چه شد كه شاه سقوط كرد!
دکتر ابراهیم یزدی
چشم انداز ایران - شماره 62 تير و مرداد ماه 1389
1ـ بهتازگي بحثهاي تحليلي جالبي درباره علل سقوط محمدرضاشاه و استبداد سلطنتي توسط صاحبنظران در نشريه چشمانداز ايران در شمارههاي 59، 60 و 61 مطرح شده است. نويسندگان اين تحليلها هريك از يك نگاه يا زاويه، موضوع را بررسي و موشكافي كردهاند و هريك به سهم خود واقعيتهاي قابل قبولي را مطرح كردهاند. طرح اين نوع بحثها از آن نظر مهم است كه در رودخانه تاريخ هميشه دوبار يا بيشتر شنا ميكنند، اگرچه شناگران متنوع و متفاوتند، اما تاريخ را تكرار ميكنند، درحاليكه تغيير و تحولات اجتماعي قانونمندیهای خود را دارد كه با خواست و اراده كنشگران تغيير نميكند:
ـ تلكالايام نداولها بين الناس (آلعمران: 140(
ـ قل سيروا فيالارض فانظروا كيف كان عاقبهالمجرمين (نمل:69) بگو در زمين سير كنيد و بنگريد كه پايان كار مجرمان چگونه بوده است.
براي فهم سنتهاي الهي و قانونمنديهاي حاكم بر مناسبات اجتماعي ـ سياسي، كنكاش در تاريخ راهگشاست:
اولم يسيروا فيالارض فينظروا كيف كان عاقبهالذين من قبلهم كانوا اشد منهم قوه و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها و جاءتهم رسلهم بالبينات فما كان الله ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (روم:9)، آيا در زمين نميگردند تا بنگرند كه چگونه بوده است عاقبت كسانيكه پيش از آنها ميزيستهاند؟ كسانيكه توانشان بيشتر بوده و زمين را به شخمزدن، زيروروكرده و بيشتر از ايشان آبادش ساخته بودند و پيامبراني با معجزات بر آنها مبعوث شدند. خدا به ايشان ستم نميكرد، آنان خود به خويشتن ستم ميكردند.
2ـ اين سخن پرمعناي رسول گرامي(ص) كه فرمود: «الملك يبقي معالكفر و لايبقي معالظلم»، ارزش عام ـ راهبردي دارد. كفرورزي انسان و انكار وجود پروردگار، محصول يا پيامد اراده آزاد انسان مختار است. اين خداوند است كه انسان را آزاد و مختار آفريده، نه اينكه انسان خود آن را خواسته باشد و يا خود آن را «آفريده» باشد. به عبارت ديگر كفر ورزيدن انسان ظلوم و جهول در راستاي طرح الهي است، در حالي كه ظلم و ستم خلاف مشيت الهي، خلاف طبيعت وجودي و سرشت انسان است و نميتواند پايدار بماند. نفرت از استبداد از درون خود انسان سرچشمه ميگيرد، اما اين بيان پيامبر خدا اگرچه حتميت سقوط نظامهاي استبدادي و ظلم محور را بيان ميكند، ولي چگونگي از هم فروپاشي نظامهاي ظلم و ستم را بيان نميكند؛ چگونگي سقوط هر نظام ستمگري ويژگيهاي آن نظام، جامعه و زمان بستگي دارد. بيترديد نظام پادشاهي، بخصوص از كودتاي 28 مرداد 1332 به بعد يك نظام استبدادي وابسته به بيگانگان و همراه با سركوب مردم و ايجاد رعب و وحشت، خشونت و اختناق و نيز فساد اخلاقي، جنسي و اقتصادي ـ مالي بود. طبيعت قدرت ميل به تمركز و تراكم دارد، بويژه اگر دوران قدرت مانند سلطنت شاه مادام العمر باشد و صاحب قدرت مسئول و پاسخگو هم نباشد، قدرت بهسوي مطلق سير ميكند و قدرت مطلق، فساد مطلق ميآورد.
