Doyoung oneshot
Alligatorاین هفته یه مهمونی بزرگ داشتیم و هر جور شده بود باید دویونگ رو راضی میکردم که همراهم به این جشن بیاد ولی ایندفعه نه به عنوان دوستم بلکه به عنوان شوهرم …
اون باهام سرد بود و تاحالا بیشتر از ۱۰۰ بار بهم گفته بود که شوهرم نیست و خب راستش منم درکش میکردم اون از من خوشش نمیومد، منم اگه جای اون بودم و مجبور بودم که به اصرار خانواده ام با یه دختری که زیاد نمیشناختمش و فقط چند بار دیده بودمش ازدواج کنم و این موضوع باعث میشد که با دوست دخترم بهم بزنم عصبی میشدم و هیچ وقت حاضر به ارتباط و حرف زدن با اون نمیشدم!
ولی الان مجبور بودم .
باید هرطور که شده بود دویونگ رو به اون جشن میبردم!
اون جشن باعث میشد که دوست های پدرم دویی رو ببینن و بهش توی امریکا خبر بدن که دخترش واقعا ازدواج کرده.
همینطور که داشتم توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم و طول اتاق رو با قدم های نسبتا بلندم طی میکردم، شروع کردم به حرف زدن با خودم : اگه جواب نمیداد؟ اگه باهم نمیومد؟ اونوقت من مجبور میشدم به امریکا برم!
دست هام رو روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
نه! نباید این اتفاق میوفتاد.
من دویونگ رو دوست داشتم و دلم نمیخواست هیچ وقت ترکش کنم چون در این صورت باید با پدرم و زنش زندگی میکردم و اونا هم احتمالا کاری میکردن که من با پسر اون زن ازدواج کنم!
گوشیم رو از روی مبل برداشتم. باید با دویی حرف میزدم حتی اگه شده حاضر بودم التماسش کنم تا باهام بیاد.
_الو؟
_ ببخشید مزاحمت شدم ولی دویونگا من باید باهات حرف بزنم!
دختر مکثی کرد که صدای دویی باعث شد ناخوداگاه اشکی از حصار چشم هاش به پایین بغلته.
_ هی پارک شی ! تو به چه حقی به من گفتی دویونگ؟ مگه نگفتم حق نداری اسم منو به زبون بیاری؟ اینو بفهم من شوهر تو نیستم و توهم زن من نیستی!
یونا با دست آزادش موهاش رو از کنار صورتش کنار زد و صداش رو صاف کرد نباید با بغض حرف میزد : معذرت میخوام اقای کیم یه تقاضایی ازتون داشتم
_میتونی بگی
صدای دویونگ سردتر از همیشه بود. جوری که انگار داشت به دختر اخطار میداد که هرچه سریع باید درخواستشو بگه وگرنه مثل همیشه با صدای بوق های مداوم مواجه میشه. چون اون پسر قرار نبود زیاد صبر کنه و به احتمال زیاد گوشی رو روی دختر قطع میکرد!
میدونید؟ دویونگ زیادی سرش شلوغ بود و حق انجام اینکار رو داشت، همیشه حق با اون پسر بود.
چرا؟ چون یونا عاشقشه!
_ازت میخوام باهام به مهمونی ای که پدرم ترتیب داده بیای...
یونا این حرف رو زد و منتظر جواب دویونگ موند.
_چرا باید اینکارو بکنم؟ دلیلی نمیبینم که بخوام همراهت بیام!
بعد این جمله فقط صدای بوق های مداوم بود که توی گوش های دختر پیچید .
دیگه امیدی نداشت …
وقتی دویی دوستش نداشت چرا باید به خاطرش توی کره میموند؟ شاید بهتر بود بره امریکا و با پدرش زندگی کنه. اینجوری زندگی دویونگ رو هم خراب نمیکرد.
وقتی که تصمیمش رو گرفت خودکارشو از روی میز برداشت و شروع کرد به نوشتن نامه کرد.
میخواست چمدونشو جمع کنه ولی دلش نیومد خونه رو همینطوری نامرتب ول کنه، دوست داشت خونه رو همونطوری ببینه که اولین بار واردش شده بود .
همونقدر زیبا و دلنشین !
اول از شیشه مشروب هایی که توی اتاق دویونگ بود شروع کرد، دویونگ هنوزم عادت داشت که بعد نوشیدنشون اون ها رو لبه ی پنجره مرتب بچینه تا بعدا جمعشون کنه ولی هر دفعه یادش میرفت و این یونا بود که جمعشون میکرد.
