دکترین امنیت ملی
دکتر ابراهیم یزدی
دوم- عملکرد امپرياليسم آمريکا در ايران:
سياست ممالک متحده آمريکا در خاورميانه در طي دوران جنگ جهاني دوم و بعد از آن به طور عمده آن بود که از نظر اقتصادي جاي انگليس را بگيرد. ولي از نظر نظامي، حضور نظامي انگليس را در يونان، عراق، اردن و ليبي تأييد و تقويت نمايد.
نهضت ملي در ايران بعد از جنگ جهاني دوم و ملي کردن صنايع نفت در سرتاسر ايران اولين رقابت بين قدرتهاي امپرياليستي را به وجود آورد. نهضت ملي ايران توانست ائتلافي مرکب از گروهها و دستجات کوچک سياسي، بازاريان مترقي، رهبران مترقي روحانيت، ليبرالها و روشنفکران چپ را عليه بيگانگان به وجود آورد. دکتر مصدق رهبر بلامنازع اين نهضت بود. مبارزه با استعمار انگليس و شعار ملي کردن صنعت نفت، عامل اصلي اتحاد و وحدت تمامي اقشار جامعه شده بود. حزب توده ايران که حزب کمونيست ايران باشد، مخالف شديد پيشنهاد ملي شدن نفت بود. چرا که روسها به رهبري استالين در جستجوي تأمين يک امتياز نفت از ايران در نواحي شمالي کشور بودند. حزب توده به موازنه مثبت در سياست خارجي معتقد بوده و هست، در حالي که سياست خارجي دکتر مصدق بر پايه موازنه منفي استوار بوده است.
همان طور که همه ميدانيد شاه در اجراي دکترين نيکسون در ايران و خاورميانه نقش مؤثري را بازي کرده است. دکترين نيکسون يکي از نتايج شکست مفتضحانه آمريکا در ويتنام ميباشد. اما ماهيت دکترين نيکسون در واقع ادامه همان سياست ضدانقلابي آمريکا بود که کشور را به دخالت مستقيم نظامي در جنگ هند و چين وادار ساخت. وقتي که سياست آمريکا در کنترل يا انهدام انقلاب ويتنام ناکام ماند، طراحان سياست خارجي آمريکا استراتژي «ويتناميزه کردن» را براي تعقيب همان اهداف قبلي خود مطرح ساختند. اما دکترين «ويتناميزه کردن» نيکسون تنها براي حل معضل آمريکا در هند و چين نبود بلکه نقطه آغاز از مرحله جديدي از استراتژي جهاني آمريکا بود.
سرکوبي نهضتهاي انقلابي جهان، ادامه غارت منابع حياتي ساير ملتها، هدف و محور اصلي و فضاي سريع و بزرگتر ويتناميزه کردن، دکترين نيکسون را تشکيل ميداد.
در آمريکا دو گروه از دکترين نيکسون استقبال کردند: سياستمداران و توليدکنندگان صنايع نظامي. سياستمداران از دکترين نيکسون استقبال کردند، زيرا ضرورت اعزام نيروهاي آمريکايي را به ساير نقاط جهان منتفي ميساخت و اين باعث آرامش موکلين آنها ميشد، که حاضر به پذيرش تلفات سنگين نيروهاي آمريکايي در ساير نقاط دنيا، در صورت درگيري، نبودند. گروه دوم، توليدکنندگان صنايع نظامي بودند که از دکترين نيکسون حمايت کردند، زيرا توليدکنندگان سلاحهاي نظامي شديداً به تجارت خارجي اسلحه نيازمند بودند. بر اساس دکترين نيکسون ايران به يک پايگاه بزرگ قدرت آمريکا تبديل شد. اين برنامه و تصميم هم براي آمريکا و هم براي رژيم شاه بسيار مغتنم و پرثمر بود. دو طرف، يعني هم آمريکاييها و هم شاه بدون کمترين توجهي و اهميتي به منافع ملت ايران دست به اجراي اين برنامهها زدند. در مورد شاه، او باور کرده بود که: براي اين بوجود آمده است که شاه باشد و اعتقاد داشت که مشروعيت سلطه وي ريشهاي الهي و ماوراء طبيعت دارد؛ و اينکه او مظهر قوانين الهي است و لذا غير قابل انتقاد است!! آمريکا باور کرده بود، يا به اين باور تظاهر ميکرد که شاه مورد عشق و علاقه ملت ايران است و تصور ميکرد که ايرانيان مخالف شاه ارزش و قدرتي بيش از ايجاد سروصدا عليه شاه را ندارند. اجراي دکترين نيکسون (که توسط کارتر ادامه پيدا کرده است) در واقع ادامه عمليات توسعهطلبانه آمريکا در ايران، تا آخرين لحظات رژيم پهلوي، آمريکا از ايران به عنوان يک دولت