E like enemy

E like enemy

هیزل مورتیمر

-ℳ𝑜𝑟𝑡𝑖𝑚𝑒𝑟

واتسون اهی کشید و لپ تاپ را بست: شرلوک، توکه میدونی بلاخره من باید از یکجا شروع کنم.

هلمز دفترچه را روی میز پورتاب کرد: محض رضای خدا جان! نگو که میخوایی یک ژانر رومنس‌ بنویسی.

جان سرش را تکان داد و ابرویی بالا انداخت: میشه گفت بیشتر حقایق تفکر جامعه راجع به عشق.

-عشق؟

شرلوک این کلمه را تف کرد: عشق فقط یک کلمه موادبانه برای برانگیختگی‌ـه جان.

واتسون به عقب تکیه داد: این اتفاقیه که برای همه میافته شرلوک.

-منظورت دقیقا کدومه؟ عشق یا برانگیختگی؟

+هردوش! حتی برای توام اتفاق افتاده.

شرلوک از جایش بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت: بازم مثل همیشه ندونسته حرف میزنی.

+یعنی داری میگی هرگز نعوظ صبحگاهی نداشتی؟

-به هیچ‌وجه!

شرلوک به خیابان نگاه کرد: حتی دوره نوجوونیم.

واتسون در لپ تاپش را دوباره باز کرد: این امکان نداره! تو واقعا باهوشی شرلوک، اما بدن فیزیکیت هم غریزه داره.

هلمز نگاهش را روی دستیارش برگرداند:غریزه؟ منظورت همون کلمه ایه که برای توجیه کردن تجاوز به کار میره‌ـست؟

+منظورم اینه که...

-دقیقا میفهمم منظورت چیه جان! و مطمئن باش وقتی ذهنت به اندازه کافی قوی باشه میتونی جسمت یا همون «غریزه»ات رو هم کنترل کنی.

واتسون اهی کشید و در لپ تاپ را باز کرد و مشغول نوشتن شد.

-لعنتی!

شرلوک با دیدن ماشینی که از ته خیابان بیکر به پلاک 221 نزدیک میشد فحش داد.

واتسون سرش را بالا اورد: چه خبر شده؟

-مایکرافت! اون احمق متوجه شده چطور پرونده هیولای اتریشی رو حل کردم.

+صبر کن بیینم، توکه گفتی کارت قانونیه!

-و تو باور کردی.

هلمز دیگر منتظر پاسخ نماند، کتش را پوشید تا بیرون برود.

واتسون هم همراهش بلند شد: واقعا میخوایی فرار کنی؟

-من فرار نمیکنم فقط تا وقتی خشمش بخوابه افتابی نمیشم.

واتسون به طرف جا لباسی رفت تا پاییزه اش را بردارد: و این یک اسم موادبانه برای توجیه فرار کردنه.

وقتی چشم غره هلمز مواجه شد به ارامی خندید و پاییزه‌اش را پوشید.

-نه جان. تو با من نمیایی.

+منظورت چیه کـ...

-تو باید بمونی اینجا و به سوالاشون جواب بدی!

واتسون دست به سینه شد: ولی من که چیزی نمیدونم.

-دقیقا!

این کلمه در هوا معلق ماند و هلمز زود تر از ان که واتسون متوجه شود از خانه بیرون، و در خیابان بیکر محو شد.

کمتر از چند لحظه طول کشید که ماشین دقیقا جلوی پلاک 221 توقف کرد و مایکرافت هلمز با همان گند دماغی همیشگی و سر بالا گرفته اش وارد اپارتمان شد. شرلوک با خودی نیشخندی زد. قرار نبود تا ساعت شش و یک دقیقه شب به خانه برگردد. به طور معمول برادر بسیار دقیقش رأس ساعت شش از انجا میرفت. انقدری این کار را تکرار کرده بود که هلمز ان را از بر باشد.