خواست به اتاقی که مال دویی بود و هیچ وقت اجازه ورود بهش رو نداشت سر بزنه و مرتبش کنه ولی وقتی دید قفله ناراحت تر از قبل به هال برگشت.
وقتی کارش تموم شد نگاهی به اتاق انداخت که چشمش به یه گلدون بدون گل خورد.
_ اها ! پس گل ...گل میخوام …
بعد تمیز کاریش خونه به شدت برق میزد و این اولین بار و اخرین باری بود که اینجا رو انقدر تمیز میدید.
به سمت اتاقش رفت و لباس ساده سیاه رنگی به همراه شلوار جین تنش کرد .
باید گل میخرید!
.
.
.
.
وقتی به خودش اومد بغل یه گل فروشی بود و داشت به گل ها نگاه میکرد. نمیدونست چه گلی بخره که هم حس عاشقیش رو نشون بده و هم ناامیدی و تنهایش! شاید طیف رنگی تیره و روشن بد نبود؟.
همینطور که داشت به این موضوع فکر میکرد در مغازه رو باز کرد و بعد از وارد شدنش فقط بوی گل های متفاوت مثل رز و مریم و داوودی و... به مشامش رسید.
_ خوش اومدید!
یونا لبخندی به دختر رو به رویش زد و چشمشو بین گل های رنگارنگ چرخوند و در اخر چشمش به گل ابی رنگ افتاد که خوب اسمشو نمیدونست پس سرش رو به سمت دختر فروشنده چرخوند و صداش کرد : ببخشید!
_بله ؟
همینطور که به گل مورد نظرش اشاره میکرد شروع به حرف زدن کرد: یه دسته از این گل میخواستم!
_منظورتون گل دلفینیومه؟
چشماش بعد شنیدن اسم گل شروع به درخشیدن کرد. چه اسم قشنگی! دلفینیوم...
گلی که با رنگ بنفش و ابی دلنوازی میکرد.
_بله همون.
_ چند لحظه صبر کنید الان براتون دسته میکنم.
همینطور که منتظر بود به ساعتش نگاهی انداخت، هنوز ۹ بود. لبخند رضایتمندی زد.
میدونست که دویونگ همیشه نیمه شب میاد و تا پروازش هنوز ۲ ساعت مونده بود.
_بفرمایید...
دختر بعد درست کردن گل ها اونا رو به سمت یونا گرفت و یونا بعد حساب کردنشون خواست از مغازه خارج بشه که یه دفعه چیزی یادش افتاد.
_ معذرت میخوام میشه یه شاخه رز قرمز و سیاه بهم بدید؟
.
.
.
.
ساعت تقریبا ۱۲ شب بود که دویونگ از راه رسید. راستش امیدوار بود که یونا خواب باشه و نبینتش ! نه برای اینکه ازش خوشش نمیومد، نه! فقط برای اینکه روش نمیشد با یونا چشم تو چشم بشه.
اون بهش گفت که باهاش به جشن نمیاد و میدونست که اون دختر احتمالا امشب کلی گریه کرده برای همین نمیخواست کسی رو که دوست داره توی اون حال ببینه…
با فکر کردن به اینکه با حرفاش حال یونا رو بدتر کرده اهی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت. دوباره خراب کرده بود.
مهم نبود چقدر به خودش قول بده با اون دختر خوب رفتار کنه همیشه تهش خراب میکرد و اشکش رو درمیاورد. چرا؟ چون یه احمق بود که با خودش و بقیه لج کرده بود و میخواست حالا حالاها یه اعتراف ساده عاشقانه رو پیش خودش نگه داره…
شاید بهتر بود فردا بهش زنگ بزنه و بگه که باهاش به مهمونی میاد!
کفش هاش رو از پاش در اورد و دمپایی های پشمی سیاه رنگی که همیشه یونا جلوی در میزاشت رو پاش کرد.
دستش رو سمت کلید برق برد و چراغ رو روشن کرد .
اولش خیلی تعجب کرد چون دید خونه خیلی تمیز و خالیه ولی بعد با دیدن دسته گل دلفینیوم روی میز مطمعا شد که یونا توی خونه بوده. پس با فکر اینکه احتمالا خوابه لبخند کوچیکی زد.