دست نشانده خود حمايت کرد. به علاوه ممالک متحده از همان ابتدا و شروع عمليات و فعاليتها و دخالتهايش، از ارتش ايران به عنوان اساسيترين ابزار تحقق اهدافش استفاده کرده است. اما با وجود اين تا زمان تدوين و اجراي دکترين نيکسون، کمکهاي آمريکا به ايران عمدتاً به صورت وامها و کمکها بوده است که از سال 1946 تا 1979 تقريباً بالغ بر 5/1 ميليارد دلار ميباشد. در طي اين دوران، از نفرات ارتش ايران حدود 11000 نفر در آمريکا تعليم ديدند. انگيزه و هدف اصلي و نهايي آمريکا از کمکهاي نظامي به ايران در طي اين سي سال عمدتاً عبارت بوده است از: توسعه جنگ سرد و ايجاد تنازعات و اختلافات در ميان نيروهاي مخالف رژيم شاه از آنجا که رژيم شاه فاقد پشتوانه و پشتيباني تودهاي بود، طبيعي بود که شاه دائم به دنبال اين باشد که پايگاهي در ميان مردم براي خود دست و پا کند. خصوصاً در مواقعي که با تشديد امواج مبارزه ملت روبرو ميشده است. مثلاً در اوايل سال 1960 به دنبال گسترش نارضايتي مردم و وقتي که مبارزين و مخالفين شاه عمليات علني و وسيعي را آغاز کردند و رهبران اسلامي، سخنگويان ملت و محکوم کنندگان استبداد رژيم شاه شدند، رژيم شاه در پاسخ به اين وضعيت شروع کرد به توسعه ارتش و بسط امکانات نظامي خود. دولت کندي از ابتداي امر از قبول درخواستهاي شاه براي اسلحه بيشتر و بهتر خودداري کرد. به جاي آن کندي از شاه خواست که براي جلوگيري از توسعه نارضايتيها، اصلاحات اجتماعي را آغاز کند و با توسعه طبقه متوسط فشار مخالفتها را کاهش دهد. بدون شک برنامه «انقلاب سفيد» شاه به دستور و با توصيه و فشار کندي اعمال شد. اما به هر حال وقتي شاه متوجه شد که دستگاههاي تبليغاتي نتوانستهاند از وي يک چهره اصلاحطلب براي مردم ترسيم کنند به توسعه ساواک و تشديد فشار و اختناق خود پرداخت. در اينجا مقاومت اصلي در برابر قدرت شاه از جانب رهبران ملي و اسلامي بروز کرد. اين مقاومت منجر به قيام تودهاي وسيعي در 15 خرداد 1342 (ژوئن 1963) گرديد که طي آن هزاران نفر به ضرب گلوله در خيابانهاي تهران، شيراز، قم و ساير شهرستانها کشته شدند. رهبر اين قيام کسي جز آيت الله خميني نبود. دولت شاه بلافاصله و فوراً «ملاهاي مرتجع» را به عنوان رهبران اين قيام معرفي کرد. در حالي که واقعيت امر آن بود که اولاً رهبران اين انقلاب ملاهاي مرتجع نبودند بلکه کساني، نظير خميني بودند. ثانياً علاوه بر جنبههاي پيچيده سياسي، سال 1963، سومين سالي بود که بحران اقتصادي، ايران را در خود گرفته بود. بحراني که خصوصاً طبقات پايين جامعه را سخت تحت فشار قرار داده بود. در جامعه ايران اين طبقات بيش از ساير گروهها پاسخگوي نداي روحانيت هستند.
در سال 1970 مجدداً شاه تصميم به توسعه قدرت ارتش گرفت و در همين سال بود که بعد از بروز و ظهور جهاد مسلحانه شهري و گسترش فعاليت روحانيت عليه شاه، مبارزات مردم عليه رژيم شاه اوج جديدي گرفته بود. در همين سال بود که شاه درخواست سلاحهاي مدرن را به آمريکا داد. پاسخ نيکسون به درخواستهاي شاه، براي تقويت ارتش، حتي بالاتر از سطح انتظار شاه بود. بر اساس دکترين نيکسون بود که آمريکا هر آنچه را که شاه ميخواست به او ميداد. فروش سلاحهاي نظامي عادي (غيراتمي)، به يک کشور غيرغربي، بدون هيچ گونه محدوديتي از نظر کيفيت و با کميت و تنوع، بدون شک در سياست آمريکا در فروش خارجي اسلحه بيسابقه بوده است. موفقيت انقلاب ايران، تناقضات و تضادهاي دروني آمريکا را در ايران برملا ساخت. دستگاههاي تبليغاتي شاه در آمريکا اسطورههايي را در مورد ايران تبليغ ميکردهاند. اين تبليغات با موضعگيريهاي رسمي دولت آمريکا تأييد و تثبيت ميشده است.
