دکترین امنیت ملی
دکتر ابراهیم یزدی
- درباره بعد ايدئولوژيک انقلاب:
ما در حالي به اجتماع ملتهاي غيرمتعهد جهان پيوستهايم که دولت موقت انقلاب دوره مشکل روند استقرار قدرت را طي ميکند. بنابراين بسيار مناسب است که اين پيام را با تحليل مختصري از تاريخچه و مشخصات انقلاب آغاز ميکنم.
انقلاب ايران براي تغيير بنيادي جامعه ايران و تبديل آن به جامعهاي بر مبناي موازين قرآني از عدالت و برابري و مشارکت ميباشد.
انقلاب يعني آرزو و تلاش براي آزادي، آزادي از ديدگاه اسلام يعني شکستن زنجيرهاي اسارت از ستماقتصادي، استثمار، انحصاراتسياسي و فرهنگي، بردگي فکري، خودمحوربيني و تمامي ساير عوامل و اسباب از خودبيگانگي انسان است.
در جهانبيني اسلامي تنها وقتي ميتوان خدا را پرستيد که فرد خود را از تمامي شرايط از خودبيگانگي آزاد ساخته باشد. هدف نهايي تمامي انقلابات جهان نابودي تمامي منابع و علل از خودبيگانگي انسان است. خواه اين علل و منابع از خودبيگانگي، سرمايهداري باشد يا حکومتهاي مطلقه، يا نژادپرستي و يا استثمار.
اما براي بحث درباره از خودبيگانگي انسان، ابتدا لازم است که انسان و ماهيت و طبيعت انسان تعريف شود. در واقع براي يک جنبش انقلابي حياتي و ضروري است که ابتدا به اين سؤال پاسخ داده شود که انسان کيست؟ ظرفيتها و استعدادها و محدوديتهاي وي کدامند؟ اين ضرورت از آنجا ناشي ميشود که هدفگيري انقلاب تخريب نظام سياسي- اقتصادي جامعه و استقرار نظام نويني با خلق ارزشها در روابط اجتماعي نوين ميباشد.
در جهانبيني اسلامي، انسان به عنوان يک موجود «آزاد» با مسؤوليتهايي براي تعيين سرنوشت خويش ميباشد. هيچ واسطه يا رابط بين انسان و خدا وجود ندارد. يک فرد مسلمان نه تنها آزاد است که نيات و اعمال خود را بسنجد و بررسي کند، بلکه او موظف است با تفکر و انديشه خود موضوعات و مسايل را بررسي کرده و انتخاب نمايد و مسؤوليت اتخاذ تصميمات خود را بپذيرد. از نظر اسلام تمام انسانها برابرند، همه انسانها، صرف نظر از نژاد، رنگ، جنسيت، از يک «نفس» واحد با طبيعت و استعدادهاي مشترک و يکساني، سرچشمه گرفتهاند.
هدف انقلاب اسلامي ايران خلق و ايجاد جامعهاي است که در آن تمام انسانها صرف نظر از رنگ، نژاد، جنسيت و مذهب بتوانند استعدادهاي خود را به کار اندازند.
پايان حکومت شاه اولين گام انقلاب ايران در جهت تحقق اين هدفها بوده است و شايد هم احتياجي نباشد بگوييم که اين مرحله، يعني سقوط شاه، آسانترين قدم از وظايف و رسالتهاي انقلاب ما بوده است و وظايف خيلي پيچيدهتري در فراروي ما قرار دارد.
اسلام براي مدتهاي طولاني در غرب ناشناخته مانده بود. اين نفهمي و يا بدفهمي از اسلام توسط علماي استعماري و يا محققين سوسياليست، و هم چنين ديپلماتها و روزنامهنگاران متعصب به تدريج به کشورهاي دنياي سوم نيز منتقل شده است و آنها که اسلام را بد فهميدهاند و يا متعصب ضد اسلام هستند تصور ميکنند زندگي اسلام مترادف است با جمود فکري، يا نوعي از رفتارهاي غيرمنطقي مرموز و انعطاف ناپذيري. مثلاً زماني که مسلمانان آفريقا و آسيا در برابر استثمارگران اروپايي به مقاومتهاي فيزيکي و فرهنگي دست زدند، دولتهاي اروپايي و مأمورين رسمي دولتهاي استعمارگر اين عدم استقبال مردم از اروپاييها را علامتي از بربريت و عقبماندگي اين مردم دانستند. اين امر خود مزيد بر تصورات و مفروضات مخدوش آنها درباره اسلام گرديد. در حالي که اسلام درست عکس اين تصورات مخدوش است. اسلام يک مجموعه ظريف و منطقي از نظامهاي حقوقي و فکري و تنوعات فوقالعاده احکام و عقايد است که با واقعيتهاي حيات انسان و جامعه و تاريخ بشر کاملاً منطبق است. تاريخ اسلام در طي قرن گذشته داستان تجديد حيات و شکوفايي مستمر و تطابق با شرايط و نيازهاي زمان ميباشد.