به سمت اتاقش رفت و خواست در اتاق رو باز کنه ولی در اخر تصمیمش رو عوض کرد و به سمت اتاق انتهای راهرو رفت. اتاقی که اماده اش کرده بود تا هروقت به یونا اعتراف کرد اونجا رو بهش نشون بده و بگه بیا واقعا زن و شوهر باشیم!
برای همین تا الان اجازه ورود دختر رو به اون اتاق رو نداده بود.
دوست داشت چشم های ذوق زده ی یونا رو موقعی که سوپرایزش میکرد ببینه.
کلید رو چرخوند و بعد از شنیدن صدای دینگ که خبر از باز شدن در میداد در رو هل داد و وارد شد.
همچی مرتب بود و این باعث خوشحالی دویونگ میشد. ولی این خوش حالی قرار نبود خیلی دووم بیاره مخصوصا با دیدن یه نامه و دوتا گل رز قرمز و سیاه کنارش!
انگار یونا اون نامه رو همراه شاخه گلا از لای در توی اتاق انداخته بود.
نامه رو از روی زمین برداشت و شروع به خوندن کرد: " سلام دویونگا !
میدونم باید فامیلیت رو صدا کنم ولی لطفا بزار برای اخرین بار هم که شده به اسم صدات بزنم.
پدرم این هفته یه مهمونی ترتیب داده بود تا دامادشو به دوستاش نشون بده. فکر کنم میخواست پز خوش قیافه بودنت رو بهشون بده و تورو به عنوان داماد رسمیش معرفی کنه ولی تو قبول نکردی باهام به اون جشن بیای پس منم برای امشب یه بلیط گرفتم تا ببرم پیشش و همه چیزو کنسل کنم. باید بهش بگم تمام این مدت بهش دروغ میگفتم و دوست نداشتی کنارت زندگی کنم. نمیخوام تو ادم بده ی داستان باشی! درسته که خانواده تو اول این درخواست ازدواج رو دادن ولی منم عاشقت بودم. پس باید مسئولیت عشقم قبول کنم و خودم این نمایش رو تموم کنم.
احتمالا باید با پسرِ زنِ بابام ازدواج کنم! خنده دار نیست؟ امیدوارم با دیدن این نامه بخندی، دلم میخواست لبخندت رو ببینم ولی وقتی این نامه رو میبینی دیگه منی اونجا نیستم تا شاهد خنده های دوست داشتنیت باشه. راستش هیچ وقت درست حسابی ندیدمش ولی اشکالی نداره من امشب میرم تا تو اذیت نشی.
مرسی برای همه کار هایی که برام انجام دادی ( دوستت دارم)
از طرف: کسی که کاش وارد زندگیت نمیشد و زندگیتو خراب نمیکرد!... "
قطره اشک هایی که از روی صورت دویونگ به سمت پایین غلت میخوردن کم کم باعث خیس شدن اون ورق نازک میشدن. باید میخندید؟ اون دختر با خودش چه فکری کرده بود! چجور میتونست بعد رفتنش بخنده؟
دستش رو لای موهای نقره ایش برد و به سرعت به طرف اتاق یونا رفت. باید مطمعن میشد ترکش کرده، هنوز مخشنمیتونست این اتفاق درک کنه.
با باز کردن در نفسش گرفت.
خالی بودن اتاق مثل یه چک به صورتش ضربه زد و باعث شد گوشاش از سکوت اتاق سوت بکشه
باورش نمیشد که یونا اونو برای همیشه ترک کرده !
دستش روی صورتش کشید و با دو خودشو به هال رسوند. سوییچشو از بغل گل های دلفینیوم برداشت و از خونه بیرون زد.
اون رفته بود امریکا و تنها کاری که دویونگ باید میکرد دیدار یونا و پدرش توی امریکا بود. این خیلی اسون بود ولی چرا هنوزم نمیتونست جلوی اشکاش بگیره؟ مگه این اشتباه خودش نبود؟
درسته اولش یکی دیگه رو دوست داشت و بخاطر یونا مجبور شده بود ترکش کنه ولی مگه میتونست هرشب اون فرشته ی مهربون رو توی خونه اشببینه و عاشقش نشه؟
بینیش رو بالا کشید.
میدونست که یونا الان توی هواپیماست و نمیتونه کاری کنه برای همین توی راه فرودگاه به لوکاس زنگ زد و ازش خواهش کرد که یه بلیط هواپیما جور کنه ولی لوکاس که متوجه بغض دویونگ شده بود قرار نبود به همین راحتی ولش کنه: هی دویونگ میگم چی شده؟ گریه کردی!؟
دویی اه بلندی کشید و سعی کرد لرزش صداش رو پنهان کنه. لوکاس همیشه بد موقعی سوال پیچش میکرد.