فصل بهار به تازگی شروع شده بود و اسمان صاف، به همان اندازه ای که باد ملایم و خنک ظهر لندن پوست را نوازش میکرد، چشم را جلا میداد.

هلمز میخواست به سویی برود اما به یاد اورد که نه به دنبال مجرمی است و نه برای تحقیق پرونده ای در خیابان هاست. او فقط مثل کودک گمشده و بی هدفی در خیابانی شلوغ ایستاده بود. هرگز پیش نیامده بود بدون در سر داشتن پرونده از خانه بیرون بیایید. اهی کشید و چند قدمی جلوتر رفت تا در ایستگاه اتوبوس بنشیند. بدون در اوردن دست هایش از داخل جیب های گرم کتش روی صندلی بلند چوبی نشست.‌ باد بین فر های سیاهش میپیچید و سرش را قلقلک میداد. هلمز به مردم که از اتوبوس ها قرمز پیاده میشدند خیره شد. بین انها زن مسنی بود که به تازگی پسرش را از دست داده بود و نسبت به سنش موهایش به طرز غیر عادی ای زیادی سفید بودند. همچنین پسر جوانی که به خاطر بازی های بیش از حدش زانوانش پر از رد زخم بود هنوز هم رد کبودی روی ارنج هایش دیده میشد. او برای خریدن خوراکی از جلو‌ی ایستگاه رد شد، هلمز نگاهش را همراه با پسرک حرکت داد و کمی بیشتر از معمول اورا دنبال کرد. پسرک لی لی کنان دور میشد و به نظر میامد روز خوبی برا-....

-روز خوبی برای یک پسر بچه است مگه نه؟

صدایی افکار هلمز را به هم زد و اورا از دنیای تحلیلی اش بیرون کشید. سر شرلوک به طرف صدا برگشت. درست کنارش، روی همان ایستگاه، موریارتی نشسته بود. به عقب تکیه داده و پاهاش را روی هم انداخته بود.

-های!

هلمز حرکتی کرد اما موریارتی دستانش را بالا اورد: محض رضای خدا شرلوک! باور کن منم اتفاقی دیدمت!

هلمز ابرویی بالا انداخت: هیچ چیز اتفاقی نیست.

جیم شانه بالا انداخت: چرا خیلی هم هست. مگه اینکه باهام بلایند دیت گذاشته باشی.

نیشخند کجی زد و با انگشتش کمی عینک دودی اش را پایین اورد تا مستقیم به چشمان ابی رنگ هلمز نگاه کند.

هلمز هم همانند او تکیه داد: فکر نمیکردم با اتوبوس اینور و اونور بری.

موریارتی دستش را داخل جیب کتش برد و یک شکلات کیت کت در اورد: از دست جلسه ها فرار کردم.

تیکه از شکلات را د دهانش برد و پس از جووین ان ادامه داد: رو مخم میرن.

هلمز ترجیح داد چیزی نگویید. جیم نگاهی به او انداخت و شکلات را طرفش گرفت و با سرش اشاره کرد: میخوری؟

هلمز شرش را تکان داد: نه ممنون.

-نعمت خدارو کفر نگو بخور!

شرلوک نیشخندی زد: واقعا تو داری از خدا حرف میزنی؟ نگو که بهش باور داری.

-داشتم.

جیم‌ تمام شکلات را در دهانش فرو برد: یا بهتره بگم دارم.

هلمز رسما خندید: نمیتونم تورو در حال دعا تصور کنم.

جیم پوست پلاستیکی را در جیبش فرو برد: دعا؟ برای ارتباط با خدا؟

ارام خندید: منکه اول و اخر جام وسط جهنمه پس چه دلیلی داره باهاش حرف بزنم؟

پاهایش را تکان داد: یک ویلا توی قسمت شمالی جهنم خریدم.

شرلوک نگاه قضاوت‌گرانه ای به او انداخت و دیگر چیزی نگفت.