اسطورههايي که خود آنها درباره ايران ساخته و پرداخته بودند، خودشان هم آن را تا آخرين لحظات سقوط شاه تبليغ ميکردند. يکي از اين اسطورههاي باطل، مسأله «ثبات» در ايران بود که سالهاي سال ذهنهاي سياستمداران آمريکا را پر کرده بود. اينکه در ابتداي سال مسيحي 1978 کارتر در تهران جام شراب خود را به سلامتي شاه و ثبات در ايران بالا کشيد، تکرار رفتار پنج رئيس جمهور قبل از خودش از زمان ايزنهاور بوده است. اين اسطوره، «ثبات» چگونه شکل گرفته بود؟ و چه شد که سيا و وزارت امور خارجه آمريکا نتوانستند عمق مسايل ايران را درک کنند؟ پاسخ به اين سؤال را بايد در درک آمريکاييها از خود مفهوم «ثبات» جستجو کرد. مفهومي که سياستمداران واشنگتن آن را کاملاً بد فهميدهاند و علت آن هم توجه کامل و يک جانبه به منافع خودشان بوده است. در يک جامعه ثبات واقعي توأم و همراه است با تحقق آن شرايطي از اوضاع اقتصادي و سياسي که مردم کم و بيش احساس آزادي، آرامش و اقناع بنمايند يا حداقل اميد داشته باشند که آرامش و آسايشي به وجود خواهد آمد. يک تعريف ديگر رايج، آن است که مردم موافقت واقعي و آزادانه خود را با ارزشها و اولويتها به دولت حاکم نشان بدهند. در مورد حکومت شاه هيچ يک از معيارهاي رايج در تعريف مفهوم ثبات صدق نميکرد. از زماني که شاه به دنبال کودتاي سياي آمريکا بر تخت سلطنت نشست بيش از نيم ميليون ايراني به خاطر اعتقاداتشان به زندان افتادند و اين نشانه کامل عدم ثبات در ايران بود. در حالي که آمريکاييها يا نميخواستند آن را ببينند و يا قادر به فهم آن نبودند. مشکل ديگر آن که مقامات واشنگتن خصوصيات مردم ايران و قدرت مقاومت و مبارزه آنها را ناديده گرفتند يا بهاي کمي بدان دادند. به طور خلاصه و به عبارت ديگر مسئولان سياست خارجي آمريکا، مفهوم ثبات سياسي را با قدرت شاه در کنترل اوضاع يکسان گرفتند و با هم مخلوط کردند. در واقع مقامات آمريکايي سکوت ناشي از اختناق را با رضايت مردم يکي دانستند و آن را به عنوان «ثبات» پذيرفتند و تبليغ کردند و همراه و توأم با آن در ايران تبليغ ميکردند که ايرانيها هم نظير ساير کشورهاي دنياي سوم خيلي ضعيفتر و ناپختهتر از آن هستند که بتوانند خود سرنوشت خويش را در دست گرفته و اداره کنند. اما انقلاب اسلامي ايران نميبايستي موجب تعجب و غافلگيري غربيها شده باشد. واقعيتهاي ايران در زمان حکومت شاه چيزي نبود که پنهان مانده باشد. حتي يک نگاه سطحي و سريع نشان ميدهد که چگونه مردم ايران از سنن بسيار قديمي و غني و تجارب وسيع مقاومت در برابر ظلم و ستم برخوردار ميباشند؛ و اينکه اکثر و يا تمامي قهرمانان و رهبران سياسي و ملي ايران به دست شاهان زنداني و يا کشته شدهاند؛ و اينکه مبارزه مردم با استبداد مطلقه شاهان و استيلاي خارجي بيش از يکصد سال است که در ايران سابقه و دوام داشته است و اينکه سلطنت مطلقه يک بار در سال 1911 و يک بار طي سالهاي 50-1953 شکست خورد، ولي بار اول در 1921 توسط انگليسيها و بار دوم در 1953 توسط انگليسيها و آمريکاييها مجدداً مستقر گرديد و اينکه بين سالهاي 1953 تا 1978 بيش از 65 هزار نفر از مخالفين رژيم شاه توسط ارتش با گلوله زخمي و کشته شدند، حداقل 2000 نفر از آنان طبق اعترافات رسمي دولت شاه تيرباران شدهاند؛ و اينکه در طي اين دوره بيش از نيم ميليون از ايرانيها در مبارزه و مخالفت با رژيم شاه مزه زندان شاه را چشيدهاند. توجه مختصري به اين حقايق کافي بود که نشان دهد ايرانيها کساني نيستند که در مورد طرحها، نقشهها، توطئهها و دخالتهاي بيگانگان در حيات و سرنوشت آنها و منابع حياتي کشورشان بيتفاوت باشند.