افزون بر اين، شاه در مرداد 1332، از دست ملت ايران فرار كرد و به خارج از كشور گريخت. در فرهنگ پادشاهي ايرانزمين، هرگاه پادشاه به هر دليلي از دست مردم خود فرار كند و به اجانب پناه ببرد و بهدست نيروهاي خارجي به تاج و تخت برگردد، مشروعيت خود را از دست ميدهد. نظام پادشاهي، پس از كودتاي 1332، تنها يك قدرت استبدادي و سركوبگر عليه مردم نبود، بلكه ابزاري در خدمت قدرتهاي خارجي بود. تمامي اين ويژگيها وجوب و حتميت سقوط استبداد سلطنتي را توجيه ميكند، اما نميگويد چه شد كه شاه سقوط كرد!
3ـ به نظر صاحب اين قلم، پيروزي انقلاب ايران و يا شكست شاه و قدرتهاي حامي او پيامد همكاري، وحدت، هماهنگي و همسويي ميان روحانيان و روشنفكران بهطور عام و روشنفكران ديني بهطور خاص بود، در اين سخن سه نكته مورد نظر است:
الف ـ تقابل و تخاصم ميان روحانيان و شاه
ب ـ بياعتقادي و بياعتنايي و يا شكست شاه در جذب و جلب روشنفكران
ج ـ همگرايي و همسويي و وحدت در عرصههاي سياسي ميان روحانيان و روشنفكران
4ـ از زماني كه تاريخ ايران مدون و در دسترس است، ساختار قدرت در ايران، از دوران پيش از اسلام دو ركن اساسي داشته است: پادشاه و موبد موبدان. براساس شواهد تاريخي ـ شاه هيچگاه تنها سلطنت نميكرده است، شاه و روحاني با هم و در كنار هم بودهاند. به گفته فردوسي:
چنان دين و شاهي به يكديگرند تو گويي كه در زير يك چادرند
شرط مشروعيت حكومت شاه، برخورداري از «فرهايزدي» بوده است، اين فره ايزدي در شاه را موبد موبدان شناسايي و اعلام ميكرده است و اين موبد موبدان بود كه تاج بر سر پادشاه ميگذاشت.
نكته دوم اين كه تاريخ هم چنين به ما نشان ميدهد كه هر زمان ميان شاه و روحاني اختلاف افتاده است شاه شكست خورده و روحاني پيروز شده است.
نكته سوم يا سومين درس تاريخ ايران اين است كه روحانيان بهندرت سلطنت كردهاند، زيرا سلطنت روحانيان موجب استهلاك مباني قدرت آنها در ميان تودهها ميشود. اما چرا روحانيان حتي در دوران ايران باستان از چنان قدرتي برخوردار بودهاند كه اولاً قدرتي هموزن و شايد هم بيشتر در كنار پادشاه بودهاند و ثانياً در تقابل و تخاصم ميان اين دو عمدتاً و اكثراً روحاني برنده و شاه بازنده شده است. درحاليكه قدرت پادشاه، نيروهاي مسلح و نظاميان بوده است، موبدان و مغها، روحانيان دوران ايران باستان و پيش از اسلام و پس از آن، ارتباط و نفوذ عميق در ميان تودههاي مردم داشتهاند. اين كه چرا حتي پيش از اسلام روحانيان چنين نفوذي در ميان تودههاي مردم داشتهاند، نياز به بررسيهاي جامعهشناختي دارد. اما شايد يك علت آن ممنوعيت دانش آموختن و علمآموزي طبقات عامي و عادي مردم در نظام كاستي دوران پيش از اسلام بوده است، شايد هم به علت موقعيت و نقش مذهب در جامعه سنتي و تاريخي مردم ايرانزمين بوده است. اگر چه اين ارتباط ويژه و تنگاتنگ روحانيان با تودههاي مردم و نفوذ در ميان آنان پس از اسلام، كمرنگ شد، اما بهتدريج دوباره شكل گرفت و روحانيون جايگاه تاريخي خود را در مناسبات و ساختار قدرت پيدا كردند و پادشاه و روحاني، بويژه در دوره صفويه و پس از آن، دو ركن اصلي و اساسي قدرت شدند.
در دوره سلطنت طولاني ناصرالدين شاه، اگرچه رابطه ميان روحانيت و پادشاه مانند گذشته خيلي نزديك نبود، اما شورش تنباكو عمق قدرت و نفوذ روحانيت در ميان تودههاي مردم را نشان داد.
