Dunk...?

Dunk...?

Ayan

همه‌چیز از وقتی تاریک شد، یه شکل دیگه‌ای گرفت.


اتاق همون اتاق بود.


همون تخت، همون پنجره، همون پرده‌ای که همیشه با باد تکون می‌خورد و همون وسایلی که سال‌ها توی جای خودشون بودن.


ولی برای جونگ دیگه هیچ‌کدوم وجود نداشت.


فقط یه سیاهی بود.


چشم‌هاش هنوز نفهمیده بودن که دیگه قرار نیست چیزی ببینن.


برای چندمین بار دستش رو جلوی صورتش تکون داد.


هیچی.


چند بار پلک زد.


چشم‌هاشو بست و دوباره باز کرد.


باز هم هیچی.


با پشت دست آروم چشم‌هاشو مالید، انگار شاید چیزی جلوی دیدش رو گرفته باشه. چند ثانیه صبر کرد و دوباره نگاه کرد.


سیاهی.


نفسش رو آهسته بیرون داد و دستش رو پایین آورد.


چند لحظه همون‌جا نشست.


بعد دستش رو سمت میز برد تا گوشی رو برداره، اما وسط راه مکث کرد.


نمی‌دونست گوشی کجاست.


قبلاً حتی لازم نبود نگاه کنه. دستش خودش می‌دونست کجا باید بره.


این بار اما انگشت‌هاش فقط توی هوا حرکت کردن.


جونگ آروم از روی تخت پایین اومد.


اول کف پاش رو روی زمین گذاشت و چند لحظه همون‌جا موند تا مطمئن بشه تعادلش رو از دست نمی‌ده. بعد دستش رو به دیوار گرفت و دست دیگه‌ش رو جلو برد.


یک قدم برداشت.


دوباره دستش رو روی دیوار کشید.


قدم بعدی رو که برداشت، صدای باز شدن در اتاق توی سکوت پیچید.


جونگ همون‌جا ایستاد.


قلبش یه دفعه تندتر زد.


سرش رو به سمت صدا چرخوند.


- دانک؟


چند قدم آروم توی اتاق پیچید.


جونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.


- دانک تویی؟


جوابی نشنید.


فقط صدای قدم‌ها بود.


قدم‌هایی که آروم نزدیک می‌شدن.


جونگ دستش رو از دیوار جدا کرد.


- صبر کن...


یک قدم برداشت.


- دانک؟


قدم دیگه‌ای برداشت و دستش رو جلو برد.


- کجا میری؟


می‌خواست خودش رو به صدا برسونه، اما نمی‌تونست بفهمه دقیقاً از کدوم طرف میاد.


دستش رو کورمال کورمال جلو برد تا جایی برای گرفتن پیدا کنه.


انگشت‌هاش به لبه میز خورد.


با عجله گرفتش.


میز تکون خورد.


چند وسیله از روش افتاد روی زمین.


صدای شکستن چیزی توی اتاق پیچید.


جونگ از جا پرید و ناخودآگاه خواست خودش رو عقب بکشه، اما پایش به چیزی گیر کرد.


دستش دنبال دیوار گشت و چیزی پیدا نکرد.


تعادلش از بین رفت و بدنش محکم روی زمین افتاد.


- آخ...


چند ثانیه فقط همون‌جا موند.


نفسش بریده بود.


کف دستش می‌سوخت و زانوش تیر می‌کشید، ولی درد هیچ اهمیتی براش نداشت.


اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که شاید دانک هنوز همون‌جاست.


دستش رو جلو برد.


چند بار روی فرش کشید.


انگشت‌هاش به یکی از وسایل افتاده خورد.


برش داشت، چند لحظه لمسش کرد و بعد ولش کرد.


نمی‌دونست کجاست.


نمی‌دونست چقدر از در فاصله داره.


نمی‌دونست کسی هنوز توی اتاق هست یا نه.


چشم‌هاشو محکم بست.


بعد دوباره باز کرد.


باز هم تاریکی.


این بار پلک‌هاش رو سریع‌تر به هم زد.


یک بار.


دو بار.


سه بار.


دستش رو روی چشم‌هاش کشید و دوباره نگاه کرد.


هیچی.


نفسش لرزید.


- دانک...