انقلاب الهي و انفجار معنوي ايرانيها در سال 1357 (1979) به طور عمده حاصل الهام از مباني و دکترينهاي قرآن و سنن پيامبر اکرم و امامان ما ميباشد. خصوصاً سنت پيامبر و عملکرد وي در تغيير جامعه قبايلي و جاهلي زمان خود و تبديل آن به جامعهاي آزاد و آباد متشکل از موحدين و مؤسسين، در اين الهامگيري مؤثر بوده است. ايرانيها از اين سنت عظيم و عميق برخوردار هستند که هميشه از آن رهبراني که مسلمان و ملي، مستقل از قدرتهاي خارجي عمل کرده و نمونههاي زندهاي از برابري و عدالت و تقوي هستند، پشتيباني کردهاند.
مردم ايران، با الهام از مکتب اسلام اصيل، از يک سابقه بسيار غني در مقاومت در برابر ستمکاران برخوردار هستند و به کرات در برابر پادشاهان جلاد و ستمگر قيام نمودهاند. جالب توجه است که تقريباً تمامي يا بسياري از رهبران و قهرمانان سياسي ملت ايران به دست پادشاهان حاکم کشته يا نابود شدهاند. در اين مبارزه عليه ظلم و ستم، رهبري گاهي يک عالم اسلامي بوده است يا يک شاعر و يا يک نويسنده و يا يک فرد عادي، ولي در بسياري از موارد اين رهبران جان خود را در راه مبارزه عليه ستم و استثمار از دست دادهاند.
سنت مبارزه و جهاد در جامعه ايراني به دور محور ايدئولوژي شهادت بنا شده است. دنياي غرب در فهم اين مقوله از انقلاب اسلامي، دچار سردرگمي و تعصبات است.
تا اواسط دسامبر 1978 مطبوعات معروف جهان، در شرق و غرب حاضر نشدند حوادث ايران را «انقلاب» بشناسند و از آن نام ببرند. چرا که اسلام ايدئولوژي ما بوده و ميباشد. از آنجا که اسلام ايدئولوژي مبارزات ملت ما عليه شاه و امپرياليسم آمريکا بوده است، ناظرين و مفسرين سياسي جهان سرمايهداري و کمونيست در فهم اسلام به عنوان يک ايدئولوژي انقلاب دچار اشکال شده بودند. قابل توجه است که بسياري از متفکرين سوسياليست دنيا، به همان اندازه در فهم طبيعت مترقي و راديکال انقلاب ايران دچار ابهام و اشکال بودهاند که همکاران آنها در دنياي سرمايهداري. آنجا که کارل مارکس مذهب را ترياک توده مردم ميخواند، در واقع بر اساس تجارب مردم اروپا از مذهب چنان نتيجهگيريهايي را نموده است. دانش مارکس درباره اسلام و اجتماعات مردم آفريقا و آسيا بسيار ناچيز بوده است. واقعيت اين است که در جامعه اروپايي کليساي مسيحيت با انکشاف فرهنگ علمي و جدايي کليسا از دولت سخت مخالفت ميکرده است. اين امر هرگز درباره اسلام و جامعههاي اسلامي صدق نميکند. اصولاً در اسلام يک نهاد اجتماعي- مذهبي با مرکزيت سازمان يافتهاي نظير روحانيت مسيحي و کليسا که کنترلکننده باشد، وجود ندارد.
تعصبات مستشرقين و علماي استعماري عمدتاً تحت تأثير سياستهاي استعماري و در جهت حفظ منافع امپرياليستي آنها بوده است و ميباشد. اما درک غلط نويسندگان و متفکرين مارکسيست از اسلام امتداد و انطباق منطقي فرضيه مارکس درباره مذهب، يعني مذهب جامعه اروپايي است. بيان «مذهب ترياک توده است»، نظريهاي است که ميتوانسته است در يک جامعه خاصي و درباره مذهب معيني صدق کند. اما همين بيان نميتواند درباره مذهب ديگري و در جامعه ديگري بالضروره درست باشد. بسياري از متفکرين بلوک غرب و يا شرق به جاي آنکه مارکسيسم را به عنوان يک وسيله و ابزار تحليل به کار برند، دکترينهاي مارکسيستي را جانشين مطالعه مستقل جوامع دنياي سوم در چارچوب مختصات تاريخي- اجتماعي اين جوامع نمودهاند. جاي تأسف است که بسياري از ناظرين سوسياليست و ليبرال معاصر در دنياي سوم همان چارچوبهايي را دنبال ميکنند که اسلاف آنها در قرن 19 به وجود آوردهاند. در حالي که متفکرين سوسياليست قرن 19 به اندازه لرد کرزن و سسيل ردز (Rhodes) در تنظيم نظريات مخدوش و مثله شده خود درباره جوامع آسيايي و آفريقايي «اروپا زده» و «خودمحوربين» بودهاند.
