Dream~

Dream~

Emma

بارون از ساعت‌ها قبل می‌بارید، اون‌قدری که دیگه خیابون بوی خاک نمی‌داد، بوی خستگی می‌داد. صدای قطره‌ها روی سنگفرش، انگار داشت با ضرب‌آهنگ تند قلبش هماهنگ می‌شد.

هودی سبز روشنش بخاطر خیس شدن زیر بارون به رنگ سبز تیره میزد و آب از لبه های کلاهش می‌چکید.مثل آدم های بی خانمانی شده بود که هر لحظه امکان داشت قلبش از حرکت بایسته.

به دلیل دویدن توی هوای سرد پاییزی،حلقش خشک شده بود و از شدت سرما گلوش میسوخت،صدای قدم هایی که با عجله برمی‌داشت توی فضای شلوغ شهر و بارش بارون گم میشد.

کناری ایستاد،دستی به صورتِ خیسش کشید و موبایلش رو از جیب شلوار بگِ مشکیش بیرون آورد،امید داشت جواب بده هرچند ده تماس قبلی‌ بی جواب مونده بود.

بعد از بوق های ممتد بدون هیچ جوابی،تنها صدای زنی که میگفت«مشترک مورد نظر پاسخگو نمیباشد» توی گوشش پیچید.

لعنتی زیر لب گفت و دوباره شروع کرد به دویدن چون فقط یک خیابون مونده بود که خودش رو به اون رستورانِ قدیمی برسونه،تنها جایی که میتونست مخاطب اون تماس رو پیدا کنه.

به خیابون مورد نظر رسید،انتهای خیابون به کوچه ای باریک میرسید که تابلوی نئونی زرد رنگش به اسم «رستورانِ جزیره» از دور برقش رو به چشم هاش میداد.طولی نکشید که جلوی در ایستاد،نفسی گرفت و وارد رستوران شد.

فضای داخلی اونجا با بیرون کاملا در تضاد بود و بین حسی آشفته و بهم ریخته ی قلبش قلقک خوبی به وجودش داد.سرمای بیرون و گرمای داخل و پیچیده شدن بوی غذا بر خلاف بوی خاک نم خورده ی بیرون حس عجیبی رو بهش منتقل میکرد،چون انگار وارد دنیای دیگه ای شده بود.

نگاه تمام مشتری های حاضر در رستوران روش نشست،چون ریخت و قیافه اش مثل یک موش آبکشیده به نظر میرسید.اون نگاهارو نادیده گرفت و درحال رسوندن خودش به پیشخوان بود که دستش توسط یکی از گارسون ها که بشقابی خالی به دست داشت کشیده:

-یونجون؟!!!

با چشم های درشت و اضطرابی که به ناگه توی صورت رفیقش نشست متوجه شد که از ترس دستش شروع کرده به لرزیدن پس دستش رو روی دستش گذاشت و لبخندی به سختی برای آرامش خاطر دادن به شخص نگران رو به روش روی لب نشوند:

-نگران نباش وویونگا...من خوبم فقط میشه حرف بزنیم؟

پسری که «وویونگ» خطاب شده بود با اضطرابی که بیشتر و بیشتر از اینجوری دیدن رفیقش توی وجودش می‌نشست،همونطور که بازوی یونجون رو توی دست داشت سمت درِ پشتی آشپزخونه برد و زیر سایه بون دمِ در که کسی نبود ایستاد:

-این چه سر و وضعیه؟؟؟یونجون معلومه چت شده؟چرا با ماشین نیومدی؟چرا تاکسی نگرفتی؟احمق چرا چتر برنداشتی؟

یونجون نفسش رو بیرون فرستاد و شاهد بخاری شد که به شکل ابر توی هوا ناپدید شد:

-وویونگ! فقط بهم گوش بده...خواهش میکنم دارم روانی میشم

وویونگ سری تکون داد و بازوهاش رو درهم گره کرد.

پسر فقط نگاهش رو به شخص رو به روش داد:

-من...خواب دیدم یکی ازم کمک میخواد،صدای داد و فریاد هاش که التماس میکرد نجاتش بدم توی گوشمه وویونگ...تمام مدتی که داشتم میدویدم بیام سمت رستوران مثل یه روح توی گوشم فریاد میزد...صداش خیلی آشنا بود،من...من اون صدا رو میشناختم

دستش رو روی گوش هاش گذاشت انگار یک موسیقی ترسناک توی گوشش درحال پخش شدن بود و هیچ تلاشی برای خاموش کردنش و به جهنم فرستادن اون روح به کار نمیومد.