صدای خودش عجیب ضعیف شده بود.


سرش رو بلند کرد.


- دانک کجایی؟


صدای قدم‌ها قطع شده بود.


کسی که وارد اتاق شده بود، دانک نبود.


خواهر جونگ پشت در ایستاده بود.


چند لحظه فقط بهش خیره موند.


جونگ روی زمین افتاده بود و دست‌هاش هنوز دنبال چیزی می‌گشت که نمی‌تونست پیداش کنه.


خواهرش یک قدم جلو رفت.


دستش رو بالا آورد، انگار می‌خواست کمکش کنه، اما قبل از اینکه بهش برسه، مکث کرد.


جونگ سرش رو به سمتش گرفت.


- دانک؟


خواهرش لب‌هاشو روی هم فشار داد.


دستش آروم پایین اومد.


جونگ هنوز منتظر جواب بود.


اما وقتی خواهرش دید حتی نمی‌تونه بفهمه چه کسی روبه‌روش ایستاده، چیزی نگفت.


فقط یک قدم عقب رفت.


بعد بی‌صدا از اتاق بیرون رفت و در رو آروم پشت سرش بست.


جونگ متوجه رفتنش نشد.


هنوز سرش به سمت جایی بود که فکر می‌کرد دانک ایستاده.


- دانک...


این بار صداش شکست.


- من نمی‌بینمت...


چشم‌هاش دوباره پر شد.


سرش رو پایین انداخت و با کف دستش فرش رو گرفت.


- کجایی؟


چند ثانیه گذشت.


بعد دوباره صدای باز شدن در اومد.


جونگ سرش رو بلند کرد.


این بار صدا فرق داشت.


قدم‌ها آشناتر بودن.


و بعد صدایی که تمام این مدت منتظرش بود.


- جونگ؟


نفسش برای لحظه‌ای بند اومد.


- دانک؟


دانک سریع خودش رو بهش رسوند.


- جونگ، چی شده؟


کنارش زانو زد.


- افتادی؟


جونگ جواب نداد.


دانک دستش رو جلو آورد.


- دستتو بده.


جونگ چند لحظه دستش رو توی هوا نگه داشت.


انگشت‌هاش لرزید.


بعد بالاخره به دست دانک خورد.


همین که لمسش کرد، محکم گرفتش.


انگار تازه مطمئن شده بود کسی واقعاً کنارش ایستاده.


دانک کمکش کرد بلند بشه.


- کجات درد می‌کنه؟


جونگ سرش رو تکون داد.


- چیزی نیست.


- مطمئنی؟


- آره.


دانک هنوز دستش رو ول نکرده بود.


جونگ صورتش رو به سمت صدای نفس‌های دانک گرفت.


چند ثانیه همون‌طور موند.


انگار اگر به اندازه کافی نگاه کنه، صورتش دوباره برمی‌گرده.


اما هیچ‌چیز برنگشت.


فقط صدای دانک بود.


فقط دستش بود.


فقط گرمای حضورش.


جونگ لب‌هاشو از داخل گاز گرفت تا صداش نلرزه.


خیلی چیزها می‌خواست بگه.


می‌خواست بگه چقدر از تاریکی می‌ترسه.


می‌خواست بگه هر بار که کسی وارد اتاق می‌شه، برای یه لحظه فکر می‌کنه دانکه.


می‌خواست بگه از بین همه آدم‌های دنیا، فقط دلش می‌خواست صورت یه نفر رو دوباره ببینه.


اما هیچ‌کدوم رو نگفت.


فقط انگشت‌هاش رو دور دست دانک کمی محکم‌تر کرد.


- می‌مونی؟


دانک مکث کوتاهی کرد.


- آره.


جونگ سرش رو پایین انداخت.


اشکی که گوشه چشمش جمع شده بود، آروم روی صورتش سر خورد.


چشم‌هاشو نبست.


این بار دیگه فایده‌ای نداشت.


دیگه چیزی نبود که با بستن چشم‌ها از دستش بده.


فقط دست دانک رو نگه داشت.


انگشت‌هاش رو کمی محکم‌تر دور دستش بست.


نه برای اینکه کمکش کنه.


فقط برای اینکه مطمئن بشه هنوز اونجاست.

Report Page