_لویی ازت خواهش میکنم اینبار هیچی نپرس فقط… فقط یه بلیط برای امریکا برام بگیر !
لوکاس هم که از گرفتن جواب نا امید شده بود باشه ارومی گفت و گوشی رو قطع کرد. میتونست چندساعت دیگه بهش زنگ بزنه و اونقدر توی گوشش جیغ و داد کنه تا دویونگ به حرف بیاد و براش تعریف کنه چه اتفاقی افتاده که گریه میکنه ولی اگه میخواست با خودش رو رو راست باشه دوست داشت اونجا بود و گریه ی هیونگشو میدید چون دیدن گریه کیم دونگ یونگ همچینم کار ساده ای نبود. اصلا مگه اون پسر تاحالا تو زندگیش گریه هم کرده بود؟
دویونگ نگاهی به ساعت انداخت و بلیط توی دستش رو فشار داد. نزدیک ترین پرواز برای ۲۰ دقیقه دیگه بود و این یعنی خیلی زود میتونست عشقش رو ببینه و همین باعث میشد که نفس راحتی بکشه ولی هنوزم استرس داشت، اگه دیر میشد چی؟
.
.
.
.
دیگه تقریبا نزدیک صبح بود که یونا به امریکا رسید.
ولی چون کسی از اومدنش مطلع نبود، تصمیم گرفت به یه هتل بره و کمی استراحت کنه.
کوله روی دوشش رو کمی جابه جا کرد. هوا واقعا سرد بود.
_ببخشید میشه منو برسونید؟
با جواب بله راننده در ماشین رو باز کرد و روی یکی از صندلی های عقب ماشین جا گرفت.
_کجا میرید؟
دختر با شنیدن صدای راننده از افکارش خارج شد و با لبخند کوچیکی که روی لباش خودنمایی میکرد اسم هتلی رو که میخواست برای چند ساعت توش استراحت کنه رو گفت و دوباره نگاهش رو به بیرون از پنجره داد.
ماه هنوز توی آسمون بود، یونا مثل بچه های پنج ساله بهش نگاه میکرد و از اینکه با حرکت و جلو رفتن ماشین بازم دنبالش میومد، خوشحال بود.
ولی ای کاش دویونگ هم مثل این ماه بود، دنبالش میکرد و نمیذاشت تنها بمونه. یونا خیلی تنها بود.
به این افکار مسخره اش تلخندی زد. احتمالا الان دویی از خوشحالی جشن گرفته بود پس چه دلیلی داشت که دنبالش بیاد؟
راستش توی زندگی واقعی، یونا یه ماه بود که دویونگ رو دنبال میکرد و نه بلعکس!
بعد رسیدن به هتل و گرفتن اتاق به سمت اسانسور رفت : طبقه ۱۵ واحد ۲۲
داخل اتاق شد و اروم در رو بست.
دوست داشت حموم کنه ولی خواب امونشو بریده بود پس تصمیم گرفت اول بخوابه و بعد اماده رفتن به خونه اشون بشه.
تقریبا ساعت ۱۱ صبح بود که چشم هاش رو باز کرد .
موهاش رو کنار زد و از روی تخت بلند شد و نگاهی به اتاق سفید رنگی که با گل های رز قرمز تزیین شده بود انداخت و به سمت حموم حرکت کرد.
بعد از گرفتن یه دوش حسابی حس میکرد که هنوز زنده ست و می تونه نفس بکشه.
حوله رو برداشت و پوشید.
همینطور که سوت میزد از حموم خارج شد. انگار حالش از دیشب تا حالا بهتر شده بود.
به سمت چمدونش رفت و بازش کرد. نگاهی به لباس های توش انداخت و بالاخره بعد چند دقیقه فکر کردن لباس کرم رنگ استین داری که با تیکه پارچه های ریز تزیین شده بود و یه شلوار جین رو از چمدون خارج کرد و شروع به پوشیدن لباس هاش کرد. بعد تموم شدنشون عطر خنکی به خودش زد و توی آیینه نگاهی به خودش کرد ولی انگار یه چیزی کم بود!
چند بار دیگه نگاهی به خودش انداخت و بعد اخرین نگاه، مثل ادم های برق گرفته سریع به سمت کوله اش رفت و گردنبند
طلای رنگی که طرح ماه روش خودنمایی میکرد رو ازش خارج کرد. این اولین هدیه ای بود که دویونگ براش خریده بود و البته اخریش!
