Drunk text
Yasaminزندگی مجموعهای از انتخاب هاست. انتخاب اینکه چه کاری میخواهی انجام بدهی، چه غذایی بخوری و یا حتی اینکه در عالم مستی به چه کسی اعتراف کنی.
«نمیشه فقط برای یک شب اون دختر رو رها کنی و من رو ببینی؟»
پیام را برای مخاطب همیشگیاش ارسال کرد و به صفحه زل زد. منتظر جواب بود، جوابی که بگوید «آره حتما، من هم عاشقتم، اِست.»
اما میدانست این اتفاق نمیافتد، ویلیام عاشق ان دختر شده بود؛ البته حق داشت، او زیبا بود، خوش خنده بود، موهای صاف و بلندی داشت، مهربان بود، دوست داشتنی بود، و از همه مهم تر، یک پسر نبود.
اشک های اِست چشم هایش را خیس کردند و بدون اجازه بیرون ریختند. آرام هق هق میکرد و بینیاش را بالا میکشید که با صدای زنگ خوردن گوشی اش لحظهای متوقف شد.
ویلیام عزیزش بود، سریع با دستش اشک هایش را پاک کرد و لبخندی ساختگی زد، انگار میتوانست با آن لبخند همه چیز را عوض کند.
- الو...
تلفنش را جواب داد، اما صدایش به دلیل گریهی بیش از حد گرفته بود.
- اِست، خوبی؟ بازم از اون پیام ها برام فرستادی!
دماغش را بالا کشید، خسته شده بود؛ چقدر باید تلاش میکرد و دیده نمیشد؟
- میشه فقط برای یک شب مال من باشی؟
اما چیزی که پشت تلفن شنبد باعث شد تا تمام لبخندی که به زور جمع کرده بود از بین برود.
- ویل عزیزم، زودتر بیا شام حاضره.
صدای آن دختر بود، ویلیام با آن دختر بود، دختری که تمام رویای اِست را ربوده بود. چشم های اِست دوباره خیس شد، از اینکه تمام فانتزی هایش با ویلیام نابود میشد، ناراحت بود.
امیدوار بود تا آن پیام در مستی به کمکش بیاید، اما افاقهای نکرده بود.
- متاسفم اِست، من باید برم...
اما اِست خسته تر از ان بود که احساساتش را مخفی کند.
- همیشه همینه، اون رو به من... بهترین دوستت ترجیح میدی! چرا برای یکبار هم که شده من رو نمیبینی؟
سرش را پایین انداخت و بی توجه به ویلیام که پشت گوشی حرف میزد، شروع به گریه کرد.
- اِست... تو مستی؟
درست است، اِست مست بود اما میفهمید چه میگوید.
- نه!
اما ویلیام باور نمیکرد.
- کجایی؟
اما جوابی نشنید چون دقیقا بعد از این جمله، صدای قطع شدن تلفن گوش های ویلیام را پر کردند. نمیدانست اِست کجاست و فقط باید خواستار این میبود که در جایی که حدس میزند باشد.
.....
اِست تلفن را کنار گذاشت، یک پیام و زنگ در مستی قرار نبود رابطهاش را بهتر کند، فقط باعث میشد ویلیام از او دور شود.
سیگاری برداشت و به سمت بالکن خانهاش رفت، درست است در خانهاش بود و هیچ خبری از بیرون و بار ها نداشت.
سیگار را بین لب هایش گذاشت و آن را روشن کرد، دوباره قطره های اشک صورتش را نقاشی کردند. حال خوبی نداشت و این را میشد به راحتی از روی میزان مصرف الکل و سیگارش فهمید.
- من عاشقتم ویلیام، اما تو مال من نیستی.
این را آرام گفت و پک دیگری به سیگارش زد. حتی به خودش اجازه نمیداد ویلیام را ویل صدا بزند، به نظرش تمام چیزهای ویلیام زیبا بودند حتی حروفی که اسمش را تشکیل میدادند.
