت .امروز به اندازه ی کافی زجر کشیده بود ، چه از اون خواب چرت و پرت و چه از اون مصاحبه چرت تر که فقط بخاطر سوآ قبول کرده بود که اونجا باشه .

سوار ماشین مشکی رنگش شد و به سمت منطقه امنش حرکت کرد . از زمانی که بخاطر داشت این خواب ها بودن که به همراش بزرگ و بزرگ تر می‌شدن ،از زمان هایی که با ترس از خواب هایی با صحنه هایی وسیع تر از ذهن یک کودک از خواب می پرید و به آغوش مادرش پناه می‌برد تا به الان که دیگر آغوشی نبود که در هنگام وحشت هایش اورا در بر بگیرد یا وقتایی که از خواب‌هایش برای مادرش میگفت و او با چهره ای سردرگم تنها تن کوچک تهیونگ رو به آغوش می‌کشید، مادر ش تلاش زیادی برای بهبود طفل معصومش کرده بود ،او را پیش هزاران روان شناس و پزشک سر شناس کره برده بود اما آنها یا دلیل ها و قرص هایی شبیه به هم تجویز می‌کردند و یا تقاضا ی موش آزمایشگاهی شدن تک فرزند اش را .

مادرش تمام جوانی اش و عمرش را فدای پسرش کرده اما چه می‌شود کرد که آن ریشه در چیز دیگری دارد . تنها راهی که به ذهن مادرش می‌رسید دور کردن پسرش از آن خواب ها بود ،به گونه ای که اون رو فردی شگفت انگیز و متفاوتی نشون بده و با جملاتی مانند: (خواب های تو دریچه‌ای برای موفقیت هست)

(خدا رو تورو متفاوتت آفریده پس ازش بخوبی استفاده کن )

(تو خواب هایی رو می‌بینی که بقیه بچه ها حتی جرئت شنیدنش رو هم‌ندارن )

این جملات و هزاران جمله ی دیگه بود که مادرش در طولی که کنارش بود در گوش‌هایش زمزمه می‌کرد .و این مادرش بود که اون رو به کلاس نقاشی فرستاد تا به ثبت وقایع ای بپردازه که اون رو موفق ،متفاوت و شجاع میکرد . درحالی که گوش پسر رو با این حرف ها پر میکرد و خودش رو در کلیسا ها حبس . تهیونگ هیچوقت اون روزی رو که مادرش رو در حال زجه زدن و گریان در کلیسا ردیف او دیده بود فراموش نمیکرد که چگونه برای پسرش پیش ان سکو به اصطلاح خدایش دعا میکرد از همان روز بود که تهیونگ دیگر شب ها به آغوش مادرش پناه نمیبرد تا به او نشان دهد که الان یک ادم معمولی است و ان نقاشی ها ساخته ذهن خویش و گذستهاست .با قرار گرفتن در مسیری کوهستانی و پر از درخت های کاج سر به فلک کشیده فهمید که به مقصدش نزدیکه .

با قدم گذاشت روی اون جاده ی خاکی که زیرش هزاران جسد مسیحی پوسیده کودی برا رشد گیاهان و غذایی برا جانوران شده بود ،احساس تعفن از حماقت این افراد بهش دست داد مگه میشه کسی رو بپرستی که ذره برات ارزش قائل نباشه قسمت حماتش اینجاست که با وجود تمام اینا و دونستنش بازهم به پرستیدنش ادامه میدن و تمام زندگیشون رو صرف چیزی میکنن که وجود داشتن یا نداشتنش هنوز مبهمه و در آخرم به قول خودشون همون جونشون رو به بدترین شکل می‌گیره در صورتی که این حماقتشون بوده که طناب مرگ رو به دور گردنشون میندازه و به بالا میکشونه . روبه روی سنگ‌قبر سیمانی که علامت صلیب چند برابر خود سنگ قبر وجود داشت ایستاد تمام این کوهستان رو این شکل های سیمانی پوشانده بوده اند .

مرد نگاه خیره اش رو روی سنگ تراشیده های اسم مادرش دوخت ،بیشتر روز ها کارش همین بود میاد و نگاه خیره اش رو به مادرش می‌دوخت و پس از دقیقه های طولانی زل زدن به آن تکه سنگ به خانه اش برمی‌گشت. روی زانوهایش نشست و دستی به سنگ کشید . با دیدن لایه ای نازک از خاک رو انگشتان دستش با آن‌یکی دست تمیزش دستمال گردنش رو از در گردنش باز کرد و در دستش مچاله کرد و روی انگشتان خاکی اش کشید و بعد. از آن سنگ‌قبر‌مادرش را تمیز کرد . داشت سعی میکرد تمام گوشه گوشه یه ان سنگ رو آکنده از خاک‌کند می‌دانست چقدر مادرش از خاک‌نفرت دارد. رد شدن شی سیاهی رو از گوشه‌ی چشمش، دید . بدنش از حرکت ایستاد یادش نمی‌آمد وقتی داشت میومد اینجا در مسیر شخصی را دیده باشد اینجا مثل همیشه خالی از هرگونه موجود زنده ای بود . دیدن دو کفش سیاه کنار دستش رو سنگ قبر ،دستش رو به سرعت عقب کشید و با باسن روی زمین افتاد دو دستش رو تکیه گاه بدنش کرد تا بیشتر از این توی خاک غوطه‌ور نشه . نگاهش رو با ترس روی جسم مقابلش قرار داد .

زن با ظاهری آراسته و مشکی رنگش با یک چشم بی حسش به مرد کت شلواری نشسته رو ی خاک خیره شد .

_ چه ارینوس جذابی !

با حرف زدن زن وقتی‌به ادمیزاد بودنش کمی اطمینان پیدا کرد خودشو از روی زمین بلند کرد و خاک روی کتش رو تکاند .

_ تن لشتو از روی مادرم بردار !

زن بدون توجه به بی احترامی تهیونگ از روی سنگ قبر پایین اومد و شروع کرد‌ به دور‌تهیونگ چرخیدن و حرف زدن

_اسمتو خودت برا خودت انتخاب‌کردی کیم؟

تهیونگ‌با شنیدن فامیلیش که کمتر کسی میدونست فکر کرد با یه سسانگ فن ترسناک روبه رو هست پس با اخم جواب داد : دلیلی نمیبینم که بهت جواب پس بدم ‌.

زن با سرخوشی چند قدمی به عقب برداشت و از تهیونگ‌دور شد

_درسته .حداقل الان نه !

تهیونگ که عصبانیتش بیشتر شده بود به زن چشم دوخت

_هیچوقت..‌.. هیچ‌وقت قرارنیست خانوم .

زن همونطور که از مرد دور‌می‌شد نیشش رو‌تا بناگوش باز کرد و‌کله اش رو به چپ و راست تکون داد

_هیچ آدمی نمی‌تونه آینده رو حتی حدس بزنه ‌،خوشگل پسر .

با دستش بوس هوایی برای ادم آشفته روبه روش فرستاد

_میبینمت .

تهیونگ‌با صدای بلندی که از‌عصبانیتش نشأت می‌گرفت پوزخندی زد و گفت : خودت داری کاری انجام میدی که بقیه رو برای انجام ندادنش نصیحت می‌کنی !

زن هم‌ قبل از غیب شدنش بین درخت های سر به فلک کشیده داد زد:گفتم‌ ادم بچه ...‌ادم

تهیونگ با ندیدن اون زن عجیب با حرص بیشتری فریاد زد :یادم نبود تو حیوونی ‌!

__SANDIA

Report Page