چند دقیقه به گردنبند زل زد. هر چیزی که داشت و هر کاری که میکرد بازم یاد دویونگ میوفتاد و این باعث میشد بیشتر از همیشه دلش براش تنگ بشه.
قطره اشک روی گونه اش رو پاک کرد و گردنبند رو گردنش انداخت.
دیگه تیپش کامل شده بود. اون گردنبند از دور هم میدرخشید و این باعث میشد که روی سینه یونا جلوه نمایی کنه.
نگاهی به ساعتی که عقربه هاش عدد ۱۲ رو نشون میداد کرد. پس باید میرفت!
.
.
.
.
بعد ۴۰ دقیقه به عمارت بزرگی رسید .
راستش این اولین باری نبود که به اینجا میومد. اولین بار وقتی این خونه رو دید، خونه خودشون نبود و مال پدر دویونگ بود و اولین بار دویونگ رو همینجا ملاقات کرده بود. ولی در کمال ناباوری از اون موقع تا حالا ۱۵ سال گذشته بود و یونا حالا میتونست حرکت نامرئی زمان رو با تمام وجودش درک کنه.
دوباره بغض کرد ولی نمیتونست گریه کنه. اگه پدرش چشم های قرمزش رو میدید حتما نگران میشه و اگه کل ماجرا رو اینطوری میفهمید ممکنه بود برای دویونگ بد تموم بشه. چون احتمالا پدرش روابطشو با شرکت بلک مون قطع میکرد و این باعث میشد سهام شرکت دویونگ افت شدیدی کنه !
زنگ عمارت رو زد و وارد شد.
از کنار فواره ی قو شکلی که وسط حیاط قرار داشت، گذشت.
این کشور براش پر از اولین ها بود. اولین باری که بدون دویونگ اومده بود! اولین باری که دویونگ رو کنار خودش نمیدید و اولین باری که طعم دوست نداشته شدن رو چشیده بود و از نظرش این کشور براش نحس بود و دوستش نداشت.
به در ورودی رسید ولی قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه یکی از خدمتکارها در رو باز کرد؛ دختر لبخندی زد و وارد شد. با ورودش صدای پدرش رو شنید که به سمتش میومد: هی دخترکم چی شده که اومدی پدر پیرتو ببینی؟
یونا پدرش رو در آغوش گرفت و بعد چند ثانیه ازش جدا شد.
به اطراف خونه نگاه کرد و با دیدن خدمتکاری که با سینی میوه سمت سالن اصلی میرفت سرشو چرخوند. میتونست از همون فاصله مردی رو ببینه که پشت بهشون نشسته بود و درحال نوشیدن قهوه اش بود. پدرش عادت داشت برای مهمون های مخصوصش قهوه مورد علاقه اش رو دم کنه و همین حالا هم یونا میتونست بوی خوش قهوه رو حس کنه، اون دختر بویایی فوق العاده ای داشت.
چشمش رو از پشت مهمون پدرش گرفت و با انگشت هاش بازی کرد.
بهتر نبود خودش پیشنهاد ازدواج با پسر نامادریش رو بده؟ اون باید با اون پسر زیر یه سقف زندگی میکرد تا از خودش انتقام بگیره. یه انتقام بابت خراب کردن زندگی دویونگ… و شاید اینجوری بیشتر میتونست دویی رو درک کنه.
صداش رو صاف کرد تا بغضش موقع حرف زدن معلوم نشه. سکوت کردن بیش از این فقط باعث نگرانی پدر پیرش میشد: خب راستش اومدم بهتون سر بزنم دلم خیلی براتون تنگ شده بود!
_ دخترم چرا با شوهرت نیومدی؟
یونا اومد حرفی بزنه که با صدای بمی که از پشت سرش نشات میگرفت متوقف شد.
_ راستش پدر جان فکر کنم ما رو به غلامی قبول ندارن ! میخواست بدون من بیاد!....
و پسر بعد گفتن این جمله خنده ی کوتاهی کرد.
یونا باورش نمیشد که چی میشنید اون .. اون صدای دویونگ بود! ولی چرا اینجاست؟
همین شنیدن صدای دویونگ کافی بود تا بغضش بشکنه و صورتش خیس بشه. ولی باید یکم دیگه تحمل میکرد، پس لبش رو گاز گرفت.