ساعتی گذشت و اِست همچنان در بالکن در حال کشیدن سیگار بود. بسته اولی را تمام و بسته دیگری را باز کرده بود.
در حال سیگار کشیدن بود که زنگ در خانه او را به خودش آورد. به سمت در رفت، در بین راه چند باری نزدیک بود زمین بخورد. الکل و سیگار کارکرد مغزش را پایین اورده بودند.
وقتی به در رسید، آرام بازش کرد. حدس میزد همسایهاش آمده تا دربارهی مکان زباله ها به او چیزی بگوید اما با دیدن ویلیام خشکش زد.
ویلیام هم با دیدن آن وضعیت اِست خشکش زد. بوی بسیار بدی میداد و ظاهر خوبی نداشت، چشم های پف کرده و قرمز و صورت رنگ پریده از نشانه های بارزی بودند که اِست در آن لحظه داشت.
- اینجا چکار میکنی؟
اِست سرش رو پایین انداخت و به زمین خیره شد، دلش نمیخواست ویلیام اون رو اونطوری ببینه، اما دید!
- من اینجام، چون هنوز هم برام مهمی!
اما اِست فقط خندید، و با چشم های بی فروغش به ویلیام نگاه کرد. شوخی میکرد مگه نه؟ اگر برای ویلیام ذرهای ارزش میداشت تا الان خودش را نمایان میکرد.
- ویلیام... مجبور نیستی دروغ بگی که به من اهمیت میدی.
اِست بعد از این حرف تلاشی برای بستن در خانهاش کرد که با قرار گرفتن پای ویلیام بین در ناکام ماند.
- چکار میکنی؟
ارام گفت و در خانه را کمی باز کرد.
- من فقط نمیخواستم اینجوری توی ذهنت نقش ببندم... به عنوان کسی که پیشت نموند!
اما اِست فقط گفت.
- تو خیلی وقته با همین اسم توی ذهنم نقش بستی.
دوباره تلاش کرد تا در خانه را ببندد، اما باز هم با ویلیام اجازه نداد و با دستش در را گرفت. در را هل داد و به زور وارد خانه شد. در دو قدمی اِست ایستاده بود.
- چرا اینکار رو میکنی؟ چرا نمیذاری حرف بزنیم؟
اِست با نارضایتی جواب داد.
- تو خیلی خودخواهی ویلیام!... من رو نزدیک خودت نگه میداری تا بگی یک نفر هست که من رو دوست داره.
درشت شدن چشم های ویلیام از شدت تعجب را دید.
- من هیچوقت این کار رو نکردم!
اِست پوزخندی زد و ادامه داد.
- مشکل همینه، هیچ انسانی متوجه کار های بدی که خودش انجام میده نمیشه!
بعد از گفتن این جمله، سرش رو نزدیک به ویلیام کرد، به حدی که میخواست لب هایش را ببوسد. اما ویلیام سرش را عقب کشید و همین باعث شد تا اِست بگوید.
- دیدی؟ درست مثل الان.
اِست خندید و از ویلیام دور شد.
- برو، ممنون میشم اگه بذاری تنها بمونم.
ویلیام لحظهای صبر کرد. اِست از او دور میشد و همین باعث شد تا اخرین جمله را بگوید، جملهای که میدانست تا انتهای وجود اِست را میسوزاند.
- من هیچوقت عاشقت نبودم!
این جمله در نهایت تبدیل به یک خط قرمز شد، رابطهی آن دو مشخص شد و دیگر کسی نمیتوانست معشوقه یا خواهان دیگری باشد.
ویلیام خانه را ترک کرد و با بسته شدن در، اِست روی زمین افتاد، جملهی ویلیام در ذهنش میچرخید. شروع به گریه کرد و تنها یک جمله گفت.
- متاسفم که رابطمون رو خراب کردم...