جیم از جایش بلند شد و قد کشید: من تا بعد از ظهر برنمیگردم خونه.

به طرف هلمز برگشت: بریم دور دور؟

شرلوک از جایش تکون نخورد: پرونده دارم.

جیم دست به سینه شد: تو که میدونی همه پرونده هات به من ختم میشه، و وقتی من اینجام و سر کار نیستم یعنی پرونده هوتوتو!

هلمز از جایش بلند شد: کجا میخوایی بریم؟

جیمز چانه اش را لمس کرد: جاهای زیادی تو لندن هست، بستگی داره کجا رو بخوایی.

هلمز اهی کشید: من کارت بانکی نیاوردم.

جیم قدمی برداشت و شانه ای بالا انداخت: منم کارت خودم رو نیاورم.

هلمز به دنبالش از ایستگاه اتوبوس دور شد: پس چطور میخوایی سوار تاکسی بشی، با اسلحه؟

جیم کمی لی لی کرد: نیازی نیست حتما تاکسی باشه شرلی. حتی یک راننده معمولی با یک ماشین معمولی که روغن ریزی نداشته باشه کافیه، خیلی هم اسونه، تو دست تکون میدی، من اسلحه روی سرش میگیرم و باهم میریم لندن گردی.

شرلوک چشمانش را چرخاند.

-واقعا شرلوک؟ یعنی تابحال یکبار هم نخواستی خلاف کنی؟

شرلوک چشم‌غره کوتاهی به جیمز هدیه داد: در جریانی که اگر گیر بیافتیم، این تویی که محکوم میشی؟‌ من سابقه ام پاکه.

و دستش را برای تاکسی تکان داد. به محض انکه تاکسی ایستاد جیمز عینکش را روی موهاش بالا داد و اسلحه را سمت سر راننده نشانه گرفت و خطاب به شرلوک گفت: برات سابقه هم درست میکنم جیگر!

و تقریبا سر راننده داد زد: جم بخوری جرت دادم!

و با دست ازادش در ماشین را باز کرد: اول خانوما شرلی.

شرلوک ابرویی بالا انداخت و زود تر سوار شد.

جیم کنارش نشست و بدون انکه نگاهی به شرلوک بیاندازد گفت: رستوران باب لطفا.

سپس به هلمز نگاه کرد: چیه؟ چرا اونطوری نگام میکنی؟

هلمز سایه نگاهش را برنداشت: این یک دیت نیست. در جریانی که.

موریارتی یکی از ابرو هایش را بالا انداخت: خیلی برای دیت رفتن با من مشتاق به نظر میایی، ولی باید ناامیدت کنم هلمزی! من هنوز صبحانه نخوردم و یک جنایتکار گشنه، فقط اندازه رفتگر کارایی داره!

ادامه مسیر به سکوت گذشت، البته بهتر است بگوییم به سکوت ذهن شرلوک. چنانچه حرف های جیمز راجع به دیزاین های افتضاح مغازه های رندوم اجازه نمیداد او صدای فکر خودش را هم بشنود.

-میبینی؟ اخه چرا یک فروشگاه لباس باید از تم رنگین کمون برای فروش لباس شب استفاده کنه؟ مگه تبلیغات lgbtـه؟

هلمز بلاخره پس از صد ها انتقاد جیمز دهان باز کرد: چون میخواد نشون بده لباس شب های سلطنتی نداره و اکثرا با رنگ های نود و خنثی ان.

جیمز دستش را روی کراواتش گذاشت: عیو! دختری که لباس سلطنتی نپوشه کنسله!

+مثل اوا خواهر ها رفتار میکنی!

در کمال تعجب جیم پاسخی نداد و دوباره به مغازه ها نگاه کرد.