پدر یونا همینطور که ازشون دور میشد سمت دویونگ برگشت: پسر گلم بیا این مال تو باشه تا من ببینم دوباره اقای سون باهام چیکارداره فقط برای ناهار بیارش که باهم غذا بخوریم ...
دویونگ خنده ی بلندی کرد و با چشم هاش پیرمردی که از پله ها بالا میرفت رو بدرقه کرد.
دختر دیگه نمیتونست جلوی بغضش رو بگیره و قطره های اشک از روی صورتش سرازیر شده بودن. همین باعث میشد که نتونه دویونگ رو ببینه، برای همین سعی کرد با دستاش یکم راه دیدش رو باز کنه.
بعد اینکه تونست یکم بهتر دویونگ رو ببینه اروم و با هق هق صداش کرد.
پسر سرش رو به سمت یونا برد و کم کم فاصله بینشون رو کم کرد و با انگشت های کشیده و مردونش قطره های اشک روی صورت دختر رو پاک کرد.
_ من مگه اینکه بمیرم که یه پسر خرفت مثل برادر شما بخواد به اموال من دست درازی کنه! تو مال منی پارک یونا از اولم مال من بودی ! تو زن منی! پس سعی نکن ازم دوری کنی! چون هرجا بری مثل اسم شرکتم دنبالت میکنم …
تو هرجا بری من مثل یه ماه دنبالت میام!
لبخند بزرگی زد و یونا با دیدن لبخندش چشم هاش درخشید.
_حالا میتونم لبخند که هیچی، از ته دل بخندم!...
بعد گفتن حرفاش یونا رو در اغوش گرفت و شروع به نوازش کردن موهاش کرد. راستش خیلی خوشحال بود که به موقع رسیده! سرش رو سمت گوش های یونا برد و اروم زمزمه کرد: منم عاشقتم!
با صدای بلند شدن زنگ گوشیش زیر لب فحشی داد و وقتی نگاه پرسوال یونا رو دید صفحه گوشیش رو جلو چشمای دختر گرفت.
_این دوازدهمین باره که زنگ میزنه. واقعا انرژیشو دوست دارم ! اگه همین کنجکاوی رو واسه کارای دیگه اش میزاشت میتونست الان مدیر شرکت باشه …
یونا با حرف دویونگ لبخند ریزی زد.
_حالا لوکاس چی دیده که انقدر بهت زنگ زده؟
_اووممم ... شاید اشکای با ارزشمو ؟!
چشماشو از دختر گرفت و چندتا فحش برای لوکاس تایپ کرد تا شاید اینطوری دست از سرش برداره.
_گریه … گریه کردی ؟
با شنیدن صدای ناراحت یونا سرشو بالا اورد و لبشو گاز گرفت و همین تیر اخر بود تا ضربان قلب یونا به هزار برسه!
_یکم ؟ اخه چجوری میتونستم جای خالیت ببینم و عین بز هیچکاری نکنم؟ واقعا درمورد من چیفکر کردی؟!
قرار نبود اینبار جوابی از طرف یونا بشنوه چون بعد گفتن حرفش دختر روی نوک پاهاش بالا رفت و لب هاشو بی توجه به خدمتکارا و پدری که داشت از پله ها پایین میومد رو لب های دویونگ گذاشت.
_اهم …
با صدای پدر یونا از هم جدا شدن و یونا سرش رو پایین انداخت.
_ببخشید مزاحم شدم ولی یه پیرمرد اینجا گرسنه ست...
اینکه پدرش همه چیزو دیده بود باعث میشد گونه هاش رنگ بگیرن، صورتش قرمز بشه و دویونگ عاشق همین خجالت کشیدناش بود پس بهش لبخندی زد و برای اینکه جو رو بهتر کنه سمت پدر یونا رفت.
_کی گفته شما پیر شدید پدر جان؟
یونا لب هاشو توی دهنش برد و به دور شدن اون دونفر نگاه کرد.
لب هاش زیادی شیرین بودن …
ولی انگار یونا یه چیز رو فراموش کرده بود. در حقیقت این کشور اونقدرا هم بد نبود! راستش درست همینجا بود که اولین اعتراف دویونگ رو شنید، اولین بار همینجا لبخند پسر موردعلاقش رو دید و لب هاشو بوسید ….
پس حالا واقعا انصافه که بگیم این کشور براش نحسه؟
پایان :)
تقدیم به اونی یانگ گلم؛ تولدت کلی مبارک...
امیدوارم که این هدیه رو دوست داشته باشی!
از طرف : دونسنگیت🦋
-Alligator