در دوره پهلوي اول و دوم، اگرچه تعدادي روحانيون درباري بودند، اما در كل روحانيت، موقعيت و جايگاهي در ساختار قدرت نداشت، اين بدين معنا نبود كه روحانيون موقعيت و نفوذ خود را در ميان تودههاي مردم از دست داده بودند.
پس از كودتاي 28 مرداد 1332، شاه و دستگاههاي امنيتي وي توانست تمامي نهادهاي مدني ـ سياسي روشنفكران از هر گروهي را تعطيل كند، اما نتوانست نهاد مسجد، حسينيه و تكيهها را كه جايگاه حضور و فعاليت روحانيان است، تعطيل كند و يا تحت مهار و نفوذ خود درآورد.
آمار دقيقي از تعداد مساجد و نيز از تعداد روحانيان در سراسر ايران وجود ندارد. در برخي از آمارها تعداد روحانيان ايران 180 هزار ذكر شده است. تنها در تهران بيش از 5000 مسجد وجود دارد، اين شبكه كموبيش منسجم يك نيروي بالقوه در ساختار اجتماعي ـ سياسي ايران بهشمار ميآيد.
5ـ ساختار و بافت اجتماعي در ايران بهگونهاي بوده كه روشنفكران و آزاديخواهان براي مبارزه با استبداد داخلي و يا سلطه خارجي به مشاركت و حمايت تودههاي مردم نياز داشتهاند، اما اين روشنفكران راهي به سرزمين تودهها نداشتند جز آنكه روحانيان را با جنبش ضداستبدادي يا ضد استيلاي خارجي خود همراه كنند.
پس از كودتاي 28 مرداد 1332، جنبش ضداستبدادي و ضد استيلاي خارجي وجود عيني داشت و طيفي از گروههاي سياسي با انديشههاي متفاوت، در برابر دولت و حكومت كودتا مقاومت و مبارزه ميكردند، به زندان ميرفتند و يا كشته ميشدند. اما باوجود مقاومت و مبارزه طي سالهاي 1332 تا 1340، روشنفكران فرصت و امكان بسيج گسترده تودههاي مردم را پيدا نكردند. در اوايل دهه 1340 هم كه با فشار دولتهاي خارجي، شاه مجبور شد فضاي سياسي را تا حدي باز كند و جبههملي و نهضتآزادي كار سازماندهي نيروها را آغاز كردند، موج جديد سركوب و اختناق سد راه آنها شد. در چنين شرايطي غده اختلاف و درگيري ميان شاه و روحانيان سر باز كرد و روحانيون به جنبش ضداستبداد پيوستند.
6ـ در سال 1341 محور اختلاف شاه با روحانيان در انقلاب سفيد شاه بر سر تصويبنامه انجمنهاي ايالتي ـ ولايتي بود كه «قسم به قرآن» براي نمايندگان مجلس حذف شده بود و برداشت اين بود كه با اين تغيير در قانوناساسي، بهاييها هم ميتوانند نماينده مجلس شوند و زنان هم ميتوانند رأي بدهند، پس از مقاومت روحانيت و عقبنشيني دولت اسدالله علم، در 6 بهمن 1341 رفراندومي بهنام «انقلاب سفيد» انجام گرفت كه در آن اصلاحات ارضي، رأي زنها، سهيمشدن كارگران در كارخانجات و... لحاظ شده بود و اين درحالي بود كه از ابتداي حكومت دكتر علي اميني در سال 1340، اصلاحات ارضي بدون مخالفت جدي مراجع وقت در حال انجام بود.