سپس پس از گذشت چند دقیقه طولانی ماشین جلوی رستوران ایستاد. هلمز اول پیاده شد و اولین چیزی که دید یک تابلو بزرگ با چهره یک خرگوش بود که رویش بزرگ نوشته بود: رستوران باب و بانی

جیمز پشت سرش پیاده شد و به طرف ورودی رفت و منتظر ادامه دار شدن نگاه قضاوت‌گرانه هلمز نشد: زودباش! شرط میبندم عاشق پنکیکاش میشی!

شرلوک اهی کشید و پشت سرش وارد شد. مگر چه اتفاقی میخواست بیافتد؟ این فقط یک رستوران است.

هلمز به سمت میزی که جیم انجا نشسته بود رفت. کتش را پشت صندلی اویزان کرد. پس از نشستن، جیم منوی دستش را نشانش داد: به نظرت شکلاتی خوبه یا وانیلی؟

شرلوک تا خواست دهان باز کند جیمز وسط حرفش پرید: ناح! همون شکلاتی بهتره.

هلمز نگاهش را به مردم بیرون انداخت که از پشت شیشه رستوران خیلی عادی به زندگی ادامه میدادند.

بگذارید بگویم که موریارتی در پنج ثانیه دو بشقاب پنکیک سفارش داده بود و حال داشت با نمکدان عروسکی روی میز بازی میکرد: چرا فقط یک نمک دون گذاشتن اینجا؟ مگه این میز دو نفره نیست؟

هلمز نگاهش را به طرف او بازگرداند: چه نیازه روی پنکیک نمک بریزن؟

-شاید بعضیا دوست داشته باشن.

+مطمئنا من، نه. چیزایی شیرین رو ترجیح میدم.

جیم ناگهانی تکیه داد و لبحند تیز و دندان نمایی به نمایش گذاشت: عجب لاس قوی ای! واتسون خوب روت کار کرده ها!

هلمز حرفی نزد. چه باید میگفت؟ اصلا نمی‌توانست خرف خودش را به چیز جنسی ای ربط دهد اما انکار ان مرد رو به رویش به راحتی این کار را میکرد.

جیم اجازه نداد سکوت بر فضا چیره شود: بدون پرونده بیرون از خونه چیکار می‌کنی؟ مگه نباید الان روی مبل و دیوار سوراخ سوراخ شده ات مثل بدبختا دراز کشیده باشی؟

هلمز غر غر کرد: مزاحم داشتم.

موریارتی شانه ای بالا انداخت: من هیچوقت به برادرم نگفتم مزاحم.

+توکه برادر نداری.

-نه ندارم.

+بچه تکی؟

این سوال در هوا معلق ماند. سپس جیم دوباره لبخند زد: چرا انقدر کنجکاو شدی؟

هلمز به بیرون نگاه کرد: میخوام بدونم با کی دارم توی لندن قدم میزنم.

+اها یعنی الان بچه تک باشم بلند میشی میری؟

هلمز نگاهش را از بیرون برنداشت.

جیم سرش را خم کرد: من توی خانواده پر جمعییتی نبودم هلمز. بنابرین از بی توجهی هم خوشم نمیاد. زودباش بهم بگو چرا میخوایی بدونی.

شرلوک نگاهی بهش انداخت: به همون دلیلی که تو میخوایی بدونی چرا این بیرونم.

+من میدونم چرا این بیرونی.

-نه کامل.

+اره تا حدودی این رو راست میگی. ولی فکر نمیکنم پرونده ای که به کمک من حل کرده باشی خیلی مربوط به بچه تک بودن یا نبودن من بشه.

شرلوک ابرویی بالا انداخت: کمک تو؟

جیم ابرویی بالا انداخت: دست راست من توی ارتش سرهنگ بوده شرلوک.

-چرا باید کمکم کنی؟

+چون اگر نمیکردم هرگز قرار نبود بفهمی هیولای ارتشی حسابدار اتاق کناری لستراده.

تکیه داد: همونی که هنوز ازاده و تو به برادرت نگفتی که حسابدارش دقیقا کیه.