وویونگ دستش رو پشت کمر یونجون کشید،اینجوری دیدنش عصبیش میکرد ولی اخه برای یه خواب رفیقش به این روز افتاده بود ؟

-اون فقط یه خواب بوده یونجون متوجهی؟چون زیادی داری بهش فکر می‌کنی ذهنت درگیرش شده،نادیدش بگیر و با تاکسی برو خونه،لباسات رو عوض کن و سعی کن بخوابی و ریلکس کنی

یونجون سرش رو بالا گرفت و با چشم هایی که زیرشون انگار گود رفته بود و سفیده ی چشم هاش قرمز به نظر میرسید نگاهش رو به پسر داد:

-ریلکس کنم؟؟؟؟اون آدم داره توی گوشم فریاد میزنه...صداش...صداش مثل سوهان روی روحم کشیده میشه

«یونجون...تو میتونی بهم کمک کنی! بهم کمک کن یونجون التماست میکنم...منو نجات بده...نجاتم بدههههههههه!!!!!!!»

چشماش رو که از صدای مزاحم توی سرش محکم روی هم می‌فشرد ناگهان باز شد.

وویونگ ترسید و نگران یک قدم عقب رفت،یونجون دیوونه شده بود؟

-هی پسر؟چته؟

نگاه نامعلوم یونجون سمت وویونگ چرخید و‌ لب هاش شروع کرد به تکون خوردن،اون پیداش کرده بود،صاحب صدارو:

-یادم اومد

پسر با لکنت پرسید:

-چی یادت اومد؟چی فهمیدی؟

انگار بارِ سنگینی روی دوشش برداشته شده باشه نفس عمیقی کشید:

-صاحب صدارو یادم اومد وویونگ...

پسر گارسون متعجب به دیوار تکیه زد:

-خب کی هست؟

با اسمی که از دهن یونجون شنید پوزخندی روی لبش نشست:

-تو‌ دیوونه شدی پسر خودتو به یه روانپزشک نشون بده!به خودت بیا ده سال گذشته چرا اون آدم باید بیاد توی خوابت؟؟؟

یونجون بی اهمیت به حرف وویونگ ادامه داد:

-سال دوم بودیم...به اسم یکی از بچه ها که باهاش خوب‌ بود کشوندمش سمت انبار وسایل ورزشی به بهونه ی اینکه به کمک نیاز دارم

پوزخند صدا داری از بین لبهاش فرار کرد،نگاهی به بارون که شدید درحال باریدن بود انداخت:

-اون همیشه دایه ی عزیز تر از مادر بود،پسری که توی دنیا انگار فقط یکی ازش وجود داشت،همه عاشقش بودن و دوستش داشتن مورد علاقه ی تمام معلما و حتی دانش آموزا،اون پسری که همه معیاری برای بهترین بودن میدیدن و خودشون رو باهاش مقایسه میکردن

دستاش رو درهم گره زد و به دیوار رنگ و رو رفته پشت سرش،جوری که بارش بارون زیر نور زرد رنگ رو ببینه تکه داد:

-برای کمک به اون پسر وارد انبار شد و من در رو از پشت روش قفل کردم که نتونه به کلاس فیزیک ساعت اخر برسه

وویونگ با هر دو توی یک مدرسه بود ولی رشتش و بخشی که درس میخوند فرق داشت برای همین این داستان براش تازه ی‌ تازه بود.

-اسم شخصی که صدا میزد یادم نمیاد ولی اون جمله ی «کمک لطفاً نجاتم بده...منو نجات بده» خوب توی ذهنم مونده

نگاهش رو به چهره ی منتظر شخص کنارش داد:

-اینکه چوی سوبین چطوری برای کمک فریاد میزد!

موهای خیس از آبش رو عقب فرستاد و زبونی روی لبش کشید:

-توی خوابم چهرش رو ندیدم...محو بود نمیدونم یه جای تاریک و مه گرفته یعنی باید چیکار کنم؟

وویونگ عصبی بازوش رو خاروند و تکیش رو از دیوار گرفت و رو به روی یونجون ایستاد:

-اینکه اون پسر بعد از ده سال اومد توی خوابت نشون میده مغزت تاب برداشته و عقلتو از دست دادی میگی چیکار کنم؟؟؟؟برو بخواب داداش اینا فقط بخاطر عذاب وجدان گذشتت راجب چوی سوبینه وگرنه اون نه کمک میخواد نه هیچی متوجهی چی میگم؟!!!!به خودت بیا اون فقط یه خواب بود و تموم شد رفت توهم بندازش دور و بهش اهمیت نده،حالا هم برو خونه من سرم شلوغه و گرفتارم گوشیمو از سایلنت در میارم کاری پیش اومد زنگ بزن بهم

و بدون هیچ حرف دیگه ای یونجون رو که اون خواب مثل یک فیلم و اون صدا مثل موسیقی زمینه توی مغزش درحال پخش شدن بود تنها گذاشت.

-درسته ده سال گذشته کی مرده و کی زنده شاید واقعا من عقلمو از دست دادم آه سرم درد می‌کنه کاش دیگه صداشو نشونم...


Report Page