هر يک از جوامع بشري روند توسعه و انکشاف ارگانيک خاص خود را دارند، صرف نظر از آن که نظريهپردازان «خود محوربين» جامعهشناس به چه چيزي علاقهمند باشند.
به هر حال، نتيجه تأثير همين واقعيتها اجتماعي در ايران بود که در بهمن 1357 (فوريه 1979)، مردم ايران بعد از صد سال مبارزه و تلاش موفق شدند شاه فاقد مشروعيت را مجبور به فرار دائم از مملکت نموده و با تمام نيرو به استقبال محبوبترين رهبر خود، امام خميني، بروند. اين حوادث نتيجه تظاهرات، اعتصابات، اعتراضات بيش از يک سال مردم عليه رژيم پهلوي و سلطه آمريکا بر کشورمان بوده است. شعار سرتاسري ملت در اين تظاهرات و راهپيماييهاي وسيع در همه جا اين بود: «مرگ بر شاه» و «آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي». اما انقلاب ايران ريشهها و سوابقي طولانيتر از يک سال گذشته دارد.
ريشههاي انقلاب ايران را ميتوان در جنبش ضد سلطنتي و ضد سلطه بيگانگان مردم ايران در قرن 19 جستجو کرد. اما به هر حال بعد از جنگ جهاني دوم بود که بعضي از روشنفکران مسلمان و متعهد کوشش مستمر و پيگيري را براي زنده ساختن و تجديد حيات اسلام آغاز نمودند.
نخست وزير فعلي ايران، مهندس بازرگان، يکي از پيشگامان نظريهپرداز اين حرکت از همان اغاز سالهاي 1940 ميباشد. آيت الله طالقاني، رهبر و علامه مورد علاقه مردم، از قهرمانان اوليه اين حرکت فکري- اسلامي ميباشد. جمعآوري و نتيجه زحمات اشخاصي نظير بازرگان و طالقاني بود که بعدها اشخاصي نظير دکتر شريعتي را تحت تأثير قرار داد و استعدادهاي شگرف او را در جهت بسط و توسعه معارف و دانش اسلامي به حرکت درآورد. شريعتي مسلمانها را دعوت ميکرد که ارزشهاي والاي انقلابي دين خود را زنده کنند. به نظر وي شرط اوليه استقرار يک جامعه واقعي اسلامي برقراري قسط و عدل و سيستمي عادلانه از توليد و توزيع ميباشد.
اما درک شريعتي از «عدالت» تنها به قلمرو «دنياي مادي» محدود نميشد. وي بارها و به کرات اشاره کرده است، که جامعه فاقد بعد اخلاقي به سرعت به سوي سلطه اجتناب ناپذير شيوههاي استبدادي و فاسد سقوط خواهد کرد.
به نظر شريعتي، که نظري واقعي است، جهانبيني اسلامي ايدئولوژي تاريخي مردم مستضعف جهان است.
بالاتر از آن، شريعتي شرکت فعال افراد در عمليات مبارزه جدي سياسي- اجتماعي را در جهت تغيير اجتماع و تبديل آن به جامعه اسلامي، علامت اثبات غايي و نهايي ايمان فرد به خدا تلقي کرد.
شريعتي به طور بسيار مؤثر توانست با نوشتهها و گفتارهاي خود، روشنفکران ايراني را قانع سازد که ايدئولوژي عناصر مترقي و پيشرو، براي تغيير بنيادي در جامعهاي که ساختمان سياسي- اجتماعي آن در حال سقوط است، بايد ريشه در ارزشهاي فرهنگي و تاريخ همان جامعه داشته باشد. تأثير شريعتي در انقلاب ايران غير قابل ترديد و يا انکار است.
حضرت آيت الله خميني بدون شک محبوبترين رهبر جنبش جديد اسلامي ايران ميباشد. فيالواقع خميني در تاريخ جنبشهاي تودهاي ايران بيش از هر کسي مورد علاقه مردم ميباشد و ميزان محبوبيت وي به عنوان يک رهبر در تاريخ قرنهاي گذشته کشور ما بيسابقه است.
در جوامعي که سازمانهاي سياسي تودهاي حضور ندارند و يا در جوامعي که امکان ظهور و روندهاي دموکراتيک واقعي نباشد، جنبشهاي مردمي عليه ظلم و ستم و استبداد غالباً با هدايت رهبران بانفوذ و محبوب و مورد اعتماد مردم صورت ميگيرد.
آيت الله خميني علاوه بر آن که تا سرحد فراواني از يک شخصيت عميقي برخوردار است، تجسم واقعي آن ارزشهاي والاي اسلامي است که براي ساليان دراز و قرنها معيارهايي بودهاند که ايرانيان رهبران خود را به آنها ميسنجيدهاند. معيارهايي از قبيل تقوا و صبر. آيت الله خميني در طي ساليان دراز تبعيدش نشان داد که وي به طور بسيار عميقي، هم مردم ايران را عميقاً ميفهمد و هم پوکي و تهي بودن رژيم فاسد بر سر کار را درک کرده است.