هلمز به گارسونی که پنکیک هارا می‌آورد نگاه کرد و سریع گفت: اون برای تو کار میکرده...

جیم از گارسون تشکر کرد و چنگالش را در شکم پنکیک فرو برد و باعث شد شکلات ازش بیرون بریزد: درواقع زیر دست سباستین بود. فقط کافی بود اسمش رو بخوام.

هلمز بشقاب پنکیکش را عقب راند تا حرارتش به صورتش نخورد: تو نمیتونی یکی از بهترین نفوذی هاتو اینجوری رسوا کنی جیم، اون بیشتر از موران پیشت بوده و چه بسا قابل اعتماد تر.

جیم لقمه دهانش را قورت داد: فقط مهره سوخته بود.

هلمز به عقب تکیه داد: به نظر نمیاد دلیل موجهی باشه.

جیمز چنگال را بین انگشتانش چرخاند: چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که تو مجرم رو گرفتی شرلوک! ولی نمی‌فهمم چرا باید از گفتنش به برادرت پرهیز کنی.

-دلیل موجهی دارم.

+بلاه بلاه بلاه! پنیکیکت رو بخور!

-قرار نیست به حای پرداخت پولش ظرف بشورم.

+به حساب من خانومی!

هلمز پنکیک را با چنگالش رول‌ کرد: گفتی کارت بانکی نیاوردی، هرچند میدونم که دروغ بوده.

جیم تکه اخر را در دهانش گذاشت: گفتم کارت بانکی «خودم» رو نیاوردم. نگفتم کارت بانکی سباستین رو نیاوردم که.

-پس اینجوری حقوق میدی.

+بیخیال موجودیش از مال منم بیشتره!

جیم تکیه داد و صبورانه منتظر ماند تا هلمز غذایش را بخورد و اورا با چشم هایش قورت داد. هلمز بسیار ارام غذا میخورد و این، اورا کلافه میکرد. پس از گذشت ده دقیقه از جایش بلند شد و کت هلمز را برداشت: پاشو بریم.

و جلو تر راه افتاد.

هلمز در کمال تعجب لقمه اخر را در دهانش فرو برد و دنبالش رفت. با خودش فکر کرد شاید کمال همنشین همینقدر زود اثر میکند.

جیم زیر افتاب لندن عینکش را دوباره گذاشت و رو به هلمز کرد: قرمز یا ابی؟

هلمز اخمی کرد: چی؟

-زود باش!! قرمز یا ابی؟

هلمز سعی کرد چشمان جیمز را حتی از پشت شیشه عینکش بخواند اما فقط علامت سوال نمایان میشد: ابی.

+پس میریم قرمز!

###

برای هلمز سوال بود که چرا یک جنایتکار باید به یک ارکید برود.

انجا پر از کودک ها و نوجوانان پر سر و صدا بود که سر برنده شدن یک بازی بی نتیجه و حوصله سر بر جیغ و داد میکردند. هرچند افراد بزرگسال هم انجا دیده میشدند. درست همانند مردی که با همسر جوانش امده بود و توپ در حلقه غیر استاندارد بسکتبال میانداختند. اما جیمز.... هلمز از گوشه چشمش به چهره ذوق زده او نگاه کرد. جیمز خیلی برای این کارها پیر بود. یا حداقل از لحاظ جسمی.

موریارتی لی لی کنان به سمت باجه بلیت رفت و در کمتر از چند دقیقه با دوتا بلیت و یک کیسه کوین برگشت: خب! هلمزعلی! بهت افتخار اینو میدم که اول تو انتخواب‌ کنی.

و به انبوهی از دستگاه های پر زرق و برق ارکید اشاره کرد.

هلمز اهی کشید: انتظار داشتم بریم موزه.

جیم ابرویی بالا انداخت: موزه پر از موزه! اینجا بهتره!

دست شرلوک رو بزور از داخل جیبش در اورد و یک مشت کوین کف دستش جا داد: قرارمون اینه، هرکی بیشتر بلیت ارکید بگیره برنده است!

