.Dust Bowl.

.Dust Bowl.

SunBleachedIvy

سونگهون پسر زیبایی بود، موهای زرد طبیعی داشت که در اخر به خون آغشته شده بودن. کفش هاش همیشه سوراخ داشت و چشم هاش سرتاسر سونو بود.
وقتی ضبط ماشین خرابش دوباره صدا میداد، اون سونو رو طوری پر می‌کرد که میتونست باعث مردن یک فاحشه بشه. تمام شهر جلوی چشم های سونگهون گذاشته شده بود اما تنها چیزی که می‌تونست ببینه سونو بود.
اون راه می‌رفت و اهنگ میخوند درحالی که فقط میخواست به سونو بگه حالش چطوره.
اون میمرد برای اینکه به سونو بگه آدم مهربونیه و صبر می‌کرد تا سونو از این صفت مطمئن بشه.
سونگهونِ زیبا از بارون های خدا می‌ترسید و با چشم هایی که روی عشق زندگیش ریخته بود به ردیفِ خشونت هایی که در حق امثال خودش و سونو میشد خو گرفته بود.
تماشا میکرد و امیدواری، شاید بادی به آرومی بوزه تا بتونه برای لحظه ای سونو رو داشته باشه. اون از خودش و سونو می‌نوشت اگر کلیسای بهشتی این جهنم رو براش باقی نمیذاشت، همیشه میگفت اگر میتونست سونو رو برمیداشت و از نبراسکا میرفتن.
سونو اونجا فهمید این عشقه و زمانی که تو راه خونه با فکر به بودن سونگهون با یه دختر شروع به گریه کردن کرد فهمید عاشق سونگهونه.اما وقتی سونگهون بهش میگفت حتی اگر به صلیب کشیده بشه هم اون رو دوست خواهد داشت.
سونو رو مطمئن می‌کرد.
سونگهونِ زیبا که پدرش برای اينکه خدا اون رو تصاحب کنه تلاش های زیادی کرد اما درنهایت این مرگ بود که پسر رو تسخیر کرد.
به سوراخ های کفش هاش جاهای گلوله ای روی سرتاسر بدنش اضافه شده و چشم هاش پر از خاک اما بازهم روی سونو و چشم انتظار اون بودن.
صلیبی که دور گردن سونگهونِ از بین رفته پیچیده شده بود تا ابد تو کلیسای قدیمی و بی رنگ و روح نبراسکا آویزان میموند.
تفنگ شکاری که باهاش به سونگهون شلیک شده بود کنار انجیل باقی میموند، تنها خون پسرِ زیبا و خاک چشم هاش بود که هیچ ردی از خدا توشون پیدا نمیشد.

و البته، سونویی که تو یک روز طوفانی ناپدید شد و تنها کلاغ سیاه رنگی که روی ساختمون کلیسا می‌نشست از اون باقی موند

Report Page