واقع اين است كه در اواخر سال 1338 مسئله تقسيم اراضي مطرح شده بود. اينكه هدف از تقسيم اراضي چه بود و چه ضرورتهايي وجود داشت كه اراضي مالكان بزرگ، به دهقانان بيزمين «فروخته» شود و صاحبان اين اراضي بزرگ، به كارخانهداران جديد تبديل شوند و با بالارفتن قدرت خريد كارگران و دهقانان، بازاري براي كالاي مصرفي اين كارخانه و كالاي وارداتي فراهم شود، در جاي خود بايد بحث شود و شده است. در اينجا بحث بر سر اهداف تقسيم اراضي در انقلاب سفيد شاه نيست، بلكه اين است كه اين تقسيم اراضي از ابتدا هم با مخالفت مالكان بزرگ و هم روحانيان همراه بود. در همان زمان، با فشار و اعتراض مرحوم آيتالله بروجردي، مكاتباتي ميان آيتالله بهبهاني و امام جمعه تهران با سردار فاخر حكمت رئيس مجلس صورت گرفت، اما اعتراض روحانيان و درگيري با شاه در سال 1342 اوج گرفت و بهزودي دامنه اعتراضها از مسئله حقوق زنان و تقسيم اراضي فراتر رفت و به تعبيري كه در بيانيه نهضت آزادي ايران (در همان زمان) در حمايت از جنبش يا نهضت روحانيان به كار رفته است، خواست روحانيان، آزادي ملت ايران بود، با اين استدلال كه مگر مردان ما آزادند كه ميخواهند به زنان آزادي بدهند. اعتراضها بالا گرفت و محور اصلي هم در اين اعتراضها شخص شاه بود. در آستانه رفراندوم 6 بهمن 41 بيشتر رهبران جبههملي، نهضتآزادي و دانشجويان فعال زيادي دستگير و در زندان شاه بهسر ميبردند.
اما شاه از موضع غرور و قدرت و ضعف درون به سنتهاي گذشته و تاريخي نظام پادشاهي بياعتنايي كرد و به جاي آنكه به التيام روابط با روحانيون بپردازد، در سخنرانياي در قم كه نخوت و غرور از سر تا پاي آن ميباريد، به روحانيان به سختي حمله كرد و آنان را «ارتجاع سياه» ناميد و اختلاف، درگيري و تخاصم با روحانيون را به نقطه غيرقابل آشتي و ترميم رساند، در نتيجه روحانيت به جنبش ضداستبدادي پيوست. اوج نماد جدايي شاه از سنتهاي پادشاهي ايران بههنگام مراسم تاجگذاري خود را نشان داد. شاه خود بر سر خود تاج گذاشت، هيچ روحاني نبود كه همچون موبد موبدان تاج بر سر پاشاه بگذارد.
7ـ برخي از تحليلگران به درستي به اين نكته پرداختهاند كه بالارفتن بهاي نفت در بازارهاي جهان و ازدياد سهم ايران از فروش نفت پيامدهايي در ابعاد سياسي و اقتصادي داشته است. بخشي از اين درآمد موجب گسترش دانشگاهها و ازدياد دانشجويان و رشد طبقه متوسط شهري شد. اما دغدغه طبقه متوسط، بويژه دانشگاهي، مشاركت در سياست و تعيين سرنوشت است. شاه نتوانست، يعني ماهيت قدرت مطلقه و ويژگيهاي آن مانع از آن شد كه شاه درخواستهاي طبقه متوسط را بهرسميت بشناسد و دستكم استقلال دانشگاهها را به آنها برگرداند. به عبارت ديگر طيف گسترده روشنفكران ايران، همچنان عليه استبداد سلطنتي ايستادند و شاه نتوانست و نميتوانست آنها را جذب كند يا ميزان مخالفت آنها را كاهش دهد. درنتيجه همگرايي و همسويي روحانيان و روشنفكران عليه شاه به يك وحدت و همكاري براي سقوط استبداد سلطنتي ارتقا پيدا كرد.
بروز و ظهور اين همگرايي، همسويي و وحدت در تظاهرات ميليوني مردم در سراسر ايران بود كه قدرت ملي و مردمي اراده خود را بر استبداد سلطنتي و حاميان خارجياش تحميل كرد. هيچ نيرويي باقي نمانده بود كه بتواند در برابر اين قدرت ملي مقاومت كند و يا آن را انكار و يا ناديده بگيرد.
8ـ آنچه پس از پيروزي انقلاب رخ داد، يعني حكومت بخشي از روحانيان، موجب استهلاك قدرت و نفوذ تاريخي آنان و پيامد آن در فرايند تغييرات سياسي و اجتماعي و شكاف ميان روحانيون صاحب قدرت و روحانيون مستقل و رابطه روحانيون با مردم عادي شده است، كه اين داستان ديگري ميطلبد كه نيازمند بحث و بررسي مستقلي است.