جلو تر راه افتاد و شرلوک با دو قدم بلند کنارش حرکت کرد: و به برنده چی‌ میرسه؟

جیمز ریز ریز خندید: این دیگه یک رازه!

و کنار بازی Whac-A-Mole ایستاد و چکش پلاستیکی رو برداشت: بزار ببینم همونقدر که توی گرفتن مجرم ها با استعدادی توی زدم موش خرما ها هم سریعی یا نه؟

و چند کوین داخل دستگاه انداخت.چراغ های بازی روشن شدند و صدا های عجیب و ناواضح تولید کرد.هلمز ابرویی بالا انداخت و با بی خیالی چکش رو برداشت اولین موش کور بالا اومد و هلمز روی سرش کوبید و پوزخند زد: این موش‌ خرما نیست موریارتی!

جیم چکش را بر سر یکی از موش کور های بالا اومده کوبید: با تصحیح اشتباه من قرار نیست برنده بشی.

لبخندی زد و دندان های نیش کجش رو نشان داد: هرچند بعید میدونم حتی رقابت بلد باشی!

هلمز اخمی کرد: او تمام زمانش را وقف رقابت با ذهن خودش میکرد و حال جوجه موری ای مثل جیم برمیگشت و می‌گفت رقابت بلد نیست؟ هلمز موش‌کور دیگری را سرکوب کرد و استین های کتش را بالا داد: از رقابت با من پشیمون میشی جیم.

جیمز چشم هایش برق زد: خواهیم دید چه میشود!

خب، به نظر شخص منِ نویسنده حتی در فضا های شلوغ هم سر صدای زیاد ایجاد کردن بی ادبانه است. اما به نظر نمی‌اید که خاندان هلمز یا موریارتی خیلی به نظر بنده اهمیت بدهند. پس انها به سرکوب کردن موش‌کور ها ادامه دادند و مطمئن باشید تنها صدای موجود صدای برخورد چکش پلاستیکی به دستگاه نبود.

-اوخی دوباره از دستت در رفت(تق!)

+نگران نباش توام چند بار از دستم در رفتی(تق!)

-الان واقعا منو با یک موش کور اسباب‌بازی مقایسه(تق!)کردی؟ چه بی ادبانه!(تق!)

+فراموش کرده بودم موش کور قابل احترامه!

***

-صبر کن ببینم! این ناعادلانه اس!

موریارتی این جمله را در حالی که مشت ها و روی پاهایش پر از بلیت ارکید بود، تقریبا فریاد زد.

هلمز که روی همان صندلی مشترک با جیم نشسته بود پاهایش را روی هم انداخت و جرعه از بطری اب دستش خورد و با چهره ای بیخیال پاهایش رو هم انداخت: هم؟

موریارتی با ان چهره بهم ریخته اش به هلمز نکاه کرد: چطور ممکنه تو هشتاد تا بلیت بیشتر ز من داشته باشی اونم در حالی که من بیشتر پاره شدم؟

هلمز نگاهی به سر تا پای او انداخت. کتش را در اورده و استین های پیراهن سفیدش را بالا زده بود. کراواتش کج و موهایش دیگر انقدر مرتب نبود. طی بازی های مختلف او بیشتر حرص میخورد و عرق میکرد. شرلوک حتی به یاد میاورد که برای بازی دیجیتالی کشتار عنکبوت ها نزدیک بود اسلحه را به طرف مانیتور پرتاب کند.

-راست میگی، واقعا پاره شدی.

جیم بلیت هارا روی فاصله بین خودش و هلمز روی صندلی رها کرد: بده به من!

هلمز بطری اب را به دستش داد. جیم دستی به موهای بهم ریخته اش کشید و بطری را چرخاند: تو تقلب کردی!

+ببین کی داره از تقلب حرف میزنه!

به پارت دوم مراجعه کنید.

Report Page